دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

خوب‌تر از خوب‌تر

مسألةٌ: به‌تر از سرعت بالای دانلود هم چیزی هست در عالم وب‌گردی؟
جوابٌ: بله. سرعت بالای آپلود.

برچسب‌ها:

سعیده پورآقایی

خبرش البته خیلی جاها هست، امّا همه که همه جا را نمی‌خوانند.

اطلاعات جدیدی درباره‌ی یک شهید گمنام جنبش سبز از دو روز قبل به «موج سبز آزادی» رسید که در این دو روز جزئیات آن را مورد بررسی قرار دادیم و از صحت آن مطمئن شدیم. این خبر دردناک حاکی از آن است که یک دختر دیگر، همچون «ترانه موسوی»، قربانی جنایت‌پیشگی برخی بسیجیان شده و پس از آن هم جنازه‌ی وی با اسید سوزانده شده و در نهایت بدون حضور خانواده‌اش به صورت مخفیانه در قطعه 302 بهشت زهرا دفن شده است. جالب است؛ تقدیر این بوده که خبر این جنایت، درست در روزی منتشر شود که دولت کودتا نمایش تشکیل کابینه را در دستور کار دارد؛ دولتی که بی‌اغراق با خون‌ریزی و جنایت بر سرکار آمده است.

به گزارش موج سبز آزادی، سعیده پورآقایی (آمایی) دختر جوانی است که اکنون پیکر او در یکی از قبور گمنام قطعه 302 بهشت زهرا دفن شده است. سعیده پورآقایی تنها فرزند جانباز شهید عباس پورآقایی (آمایی) است که در یکی از شب‌های پس از کودتا در حالی که به الله اکبر گفتن شبانه بر پشت بام خانه‌شان در خیابان دولت تهران مشغول بود، از سوی نیروهای لباس شخصی وابسته به بسیج دستگیر شد و پس از 20 روز جنازه او در یکی از سردخانه‌های جنوب تهران از سوی مادرش شناسایی شد. اما مسئولان ذی‌ربط از تحویل جنازه به مادرش خودداری کردند و حالا پس از هفته‌ها بی‌خبری خانواده‌اش مطلع شده‌اند او به صورت مخفیانه در قطعه 302 بهشت زهرا به خاک سپرده شده است.

بر اساس این گزارش، خانواده این شهید جنبش سبز طی هفته‌های اخیر به شدت تحت فشار بودند تا از افشای ماجرا خودداری کنند. اما بالاخره سکوت درباره این ماجرا شکسته شد و ماجرای تاسف‌برانگیز ظلمی که بر این فرزند شهید رفته، از سوی برخی افراد مطلع، شرح داده شده است که «موج سبز آزادی» برای رعایت مسائل امنیتی از ذکر نامشان معذور است.

به گفته‌ی مطلعان، سعیده پورآقایی پس از بازداشت مورد تجاوز وحشیانه قرار گرفته و سپس به قتل رسیده است. متجاوزان جنازه‌ی وی از زانو به بالا در اسید سوزانده‌اند تا آثار این جنایت شنیع به صورت کامل از بین برود. سپس خانواده‌ی وی تحت فشار قرار می‌گیرند تا علت مرگ دخترشان را بیماری شدید کلیوی اعلام کنند.

این موضوع در حالی اتفاق می‌افتد که جنازه‌ی سعیده اساسا به خانواده تحویل نشده است و شنیدن خبر بیماری سعیده موجب تعجب اقوام وی شده است که اطمینان دارند سعیده سابقه‌ی هیچ نوع بیماری نداشته است؛ و همین دروغ بود که در نهایت به افشای ماجرا منجر شد.

گفتنی است مراسم ختم شهید سعیده پورآقایی (آمایی) روز شنبه هفتم شهریور به صورت محدود در مسجد جامع قلهک (محل زندگی وی) برگزار شد و نمایندگانی از جنبش سبز برای همدردی با خانواده داغدار این شهید مظلوم در این مراسم حضور یافتند.

منبع

برچسب‌ها:

کاش می‌شد هر لحظه این را فهمید

خودت باش و خوب باش. گور بابای قالب‌های تحمیلی، از هر نوع.

