سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۸

پگاه

چهار صبح بلند شده‌ام. نه این که فکر کنی خیلی سحرخیزم، فعلاً تا مدتی این جوری خواهم‌بود و دیگر یاد گرفته‌ام که مثل نگریستن بر ماهی درون رودخانه فقط از بودن و گذشتنش لذت ببرم و سعی نکنم با دست بگیرمش که هم او زودتر می‌گریزد و هم آب گل می‌شود. یاد گرفته‌ام، اما شاید یادم برود!
چهار صبح بلند شده‌ام و دوش گرفته‌ام و دومین لیوان چایم به آخرهایش رسیده و «مدیونی اگر فکر کنی» دنبال مقاله خواندن و این جور کارها بوده‌ام. فیدهای تلمبارشده را می‌خوانم، و تو چه می‌فهمی بیست و چند نوشتهٔ نخوانده از گیس‌طِلا و چند نخوانده از توکا یعنی چه؟ به هر که بگویم باید این‌ها را بخوانم، نمی‌فهمد و دوستانم که از مواهب وب فقط فیس‌بوک را کمی شناخته‌اند، اصلاًً وضع من را نمی‌فهمند وقتی از فیدهای نخوانده می‌گویم و البته من باز هم یاد گرفته‌ام که بگویم کار دارم و کار نکرده زیاد دارم و آن‌ها فکر می‌کنند دارم یک مقاله برای نیچر می‌نویسم و دو تا هم برای پی‌-آر-ال. بگذار فکر کنند من خفنم. من خودم می‌دانم چه‌ام و خواندن نوشته‌های گیس‌طِلا و توکا برای من کم‌تر از خواندن مقاله در رشتهٔ کاری‌ام ضرورت ندارد. من باید بدانم که گیس‌طلا و دوستانش به خوانسار رفتند و او کنار خانه‌های قدیمی ایستاده و حسرت خورده. من می‌دانم که آن فضاها از دست می‌روند و اگر نخوانم و ندانم که یکی مثل گیس‌طلا در آن فضا نفس کشیده و حسرت خورده، چنان است برایم که گویی رگ‌های زنده‌ای بوده‌اند و هستند و هرگز خونی در آن‌ها ندویده. من انتخاب کرده‌ام که این باشم و شرمسار نیستم.
چهار صبح بلند شده‌ام و بعضی چیزها را می‌خوانم و آسوده از خالی بودن خانه، گاهی بی‌خیال قهقهه می‌زنم. و الآن تنها مشکلم در این دنیا این است که با یک لایک زدن معمولی حق بعضی از مطلب‌ها ادا نمی‌شود.
هفت صبح است و باید بروم نمازم را بخوانم.

برچسب‌ها: , , ,

1 Comments:

At سه‌شنبه, آذر ۰۳, ۱۳۸۸ ۱۱:۱۵:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous مریم said...

مدیونی اگر فکر کنی داشتم ...
خدا بود!

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home