یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۸

کمال هم‌نشین

جلوی رستوران شمارهٔ ۲ دانشگاه شهید بهشتی که بروی و به پایین درهٔ زیر پایت نگاه کنی، زندان اوین و حیاطش را می‌بینی. زندانی‌ها، شما هم دانشگاه را می‌بینید؟

برچسب‌ها: , ,

شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۸

رنگ آقا

مریم کیانی یادداشتی در نیم‌نما نوشته‌بود (و در وبلاگش هم آورده‌است که من آن‌جا کامنت نوشتم) دربارهٔ نوع برخورد قلم‌ها و زبان‌ها با مجید مجیدی. نوشتهٔ مریم تا جایی که من فهمیدم دربارهٔ محترم شمردن عقاید همگان است و این که به صرف اشتراک فکری داشتن با کسی در مورد یک موضوع، این حق را نمی‌یابیم که انتظار داشته‌باشیم در هر زمینهٔ دیگری هم مطابق نظر ما رفتار کند.
تا این‌جا، من به طور کلی با این ایده موافقم. خیلی هم موافقم. اگر لازم شد اصلاً بیش‌تر هم می‌نویسم دربارهٔ این که این نوع زورگویی فکری چه قدر میان ما ایرانی‌ها ریشه و رواج دارد.

امّا،

با مریم دربارهٔ مصداقی که ذکر کرده مشکل دارم. مجید مجیدی؟ پناه بر خدا. پنهان‌کاری نمی‌کنم. من از جناب مجیدی متنفرم. م ت ن ف ر. وقتی خواست فیلم تبلیغاتی میرحسین را بسازد با خودم فکر نکردم مجیدی کار خوبی می‌کند. با خودم گفتم یعنی آدم‌حسابی‌تر از مجیدی برای این کار پیدا نشد؟ تا جایی هم که یادم هست فیلم دندان‌گیری نساخت. حالا هم نمی‌خواستم این یادداشت را بنویسم. در واقع با خودم گفتم آدم به خاطر یک مجیدی که همسایه‌اش را مکدر نمی‌کند. اما دیدم همسایه انگار باوری دارد به آقای مجیدی.

اول: ارادت داشتن یک نفر به افراد مختلف، نباید برایش امتیاز فکری یا شخصیتی مثبتی شمرده شود، مگر آن‌جا که بر سر عقیده‌اش هزینه کند. من البته از کسی طلب ندارم که انتظار داشته‌باشم هزینه کند. اما آقای مجیدی هم برای نزدیک شدن به میرحسین موسوی هزینه نکرد. به بوی گوشت کباب شده رفت و طمع کباب داشت، اما دید خر داغ می‌زنند. جهت وزش باد که برگشت، حضرتش نیز چرخش فرمودند. این را دست‌کم الآن و بعد از «حالمون بَده» گفتن عشوه‌گرانه‌اش می‌شود دریافت.