برچسب‌ها: ,

شنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۸

شورای نگهبان


منبع


برچسب‌ها: ,

ذرات خاردار

علمای گرامی، بچه‌های توی خونه،
شما که می‌خواهید برای پذیرش گرفتن از دانشگاه‌های خارج اقدام کنید، محض رضای خدا روی زبان‌تان بیش‌تر کار کنید. بیش‌تر دقّت کنید. باور کنید اعتماد به نفس جای همه چیز را نمی‌گیرد.
یکی از ایران برای استادم درخواست فرستاده و در رزومه‌اش نوشته روی یک چیزی مربوط به ذرات بدون اسپین کارکرده‌است. فقط اشکال کار این‌جاست که به جای spinless نوشته‌است spineless که معنی‌اش می‌شود بدون خار (spine به معنی برجستگی یا خار است. مثلاً، به تیغ‌های جوجه‌تیغی می‌گویند spine.). حالا من مانده‌ام ذرات خاردار چی هستند که ایشان روی ذرات بی‌خار مطالعه کرده.
نه این که فکر کنید من در مکاتبه‌ها و اسنادم اشتباه و اشکال نداشته‌ام یا ندارم، اما بعضی از اشتباه‌ها یک جورهایی ناجور است، مخصوصاً برای ما ایرانیان گرامی که آخر تواضع هستیم.

برچسب‌ها:

پیله دریدن

مرحله‌های مختلف زندگی چه طور تعریف می شوند؟ یعنی چه مرزی بین امروز و دیروز می‌تواند آن‌ها را به دو مرحلهٔ مختلف از زندگی متعلق کند؟ تغییر شرایط حتماً در این میان عاملیت دارد، اما بسا که تغییر‌های سهمگینی در شرایط زندگی یک نفر هم باعث نشوند گذاری از یک مرحله به مرحلهٔ دیگر را انجام دهد.

بی آن که بخواهم بیش‌تر در این باره بحث کنم، معیار خودم را می‌گویم: یک مرحلهٔ جدید زندگی، زمانی رخ داده که رنگ و بوی همه چیز، حتی همان چیزهای آشنای قبلی، برایت عوض شود.

یک سال پیش (با تقریب یک روز بیش و کم) من وارد مرحلهٔ جدیدی شدم، مرحله‌ای که برای رسیدن به آن بسیار کوشیده‌بودم، اما در عین حال آمادگی‌اش را نداشتم. تا یک سال پیش، ۲۸ سال کم و بیش در یک شرایط مشخص زندگی کرده‌بودم. حالا یک سال است که تنها و نسبتاً آزاد در کشوری دیگر زندگی می‌کنم. اینرسی من در برابر این تغییر خیلی زیاد بود، اما نهایتاً چرخیدم.
ماه رمضان سال پیش (که دو سه روز بعد از رسیدنم به کانادا شروع شد)، مطلقاً بی‌رنگ بود. ماه رمضان‌های چند سال پیش‌تر از آن کم و بیش بدرنگ بودند، زیر سلطه‌ای که تا درون بستر آدم هم نفوذ می‌کرد. سال قبل بی رنگ بود. امسال رنگ جدیدی دارد که خواستنی است.

شباهتی هم با وضع جامعهٔ ایران دارد: کشف کردیم که عرصه‌هایی مانند مسجد، نمازجمعه، خیابان، دادگاه و حتی زندان، به تمام ما تعلق دارند و همه از آن‌ها حقّی داریم. حق داریم تغییرشان دهیم، یا رنگ‌شان کنیم، یا برای به‌تر شدن‌مان به کارشان گیریم. حق داریم تعبیرشان کنیم یا معنی تازه‌ای بدهیم‌شان.

