شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

من رأی دادم

رأی دادن در اتاوا کار راحتی به نظر نمی‌رسید و راحت هم از آب درنیامد. امّا وقتی فهمیدم می‌شود رفت و رأی داد (یعنی رفتن علی‌الأصول ممکن است)، تصمیم گرفتم بروم.

صبح روز جمعه بیست و دوم خرداد ۸۸ (۱۲ ژوئن ۲۰۰۹)، خیلی زود بلند شدم. در واقع بیش از یکی دو ساعت نخوابیده بودم. سوار اولین اتوبوس صبح به مقصد تورونتو شدم که ساعت پنج و نیم صبح راه می‌افتاد. روی صندلی جلوی اتوبوس جا گیرم آمد و آن قدر این مسیر رفتن به تورنتو زیبا است که خوابم نگرفت. البته هیجان هم بود.

به تورنتو رسیدم. هوا خیلی خوب بود آن روز و در واقع نیازی به کاپشن نازک و کلاهی که آورده‌بودم نبود. سوار مترو شدم و تا ایستگاه York Mills رفتم. قرار بود آن‌جا در مرکز خرید York Mills بچه‌های دانشگاه تورنتو را ببینم. تصورم این بود که جمعیتی حداکثر ۱۰۰ نفری را خواهم‌دید. امّا نه، بیش از ۲۰۰ نفر آن‌جا جمع شده‌بودند که پنج اتوبوس بزرگ را به طور کامل پر کردند. جایی در اتوبوس شمارهٔ ۱ به من رسید. هر اتوبوس یکی دو نفر مسؤول داشت که همگی با بی‌سیم با هم در ارتباط بودند. مسؤول‌های ما دختر و پسری بودند نه چندان منضبط، امّا بسیار شاد و سرزنده. قبل از راه افتادن، یک کلوچه از همان‌جا خریدم و خوردم. همیشه در سفر سعی می‌کنم ورودی و خروجی‌ بدنم کمینه باشد. هدف از سفر خوردن نیست، امّا جماعت ایرانی بس که از هر لذّت طبیعی دیگری محروم است، تمتع خودش را به طور افراطی در خوردن می‌جوید.

سوار شدیم. برای هر اتوبوس یک پرچم ایران هم خریده‌بودند، با نشان اللّه در میانش و نه نشان شیر و خورشید. این خودش نشانهٔ مهمّی بود به نظر من.
پسری که یکی از دو مسؤول اتوبوس ما بود، لفاف بسته پرچم را باز کرد و پرچم را روی دوشش انداخت و لفاف و آرم بسته را که آن هم پرچم ایران داشت، کنار خیابان رها کرد. ما نشسته‌بودیم و اتوبوس می‌خواست حرکت کند و به او گفتیم که زباله‌ها را بردار، امّا آن قدر شور داشت که نشنید حرف ما را. زبالهٔ ما با نشان ملّی‌مان آن‌جا ماند. از این ضایع‌تر ممکن نبود.

از تورنتو تا اتاوا چهار-پنج ساعتی راه است. در میان راه جایی توقف کوتاهی داشتیم برای خریدن خوردنی و سر زدن به دستشویی که خوشبختانه به هیچ کدام نیاز نداشتم. دوست میان‌سالی در اتوبوس پیدا کردم. در ایران (به گفتهٔ خودش) کاری مرتبط با پروژه‌های نیروگاهی داشت و بیش و کم یک دهه بود که به کانادا آمده‌بود و این نخستین بارش بود که می‌آمد برای رأی دادن. خیلی‌های دیگر هم بار اوّلشان بود، بعد از ده بیست سال. چیزی تغییر کرده‌بود و این تغییر را از همان موقع، دور از ایران و پیش از رسیدن به سفارت هم می‌شد فهمید. مطابق رسم دیرینهٔ ایرانی، در اتوبوس موسیقی پخش می‌شد، آن هم با بالاترین شدّت صدا که بلندگوهای اتوبوس هم توانش را نداشتند و نویز می‌دادند. میان‌سالان و کهن‌سالان اتوبوس اعتراض می‌کردند. ترتیب‌دهندگان سفر رأی‌دهی اگرچه از دانشجویان دانشگاه تورنتو بودند، امّا از همه قشر و سنّی اسم نوشته‌بودند برای آمدن و خانواده هم در میان‌شان کم نبود.