دوم: مجیدی از دید من یک کوتوله فکری است. این را در کامنت‌دونی مریم هم نوشته‌ام. مریم به طور خاص از فیلم بچه‌های آسمان نام برده به عنوان سندی بر غنای فکری مجیدی.
من فیلم بچه‌های آسمان و بقیه فیلم‌های سینمایی سال‌های اخیر مجیدی را این جوری می‌بینم: قهرمان که ندارند. فیلم‌های مجیدی (حتی فیلمی مثل باران) همیشه یک شخصیت طفلکی دارند به جای قهرمان. یک کوزت. لطفاً نفرمایید نباید دنبال قهرمان بگردیم. من دارم دربارهٔ فیلم حرف می‌زنم و قهرمان داستان یک مفهوم متعارف است. کوزت فیلم مجیدی یا کم‌سال است یا یک عیب و علتی دارد یا هر دو. عیب و علتش هم ممکن است کوری باشد (رنگ خدا و بید مجنون) یا شیرین‌عقلی (آواز گنجشک‌ها). پیشنهاد می‌کنم آقای مجیدی در فیلم بعدی‌اش به فلج اندام توجه کند.
قهرمان نداشتن فیلم‌های مجیدی در راستای شیوه (یا هدف) کلی‌تری است: ساده‌انگاری و تخدیر. حتی وقتی در فیلم‌های مجیدی خشونتی هم نمایانده می‌شود، در بدوی‌ترین شکل ممکن است و با خشونت بسیار پیچیده‌تر شهری ایرانی نسبتی ندارد.
بعد، نقش زن در فیلم‌های مجیدی است. زن در فیلم‌های مجیدی هیچ بارقه‌ای از فاعلیت ندارد. بچه‌های آسمان را ببینید؛ دخترک حتی مقام کوزت بودن هم ندارد. باید کنار جوی آب بنشیند و منتظر باشد که طفلکی اعظم مسابقه را می‌برد یا نه. در باران هم، دخترک محبوب است، اما فاعلیتی ندارد و یا حتی میلی به دست بردن در اراده‌ای که از بالا تحمیل می‌شود. مجیدی با فیلم‌هایش زن چادر‌سفید چشم‌نگران کنار پنجره را تبلیغ می‌کند. این تصویر را دوست دارید؟ میل خودتان است. من با این ترویج این تصویر مخالفم، از این زن منزجرم.
در فیلم‌های سال‌های اخیر مجیدی همیشه طفلکی اعظم خواسته‌های ساده‌ای دارد که به آن‌ها نمی‌رسد و در عوض به مکاشفهٔ ارزش‌مندتری می‌رسد که اقناع‌اش می‌کند. این یعنی دقیقاً ترویج روح دیکتاتوری. رأی‌تان را نتوانستید پس بگیرید؟ عوضش فهمیدید که آقا چه قدررررررررررررررر دوست‌تان دارد. ملت را چنان در آغوش گرم پدرانه‌اش فشرد که دنده‌هایش شکست و عصمتش دریده شد. اما فهمیدید که دوست‌تان دارد. حالا بی‌زحمت حال ما را هم خوب کن تا برویم فیلم‌مان را بسازیم که گنجشک‌ها منتظرند.

سوم: مجیدی از دید من شخصیت پیچیده‌ای نیست. رفتارش برایم عجیب نیست. نمونه ساده‌ای از استفاده از انرژی پاک و تجدیدشونده باد است. جهت باد را برای فیلم ساختن خوب فهمید. فیلم‌های تخدیرکننده و بی‌مایه‌ای که به سیاست‌ورزان بر نخورد و راست کار جشنواره‌های داخل و خارج هم باشد. اگر دید پاچه گرفتن از سروش هم سکهٔ بازار است، فرصت را از دست نمی‌دهد. حالا مهم نیست که شعورش چه قدر برسد به فهمیدن آثار و آرای سروش. به چنین آدمی چه می‌گویند؟

چهارم: آیا حقی برای اعتراض کردن به مجیدی دربارهٔ رفتار اخیرش برای خودم و بقیه قائلم؟ بله. این عشوه‌گری تازه‌اش را مصداق تفاوت دیدگاه نمی‌دانم. او زمانی بر موج سبز سوار شد و حالا می‌خواهد بی‌دردسر پیاده شود و رنگی هم نشود. اما فقط این نیست که از کرده قبلی‌اش برگردد. می‌رود و سر بر آستان می نهد. آستانی که عرصه اندیشه نیست، بل‌که جولان‌گاه قدرت است. کار مجیدی مثل این نیست که شخصی به دو دیدگاه متضاد بگرود و فقط مرتکب اشتباه شخصی شود، بل‌که او از امکانات دو جبههٔ مخالف بهره می‌برد. در این کار البته سابقه هم دارد. یادتان هست که سینمای دوران خاتمی را به مبتذل‌سازی محکوم کرد؟ آیا در برابر چیزی از فیلم‌های دوران دولت نهم گفت؟ در دوران خاتمی چرا نمی‌گفت فیلم‌های مبتذل می‌سازند؟

می‌دانم. چیزهایی که این‌جا و نیز در کامنت‌های مریم دربارهٔ این آقا نوشتم تند است و لابد به دوست‌داران آقای مجیدی و از جمله به مریم برمی‌خورد. از این بابت خوش‌حال نیستم، گفته‌باشم که همسایگان گرامی بدانند. اما نظرم این است. نظر شما چیست؟

