سه‌شنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۸

باورتان می‌شود؟ بعضی‌ها این‌جا هم طرف‌دار دارند



برچسب‌ها: ,

دوشنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۸

ثمّ قست قلوبکم من بعد ذٰلک، فَهِیَ کالحجارة او اشدّ قسوه

آرش حجازی در مصاحبه‌اش با BBC گفت که مردم قاتل ندا را گرفتند و او فریاد می‌زد که نمی‌خواستم بکشم. مردم مدارکش را گرفتند و آزادش کردند. شنیدن این ماجرا برای من هم کمی عجیب بود، که قتلی آن‌چنان فجیع در برابر چشم مردم رخ دهد و بعد با وجود آن که قاتل را در کف داشته‌اند، رهایش کنند. قاتل که نه، بگذارید بگوییم ضارب. قاتل‌های واقعی دستشان رنگ ماشه و خون ندیده.
آرش حجازی بعداً به این ابهام پاسخ داد و گفت این تنها موردی نبوده که مردم ضارب را گرفتند و رها کردند. چرا؟ چون کاری نمی‌توانستند بکنند. یا باید بی‌درنگ همان می‌کردند که ضارب کرده‌بود یا باید رهایش می‌کردند. تصوّر آدم کشتن (حتّی برای قصاص) دور از ذهن اکثر ماست. به طور خاص، دور از ذهن کسی است که بی‌سلاح می‌رود در خیابان تا بگوید رأیم چه شد. حرفش را قبول می‌کنم. می‌توانم خودم را تصوّر کنم که از قصاص قاتل ناتوان باشم (و نصیبمان نشود چنان بلایی).

آن مردمی که ضارب را می‌گیرند و رها می‌کنند کجا و آن که زندانی را شکنجه می‌کند تا سرحدّ مرگ و بعد از آن، کجا. به این فکر می‌کنم که خانواده‌هایی هستند که کسی را در زندان دارند، بی مدرکی، بدون حکمی، بدون مرجعی و بی هیچ پناهی جز خود خدا ... و بعد هر روز یکی را صدا می‌زنند که بیا و اگر قول می‌دهی آخ نگویی، برای جایزه جسد خردشدهٔ عزیزت را می‌دهیم ببری چال کنی. تصوّرش، همین تصوّر ناقصش هم من را دیوانه می‌کند، مخصوصاً وقتی به مظلومیت زندانی‌هایی فکر می‌کنم که بدون شک زیر شکنجه هم نگران نگرانی خانواده‌شان هستند. و باز هم باید گفت که جسد آنها را که آشنا دارند تحویل می‌دهند، وای به حال آن‌ها که غریبند. وای به حال شهرستانی‌ها. باور کنم که گورهای دسته‌جمعی در جاهایی درست شده و پر می‌شود؟ و تمام این‌ها نه در آفریقا یا آمریکای جنوبی یا جنوب فقیر آسیا، که در ایران ما در حال رخ دادن است. این همه تضاد، از مثبت تا منفی بی‌نهایت.

برچسب‌ها: , ,

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

من رأی دادم

رأی دادن در اتاوا کار راحتی به نظر نمی‌رسید و راحت هم از آب درنیامد. امّا وقتی فهمیدم می‌شود رفت و رأی داد (یعنی رفتن علی‌الأصول ممکن است)، تصمیم گرفتم بروم.

صبح روز جمعه بیست و دوم خرداد ۸۸ (۱۲ ژوئن ۲۰۰۹)، خیلی زود بلند شدم. در واقع بیش از یکی دو ساعت نخوابیده بودم. سوار اولین اتوبوس صبح به مقصد تورونتو شدم که ساعت پنج و نیم صبح راه می‌افتاد. روی صندلی جلوی اتوبوس جا گیرم آمد و آن قدر این مسیر رفتن به تورنتو زیبا است که خوابم نگرفت. البته هیجان هم بود.

به تورنتو رسیدم. هوا خیلی خوب بود آن روز و در واقع نیازی به کاپشن نازک و کلاهی که آورده‌بودم نبود. سوار مترو شدم و تا ایستگاه York Mills رفتم. قرار بود آن‌جا در مرکز خرید York Mills بچه‌های دانشگاه تورنتو را ببینم. تصورم این بود که جمعیتی حداکثر ۱۰۰ نفری را خواهم‌دید. امّا نه، بیش از ۲۰۰ نفر آن‌جا جمع شده‌بودند که پنج اتوبوس بزرگ را به طور کامل پر کردند. جایی در اتوبوس شمارهٔ ۱ به من رسید. هر اتوبوس یکی دو نفر مسؤول داشت که همگی با بی‌سیم با هم در ارتباط بودند. مسؤول‌های ما دختر و پسری بودند نه چندان منضبط، امّا بسیار شاد و سرزنده. قبل از راه افتادن، یک کلوچه از همان‌جا خریدم و خوردم. همیشه در سفر سعی می‌کنم ورودی و خروجی‌ بدنم کمینه باشد. هدف از سفر خوردن نیست، امّا جماعت ایرانی بس که از هر لذّت طبیعی دیگری محروم است، تمتع خودش را به طور افراطی در خوردن می‌جوید.

