درخودماندگی
از این فیلمها یا سریالها دیدهاید که یک شخصیت مرد نخراشیده دارند و یک ضعیفه مظلومه؟ مردک به زنش که نمیرسد هیچ، راه به راه هم به هر بهانهای زن بدبخت مفلوک را میگیرد زیر باد کتک. اما بعد میبینید که ضعیفه مورد نظر اشکهایش را که ریخت، خودش و دیگران را توجیه هم میکند که (برای نمونه): چه کنه؟ اون بیچاره هم صبح تا شب سگدو میزنه برای ما. میدونم که آخرش دوستم داره و ...
یا در نسخه فلاکتبارتر: چی کار کنم؟ گیرم که ازش جدا بشم، کی نون من و این شش تا بچهای رو که گذاشته رو دستم میده؟
یا در فلاکتبارترین نسخه: مردک معتاد و بیکار هم هست و پول موادش را هم زن بیچاره از درآمد رختشویی و کلفتی میدهد و آقا خمار که میشود، برای قدردانی زن بدبخت را سیاه و کبود میکند، در عین حال ضعیفه باز خودش را توجیه میکند که این مرد من است و سایهاش بالای سر من و بچههایم... .
هر کدام از ما موقع دیدن این نوع فیلمها چند بار از زور خشم تا مرز سکته رفتهایم؟ چند تا فحش حواله آن مرد (شخصیت منفی داستان) کردهایم؟ چند تا فحش بدترش را به آن زن (شخصیت مافوق کوزت داستان) دادهایم که هم ستم میبیند و هم آن قدر احمق است که ستمکار را توجیه میکند و بلکه دوستش هم میدارد و دستش را که از کتک زدن خسته شده احیانأ مالش هم میدهد؟
و اکثر این فیلمها با خوبی و خوشی تمام میشوند: مرد ظالم به راه میآید و دختر خردسالش را (لابد به نیابت از ضعیفه) بغل میکند و میبوسد و اگر احیانأ معتاد است ترک میکند و ما نتیجه میگیریم که همهاش تقصیر «سوداگران مرگ» است و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشود و، البته یادم نرود که موادفروش بدجنس محل هم به دست مآموران قانون به هلاکت میرسد (دستگیر شدنش نمیتواند نفرتی را که در نیمه اول فیلم در ما انباشته شده فروبنشاند). در ضمن موادفروش محل هم هیچ وقت زن بدبخت و دختر معصوم خردسال ندارد و کشته شدنش اصلأ و ابدأ مشکلی برای بشریت ایجاد نمیکند. مرد معتاد هم که خودش «قربانی توطئهای بزرگتر» بوده، هیچ وقت به جرم اعتیاد یا کتک زدن زنش (اگر این اصلأ جرم باشد) لازم نیست محاکمه یا زندانی شود.
تیتراژ پایانی فیلم و اعصاب خاکشیرشده ما و شعور تحقیرشدهمان... .
حالا به جای آن ضعیفه ، مردم ایران و مخصوصأ آنهایی را که هر کدام از ما میشناسیم و با آنها در تماسیم بنشانید و مرد معتاد هم دولت کریمه احمدی باشد و کتکش هم (فقط حساب یک ماه اخیرش) تقلب در انتخابات و توهین و افترا به مردم معترض و بلکه زدن و کشتن و ربودن و حبس و شکنجه. این نیمه اول فیلم بود که البته هنوز تمام نشده و مایی که خارجنشین هستیم هم روزی ده بار و صد بار سایتهای خبری را بالا و پایین و بالاترین میکنیم و همه جوره با هموطنانمان احساس همدردی و همذاتپنداری میکنیم و واقعأ هم در درد کشیدن همپای آنها کم نمیگذاریم.
اما فیلم که به نیمه میرسد، همان گزاره جگرسوز همیشگی را میشنویم: چه کنیم، مملکت که بیدولت نمیشود...
یا اگر دشمنمحوری نظام اسلامی را خوب جذب کردهباشند: میدانی این مملکت چه قدر دشمن دارد؟ الآن اسرائیل منتظر فرصت است که به ایران حمله کند. انگلیس خودش در تمام این کارها دست دارد (خدا مادربزرگ اوباما را بیامرزد که حرف اضافه نزده تا الآن)...
یا ناامیدهای مختعطیل که اصلأ یادشان رفته دعوا سر چه بود: حالا گیرم که اصلأ به جای ا.ن، موسوی رئیس دولت میشد. فکر میکنی خیلی با ا.ن فرق میکرد، یا فکر میکنی همه مشکلات مملکت حل میشد؟ ...
یا هزار جور توجیه و ماستمالی دیگر.
اینجاست که واقعأ به خودت میگویی کاش آن مردک معتاد چنان تو زن احمق را میزد که بلند نشوی.
و ما که نظارهگر خارجی هستیم، شاید حواسمان نیست که بیوگی در جامعه سنتی ما عار بزرگی است. زنانی که از جامعه دور نگه داشتهشدهاند و ناتوان ماندهاند از ایستادن بر پای خود، سایه شوم مرد معتاد بیکار و کتک خماریاش را ترجیح میدهند بر بیوه شدن.
این ملتی هم که سی سال درون حصار آهنی زیسته و همیشه از «بیگانه» ترسانده شده، میترسد از این که رخنهای در این دیوار زنگزده ایجاد شود. از یک سو هم مجبور است زندگی کند و بچههایش را بزرگ کند. کی بابای این یتیمها بشود؟
خیلی کار داریم و خیلی باید فکر کنیم.