به اتاوا نزدیک می‌شدیم و از اتاوا خبر می‌رسید که سلطنت‌طلب‌ها و کمونیست‌‌ها به رسم مألوف‌شان بساط پهن کرده‌اند و فحش می‌دهند و کار تا مرز درگیری هم پیش رفته. جلوی پارلمان کانادا از اتوبوس‌ها پیاده شدیم و مسیری کمتر از ۱۰ دقیقه پیاده‌روی را تا جلوی سفارت پیمودیم. گروه‌های فشاری که ذکرشان رفت، روبه‌روی سفارت بساط گسترده‌بودند، عکس و پلاکارد بالا گرفته‌بودند و حنجره می‌دراندند. منظرهٔ جالبی بود، چون در برابر این گروه حدوداً بیست سی نفره، صدها نفر در صف رأی‌گیری بودند. از گروه فشار عکس نگرفتم، امّا از رأی‌دهندگان عکس گرفتم. این دو عکس، جلوی صف را نشان می‌دهند در برابر سفارت:

و این هم امتداد صف در خیابان مجاور:

متأسفانه در عکس و فیلم گرفتن از جمعیت آن‌جا کوتاهی کردم.

چند خبرنگار در اطراف بودند و نیروهای پلیس هم همه جا بودند. یک پلیس زن آن سوی خیابان مجاور سفارت با موتورش ایستاده بود. زنی از رأی‌دهندگان با کودک خردسالش پیش او رفت و خواهش کرد با او و موتورش عکس بگیرند (خداییش من هم بدم نمی‌آمد یک عکسی با آن پلیس محترمه بگیرم :) . خانم پلیس با خوشرویی چند عکس با آن بچه گرفت.

علیرضا نامور حقیقی هم در کاروان ما بود و دائم اطراف سفارت در تکاپو بود.

در صف رأی دادن شنیدنی بسیار بود. از مونترال هم خیلی‌ها آمده‌بودند برای رأی دادن. از خیلی شهرهای دیگر هم بودند. حسّ خوبی بود. دولت کانادا هم با این مسخره‌بازی‌اش در اجازه ندادن برای رأی‌گیری در شهرهای دیگر، توفیقی اجباری نصیب ما کرده‌بود: همه در یک مکان و در بازهٔ زمانی محدودی جمع شده‌بودیم که رأی بدهیم. رهگذران کانادایی با تعجّب نگاه می‌کردند. این‌جا چه خبر است؟ مگر بار اوّل است که در ایران انتخابات ریاست جمهوری برگذار می‌شود؟ اگر نه، پس این مردم قبلاً کجا بودند؟ حتّی یک نفر آمد و با ساده‌دلی پرسید شما که در صف ایستاده‌اید، می‌خواهید رأی بدهید یا می‌خواهید رأی ندهید؟