سوار شدیم. برای هر اتوبوس یک پرچم ایران هم خریده‌بودند، با نشان اللّه در میانش و نه نشان شیر و خورشید. این خودش نشانهٔ مهمّی بود به نظر من.
پسری که یکی از دو مسؤول اتوبوس ما بود، لفاف بسته پرچم را باز کرد و پرچم را روی دوشش انداخت و لفاف و آرم بسته را که آن هم پرچم ایران داشت، کنار خیابان رها کرد. ما نشسته‌بودیم و اتوبوس می‌خواست حرکت کند و به او گفتیم که زباله‌ها را بردار، امّا آن قدر شور داشت که نشنید حرف ما را. زبالهٔ ما با نشان ملّی‌مان آن‌جا ماند. از این ضایع‌تر ممکن نبود.

از تورنتو تا اتاوا چهار-پنج ساعتی راه است. در میان راه جایی توقف کوتاهی داشتیم برای خریدن خوردنی و سر زدن به دستشویی که خوشبختانه به هیچ کدام نیاز نداشتم. دوست میان‌سالی در اتوبوس پیدا کردم. در ایران (به گفتهٔ خودش) کاری مرتبط با پروژه‌های نیروگاهی داشت و بیش و کم یک دهه بود که به کانادا آمده‌بود و این نخستین بارش بود که می‌آمد برای رأی دادن. خیلی‌های دیگر هم بار اوّلشان بود، بعد از ده بیست سال. چیزی تغییر کرده‌بود و این تغییر را از همان موقع، دور از ایران و پیش از رسیدن به سفارت هم می‌شد فهمید. مطابق رسم دیرینهٔ ایرانی، در اتوبوس موسیقی پخش می‌شد، آن هم با بالاترین شدّت صدا که بلندگوهای اتوبوس هم توانش را نداشتند و نویز می‌دادند. میان‌سالان و کهن‌سالان اتوبوس اعتراض می‌کردند. ترتیب‌دهندگان سفر رأی‌دهی اگرچه از دانشجویان دانشگاه تورنتو بودند، امّا از همه قشر و سنّی اسم نوشته‌بودند برای آمدن و خانواده هم در میان‌شان کم نبود.

به اتاوا نزدیک می‌شدیم و از اتاوا خبر می‌رسید که سلطنت‌طلب‌ها و کمونیست‌‌ها به رسم مألوف‌شان بساط پهن کرده‌اند و فحش می‌دهند و کار تا مرز درگیری هم پیش رفته. جلوی پارلمان کانادا از اتوبوس‌ها پیاده شدیم و مسیری کمتر از ۱۰ دقیقه پیاده‌روی را تا جلوی سفارت پیمودیم. گروه‌های فشاری که ذکرشان رفت، روبه‌روی سفارت بساط گسترده‌بودند، عکس و پلاکارد بالا گرفته‌بودند و حنجره می‌دراندند. منظرهٔ جالبی بود، چون در برابر این گروه حدوداً بیست سی نفره، صدها نفر در صف رأی‌گیری بودند. از گروه فشار عکس نگرفتم، امّا از رأی‌دهندگان عکس گرفتم. این دو عکس، جلوی صف را نشان می‌دهند در برابر سفارت:

و این هم امتداد صف در خیابان مجاور:

متأسفانه در عکس و فیلم گرفتن از جمعیت آن‌جا کوتاهی کردم.

چند خبرنگار در اطراف بودند و نیروهای پلیس هم همه جا بودند. یک پلیس زن آن سوی خیابان مجاور سفارت با موتورش ایستاده بود. زنی از رأی‌دهندگان با کودک خردسالش پیش او رفت و خواهش کرد با او و موتورش عکس بگیرند (خداییش من هم بدم نمی‌آمد یک عکسی با آن پلیس محترمه بگیرم :) . خانم پلیس با خوشرویی چند عکس با آن بچه گرفت.