برچسب‌ها: , , , ,

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۸

فقه پویا

اگر من یک روزی مرجع تقلید بشوم، فتوا می‌دهم هر مسلمانی شب که به بستر می‌رود باید جورابی را که صبح فردا می‌خواهد به پا کند، بگذارد زیر بالشش.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

دانشجو؟

Iran's science minister does science the easy way: by plagiarizing

مقاله‌ها را از این‌جا بگیرید. خودتان مقایسه کنید.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

پرویز مشکاتیان

این آخر نامردی است. من شاکی‌ام. چرا این قلب باید بایستد؟ خیلی زود بود. خیلی.
این همه قلب‌های سیاه باید بتپند و این قلب بایستد؟ این چه رسمی است در این دنیا؟ تف بر این دنیا.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۸

باز هم یکی دیگر از نوشته‌هایی که زیاد می‌چسبد به آدم. آنقدر که به اشتراک گذاشتنش کفایت نمی‌کند. بخوانید این یادداشت صاحب سیبستان را.

برچسب‌ها: , ,

فطر

عید فطر تنها عید مذهبی است که نوعی احساس شادی یا حتی سرخوشی به من می‌دهد. دلیلش هم لابد معنی و موقعیت زمانی ویژهٔ آن است: پایان ماه رمضان. بعد از یک ماه روزه‌داری و سایر مناسک مستحب رمضان، آدم یک جور حس سبکی و آزادی دارد. از یک طرف فکر می‌کنی بالأخره با کم و زیادش یک کاری انجام داده‌ای که کمی به‌تر شوی و از سوی دیگر احساس آزادی می‌کنی از محدودیت‌های روزه‌داری. عید فطر تنها عید مذهبی است که من توانسته‌ام قدری رابطهٔ فردی با آن برقرار کنم.
جا دارد در این روز یاد آنهایی باشیم که یک ماه در زندان ستم‌کاران روزه گرفتند و نیز یاد آن‌ها که به دست همین جائران متقلب جانشان ستانده شد.
قبلاً نوشته‌بودم که تا اطلاع ثانوی عید ندارم. هنوز هم عید ندارم. تا وقتی حکومت بیدادگر بر سر کار است، شادی عیدانه نخواهم‌کرد. فطریه را هم به آن‌ها که در برابر ستم آشکار کر و کور و گنگند نمی‌دهم. یادمان باشد فطریه بیش‌تر یک نماد است تا یک منبع مالی قابل توجه. حس می‌کنم بیش‌ترین اثر این خون‌های تازه آن است که خدای ما را (در واقع خود ما را) از چنگال قباپوشان دین‌فروش آزاد کرد. حالا خودمانیم و خدای خودمان.

برچسب‌ها: , ,

شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۸

مشاهده

بین خوب بودن و راحت بودن تفاوت مهمّی وجود دارد. به‌ترین فراورده‌های وجودمان را معمولاً وقتی تولید می‌کنیم که خیلی خوبیم، اما نه لزوماً راحت. وبلاگ‌صاحاب به همگان توصیه می‌کند که حالت خوب خودشان را بیابند و سعی کنند همیشه به آن نزدیک شوند و زنهار می‌دهد که چنان حالتی لزوماً با راحتی جسمی همراه نیست.

برچسب‌ها: ,

جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۸

شما مواظب قدس و مخلفاتش باشید، ما پی‌گیر رأی‌مان می‌مانیم



منبع عکس


برچسب‌ها: , ,

القدس لکم

مردم محترم و مظلوم فلسطین،
شهروندان طفلکی غزه،
لبنانی‌های گرامی،
ما و حکومت‌‌مان این همه سال برای شما از منافع خودمان خرج کردیم. برای شما روز قدس رفتیم راه‌پیمایی. کمک نقدی و غیرنقدی فرستادیم. نشست اضطراری تشکیل دادیم. خلاصه همه جوره حال دادیم به شما عزیزان.
از شما چند تا صدا بلند شد در محکوم کردن تقلب در انتخابات ایران؟ تقلب را باور نداشتید؟ به خشونت دولتی بر ضد مردم ایران چه قدر اعتراض کردید؟ دولت احمدی‌نژاد را در تقابل با مردم ندیدید؟
شما که این قدر ادعای فهم و آگاهی سیاسی دارید، از حال و روز ما چه فهمیدید؟
بعد از این سکوت مرگ، انصافاً چرا باید به شما اهمیت بدهیم؟ بروید با اسرائیل‌تان بسازید. ما با اسرائیل‌مان نمی‌سازیم.

