چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۸

خوب و پاک

می‌نشیند روی صندلی کناری من، بطری آبجو در دستش. خسته است لابد. چند جرعه می‌نوشد و چیزی می‌گوید. بعد انگشتش را نشانم می‌دهد که بریده. متعجب است که با در قوطی خامهٔ ترش چه جوری دستش را بریده. خون نوک انگشتش را می‌مکد. غذایش را خورده‌است، گوشت کباب‌شدهٔ خوک با مخلفات کنارش.
فکرش را می‌کنم: جلوی چشم من سه نجس را خورده‌است: گوشت خوک، آبجو و خون. دوست دخترش کمی آن‌طرف‌تر نشسته و با بقیه حرف می‌زند.
اسلامی که به ما آموخته‌اند اگر درست باشد، جای او ته ته دوزخ است. اما تا جایی که من می‌فهمم، این آدم دوزخی یکی از به‌ترین کسانی است که به عمرم دیده‌ام. آمده‌ام به میهمانی خداحافظی این آدم دوزخی که نجس می‌خورد و چه و چه. فردا از این شهر می‌رود و من از رفتنش ناشادم.
او و بقیه غذا و نوشیدنی‌شان را می‌خورند و من خیلی ساده می‌گویم روزه‌ام. کمی سؤال می‌پرسند دربارهٔ قانون‌‌های روزه و کمی هم شوخی می‌کنیم. از این که با وجود روزه بودنم آمده‌ام تشکر هم می‌کنند. خیلی عادی. برعکسش؟ آدمی را که «اهل نماز و روزه» نباشد به میهمانی افطار دعوت می‌کنیم؟
یکی دو ساعت بعد با دو نفر دیگر بلند می‌شویم و خدانگهداری می‌کنیم که برویم. در تمام راه رسیدن به خانه به چیزی جز این همه تناقض نمی‌توانم فکر کنم، بی آن که جرأت کنم پاسخی در نظر آورم.

برچسب‌ها: , ,

1 Comments:

At جمعه, شهریور ۰۶, ۱۳۸۸ ۳:۵۵:۰۰ بعدازظهر, Anonymous جیران said...

میدونی مشکل وقتی حادتره که مذهب قانون میشه اونوقت روزه گرفتن قانونه و نگرفتنش قانون شکنی...تا وقتی قانون از ایدئولوزی سر چشمه بگیره این دیدگاهه عوض نمیشه.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home