یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

کمال هم‌نشین

جلوی رستوران شمارهٔ ۲ دانشگاه شهید بهشتی که بروی و به پایین درهٔ زیر پایت نگاه کنی، زندان اوین و حیاطش را می‌بینی. زندانی‌ها، شما هم دانشگاه را می‌بینید؟

برچسب‌ها: , ,

2 Comments:

At چهارشنبه, مهر ۰۸, ۱۳۸۸ ۷:۵۸:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous سیدعباس سیدمحمدی said...

سلام علیکم
من حدود سال 1378 سرباز بودم
آموزشی ام قلعه مرغی بود
از داخل خوابگاه خانه ها را می دیدم بیرون پادگان
با خودم می گفتم چه خوشبختند آنها که الان در اتاق خوابیده اند، در مقایسه با ما که با پوتین روی تخت خوابگاه (آسایشگاه؟) خوابیده ایم

 
At یکشنبه, مهر ۱۲, ۱۳۸۸ ۴:۳۰:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

روزها اون جا پشت مسجد و امامزاده ی دانشگاه می شستم و به زندان و دیوارهای بلندش نگاه می کردم و صداهای زندانی ها تنها صداهایی بودند که از دیوارها رد می شدند.
روزی از داخل دیوارها به مسجد و امامزاده ی دانشگاه فکر می کردم و دوستانم که آن بالا برایم دست تکان می دهند و به جای من هم جمعه ها درکه می روند. آن روزها هم صداها تنها پرنده های خوشبختی ای بودند که الله اکبرها را داخل زندان ها می آوردند.
هیچ هدیه ای زیباتر از این صداها در ترسناک ترین شب زندگی ام در تنهایی دیوارها نگرفته بودم...

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home