در صف صحبت از اجباری بودن حجاب بود برای زن‌هایی که می‌خواهند بروند داخل سفارت و رأی بدهند. سبز‌پوش و سبزنشان فراوان بود و خیلی‌ها با همان ظاهر هم می‌رفتند و رأی می‌دادند. کوله‌پشتی‌ام همراهم بود که بردنش به داخل محوطهٔ رأی‌گیری ممکن نبود. باید به قسمت امانت‌داری در کنار در سفارت می‌دادیم که بعداً فهمیدم ظاهراً توسّط یک تیم کانادایی اداره می‌شد. کوله‌پشتی‌ام را به خانم مسنی که در صف جلوتر از من بود و همراه بچه‌هایش برای رأی دادن آمده‌بود، سپردم. رفتم داخل سفارت. یکی از کارمندان جلوی در ایستاده‌بود و گذرنامه‌ها و شناسنامه‌ها را کنترل می‌کرد. سلام کردم و بی‌درنگ حال و هوای کارمند ایرانی را بازشناختم: نقابی بر صورت، چنان که هرگز نمی‌توانم در برخورد اوّل بفهمم نیت خیر دارد یا شر. رسانایی که باید قدرت بالادستش را به من منتقل کند. چند وقتی بود با این گونه برخورد نکرده‌بودم.
همان جلوی در صحبت از شمرده شدن پنج یا ده میلیون رأی و درصد بالای رأی احمدی‌نژاد بود (به نقل از کیهان) و موجود دولتی می‌گفت اینها گمانه‌زنی است. درس بزرگ آن روز این بود که بالأخره معنی و کاربرد واژهٔ گمانه‌زنی را هم ملتفت شدیم.

رفتم درون سفارت. رأی‌گیری تماماً در یک اتاق جلویی انجام می‌شد، با ساز و کاری بسیار مشابه آن‌چه که در حوزه‌های درون ایران دیده‌ام. انگشت زدم برگه را. «مدرکش هم موجوده»:


با خودکار خودم نوشتم: میرحسین موسوی. کد ۷۷.

از قبل فکرش را کرده‌بودم و می‌خواستم امتحان کنم که برگهٔ رأی بدون تا زدن از شکاف صندوق رد می‌شود، که دیدم نشد. برگه را تا زدم و فرستادم داخل صندوق.

آمدم بیرون. خانم مسن را پیدا کردم. کیفم را گرفتم و تشکّر و خداحافظی کردم با خودش و بچه‌هایش.

راه افتادم به سمت ساختمان‌های پارلمان که قرار بود همدیگر را آن‌جا ببینیم و سوار شویم. معماری ساختمان‌های اطراف بسیار زیبا بود و چپ و راست از در و دیوار عکس می‌گرفتم. خود ساختمان‌های پارلمان هم که جای خود داشتند. محوّطهٔ جلوی پارلمان باز است و تا خود ساختمان‌ها (که قدیمی و زیبا هم هستند) می‌شود رفت. لپ‌تاپم را باز کردم، بلکه نسیمی از اینترنت رایگان در هوا بیابم و خبری بجویم که دیدم اینترنت بسیار است، امّا هیچ کدام مجّانی نیست. زهر آن شایعهٔ اوّلیه داشت کم‌کم روی همه‌ٔمان اثر می‌کرد. در طول زمانی که آن‌جا پرسه می‌زدیم تا اتوبوس‌ها بیایند هم آن شایعه تأیید شد. بعضی‌ها با اینترنت موبایل توانستند چند سایت را ببینند و کم‌کم همگی به شوک فرو می‌رفتیم. اتوبوس‌ها با کمی تأخیر آمدند و سوار شدیم.

دیگر خبری از آهنگ‌های تند و شعارهای مفرّح زمان آمدن نبود. مسؤول اتوبوس رسماً عوض شده‌بود و مسؤول قبلی در ته اتوبوس به حالت بهت افتاده‌بود. هیچ کس حال خوشی نداشت. من بین دو نگرانی سردرگم بودم: نگرانی از نتیجهٔ انتخابات و تقلّب، و نگرانی شخصی‌ام از این که دیر به تورنتو برسیم و نتوانم آخرین اتوبوس را سوار شوم. آخرسر به این نتیجه رسیدم که باید نگرانی اوّل را بچسبم و دوّمی فعلاً اهمّیتی ندارد.