برچسب‌ها: , ,

نرم‌افزارهای غیرآزاد من

جادی این‌جا نوشته‌است که قضیه چیست. این هم نرم‌افزارهای غیرآزادی که روی سیستم من هست:


فکر نمی‌کردم شمار نرم‌افزارهای غیرآزاد روی کامپیوترم این قدر کم باشد!
شما هم اگر لینوکسی هستید بفرمایید امتحان کنید.

برچسب‌ها: ,

برای «ش»های سفید

فارسی نوشتن در بلاگر راحت است. قبلاً به این سادگی نبود. با این حال هنوز دوستان و همسایگانی را می‌بینم که برای راست به چپ نوشتن متن مشکل دارند و گاهی با ترفندهایی که در واقع لازم نیستند، ظاهر متن را می‌آرایند.ش :)
این دو قدم را بردارید:
  1. در قسمت کنترل وبلاگ بلاگرتان، بروید به Settings و زیر آن بروید به قسمت Basic (اولین زبانه از سمت چپ). نزدیک پایین‌های صفحه، یک جایی نوشته‌است: Select post editor. گزینهٔ میانی را انتخاب کنید که Old editor باشد. دگمهٔ Save settings را در پایین صفحه بزنید و بروید به گام بعدی.
  2. زیر همان بخش Settings، بروید به زبانهٔ سوم که Formatting باشد. در این قسمت چندین کشو هست برای تنظیم‌های مختلف. از کشوی Language، زبان را تغییر دهید به Persian. باز هم فراموش نشود که دگمهٔ Save Settings را در پایین صفحه بفشارید!
تمام! حالا وقتی ویرایش‌گر بلاگرتان را برای نوشتن پست جدیدی باز کنید، اولاً دو دگمهٔ دوست‌داشتنی راست به چپ نویسی و چپ به راست‌ نویسی در انتهای سمت راست نوار ابزار ظاهر می‌شوند و دوم این که به طور پیش‌فرض مکان‌نما در سمت راست ویرایش‌گر است و در حالت راست به چپ نویسی قرار دارد. دیگر نقطه‌های پایان خط در پایان پست‌ها عذابتان نخواهندداد.
ش :)

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

در بسته باز کردن

همه روز روزه بودن،
همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن،
سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه،
سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک،
به وظیفه باز کردن
به مساجد و معابر،
همه اعتکاف جستن
ز ملاهی و مناهی
همه احتراز کردن
شب جمعه‌ها نخفتن،
به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش،
طلب نیاز کردن
به خدا که هیچ کس را،
ثمر آنقدر نباشد
که به روی ناامیدی
در بسته باز کردن

شیخ بهائی

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

برچسب‌ها:

دوشنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۸

سمفونی

خوب است که بعد از مدت‌ها، حس و حال سمفونی گوش کردن خودش بیاید. این را گوش می‌کنم.

برچسب‌ها:

آلگرو بزن، خودت آلگرو نشو

در اجرای قطعه‌های موسیقی با سرعت بالا، مانند قطعه‌های آلگرو و بالاتر، یک مشکل برای هنرآموزهای موسیقی این است که ضربشان را همان تک‌ضرب (نت سیاه) می‌گیرند و برای سریع‌تر نواختن (یا خواندن)، دچار مشکل‌هایی مثل گم کردن ضرب، قاطی کردن ارزش زمانی نت‌ها و تند و کند کردن ضرب می‌شوند. نتیجه آن که به جای تند زدن، در واقع با عجله و شتاب‌زده اجرا می‌کنند.
راه‌حل سادهٔ این مشکل آن است که ضرب را در ذهن‌مان بزرگ‌تر انتخاب کنیم، یعنی مثلاً نت سفید یا حتی گرد را یک ضرب بگیریم. فکر نمی‌کنم به جایی هم بر بخورد و نواختن هم خیلی طبیعی‌تر می‌شود.
حالا فکر می‌کنم ضرباهنگ زندگی هم همین جوری است. وقتی زندگی روی دور تند‌تر می‌افتد (مثل الآن که ترم تازهٔ ما شروع شده) باید ضرب را درک کرد و به جای تند کردن ضرب‌ها، جوری که از دست آدم در برود، در ضرباهنگی که به خلق و خوی آدم نزدیک‌تر باشد نت‌ها (کارهای) بیشتری گنجاند. پیاده کردن این ایده در زندگی روزمره البته زیاد هم سرراست نیست. درکی از شرایط را می‌طلبد که آسان حاصل نمی‌شود.

برچسب‌ها: ,

رجانیوز، دقّت کن

وی با اشاره به حمایت لاریجانی از موسوی، پيش از انتخابات یادآور شد: از جلسات انتخاباتی وي و ترکیب اعضای این جلسات که بگذریم، کاری که ايشان بعد از ظهر روز اخذ رأی كرد و تلفنی به موسوی، به بهانه حتمی شدن ریاست جمهوری‌اش تبریک گفت، قابل گذشت نیست، زیرا او از جایگاه رییس یک قوه و به عنوان کسی که قاعدتاً به اطلاعات و اخبار دست اول و محرمانه دسترسی دارد، وقتی به موسوی آن هم قبل از پایان زمان رأی گیری تبریک گفت، در واقع او را دچار توهم و تشویق کرد تا مواضع فتنه انگیز و تحریک کننده بعدی را هم داشته باشد که اين رفتارها باعث سلب امنیت و آسایش مردم و وارد شدن خسارات زیادی به کشور و اقتدار و حیثیت نظام شد. آیا نشست و برخاست های انتخاباتی آقای لاریجانی با کسانی که با نظام دچار تعارض و تضاد شده بودند و تشویق او به فتنه انگیزی موسوی و آشوب های خیابانی، نشانه اطاعت از رهبری است؟

لینک

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۸

آدم کوچولو

پسرک روی گاری قدیمی نشسته‌است. وسط مهمانی در مزرعه. باید پنج یا شش ساله باشد. ساندویچی در دستش گرفته و سس ساندویچ بیرون زده. دستمال کاغذی‌اش را باد برد. اطرافش را نگاه می‌کند و من را می‌بیند. دستپاچه نمی‌شود. از جایش تکان نمی‌خورد. مؤدبانه و بی‌تشویش می‌گوید ممکن است یک دستمال برایم بیاوری؟ و در همان حال دستش را بی‌حرکت می‌گیرد تا برگردم. می‌روم و دستمالی برایش می‌آورم. دستمال را می‌گیرد و تشکر می‌کند.
یک آدم است، در ابعاد کوچک.

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

نه نه نه

نه، منظورم نه نیست. این تاریخ میلادی امروز بود: ۹ سپتامبر ۲۰۰۹.
همین جوری، برای این که فردا نگویند ما به تاریخ بی‌توجه بودیم.

برچسب‌ها:

محکوم

من نمی‌دانم آیا همه جای دنیا رسم است از ورزش‌کاران ملّی وثیقه بگیرند که وقتی از کشورشان خارج شدند، حتماً بازگردند؟ آیا همه جای دنیا طوری از عضو تیم ملی‌شان و وثیقه‌اش حرف می‌زنند، انگار که صاحب‌اختیار جان و مالش بوده‌اند؟