علیرضا نامور حقیقی هم در کاروان ما بود و دائم اطراف سفارت در تکاپو بود.

در صف رأی دادن شنیدنی بسیار بود. از مونترال هم خیلی‌ها آمده‌بودند برای رأی دادن. از خیلی شهرهای دیگر هم بودند. حسّ خوبی بود. دولت کانادا هم با این مسخره‌بازی‌اش در اجازه ندادن برای رأی‌گیری در شهرهای دیگر، توفیقی اجباری نصیب ما کرده‌بود: همه در یک مکان و در بازهٔ زمانی محدودی جمع شده‌بودیم که رأی بدهیم. رهگذران کانادایی با تعجّب نگاه می‌کردند. این‌جا چه خبر است؟ مگر بار اوّل است که در ایران انتخابات ریاست جمهوری برگذار می‌شود؟ اگر نه، پس این مردم قبلاً کجا بودند؟ حتّی یک نفر آمد و با ساده‌دلی پرسید شما که در صف ایستاده‌اید، می‌خواهید رأی بدهید یا می‌خواهید رأی ندهید؟

در صف صحبت از اجباری بودن حجاب بود برای زن‌هایی که می‌خواهند بروند داخل سفارت و رأی بدهند. سبز‌پوش و سبزنشان فراوان بود و خیلی‌ها با همان ظاهر هم می‌رفتند و رأی می‌دادند. کوله‌پشتی‌ام همراهم بود که بردنش به داخل محوطهٔ رأی‌گیری ممکن نبود. باید به قسمت امانت‌داری در کنار در سفارت می‌دادیم که بعداً فهمیدم ظاهراً توسّط یک تیم کانادایی اداره می‌شد. کوله‌پشتی‌ام را به خانم مسنی که در صف جلوتر از من بود و همراه بچه‌هایش برای رأی دادن آمده‌بود، سپردم. رفتم داخل سفارت. یکی از کارمندان جلوی در ایستاده‌بود و گذرنامه‌ها و شناسنامه‌ها را کنترل می‌کرد. سلام کردم و بی‌درنگ حال و هوای کارمند ایرانی را بازشناختم: نقابی بر صورت، چنان که هرگز نمی‌توانم در برخورد اوّل بفهمم نیت خیر دارد یا شر. رسانایی که باید قدرت بالادستش را به من منتقل کند. چند وقتی بود با این گونه برخورد نکرده‌بودم.
همان جلوی در صحبت از شمرده شدن پنج یا ده میلیون رأی و درصد بالای رأی احمدی‌نژاد بود (به نقل از کیهان) و موجود دولتی می‌گفت اینها گمانه‌زنی است. درس بزرگ آن روز این بود که بالأخره معنی و کاربرد واژهٔ گمانه‌زنی را هم ملتفت شدیم.

رفتم درون سفارت. رأی‌گیری تماماً در یک اتاق جلویی انجام می‌شد، با ساز و کاری بسیار مشابه آن‌چه که در حوزه‌های درون ایران دیده‌ام. انگشت زدم برگه را. «مدرکش هم موجوده»:


با خودکار خودم نوشتم: میرحسین موسوی. کد ۷۷.

از قبل فکرش را کرده‌بودم و می‌خواستم امتحان کنم که برگهٔ رأی بدون تا زدن از شکاف صندوق رد می‌شود، که دیدم نشد. برگه را تا زدم و فرستادم داخل صندوق.

آمدم بیرون. خانم مسن را پیدا کردم. کیفم را گرفتم و تشکّر و خداحافظی کردم با خودش و بچه‌هایش.

راه افتادم به سمت ساختمان‌های پارلمان که قرار بود همدیگر را آن‌جا ببینیم و سوار شویم. معماری ساختمان‌های اطراف بسیار زیبا بود و چپ و راست از در و دیوار عکس می‌گرفتم. خود ساختمان‌های پارلمان هم که جای خود داشتند. محوّطهٔ جلوی پارلمان باز است و تا خود ساختمان‌ها (که قدیمی و زیبا هم هستند) می‌شود رفت. لپ‌تاپم را باز کردم، بلکه نسیمی از اینترنت رایگان در هوا بیابم و خبری بجویم که دیدم اینترنت بسیار است، امّا هیچ کدام مجّانی نیست. زهر آن شایعهٔ اوّلیه داشت کم‌کم روی همه‌ٔمان اثر می‌کرد. در طول زمانی که آن‌جا پرسه می‌زدیم تا اتوبوس‌ها بیایند هم آن شایعه تأیید شد. بعضی‌ها با اینترنت موبایل توانستند چند سایت را ببینند و کم‌کم همگی به شوک فرو می‌رفتیم. اتوبوس‌ها با کمی تأخیر آمدند و سوار شدیم.