باز هم در میان راه توقفی کردیم برای غذا و قضا. این‌جا چیزی خریدم و خوردم. دیدم به هر حال لازم است. از آن پارکینگ که درآمدیم، در ترافیکی دو یا سه ساعته گرفتار شدیم. جاده بسته بود و ترافیک بسیار شدید. مشخص بود که تصادفی رخ داده. بعداً دیدیم که یک ماشین از بزرگراه منحرف شده و تقریباً ده متر دورتر از جاده افتاده، در حالی که سقفش هم از بین رفته‌بود. پلیس هم لازم‌ دیده‌بود که یک باند از دو باند اتوبان را ببندد.
به هر حال، همان ترافیک باعث شد که من با ده دقیقه تأخیر، آخرین اتوبوس شب را از دست بدهم.
تا تورنتو کم‌کم در وضعیت جدید به تعادل رسیدیم. حتی شعارهای بامزه هم دوباره شروع شد: موسوی، دقّت کن!
دوست میان‌سالم می‌گفت مردم اگر به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند، تقصیر ماست که مردم را و مشکلاتشان را نمی‌شناسیم. اگر مردم این قدر می‌خواهندش، باید قبولش کرد و خیلی خوب است و ... . اصلاً فرضش بر تقلّب نبود. تقلّب در این ابعاد را باور نمی‌کرد. شاید هیچ کدام باور نمی‌کردیم.

به تورنتو که رسیدیم، سریع با بقیه خداحافظی کردیم. همان آقا لطف کرد و من را تا خیابان داندس رساند. تشکّر و خداحافظی کردم، در حالی که می‌دانستم به اتوبوس نخواهم‌رسید.

فقط برای این که مدیون خودم نباشم هم رفتم و چک کردم. اتوبوس رفته‌بود. نشستم آن‌جا که ببینم می‌شود در مرکز تورنتو اینترنت مفتی گیر آورد، که باز هم نشد. علی‌الأصول می‌شد تمام شب را آن‌جا منتظر نشست. امّا زیاده‌روی بود در گدابازی. دوستان تورنتویی الآن لابد خواب بودند و اگر هم نه، منتظر مهمان ناخوانده نبودند حکماً و حتّی اگر هم بودند، من در حالی نبودم که انرژی مهمان ناخوانده شدن را داشته‌باشم.

بلند شدم و راه افتادم. یک هتل ارزان دیدم که جرأت نکردم بروم داخلش. خیابان یانگ را گرفتم و رفتم بالا. بعد از جلوی هتل دلتا گذشتم و (طبعاً به دلیل دیگری) جرأت نکردم داخل آن هم بروم. راه می‌رفتم و نمی‌دانستم چگونه‌ام. مردم را نگاه می‌کردم که از شب شنبه و آغاز تعطیلات‌شان لذّت می‌بردند. مَثنی و فُردی. فکر می‌کردم مردم من چه کم از این مردم دارند که شادی‌های کوچک و سادهٔ زندگی را هم ندارند؟ فکر کردم. ناراحت بودم و سردرگم. بعد عصبانی شدم. عصبانیت به درد این موقعیّت‌ها می‌خورد، که آدم را از سردرگمی نجات بدهد. یک تقه می‌زند به وضعیت شکننده و تکلیف را معلوم می‌کند.

تصمیم گرفتم بروم به یک هتل. کدام هتل؟ نه آن قدر بنجل و نه آن قدر لوکس. امّا بدون اینترنت و نیمه‌شب در تورنتوی نسبتاً ناشناس، چه طوری هتل پیدا کنم؟ تصمیم گرفتم یک تاکسی بگیرم و این کار را به رانندهٔ تاکسی واگذار کنم (مثل توی فیلم‌ها). سوار یک تاکسی شدم و گفتم دنبال یک هتل خوب هستم که زیاد گران نباشد و همین دور و بر هم باشد. متأسّفانه رانندهٔ مورد نظر گول‌تر از خودم از آب درآمد. گفتم این طرف‌ها هتل Days هست؟ گفت آره، یکی در خیابان کالج هست. خلاصه من را برد آن‌جا، در حالی که از کنار آن خیابان خودم پیاده رد شده‌بودم. باید می‌گفتمش عمو‌جان، اگر آدرسی چیزی می‌خواهی کمکت کنم!

