چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

خون‌بها

عادت کردیم که هر وقت حرکتی مخالف خواست قدرت غالب می‌شد، خون شهیدان و رنج اسیران و مجروحان و ... را توی سرمان زدند. لازم نبود کار خلاف شرع یا قانون انجام شود. فقط کافی بود بالانشین‌ها خوششان نیاید.

گفتم به خودم یادآوری کنم که همین الآن که ما زندگی عادّی‌مان را می‌کنیم، خانواده‌هایی هستند که عزادار شهدای‌شان هستند. خانواده‌های پرشمارتری هستند که عضو یا اعضایی در بند دارند، بی‌‌آن که بدانند زندانی‌شان کجاست یا جرمش چیست و سرنوشتش چه خواهدشد. خانواده‌هایی هم عضو یا اعضای مجروح دارند. تصوّر کردن هر کدام از این مصیبت‌ها که تا حدّی ممکن باشد، فکر نمی‌کنم درد خانواده‌های مفقودان را بشود تصوّر کرد. فقط تصوّرش را بکنید که یکی از نزدیکان شما مفقود شده‌باشد و ندانید کجاست و بدتر از همه، تکلیف‌تان با خودتان و حسی که دارید معلوم نباشد: سردرگمی دائمی بین بهترین حس (امید به زنده و سالم بودن او) تا بدتر از بدترین حس (این که کشته‌باشند و حتی پیکرش را هم ... ). متأسّفانه این حضرات سابقهٔ این کار را دارند و نمی‌شود بدتر از بدترین گزینه را از ذهن بیرون داشت.

هدفم نمک به زخم پاشیدن نیست. همه‌مان زخمی هستیم. امّا این زخم را هرگز پنهان نکنیم. زخم جنگ است. نصیب من نوعی شاید خراشی سطحی است و دیگری دشنه‌ای در میان کتف دارد.

ما هم روزی در جایگاهی خواهیم‌بود که بتوانیم خون شهدا و رنج مردم را خرج کنیم. از الآن یاد بگیریم که به قیمتش بپردازیم. اصلاً کار آسانی نیست. خیلی از آن‌هایی که این زشت‌کرداری‌ها را تأیید و تجویز می‌کنند، چه بسا روزی بهتر از من و تو بوده‌اند. فقط فکرش را بکن...

برچسب‌ها: , , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home