دیگر خبری از آهنگ‌های تند و شعارهای مفرّح زمان آمدن نبود. مسؤول اتوبوس رسماً عوض شده‌بود و مسؤول قبلی در ته اتوبوس به حالت بهت افتاده‌بود. هیچ کس حال خوشی نداشت. من بین دو نگرانی سردرگم بودم: نگرانی از نتیجهٔ انتخابات و تقلّب، و نگرانی شخصی‌ام از این که دیر به تورنتو برسیم و نتوانم آخرین اتوبوس را سوار شوم. آخرسر به این نتیجه رسیدم که باید نگرانی اوّل را بچسبم و دوّمی فعلاً اهمّیتی ندارد.

باز هم در میان راه توقفی کردیم برای غذا و قضا. این‌جا چیزی خریدم و خوردم. دیدم به هر حال لازم است. از آن پارکینگ که درآمدیم، در ترافیکی دو یا سه ساعته گرفتار شدیم. جاده بسته بود و ترافیک بسیار شدید. مشخص بود که تصادفی رخ داده. بعداً دیدیم که یک ماشین از بزرگراه منحرف شده و تقریباً ده متر دورتر از جاده افتاده، در حالی که سقفش هم از بین رفته‌بود. پلیس هم لازم‌ دیده‌بود که یک باند از دو باند اتوبان را ببندد.
به هر حال، همان ترافیک باعث شد که من با ده دقیقه تأخیر، آخرین اتوبوس شب را از دست بدهم.
تا تورنتو کم‌کم در وضعیت جدید به تعادل رسیدیم. حتی شعارهای بامزه هم دوباره شروع شد: موسوی، دقّت کن!
دوست میان‌سالم می‌گفت مردم اگر به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند، تقصیر ماست که مردم را و مشکلاتشان را نمی‌شناسیم. اگر مردم این قدر می‌خواهندش، باید قبولش کرد و خیلی خوب است و ... . اصلاً فرضش بر تقلّب نبود. تقلّب در این ابعاد را باور نمی‌کرد. شاید هیچ کدام باور نمی‌کردیم.

به تورنتو که رسیدیم، سریع با بقیه خداحافظی کردیم. همان آقا لطف کرد و من را تا خیابان داندس رساند. تشکّر و خداحافظی کردم، در حالی که می‌دانستم به اتوبوس نخواهم‌رسید.

فقط برای این که مدیون خودم نباشم هم رفتم و چک کردم. اتوبوس رفته‌بود. نشستم آن‌جا که ببینم می‌شود در مرکز تورنتو اینترنت مفتی گیر آورد، که باز هم نشد. علی‌الأصول می‌شد تمام شب را آن‌جا منتظر نشست. امّا زیاده‌روی بود در گدابازی. دوستان تورنتویی الآن لابد خواب بودند و اگر هم نه، منتظر مهمان ناخوانده نبودند حکماً و حتّی اگر هم بودند، من در حالی نبودم که انرژی مهمان ناخوانده شدن را داشته‌باشم.

بلند شدم و راه افتادم. یک هتل ارزان دیدم که جرأت نکردم بروم داخلش. خیابان یانگ را گرفتم و رفتم بالا. بعد از جلوی هتل دلتا گذشتم و (طبعاً به دلیل دیگری) جرأت نکردم داخل آن هم بروم. راه می‌رفتم و نمی‌دانستم چگونه‌ام. مردم را نگاه می‌کردم که از شب شنبه و آغاز تعطیلات‌شان لذّت می‌بردند. مَثنی و فُردی. فکر می‌کردم مردم من چه کم از این مردم دارند که شادی‌های کوچک و سادهٔ زندگی را هم ندارند؟ فکر کردم. ناراحت بودم و سردرگم. بعد عصبانی شدم. عصبانیت به درد این موقعیّت‌ها می‌خورد، که آدم را از سردرگمی نجات بدهد. یک تقه می‌زند به وضعیت شکننده و تکلیف را معلوم می‌کند.