کرایه دادنم هم جالب شد. شش دلار و خرده‌ای شد و دیدم نباید الکی ده دلار بدهم. ده دلاری را دادم گفتم دو دلار پس بده. نمی‌دانم این کار چه قدر نامعمول است، امّا خوشمان آمد از خودمان.

اتاق گرفتن خیلی راحت بود، همان طور که انتظار داشتم. اتاقش البته جالب نبود، امّا در طبقهٔ بیست و یکم بود و نمای برج میلاد تورنتو را داشت (عکس‌ها را صبح روز بعد گرفتم).



اینترنتش هم مزخرف بود، امّا لااقل توانستم با دنیا ارتباط برقرار کنم. با اهل بیت حرف زدم و با دوستانی در اروپا. اوضاع بد بود و خبر درگیری‌ها روی سایت‌ها می‌آمد. وضع قابل پیش‌بینی نبود و نگران بودم. هنوز هم درست و حسابی نمی‌دانستم که واقعاً چه رخ داده. این آخر نامردی بود. ۲۸ سال در مملکتی زندگی کرده‌بودم که همیشه این جور مسائل و بحران‌ها را مختصّ جهان خارج نمایانده‌بود و حالا که کمتر از یک سال بود از آن مملکت آمده‌بودم بیرون، این اتّفاق می‌افتاد. حق داشتم گیج باشم. حالا مشکل از بی‌خبری نبود. مشکل از ناتوانی در درک اخبار بود.

انرژی‌ام تمام شد. خوابیدم.

صبح در خواب بودم که مستخدم هتل در زد و چون جواب ندادم، در را باز کرد و آمد داخل. من را که دید، معذرت خواست و رفت. این از بیدار شدن اوّل. سعی کردم کمی بیشتر بخوابم، که صدای آژیر بلند شد. یاد این بیت نغز و پرمغز افتادم که:

اون که به ما ن----بود،
کلاغ ---دریده بود
(با عرض معذرت)

می‌دانم که این آژیرها معمولاً به دلایل مسخره صدا می‌کنند، امّا با خودم فکر کردم با آن رأی دادن و انتخابات، از شانس ما دور نیست که ... و دیدم خیلی مسخره است که این جوری آدم سقط شود. کمی بعد بلندگو گفت که منشاء اخطار در طبقهٔ سوّم بوده. با خودم فکر کردم تا به طبقهٔ بیست و یکم برسد وقت دارم بخسبم. امّا دیگر فایده نداشت. بلند شدم و بند و بساطم را جمع کردم که بروم. در آسانسور یک مأمور امنیتی را دیدم و پرسیدم قصهٔ این آژیر چی بود؟ گفت یک نفر داشته سیگار می‌کشیده. به نظر من باید آن آدم را از همان طبقهٔ بیست و یکم که من بودم پرتش کنند پایین. نه به خاطر سیگار کشیدن، یا به خاطر دود کردن زیر حسگر دود، بلکه به خاطر دود کردن در آن موقع صبح.

کمی در شهر چرخ زدم تا موقع اتوبوس بعدی بشود و با همان بلیط روز قبل با کمی چک و چانه زدن برگشتم به قریهٔ خودمان.

رأی دادن برایم یک روز و نیم زمان برد و بیش از ۲۰۰ دلار آب خورد. خوشحالم که این هزینه را کردم. لااقل الآن می‌توانم بپرسم رأی من کجاست. لااقل کمتر خجالت می‌کشم از آن‌ها که با جان و وجود خودشان ایستادند و ایستاده‌اند بر سر رأی‌شان. من رأی دادم. میزان رأی ما نبود، بس که نامیزان بود، امّا بالأخره میزانش می‌کنیم.

برچسب‌ها: , ,

2 Comments:

At شنبه, مرداد ۰۳, ۱۳۸۸ ۹:۴۵:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous سولوژن said...

نوشته‌ی جالب‌ای بود. (:
خوب کردی که رای دادی.

 
At جمعه, مرداد ۱۶, ۱۳۸۸ ۷:۳۵:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger chai said...

damet garm

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home