در زندگی خودم کشف مشابهی کرده‌ام: مهم‌تر از همه چیز، خدا مال همه است. این را البته مسجدی‌های حرفه‌ای هم می‌گویند، از پشت ریش یا مقنعهٔ سفید، در جای همیشه رزرو شده‌ای در صف نخست. اما نگاه آن‌ها متفاوت است، از بالا به پایین است. آن‌ها وقتی می‌گویند خدا مال همه است، چنین است که گویی خدا را می‌خورند و راضی‌اند که خرده‌های الوهیت به آن جوان شل‌حجاب یا مزلف هم برسد. نگاه‌شان استکباری است. من اما می‌گویم که تجربهٔ ما از خدا متفاوت است و گاه حتی متعامد. اما جملگی اصیل است. این را هم می‌افزایم که درک کردن این نکته در عمل خیلی سخت است.
در مرحلهٔ بعد، تمام چیزهایی است که سال‌ها به عنوان سرمایهٔ عمومی اسباب شکنجهٔ من و شماری دیگر بوده، در حالی که سهم ساده‌ای از آن‌ها داشته‌ایم، مثل تمام پیرایه‌های رمضان: دعای افطار، ربنای شجریان، اذان، دعای سحر و بقیه چیزها.
معنی این حرف را مذهبی‌های سنتی دشوار ممکن است بفهمند. آن‌ها این را بازگشت به راه دیرین خودشان می‌پندارند، در حالی که من خانهٔ خودم را ساخته‌ام. من بعد از ربنای شجریان نمی‌نشینم و دعا کردن آن «روحانی» فاسد را گوش کنم و آمین بگویم. آن مجری چندش‌آور سیما را نگاه نمی‌کنم. در انتظار سریال‌های مستهجن ماه مبارک نیستم که روح را می‌میرانند. چایم را می‌نوشم، وبلاگ می‌خوانم یا شاید حتی روزه‌ام را با Shaun باز کنم (فقط برای نمونه).
مهم‌تر از همه، در این لحظه از این مرحله از عمرم، می‌گویم که این حق را برای نسل‌های بعد قائلم که درک و دریافت خودشان را از خدا، دین و تمام میراثی که به آن‌ها می‌رسد داشته‌باشند. فقط از خدا می‌خواهم که از ابتذال و استبداد ایمن‌شان بدارد.

برچسب‌ها: , , ,

Amazing trip

...
That puzzle was still unresolved when, in December 1925, Niels Bohr arrived in Leiden to attend the festivities for the golden jubilee of Lorentz's doctorate. Late one evening in 1946, Bohr told me in his home in Gamle Carlsberg what happened to him on that trip.

Bohr's train trip

Bohr's train to Leiden made a stop in Hamburg, where he was met by Wolfgang Pauli and Otto Stern, who had come to the station to ask him what he thought about spin. Bohr must have said that it was very interesting (his favorite way of expressing his belief that something was wrong) but he could not see how an electron moving in the electric field of the nucleus could experience the magnetic field necessary for producing fine structure. (As Uhlenbeck admitted later, "I must say in retrospect that Sem and I in our euphoria had not really appreciated [this] basic difficulty.") On his arrival in Leiden, Bohr was met at the train by Ehrenfest and Albert Einstein, who asked him what he thought about spin. Bohr must have said that it was very, very interesting but what about the magnetic field? Ehrenfest replied that Einstein had resolved that. The electron in its rest frame sees a rotating electric field; hence by elementary relativity it also sees a magnetic field. The net result is an effective spin-orbit coupling. Bohr was at once convinced. When told of the factor of 2 he expressed confidence that this problem would find a natural resolution. He urged Sem and George to write a more detailed note on their work. They did; Bohr added an approving comment.

After Leiden, Bohr traveled to Gottingen. There he was met at the station by Heisenberg and Pascual Jordan, who asked what he thought about spin. Bohr replied that it was a great advance and explained about the spin-orbit coupling. Heisenberg remarked that he had heard this remark before but that he could not remember who made it and when. (I will return to this point shortly.) On Bohr's way home the train stopped at Berlin, where he was met at the station by Pauli, who had made the trip from Hamburg for the sole purpose of asking Bohr what he now thought about spin. Bohr said it was a great advance, to which Pauli replied, "Eine neue Kopenhagener Irrlehre" (a new Copenhagen heresy). After his return home Bohr wrote to Ehrenfest that he had become "a prophet of the electron magnet gospel."

- GEORGE UHLENDECK AND THE DISCOVERY OF ELECTRON SPIN, Abraham Pais, Physics Today, Dec. 1989

اگر فایل اصل مقاله را خواستید، به من ایمیل بزنید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: فایل مقاله را از این‌جا می‌توانید بگیرید. ممنونم از شبیر به خاطر علاقه و پی‌گیری‌اش.