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۸

بت بزرگ

ابراهیم نباید آن کار را می‌کرد. همهٔ بت‌‌ها را که شکست، باید یک بلایی هم سر بت بزرگ می‌آورد. نباید تبر در دستش می‌نهاد. نباید تقصیر به پایش می‌نوشت. بت بزرگ ناموس مردم بود. مردم حق داشتند. نمی‌شد حرف ابراهیم را (اگرچه منطقی بود) قبول کرد. نمی‌شد باقی عمر را به پرستش بت گنه‌کار، بت جلّاد، گذراند. چاره‌ای نبود. باید صورت مسأله را پاک می‌کردند و چه پاک‌کننده‌ای به‌تر از آتش؟ مصلحت را درست تشخیص دادند.
حالا امّا، بت بزرگ خودش تبر را به دست گرفت. باور کنید کسی تبر را به دستش نداد. ره‌روانش چاره‌ای نداشتند جز توسل دوباره به آتشی که عامل گرفتاری را بسوزاند، که چشم فتنه را کور کند. انگار از تکرار آتش چاره‌ای نیست. از تکرار گلستان چه؟

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۸

جواهری در ملکوت


این‌جا دیدمش، با راهنمایی لیلا. حسادت وبلاگی ایجاب می‌کند که این‌جا هم بیاورمش.
فقط باید گفت این فیلم (با در نظر گرفتن ارزش تاریخی و اجتماعی‌اش) یک قطعه جواهر است. خدا کند چنین جواهراتی اکنون هم برای آینده در حال ایجاد شدن باشند. آن‌ها که ذهن ما را سال‌ها از امثال کیارستمی محروم کردند،... خیلی نامردند.

برچسب‌ها: , , ,

شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۸

فیلم می‌بینیم

ویژه‌برنامه‌های ماه رمضان:
امشب: Das Leben der Anderen (عالی)
دی‌شب: The Visitor (خیلی خوب)
شب قبلش: Einstein and Eddington (ارزش دیدن دارد)
قبل از اون: The Tale of Despereaux (باحال)
قبل‌تر از اون: Vicky Cristina Barcelona (استغفرالله)
...
بار هم بگید تلویزیون ایران مزخرفه. خوب، راست می‌گید. باز هم بگید.
راستی، پیش‌نهاد هم داشتید بگید ها، یه وقت تعارف نکنید. من فیلم‌های پیش‌نهادی شما رو از زیر سنگ هم شده‌باشه دانلود می‌کنم.

برچسب‌ها:

Beethoven - Choral Fantasy in C minor for Piano, Chorus, and Orchestra









مشخصات اجرا:


Helene Grimaud - piano

Anna Leese - soprano 1
Sophie Bevan - soprano 2
Cora Burggraaf - mezzo-soprano
Nathan Vale - tenor 1
Joshua Ellicott - tenor 2
Jonathan Lemalu - bass-baritone

BBC Singers
BBC Symphony Chorus
BBC Symphony Orchestra

Conductor: Sir Roger Norrington

From the Last Night of the Proms concert.

BBC Proms 76
September 13th, 2008
Royal Albert Hall, London


برچسب‌ها:

جمعه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۸

درگیری

خیلی حال کردم که ایمان مرآتی از مأمورهای شهرداری کتک خورد. آخییییییییییییییییییییش.
بعدش با خودم گفتم این پرهیز از خشونت که خیلی هم چیز خوبیه، بالأخره از کجا باید شروعش کنیم؟
بعدش با خودم گفتم نه، این یکی حقّشه. این از قاتل هم بدتره. این خائنه. دروغ‌گوست. دروغ‌نماست. مردک ...
بعدش با خودم گفتم خوب اگه حقش نبود که دیگه خیلی لطفت زیادی می‌شد از کتک خوردنش خوش‌حال نشی.
بعدش با خودم گفتم نه، ببین، یکی مثلاً کتک زده مردم رو، امّا یکی مثل این ...
بعدش با خودم فکر کردم ترک کردن خشونت برای جامعهٔ خشونت‌زده لابد از ترک اعتیاد برای معتاد سخت‌تره.
بعدش با خودم فکر کردم حتی یکی مثل من هم که عرضهٔ کتک‌کاری کردن نداره، از کتک خوردن مرآتی حال می‌کنه.
بعدش با خودم گفتم نه، حقّشه. مرتیکهٔ خیکی بند تمبونی.
بعدش با خودم فکر کردم زیاد هم چاق نیستش‌ها.
بعدش با خودم گفتم دکتر زیباکلام هم بند تمبون داره. پس حقّشه کتک بخوره؟
بعدش دیدم نه، اصلاً خیکی بودن و بند تمبون داشتن باعث نمی‌شه کسی صلاحیت لازم برای کتک خوردن رو پیدا کنه.
امّا باز هم دیدم حقّش بود ها ...
بعدش با خودم فکر کردم تو کی هستی که تعیین کنی کی باید کتک بخوره؟
بعدش فکر کردم اساساً کی حق داره تعیین کنه کی باید کتک بخوره؟
بعدش فکر کردم می‌شه قانونی برای این مسأله وضع کرد؟
بعدش دیدم کتک خوردن رو نمی‌شه قانونی کرد، امّا هم‌چنان مطلوبیت داره.
بعدش فکر کردم به این ترتیب به ریشهٔ فلسفی قانون‌گریزی و رابطهٔ بنیادی آن با خشونت دست یافته‌ام!
بعدش دیدم چه قشنگ بود که به جای همهٔ این‌ها، می‌نوشتم از ایمان مرآتی بیزارم، امّا از کتک خوردنش هم ناراضی‌ام و محکوم می‌کنم. بله.
بعدش دیدم این حرف مثل کار خود مرآتی و نجف‌زاده است: قاطی کردن راست (بی‌زاری از مرأتی) و دروغ (ناراضی بودن از کتک خوردنش).
بعدش دیدم می‌شه گزارهٔ اول رو گفت و دومی رو به عنوان هدف تعیین کرد.
بعدش دیدم خیلی کارم درسته!
بعدش دیدم پادشاه هیچ چی نپوشیده. در وبلاگ بازه و همه فهمیدن!

هنوز هم دارم یه چیزهایی با خودم می‌گم. شما لطفاً به ادامهٔ وبلاگستان توجّه بفرمایید.

برچسب‌ها: , ,

That Girl

A good friend of mine (a poet and a chemist, between me and you) indirectly introduced me to that girl. Well, not quite to her, but to her weblog at least.
I hereby express my appreciation to him, for sharing a treasure.

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۸

Think about this

Narrator: So think about this: What happens when you make something illegal, that is just a natural part of the world? You may as well make flies illegal, or sweat, or Monday morning. But that's what the king did, out of a terrible sadness.

- The Tale of Despereaux

(By the way, the narrator is Sigourney Weaver, who has (among other acts) appeared the Death and the Maiden, a movie by Roman Polanski, that I have recently watched and deeply enjoyed.)

_______________________________________________________
PS.
Manager: Despereaux, why do you think you are in school?
Despereaux: To learn?
Manager: To leran, yes. To learn what?
Despereaux: To learn to ..... be a ...... mouse, Sir.
Manager: That is correct. And you can't be a mouse if you don't learn to be afraid. Oh, Despereaux, there are so many wonderful things in the life to be afraid of, if you just learn how scary they are.
Despereaux: Yes, yes Sir.
_______________________________________________________
Despereaux: Once upon a time. That's great, isn't it?... upon a time ... and they don't even tell you what time that is yet. It's like you have to find that out.
_______________________________________________________
Narrator: ... He even loved things he wouldn't suspect. The story said she was a prisoner, but that wasn't totally true, because She had hope, and whenever you have hope, you are never really anybody's prisoner.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۸

ایمایان: از نهضت نرم‌‌افزاری تا جنگ نرم

کسی تعریف می‌کرد که سانسورچیان وزارت ارشاد را هرچند وقت یکبار باید عوض کنند، چون آنان ابتدا برای زدودن منکرات از داستانهای نوشته شده به میدان می‌آیند و با سختگیری مو را از ماست می‌کشند ولی آرام آرام جذب داستانها و روایات می‌شوند و ذوق ادبی مختصری پیدا می‌کنند و به عبارت دیگر از ادبیات و قصّه خوششان می‌آید و اعجاز هنر و ادب را درمی‌یابند و کم کم به خود اجازه نمی‌دهند که در نوشته‌ی یک هنرمند دست ببرند؛ اینجاست که مسؤولان مافوق متوجّه می‌شوند و آنها را با افراد صفرکیلومتر جایگزین می‌کنن!

برچسب‌ها: , ,