دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۸

ثمّ قست قلوبکم من بعد ذٰلک، فَهِیَ کالحجارة او اشدّ قسوه

آرش حجازی در مصاحبه‌اش با BBC گفت که مردم قاتل ندا را گرفتند و او فریاد می‌زد که نمی‌خواستم بکشم. مردم مدارکش را گرفتند و آزادش کردند. شنیدن این ماجرا برای من هم کمی عجیب بود، که قتلی آن‌چنان فجیع در برابر چشم مردم رخ دهد و بعد با وجود آن که قاتل را در کف داشته‌اند، رهایش کنند. قاتل که نه، بگذارید بگوییم ضارب. قاتل‌های واقعی دستشان رنگ ماشه و خون ندیده.
آرش حجازی بعداً به این ابهام پاسخ داد و گفت این تنها موردی نبوده که مردم ضارب را گرفتند و رها کردند. چرا؟ چون کاری نمی‌توانستند بکنند. یا باید بی‌درنگ همان می‌کردند که ضارب کرده‌بود یا باید رهایش می‌کردند. تصوّر آدم کشتن (حتّی برای قصاص) دور از ذهن اکثر ماست. به طور خاص، دور از ذهن کسی است که بی‌سلاح می‌رود در خیابان تا بگوید رأیم چه شد. حرفش را قبول می‌کنم. می‌توانم خودم را تصوّر کنم که از قصاص قاتل ناتوان باشم (و نصیبمان نشود چنان بلایی).

آن مردمی که ضارب را می‌گیرند و رها می‌کنند کجا و آن که زندانی را شکنجه می‌کند تا سرحدّ مرگ و بعد از آن، کجا. به این فکر می‌کنم که خانواده‌هایی هستند که کسی را در زندان دارند، بی مدرکی، بدون حکمی، بدون مرجعی و بی هیچ پناهی جز خود خدا ... و بعد هر روز یکی را صدا می‌زنند که بیا و اگر قول می‌دهی آخ نگویی، برای جایزه جسد خردشدهٔ عزیزت را می‌دهیم ببری چال کنی. تصوّرش، همین تصوّر ناقصش هم من را دیوانه می‌کند، مخصوصاً وقتی به مظلومیت زندانی‌هایی فکر می‌کنم که بدون شک زیر شکنجه هم نگران نگرانی خانواده‌شان هستند. و باز هم باید گفت که جسد آنها را که آشنا دارند تحویل می‌دهند، وای به حال آن‌ها که غریبند. وای به حال شهرستانی‌ها. باور کنم که گورهای دسته‌جمعی در جاهایی درست شده و پر می‌شود؟ و تمام این‌ها نه در آفریقا یا آمریکای جنوبی یا جنوب فقیر آسیا، که در ایران ما در حال رخ دادن است. این همه تضاد، از مثبت تا منفی بی‌نهایت.

برچسب‌ها: , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home