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۸

خوب و پاک

می‌نشیند روی صندلی کناری من، بطری آبجو در دستش. خسته است لابد. چند جرعه می‌نوشد و چیزی می‌گوید. بعد انگشتش را نشانم می‌دهد که بریده. متعجب است که با در قوطی خامهٔ ترش چه جوری دستش را بریده. خون نوک انگشتش را می‌مکد. غذایش را خورده‌است، گوشت کباب‌شدهٔ خوک با مخلفات کنارش.
فکرش را می‌کنم: جلوی چشم من سه نجس را خورده‌است: گوشت خوک، آبجو و خون. دوست دخترش کمی آن‌طرف‌تر نشسته و با بقیه حرف می‌زند.
اسلامی که به ما آموخته‌اند اگر درست باشد، جای او ته ته دوزخ است. اما تا جایی که من می‌فهمم، این آدم دوزخی یکی از به‌ترین کسانی است که به عمرم دیده‌ام. آمده‌ام به میهمانی خداحافظی این آدم دوزخی که نجس می‌خورد و چه و چه. فردا از این شهر می‌رود و من از رفتنش ناشادم.
او و بقیه غذا و نوشیدنی‌شان را می‌خورند و من خیلی ساده می‌گویم روزه‌ام. کمی سؤال می‌پرسند دربارهٔ قانون‌‌های روزه و کمی هم شوخی می‌کنیم. از این که با وجود روزه بودنم آمده‌ام تشکر هم می‌کنند. خیلی عادی. برعکسش؟ آدمی را که «اهل نماز و روزه» نباشد به میهمانی افطار دعوت می‌کنیم؟
یکی دو ساعت بعد با دو نفر دیگر بلند می‌شویم و خدانگهداری می‌کنیم که برویم. در تمام راه رسیدن به خانه به چیزی جز این همه تناقض نمی‌توانم فکر کنم، بی آن که جرأت کنم پاسخی در نظر آورم.

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۸

کاش همه‌شان را با هم نمی‌آوردید



برچسب‌ها: ,

تلسکوپ ۴۰۰ ساله شد


چهارصدمین سال‌گرد ساخته شدن این ابزار ممنوعه، این عنصر استکبار و صهیونیست، این اسباب تحریک و تشویش افکار عمومی و این القاگر اندیشهٔ مسموم گرد بودن زمین را به تمامی سیستم‌های انسان‌سوز تبریک و تسلیت عرض می‌نمایم. همان گونه که ملاحظه می کنید، این گوگل جنایت‌کار هم در اقدامی «سؤال‌برانگیز» لوگوی خودش را این شکلی کرده. ما هم برای اعتراض می‌خواهیم این شرکت را تحریم کنیم. پس جی‌میل و بلاگر و ریدر و آی-گوگل و موتور جستجوی گوگل و تمام سرویس‌های مشابه را تحریم می‌کنیم و به آغوش گرم و امن غار بازمی‌گردیم.

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۸

از کتابی که دارم می‌خوانم

To reinvent her, Humbert must take from Lolita her own real history and replace it with his own, turning Lolita into a reincarnation his lost, unfulfilled love, Annabel Leigh. We know Lolita not directly but through Humbert, and not through her own past, but through her narrator/molester's past or imaginary past. This is what Humbert, a number of critics and in fact one of my students, Nima, called Humbert's solipsization of Lolita.
Yet she does have a past. Despite Humbert's attempts to orphan Lolita by rubbing her of her history, that past is still given to us in glimpses. Nabokov's art makes these orphaned glimmers all the more poignant in contrast to Humbert's all-encompassing obsession with his own past. Lolita has a tragic past, with a dead father and a dead two-year-old-brother. And now also a dead mother. Like my students, Lolita's past comes to her not as a loss, but as a lack, and like my students, she becomes a figment in someone else's dream.
At some point, the truth of Iran's past became as immaterial to those who appropriated it as the truth of Lolita's is to Humbert. it became immaterial in the same way that Lolita's truth, her desires and life, must lose color before Humbert's one obsession, his desire to turn a twelve-year-old unruly child into his mistress.
When I think of Lolita, I think of that half-alive butterfly pinned to the wall. The butterfly is not an obvious symbol, but it does suggest that Humbert fixes Lolita in the same manner that the butterfly is fixed; he wants her, a living breathing human being, to become stationary, to give up her life for the still life he offers her in return. Lolita's image is forever associated in the minds of her readers with that of her jailer. Lolita on her own has no meaning; she can only come to life through her prison bars.

- Reading Lolita in Tehran
~ Azar Nafisi
pp. 36-37

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۸

سمیه را خدا آزاد کرد

هر روز بلند می‌شوی و خبرها را چک می‌کنی به امید پیش‌رفتی، خبر خوبی.... و می‌بینی اوضاع خوب نیست.