یا در نسخه فلاکتبارتر: چی کار کنم؟ گیرم که ازش جدا بشم، کی نون من و این شش تا بچهای رو که گذاشته رو دستم میده؟
یا در فلاکتبارترین نسخه: مردک معتاد و بیکار هم هست و پول موادش را هم زن بیچاره از درآمد رختشویی و کلفتی میدهد و آقا خمار که میشود، برای قدردانی زن بدبخت را سیاه و کبود میکند، در عین حال ضعیفه باز خودش را توجیه میکند که این مرد من است و سایهاش بالای سر من و بچههایم... .
هر کدام از ما موقع دیدن این نوع فیلمها چند بار از زور خشم تا مرز سکته رفتهایم؟ چند تا فحش حواله آن مرد (شخصیت منفی داستان) کردهایم؟ چند تا فحش بدترش را به آن زن (شخصیت مافوق کوزت داستان) دادهایم که هم ستم میبیند و هم آن قدر احمق است که ستمکار را توجیه میکند و بلکه دوستش هم میدارد و دستش را که از کتک زدن خسته شده احیانأ مالش هم میدهد؟
و اکثر این فیلمها با خوبی و خوشی تمام میشوند: مرد ظالم به راه میآید و دختر خردسالش را (لابد به نیابت از ضعیفه) بغل میکند و میبوسد و اگر احیانأ معتاد است ترک میکند و ما نتیجه میگیریم که همهاش تقصیر «سوداگران مرگ» است و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تمام میشود و، البته یادم نرود که موادفروش بدجنس محل هم به دست مآموران قانون به هلاکت میرسد (دستگیر شدنش نمیتواند نفرتی را که در نیمه اول فیلم در ما انباشته شده فروبنشاند). در ضمن موادفروش محل هم هیچ وقت زن بدبخت و دختر معصوم خردسال ندارد و کشته شدنش اصلأ و ابدأ مشکلی برای بشریت ایجاد نمیکند. مرد معتاد هم که خودش «قربانی توطئهای بزرگتر» بوده، هیچ وقت به جرم اعتیاد یا کتک زدن زنش (اگر این اصلأ جرم باشد) لازم نیست محاکمه یا زندانی شود.
تیتراژ پایانی فیلم و اعصاب خاکشیرشده ما و شعور تحقیرشدهمان... .
حالا به جای آن ضعیفه ، مردم ایران و مخصوصأ آنهایی را که هر کدام از ما میشناسیم و با آنها در تماسیم بنشانید و مرد معتاد هم دولت کریمه احمدی باشد و کتکش هم (فقط حساب یک ماه اخیرش) تقلب در انتخابات و توهین و افترا به مردم معترض و بلکه زدن و کشتن و ربودن و حبس و شکنجه. این نیمه اول فیلم بود که البته هنوز تمام نشده و مایی که خارجنشین هستیم هم روزی ده بار و صد بار سایتهای خبری را بالا و پایین و بالاترین میکنیم و همه جوره با هموطنانمان احساس همدردی و همذاتپنداری میکنیم و واقعأ هم در درد کشیدن همپای آنها کم نمیگذاریم.
اما فیلم که به نیمه میرسد، همان گزاره جگرسوز همیشگی را میشنویم: چه کنیم، مملکت که بیدولت نمیشود...
یا اگر دشمنمحوری نظام اسلامی را خوب جذب کردهباشند: میدانی این مملکت چه قدر دشمن دارد؟ الآن اسرائیل منتظر فرصت است که به ایران حمله کند. انگلیس خودش در تمام این کارها دست دارد (خدا مادربزرگ اوباما را بیامرزد که حرف اضافه نزده تا الآن)...
یا ناامیدهای مختعطیل که اصلأ یادشان رفته دعوا سر چه بود: حالا گیرم که اصلأ به جای ا.ن، موسوی رئیس دولت میشد. فکر میکنی خیلی با ا.ن فرق میکرد، یا فکر میکنی همه مشکلات مملکت حل میشد؟ ...
یا هزار جور توجیه و ماستمالی دیگر.
اینجاست که واقعأ به خودت میگویی کاش آن مردک معتاد چنان تو زن احمق را میزد که بلند نشوی.
و ما که نظارهگر خارجی هستیم، شاید حواسمان نیست که بیوگی در جامعه سنتی ما عار بزرگی است. زنانی که از جامعه دور نگه داشتهشدهاند و ناتوان ماندهاند از ایستادن بر پای خود، سایه شوم مرد معتاد بیکار و کتک خماریاش را ترجیح میدهند بر بیوه شدن.
این ملتی هم که سی سال درون حصار آهنی زیسته و همیشه از «بیگانه» ترسانده شده، میترسد از این که رخنهای در این دیوار زنگزده ایجاد شود. از یک سو هم مجبور است زندگی کند و بچههایش را بزرگ کند. کی بابای این یتیمها بشود؟
خیلی کار داریم و خیلی باید فکر کنیم.
برچسبها: ایران, بدیهیات مبهم, دنیای کثیف سیاست, مصائب بشری



2 Comments:
سلام،این وسط یتیم ها کی هستندکه مادره به خاطرشون جانفشانی میکنه ؟
باور کنین اگه به خود این ضعیفه کتک خورده سیاه شده باشه باکی از بیوه بودن نداره! ولی معمولا نظر ضعیفه ها رو نمی پرسن !
مصطفی، یه سوال اساسی که من هنوز جواب درست و حسابی براش پیدا نکردم، اینه که چرا آماری که ناظران ستاد موسوی از صندوق ها دادن منتشر نمی شه؟ ناظرها تا آخر شمارش آرا توی حوزه بودن و خوب اگه این آمار منتشر بشه، می شه با آمار وزارت کشور مقایسه کرد تا ابعاد تقلب روشن بشه، راستش همین مسئله من رو به شک می اندازه...
ارسال يک نظر
Links to this post:
ايجاد يک پيوند
<< Home