چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

روستائی ساده‌دل؟

یکی از تصویرهایی که امیدوارم با رخ‌دادهای این دو ماه اخیر شکسته شده یا لااقل ترک برداشته باشد، تصویر رومانتیک زندگی شهرستانی و روستایی است. مردم شهرستان‌های کوچک و روستاها چه قدر در دفاع از رئیس‌جمهور قانونی (میرحسین موسوی) و نفی احمدی‌نژاد و حزب ظالمش نقش داشتند یا دارند؟

نمی‌شود که چهار سال دنبال محمل کسی بدوی و فریاد شادی سر بدهی و بعد وقتی رسماً همه نوع بدی می‌کند، در کافه برره بنشینی و چپقت را چاق کنی تا اوضاع آرام شود. می‌دانم که اطّلاع‌رسانی و سطح سواد و حساسیت سیاسی مردم در شهرستان‌های کوچک و روستاها کم‌تر است، امّا از یک طرف به دست آوردن این سواد و آگاهی یک وظیفه هم هست، نه این که فقط رادیوی حکومتی گوش کنند و مطیع صدای مرکز باشند. این نوع رفتار در زمان‌های قدیم شاید توجیه‌پذیر بود، امّا الآن که رأی یک روستایی همان ارزش رأی شهری را دارد، مسؤولیت رأی دادن هم باید قابل مقایسه باشد.

بچهٔ شهر بودن افتخاری نیست، امّا امروزه روستایی و شهری و عشایر کوچ‌نشین، همگی «شهروند» محسوب می‌شوند و همچنان که حقّ شهروندی یک‌سان دارند، وظایف متقابلی هم دارند. روستایی وقتی به تهران می‌آید نوعاً خودش را طلب‌کار و تهرانی را مفت‌خور می‌داند، حتّی اگر این نگاه را زیر ناشی‌گری و ناواردی‌اش نتوان دریافت. عمدهٔ محبوبیتی که احمدی‌نژاد در این دورهٔ چهارساله به دست آورد (و نتوانست نجاتش دهد) ناشی از چنگ زدن به همین نگرش و استفاده از محرومیت‌های روستاها و شهرهای کوچک بود. آن‌ها که فریبش را خوردند بی‌گناه نیستند. امّا باید کمک‌شان کنیم که بفهمند، هم‌چنان که باید به تلاش خودمان برای فهمیدن آن‌ها ادامه دهیم. برای این کار هم راهی به جز توسعهٔ ارتباطات به نظرم نمی‌رسد.

برچسب‌ها: ,

4 Comments:

At چهارشنبه, مرداد ۱۴, ۱۳۸۸ ۴:۰۴:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger مهدي رحيمي said...

دكترجان دست رو خوب نقطه اي گذاشتي

 
At پنجشنبه, مرداد ۱۵, ۱۳۸۸ ۳:۳۶:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger nieves said...

در علوم سیاسی این مبحث خیلی بحث انگیزیست به عنوان ایراد اصلی دموکراسی....فکر کنم یک زمانی بود که یک سری ادم میرفتند تو این مکان ها کتاب میبردند کلاس برگزار می کردند...
فکر کنم تقصیر ماها هم هست.ماهاه هم تو کافی شاپ مینشینیم و یکذره کار اجتماعی نمیکنیم.
...هنوز دارم با اون مطلب تو کلنجار میرم! مرد حسبی نمیشه من رو دعوت کنی به یک بازی گل و بلبل! تو که میدونی کار من با کلماته و دچار وسواس های بیمارگونه رو کلماتم...

 
At پنجشنبه, مرداد ۱۵, ۱۳۸۸ ۱۲:۳۲:۰۰ بعدازظهر, Blogger مهدي رحيمي said...

دوستي خانوادگي دارم كه روزي به من از تفريح چند روز قبل با پسرعمويش مي گفت كه در جنگل لاشه گرازي ديده بودند و با لگد به شكم لاشه مي زدند تا صداي جالبي بشنوند...
همين دوست عزيز اغلب كتاب خواندن من ( و حتي ادامه تحصيل من) را مسخره مي كند.
خواست او اززندگي بسيار محدود است. باور كنيد خانه اي و همسري (كه بعيد مي دانم دوستم شان همسري برايش قائل باشد بهتر است بگويم زني) و شغلي و ناني و مردان آهنين در عيد و سريال نرگس و مهران مديري و ابزاري براي ديدن محتواي غيرقابل قبول وب (پدر من يكي را درآورده بس كه از اين ابزارها مي خواهد) و ...

چگونه مي شود به اين دوستم و امثال آنها با كتاب و كلاس و ... مطالبي را كه در اين مطلب ذكر شده فهماند.

به نظر من مشكل اصلي اين قبيل اشخاص ناتواني در تفكر است. فكري كه تنبل شد، استدلال نكرد ، منتقد نشد و انساني كه بي منطقي ديد و بي منطقي هم روا داشت به آساني فريب مي خورد حال يا ديگران فريبش مي دهند و يا خودفريبي به سراغش مي آيد و به انفعالش مي كشاند.

 
At شنبه, مرداد ۲۴, ۱۳۸۸ ۲:۰۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous كيميا said...

بنظر من حرفاتون 10درست نيست.نميشه گفت الف-نون در روستاها و شهرستانهاي كوچيك راي اورده و در شهراي بزرگ نه.مگر اينكه نتايج ارا اعلام شده رو بپذيريم.تازه توي دوره ي قبل كه راي تهران اونو پيروز كرد.البته طبق همون امار.بعد هم اينكه شرايط و امكانات اطلاع رساني كه در روستاها هست كجا و....؟اونا جز صدا و سيما منبعي ندارن.من تا سال 70 كه دانشكاه قبول شدم واقعا هيچ منبعي جز برنامه هاي تلويزيون و معلمها و كتابهاي مدرسه نداشتم.هم اتاقي خوابگاهم با شگفت زدگي ازم ميپرسيد:يعني واقعا"تو فكر ميكني....؟

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home