امروز امّا خبر خوب رسید: سمیه توحیدلو آزاد شد. بادا که همیشه بر ساحل سلامت باشد. وبلاگش هم دوباره به راه شده‌است. مبارک است خانم توحیدلو. شاد باشید.

برچسب‌ها:

گفت‌وگو با حمید دباشی

این گفت‌وگو نسبتاً طولانی است و خواندنش زمان می‌برد. امّا از وبلاگ‌صاحاب قبول کنید که به خواندنش می‌ارزد. یادم نیست لینکش را اول کجا دیدم، احتمالاً روی وبلاگ ملکوت بود.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۸

Gluck - "Melody" from "Orfeo ed Euridice" - Sarah Chang




برچسب‌ها:

عرض تبریک

پنجاه و ششمین خجسته سال‌روز کودتا شکست کودتای مخملی بیست و هشتم مرداد ۱۳۳۲ را به نایبان بر حقش تبریک عرض می‌نماییم.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۸

Dvorak: Slavonic dance No. 2 in E minor op. 72




برچسب‌ها:

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۸

ترکیب نحس

چه ترکیب نامیمونی: تنبلی و وسواس. خدا نیاورد که یکی دو تا deadline هم به‌اش اضافه شوند. خدانصیب‌تان نکند.

برچسب‌ها: ,

دستشون درد نکنه

به نظر من خوب کاری کردن. ببینید، اصلاً چیزی که وجود نداره نباید به اسمش روزنامه چاپ بشه. خوبه من بیام یه روزنامه بزنم به اسم «امام سیزدهم»؟ نه، خوبه؟ حالا «اعتماد ملّی» هم مثل همونه. سر چنین روزنامه‌ای را باید چسبوند به سقف. روزنامه‌های دیگه‌ای رو هم که با اسم موهومی چاپ می‌شن باید بست. من الآن یکی به ذهنم می‌رسد ...

برچسب‌ها: ,

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۸

یکی مونده‌ها، نبود؟



برچسب‌ها: ,

دوشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۸

فرید زکریا از دادگاه‌های نمایشی استالینی در تهران می‌گوید



برچسب‌ها: ,

توضیح واضح


Like در زبان ما «دوست داشتن» یا شاید «خوش آمدن» معنی می‌دهد. در گوگل‌ریدر هم وقتی یک چیزی را Like می‌کنیم، منظورمان همین است که: خوشمان آمد. حالا آن مطلب ممکن است خیلی هم غم‌انگیز یا خشم‌برانگیز باشد، اما آن صورتک Like که نیشش به پهنای مدار استوا باز می‌شود، خود آدم را ممکن است به اشتباه بیاندازد که یعنی من این جوری خوشم می‌آید؟
نه، فقط فکر کنم طراح محترم این صورتک روحیه غربی داشته و زیاد به فکر نوع‌های مختلف خوش آمدن ما نبوده. ممکن است چیزی را Like کنیم که اصلاً هم مفرّح نیست، اما باحال است بأی نحو کان.
خلاصه ایرانی هستیم دیگر، مثل هم‌ولایتی‌های مسجدی‌مان که ممکن است یک چیزی بگویند در مایه این که: چه مداح خوبی بود. جر خوردیم از بس گریه کردیم. اشکمان خشک شد. چشممان تاول زد.
ما هم ممکن است گاهی در همین مایه‌ها خوشمان بیاید از چیزی.
همین.

برچسب‌ها: , ,

کیفرخواستی علیه دانایی

بعضی از نوشته‌ها آن قدر حرف دلت هست که share کردن کفایت نمی‌کند. باید دادشان بزنی. این پست بهرنگ یکی از آنهاست. وقتی «افشای موارد نقض حقوق بشر» و «ارائه کمک و آموزش به سازمان‌های غیر دولتی و انتشار جزوات فارسی درباره ارزش‌های دموکراتیک و فعالیت‌های مدنی هم‌جهت با آن» رسماً جرم و جزء کیفرخواست باشند، یعنی آدم یاد برونکای بدجنس می‌افتد از میزان پلیدی این‌ها.
بخوانید.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۸۸

Karajan and the Salzburger Festspiele






قسمتهای بعدی‌اش را هم در یوتیوب می‌توانید ببینید.