تصمیم گرفتم بروم به یک هتل. کدام هتل؟ نه آن قدر بنجل و نه آن قدر لوکس. امّا بدون اینترنت و نیمه‌شب در تورنتوی نسبتاً ناشناس، چه طوری هتل پیدا کنم؟ تصمیم گرفتم یک تاکسی بگیرم و این کار را به رانندهٔ تاکسی واگذار کنم (مثل توی فیلم‌ها). سوار یک تاکسی شدم و گفتم دنبال یک هتل خوب هستم که زیاد گران نباشد و همین دور و بر هم باشد. متأسّفانه رانندهٔ مورد نظر گول‌تر از خودم از آب درآمد. گفتم این طرف‌ها هتل Days هست؟ گفت آره، یکی در خیابان کالج هست. خلاصه من را برد آن‌جا، در حالی که از کنار آن خیابان خودم پیاده رد شده‌بودم. باید می‌گفتمش عمو‌جان، اگر آدرسی چیزی می‌خواهی کمکت کنم!

کرایه دادنم هم جالب شد. شش دلار و خرده‌ای شد و دیدم نباید الکی ده دلار بدهم. ده دلاری را دادم گفتم دو دلار پس بده. نمی‌دانم این کار چه قدر نامعمول است، امّا خوشمان آمد از خودمان.

اتاق گرفتن خیلی راحت بود، همان طور که انتظار داشتم. اتاقش البته جالب نبود، امّا در طبقهٔ بیست و یکم بود و نمای برج میلاد تورنتو را داشت (عکس‌ها را صبح روز بعد گرفتم).



اینترنتش هم مزخرف بود، امّا لااقل توانستم با دنیا ارتباط برقرار کنم. با اهل بیت حرف زدم و با دوستانی در اروپا. اوضاع بد بود و خبر درگیری‌ها روی سایت‌ها می‌آمد. وضع قابل پیش‌بینی نبود و نگران بودم. هنوز هم درست و حسابی نمی‌دانستم که واقعاً چه رخ داده. این آخر نامردی بود. ۲۸ سال در مملکتی زندگی کرده‌بودم که همیشه این جور مسائل و بحران‌ها را مختصّ جهان خارج نمایانده‌بود و حالا که کمتر از یک سال بود از آن مملکت آمده‌بودم بیرون، این اتّفاق می‌افتاد. حق داشتم گیج باشم. حالا مشکل از بی‌خبری نبود. مشکل از ناتوانی در درک اخبار بود.

انرژی‌ام تمام شد. خوابیدم.

صبح در خواب بودم که مستخدم هتل در زد و چون جواب ندادم، در را باز کرد و آمد داخل. من را که دید، معذرت خواست و رفت. این از بیدار شدن اوّل. سعی کردم کمی بیشتر بخوابم، که صدای آژیر بلند شد. یاد این بیت نغز و پرمغز افتادم که:

اون که به ما ن----بود،
کلاغ ---دریده بود
(با عرض معذرت)

می‌دانم که این آژیرها معمولاً به دلایل مسخره صدا می‌کنند، امّا با خودم فکر کردم با آن رأی دادن و انتخابات، از شانس ما دور نیست که ... و دیدم خیلی مسخره است که این جوری آدم سقط شود. کمی بعد بلندگو گفت که منشاء اخطار در طبقهٔ سوّم بوده. با خودم فکر کردم تا به طبقهٔ بیست و یکم برسد وقت دارم بخسبم. امّا دیگر فایده نداشت. بلند شدم و بند و بساطم را جمع کردم که بروم. در آسانسور یک مأمور امنیتی را دیدم و پرسیدم قصهٔ این آژیر چی بود؟ گفت یک نفر داشته سیگار می‌کشیده. به نظر من باید آن آدم را از همان طبقهٔ بیست و یکم که من بودم پرتش کنند پایین. نه به خاطر سیگار کشیدن، یا به خاطر دود کردن زیر حسگر دود، بلکه به خاطر دود کردن در آن موقع صبح.

کمی در شهر چرخ زدم تا موقع اتوبوس بعدی بشود و با همان بلیط روز قبل با کمی چک و چانه زدن برگشتم به قریهٔ خودمان.

رأی دادن برایم یک روز و نیم زمان برد و بیش از ۲۰۰ دلار آب خورد. خوشحالم که این هزینه را کردم. لااقل الآن می‌توانم بپرسم رأی من کجاست. لااقل کمتر خجالت می‌کشم از آن‌ها که با جان و وجود خودشان ایستادند و ایستاده‌اند بر سر رأی‌شان. من رأی دادم. میزان رأی ما نبود، بس که نامیزان بود، امّا بالأخره میزانش می‌کنیم.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

Ahmadinejad is NOT my elected President

این پست با عنوان بالا به پیشنهاد دوستان وبلاگی دیگر نوشته‌می‌شود تا مورد ملاحظهٔ موتورهای جستجو قرار گیرد (+).