برچسب‌ها: ,

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

یک ایرانی دیگر

نیایش افشردی هم به PI ملحق شد. این‌جا بخوانید.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۸

حکایت تکراری همکاری را‌ه‌زن و «تاجر»






برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۸

میکرو-دیکتاتور

با دوستم چت می‌کنم. از دست استاد راهنمایش شاکی است. آزارش می‌دهد و زور می‌گوید. بی‌ملاحظه نظرم را می‌گویم. معمولاً این جوری نیستم که برای دیگران نسخه بپیچم، امّا تجربهٔ این یکی را خودم دارم. تجربهٔ استاد راهنمای بد را. خوبش را هم الأن دارم تجربه می‌کنم. به او گفتم و این‌جا هم بازگو می‌کنم: فرق استاد راهنمای خوب و بد، مثل تفاوت مثبت تا منفی بی‌نهایت است. بالآخره شمس تبریزی هم یک جورهایی استاد راهنمای مولوی بوده.
از زورگوئی استادها هم حرصم می‌گیرد. خیلی زیاد. فقط به معنی این ترکیب فکر کن: استاد راهنما. خیلی عنوان بزرگی است. بعد چنین آدمی بیاید و به دانشجوی تحصیلات تکمیلی زور بگوید... . دوستم نیمه‌های راه دکترا است. می‌گوید تحمل می‌کنم تا زودتر تمام شود. باز قاطی می‌کنم. می‌گویم انگار دارند به‌ات تجاوز می‌کنند. این چه طرز فکری است؟ چه دانشگاهی است که دانشجوی دکترایش می‌گوید تحمّل می‌کنم تا تمام شود؟

میکرودیکتاتور. این کلمه اختراع خودم است. استاد راهنمای بد، معلّم قلدر، پدر زورگو، خواهر و برادر زورگو، هم‌کلاسی گردن‌کلفت ... . همهٔ این‌ها را می‌گویم میکرودیکتاتور. میکرودیکتاتورها زمینه‌ساز رشد دیکتاتورهای بزرگ می‌شوند.

اما یک فرق اساسی هست بین میکرودیکتاتور با دیکتاتورهای ماکروسکوپی: با میکرودیکتاتور می‌شود حرف زد و می‌شود درستش کرد. ممکن است درست کردنش هزینه بردارد، امّا به هزینه‌اش می‌صرفد. خیلی هم می‌صرفد. باید با میکرودیکتاتورها حرف بزنیم. باید هزینهٔ زور گفتن را برای‌شان بالا ببریم. مهم‌تر از همه، باید کاری کنیم که از زور گفتن شرمشان بشود. میکرودیکتاتورها هنوز مسخ نشده‌اند، امّا خیلی استعدادش را دارند. باید بیمار حسابشان کنیم. این باید جزئی از فرهنگ ما بشود. تقریباً مطمئنم که در آن صورت نسل دیکتاتورها خود‌به‌خود منقرض می‌شود.

برچسب‌ها: ,

روستائی ساده‌دل؟

یکی از تصویرهایی که امیدوارم با رخ‌دادهای این دو ماه اخیر شکسته شده یا لااقل ترک برداشته باشد، تصویر رومانتیک زندگی شهرستانی و روستایی است. مردم شهرستان‌های کوچک و روستاها چه قدر در دفاع از رئیس‌جمهور قانونی (میرحسین موسوی) و نفی احمدی‌نژاد و حزب ظالمش نقش داشتند یا دارند؟

نمی‌شود که چهار سال دنبال محمل کسی بدوی و فریاد شادی سر بدهی و بعد وقتی رسماً همه نوع بدی می‌کند، در کافه برره بنشینی و چپقت را چاق کنی تا اوضاع آرام شود. می‌دانم که اطّلاع‌رسانی و سطح سواد و حساسیت سیاسی مردم در شهرستان‌های کوچک و روستاها کم‌تر است، امّا از یک طرف به دست آوردن این سواد و آگاهی یک وظیفه هم هست، نه این که فقط رادیوی حکومتی گوش کنند و مطیع صدای مرکز باشند. این نوع رفتار در زمان‌های قدیم شاید توجیه‌پذیر بود، امّا الآن که رأی یک روستایی همان ارزش رأی شهری را دارد، مسؤولیت رأی دادن هم باید قابل مقایسه باشد.