وبلاگ‌صاحاب از این فرصت استفاده می‌نماید تا از خداوند طلب صبر کند برای خانواده‌های آسیب‌دیده از ستم‌های اخیر و خواستار آزادی سریع تمامی زندانیان سبز شود.

طبعاً دوستان وبلاگی دیگر را هم دعوت می‌کنم در این باره و با عنوان بالا بنویسند.

برچسب‌ها: , , ,

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۸

خودشیفتگی ناخودآگاه

و چنین است که گاهی گوگل‌ریدرت را می‌خوانی و با خواندن مطلبی لبخند می‌زنی و خوش‌خوشکت می‌شود و می‌خواهی به اشتراکش بگذاری که ناگهان صدایی از اعماق قلبت می‌آید:

ابله، نوشتهٔ خودت را به اشتراک می‌گذاری؟ صد رحمت به ا.ن.

برچسب‌ها: ,

یافتن مصادیق

...
تعجب می‌کنم از پاره‌ای از (تاکید می‌کنم پاره‌ای از) دوستان حوزوی‌مان که در جاهای دیگر به راحتی حکم می‌کنند (خصوصا در مورد غرب و فرقه‌ها و ادیان دیگر) اما به این همه شواهد از مظالم که می‌رسند آن‌چنان شکاک و محتاط می‌شوند که انگار یافتن ظالم از یافتن مورچه‌ای که در دل شب تاریکی بر سنگ سیاهی قدم بر می‌دارد، دشوارتر است. به دوستی می‌گویم اگر یافتن مصادیق ظالم آن هم در این عصر ارتباطات و انفجار اطلاعات این قدر مشکل است پس شما حق ندارید به مسلمانان طرفدار یزید و معاویه که آن دو را خلیفه‌ی مسلمین و حسین را شورشی و خانواده‌اش را خارجی می‌خواندند، اشکال بگیرید؛ آن هم در عصری که مطلقا خبری از تکنولوژی اطلاع‌رسانی نبود. تشخیص مصداق ظلم سخت است دیگر! شما اگر همه جا با این احتیاط قدم بر دارید اصلا از کجا معلوم که بتوانید حکم بدهید اسراییل ظالم است، آمریکا ظالم است. چگونه آن‌جاها را راحت حکم می‌دهید. همان معیار راحت را این‌جا هم اعمال کنید و یا هیچ‌جا اعمال نکنید. آیا زخمی‌ها را از بیمارستان به زندان بردن آن هم زندانی بدون امکانات درمانی یادآور کار اسرائیلی‌ها نیست؟ دوستی در راهپیمایی‌های اخیر در تهران دستگیر شده بود. با یک واسطه‌ی موثق از او شنیدم که می‌گفت در بازداشتگاه ما جوانی که تیر به پایش خورده بود را از بیمارستان بیرون آورده بودند و در بازداشتگاه رهایش کرده بودند، بدون هیچ‌گونه امکانات پزشکی و این جوان ناله می‌کرد و خون کف بازداشتگاه را برداشته بود.

خورشید همیشه پشت ابر نمی‌ماند. تشخیص ظلم اگر این‌قدر دشوار باشد خلاف فطرت است. اگر این‌گونه باشد، چگونه انبیا می‌توانستند مردم را دعوت به قسط کنند (لیقوم الناس بالقسط).

امروز به روحانیان محافظه کاری که ظلم‌های شاه را نمی‌دیدند و در جواب می‌گفتند او تنها شاه شیعه در جهان است و یا فرح، سید است، چگونه نگاه می‌شود؟ نگران نباشید، به شما هم همان گونه نگاه خواهد شد.

تاریخ، پشتک و بارو می‌زند.
...

منبع

برچسب‌ها: , , ,

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

خون‌بها

عادت کردیم که هر وقت حرکتی مخالف خواست قدرت غالب می‌شد، خون شهیدان و رنج اسیران و مجروحان و ... را توی سرمان زدند. لازم نبود کار خلاف شرع یا قانون انجام شود. فقط کافی بود بالانشین‌ها خوششان نیاید.

گفتم به خودم یادآوری کنم که همین الآن که ما زندگی عادّی‌مان را می‌کنیم، خانواده‌هایی هستند که عزادار شهدای‌شان هستند. خانواده‌های پرشمارتری هستند که عضو یا اعضایی در بند دارند، بی‌‌آن که بدانند زندانی‌شان کجاست یا جرمش چیست و سرنوشتش چه خواهدشد. خانواده‌هایی هم عضو یا اعضای مجروح دارند. تصوّر کردن هر کدام از این مصیبت‌ها که تا حدّی ممکن باشد، فکر نمی‌کنم درد خانواده‌های مفقودان را بشود تصوّر کرد. فقط تصوّرش را بکنید که یکی از نزدیکان شما مفقود شده‌باشد و ندانید کجاست و بدتر از همه، تکلیف‌تان با خودتان و حسی که دارید معلوم نباشد: سردرگمی دائمی بین بهترین حس (امید به زنده و سالم بودن او) تا بدتر از بدترین حس (این که کشته‌باشند و حتی پیکرش را هم ... ). متأسّفانه این حضرات سابقهٔ این کار را دارند و نمی‌شود بدتر از بدترین گزینه را از ذهن بیرون داشت.

هدفم نمک به زخم پاشیدن نیست. همه‌مان زخمی هستیم. امّا این زخم را هرگز پنهان نکنیم. زخم جنگ است. نصیب من نوعی شاید خراشی سطحی است و دیگری دشنه‌ای در میان کتف دارد.

ما هم روزی در جایگاهی خواهیم‌بود که بتوانیم خون شهدا و رنج مردم را خرج کنیم. از الآن یاد بگیریم که به قیمتش بپردازیم. اصلاً کار آسانی نیست. خیلی از آن‌هایی که این زشت‌کرداری‌ها را تأیید و تجویز می‌کنند، چه بسا روزی بهتر از من و تو بوده‌اند. فقط فکرش را بکن...

برچسب‌ها: , , ,

Mute

دیده‌اید در بعضی از فیلم‌ها یا سریال‌ها، صحنه‌هایی هست که شخصیت اصلی برای چند لحظه گیج یا ناشنوا می‌شود (مثلاً به خاطر رخ دادن انفجاری در نزدیکی‌اش یا فرو رفتن در آب) و برای این که آن حسّ ناشنوایی به بیننده هم القا شود، همهٔ صداها و موسیقی قطع می‌شود و یک نویز خفیف (اصطلاحاً صدای هوا) جایش را می‌گیرد؟
وقتی مطلبی را به فارسی یا انگلیسی می‌خوانم، صداها و موسیقی‌ها سر جای خودشان هستند. میان همهٔ این‌ها، وقتی کسی فینگلیش می‌نویسد، انگار همان اتفاق درون فیلم می‌افتد: همهٔ صداها قطع می‌شوند و فقط تصاویر باقی می‌مانند. لطفاً فارسی بنویسید. شوک ندهید. انفجار ترتیب ندهید. ممنون.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۸

یک دستی


برچسب‌ها:

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۸

Smetana : Moldau__ Rafael Kubelik - Czech Philharmonic Orchestra









برچسب‌ها:

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۸

Steven Weinberg Discussion with Richard Dawkins









کلّ گفتگو هشت قسمت است که لینکش کنار صفحه همین ویدئو در یوتیوب هست.

برچسب‌ها: , ,

وبلاگ‌نویسی و وبلاگ‌خوانی

مشاهده شخصی من این طور می‌گوید که وبلاگ‌خوانی در این یکی دو ماه اخیر خیلی در میان ایرانیان گسترش پیدا کرده. از این بابت خوشحالم، نه به خاطر سهمی که خودم از میان خوانندگان جدید و مشتاق می‌برم (که البته شادی آن محفوظ است)، بلکه به خاطر اتکای روزافزون مردم به مجراهای اطلاع‌رسانی غیروابسته و کاهش بیش از پیش اعتبار چیزی به نام صدا و سیما.

وبلاگ‌های زیادی هم البته این روزها متولّد شده‌اند که مقدمشان را باید گرامی داشت. به نظر من گسترش وبلاگ‌نویسی در ایران دست‌کم چند برکت بسیار مهم دارد:
  1. این که می‌آموزیم چگونه «خود را بیان کنیم» (ترجمهٔ سردستی از express oneself) و این برای ملّتی که گاه به نام حجاب، گاه به نام سربازی و نیز در سیستم آموزشی ایران، از به رسمیت شناختن فرد (از مرد و زن) و ارزش دادن به پرسش‌های بنیادی و مجال بیان کردن اندیشه و احساس محروم شده، بسیار مهم است.
  2. این که نوشتن را کم‌کم یاد می‌گیریم که اساساً اندیشهٔ پیش‌رفته‌تری را می‌طلبد. وقتی می‌نویسی، می‌دانی که نوشته‌ات می‌ماند، خوانده می‌شود و محک می‌خورد. این که جرأت چنین کاری را پیدا کنی و بعد گام‌به‌گام در این مسیر بیایی، زاویه‌های جدیدی از خودت و دنیای اطرافت را به تو نشان می‌دهد. برای ما که ملّتی شفاهی هستیم، این هم مسأله‌ای حیاتی است.
  3. اطّلاع‌رسانی، به خصوص در شرایط حاضر، فایدهٔ دیگر وبلاگ‌ها است. این نوع اطلاع‌رسانی بسیار گسترده‌تر از چیزی است که رسانه‌های رسمی و سنتی انجام می‌دهند و اعتبارسنجی آن نیز نسبتاً ساده و مؤثر است. خارج شدن انحصار خبر از دستان هر خودکامه‌ای برایش تحمل‌ناپذیر است.
پس، خوانندگان و نویسندگان جدید، خوش آمدید. بهترین آرزوها را برایتان داریم.