بچهٔ شهر بودن افتخاری نیست، امّا امروزه روستایی و شهری و عشایر کوچ‌نشین، همگی «شهروند» محسوب می‌شوند و همچنان که حقّ شهروندی یک‌سان دارند، وظایف متقابلی هم دارند. روستایی وقتی به تهران می‌آید نوعاً خودش را طلب‌کار و تهرانی را مفت‌خور می‌داند، حتّی اگر این نگاه را زیر ناشی‌گری و ناواردی‌اش نتوان دریافت. عمدهٔ محبوبیتی که احمدی‌نژاد در این دورهٔ چهارساله به دست آورد (و نتوانست نجاتش دهد) ناشی از چنگ زدن به همین نگرش و استفاده از محرومیت‌های روستاها و شهرهای کوچک بود. آن‌ها که فریبش را خوردند بی‌گناه نیستند. امّا باید کمک‌شان کنیم که بفهمند، هم‌چنان که باید به تلاش خودمان برای فهمیدن آن‌ها ادامه دهیم. برای این کار هم راهی به جز توسعهٔ ارتباطات به نظرم نمی‌رسد.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۸

مُرکب قرمز

روزی در جمهوری دموکراتیک آلمان سابق یک کارگر آلمانی کاری در سیبری پیدا می‌کند. او که می داند سانسورچی‌ها همهٔ نامه ها را می‌خوانند، به دوستانش می گوید «بیایید یک رمز تعیین کنیم؛ اگر نامه‌ای که از طرف من دریافت می‌کنید با مرکب آبی معمولی نوشته شده باشد، بدانید هر چه نوشته‌ام درست است. اگر با مرکب قرمز نوشته شده باشد، سراپا دروغ است.» یک ماه بعد دوستانش اولین نامه را دریافت می‌کنند که در آن با مرکب آبی نوشته شده است: «اینجا همه چیز عالی است؛ مغازه‌ها پر، غذا فراوان، آپارتمان‌ها بزرگ و گرم و نرم، سینماها فیلم‌های غربی نمایش می‌دهند و تا بخواهی دختران زیبای مشتاق دوستی- تنها چیزی که نمی‌توان پیدا کرد مرکب قرمز است.»

به برهوت حقیقت خوش آمدید/ اسلاوی ژیژک/ترجمهٔ فتاح محمدی

برچسب‌ها: ,

واژه‌های مرا پس بده

من اصلاح‌طلب هستم. یعنی این که می‌خواهم وضع بهتر از این شود که هست. این به نوبهٔ خودش یعنی این که از آن‌چه که در اطرافم و نیز در درون خودم می‌گذرد راضی نیستم. امّا نه این که فقط راضی نباشم. من در ضمن ایده‌هایی دارم، دربارهٔ این که اگر می‌خواهم چنین نباشد، می‌خواهم چگونه باشد. این معنی اصلاح‌طلبی است. جرم است؟ نه. اگر فکر می‌کنی جرم است، نفس نکش. چون هر نفسی که فرو می‌رود چیزی را درون تو بهتر از لحظه‌ای می‌کند که میل به نفس کشیدن داشتی. اصلاح‌طلبی جرم نیست، بلکه لازمهٔ زنده بودن است.

من اصول‌گرا هستم. اصولی دارم و در حدّ توانم به آن‌ها پایبندم. اگر هم از آن‌ها تخطّی کنم، از خودم آزرده می‌شوم. اصولم را حفظ می‌کنم. آن ایده‌هایی را هم که برای اصلاح‌طلب بودنم لازم دارم، بر اساس این اصول به دست آورده‌ام، نه از روی بخار معده. بالاترین اصل من هم راستی است. راستی به مفهوم گسترده‌اش، و فکر نمی‌کنم هیچ اصل یا فضیلتی را با وجود پای‌بندی به این اصل، بتوان زیر پا گذاشت.

من این‌گونه‌ام. از خصلت‌هایی که به من و تو تعلّق دارند، برچسب‌هایی ساخته‌اند و کلمه‌های ما را مسخ کرده‌اند. این کلمه‌ها بی‌ارزش یا کم‌ارزش نیستند. این واژگان ربوده‌شده بسیارند. همین الآن هم بسیار برای ما پیش می‌آید که بخواهیم کلمه یا تعبیری را به کار ببریم که منظورمان را خوب بیان می‌کند، امّا دقیقاً به خاطر این که آن واژه یا تعبیر را قبلاً نامردمان تباه کرده‌اند، مجبور می‌شویم از معادل‌هایی استفاده کنیم که دل‌چسب نیستند؛ دست‌کم به دل خودمان نمی‌نشینند. گاهی هم در متن‌های تخصصی و نیمه‌تخصصی بهترین واژه را در یک موقعیت نمی‌توانیم به کار بریم، به دلیلی مشابه.

چند مثال دیگر: سامان دادن، سامان‌دهی، جرح و تعدیل، امنیت اجتماعی، خبرگان، الگوی مصرف، ملی، اسلامی، شرعی، قانونی، کارشناسی، اصولی، عید، خجسته و ... .

این تعرّض به زبان اصلاً شوخی‌بردار نیست. ستم بزرگی است. تعرّض به اندیشه است و تجاوز به دارایی‌های تاریخی و همگانی ما. تجاوز به حیطه‌ای است که در آن و با آن خودمان و احساس و اندیشه‌مان را بیان می‌کنیم.

بی‌مناسبت نمی‌بینم در این روزهایی که انتخابات، دادگاه، بازداشت و چندین واژهٔ دیگر نیز به این لیست دراز افزوده شده‌اند، از چند نفر از دوستانم بخواهم در این باره بنویسند: از جیران، شبیر، بااستعداد، گیس‌طِلا و مریم دعوت می‌کنم در این باره بنویسند. این‌ها البته چند نفر از دوستان هستند و هر کس این نوشته را می‌خواند، دعوت دارد که بنویسد. اگر شما هم نوشتید، خبر بدهید که لینکش را بگذارم این‌جا. طبعاً منظورم نوشتن دیدگاهتان است و ممکن است به واژه‌هایی اشاره کنید که در این یادداشت باشند یا نباشند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: من ثروت‌مندم. دوستانی دارم، دیده و ندیده، که به دعوت من پاسخ می‌دهند و دقیق و زیبا می‌نویسند. نوشتهٔ مریم ملک‌دار را این‌جا، نوشتهٔ بااستعداد را این‌جا و نوشتهٔ شبیر را این‌جا بخوانید. مریم هم گفته که می‌نویسد. «سندش هم موجوده». گیس‌طلا هم البته لطف دارد به من، اما شیرازی جواب داده و نمی‌شود فهمید که بالأخره می‌نویسد یا نه. منتظرم دوستان، و البته سپاس‌گزار.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت دوم: این هم نوشتهٔ مریم که بیشتر به ترکیب‌ها اشاره دارد. خواندنی و آموزنده نوشته.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت سوم: این هم نوشتهٔ جیران. دربارهٔ «انتخابات» نوشته.
هم‌چنان منتظر نوشتهٔ گیس‌طلا هستیم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت چهارم: دوستان شرمنده می‌کنند. دیگه راضی به زحمت شما نبودم فاطی‌خانم. (ممنونم از مریم که خبر داد.)

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۸

Grasshoppers - Bruno Bozzetto






برچسب‌ها:

Déjà vu

آلبوم نی‌نوای علیزاده را گوش می‌کنم و برای این که چشمم بی‌کار نباشد، روی یوتیوب صحنه‌های بازی رئال مادرید و یونیورسیداد را می‌بینم (+). صدای ویدئو را قطع می‌کنم که موسیقی‌ام را بی‌مزاحمت بشنوم. مدّتی که می‌گذرد، این ترکیب به نظرم آشنا می‌آید و یاد پخش مسابقه‌های فوتبال و برنامه‌های ورزشی در مناسبت‌های عزا می‌افتم و ترکیب مسخرهٔ موسیقی محزون با صحنه‌های پرهیجان ورزشی...

کاری که این‌ها با تصویرها و صداها و خاطره‌های ما کرده‌اند، مثل این است که یک نفر خیلی جدّی بیاید روی مهم‌ترین و عزیز‌ترین عکس‌های آلبوم‌تان طرح‌های مسخره بکشد. خیلی جدّی، و به کارش هم اعتقاد داشته‌باشد. دلقک‌های بی‌حیا.

برچسب‌ها: , ,

شنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۸

از قدیم گفته‌اند...

اعتراف
حق گرفتنی است.


برچسب‌ها: , , ,