برچسب‌ها: , ,

Truth

And you know what's so good about the truth? Everyone knows what it is however long they've lived without it. No one forgets the truth, Frank, they just get better at lying.

~April Wheeler (Kate Winslet) --- Revolutionary Road

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

حجّ مستضعفین

این جملهٔ آیت‌اللّه خمینی را اهل نماز‌جمعه خوب می‌شناسند: نمازجمعه، حجّ مستضعفین است.

نمازجمعهٔ این هفته واقعاً حجّ مستضعفین است. مستضف چه کسی است؟ مستضعف مترادف با فقیر نیست. مستضعف کسی است که دچار ضعف است و این ضعف ذاتی او یا ناشی از بدشانسی او نیست. مستضعف کسی است که دچار استضعاف شده، یعنی به ضعفش کشانده‌اند. این هم که در قرآن آمده:

و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمهٔ و نجعلهم الوارثین

که ارادهٔ خداوند بر رساندن مستضعفان به مقام امامت و وراثت را بیان می‌کند، نشانهٔ برتری مستضعفان است، در حالی که مستضعف اگر فقط ضعف ذاتی داشته‌باشد، امتیازی بر بقیه ندارد (بلکه امتیاز منفی دارد بر اکثریت متوسط جامعه). منطقی نیست که خداوند را پروردگار گیگیلی‌ها بدانیم.

این که چرا مستضعف بر بقیه شرف دارد، بحثی است که اهلش باید بشکافند و بگویند، امّا در حدّ فهم خودم می‌گویم که گویا مستضعف، توانمندی است که مورد ظلم قرار گرفته و حقش را از او ستانده‌اند و او به ملاحظاتی، به هر دلیل نجابت کرده و این نجابت مانع احقاق حقش شده. البته باز هم باید پی‌گیری در کار باشد، چون آدم پخمه نمی‌تواند امتیازی بر سایرین داشته‌باشد. حق می‌تواند ثروت باشد، موقعیت تحصیلی یا کاری باشد، یا خیلی چیزهای دیگر، و از جمله، رأی.

این تعبیر را اگر بپذیریم، اکثریتی که در انتخابات اخیر به رقبای احمدی‌نژاد رأی دادند نیز مستضعفند. چه بسا سطح درآمد و رفاه مادّی این جماعت مستضعف بالاتر از قومی باشد که به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (با همهٔ احترامی که برای رأی چند میلیونی آن‌ها قائلم)، امّا آن‌ها که در شرایط فعلی مورد استضعاف قرار گرفته‌اند، بیشتر جمع مخالف احمدی‌نژاد هستند، گروهی که توان‌مندانه رأی داده‌اند، رأی‌شان مورد خیانت و بی‌اعتنایی قرار گرفته و کشته و مجروح و مفقود و زندانی داده‌اند و همه نوع خشونت دیده‌اند و می‌بینند و کماکان پی‌گیر حقّ خود هستند. از این هم نباید گذشت که حامیان پاک‌دل احمدی‌نژاد نیز مورد استضعاف قرار گرفته‌اند، چرا که تلقی ناراست اکثریت بودن و بر حق بودن به آن‌ها القا شده. البته در مورد این طبقهٔ اخیر واژهٔ استحمار را مناسب‌تر می‌بینم.

یکی از ترفندهای پلید دهه‌های اخیر (تا حدّ زیادی زیر تأثیر چپ‌گرایی افراطی) در تبلیغات حکومتی ما این بوده که مستضعف را مترادف با فقیر جا زده‌اند و تلقّی عزیز و نور چشم بودن فقرا به تودهٔ گرفتار مردم القا شده، چنان که گویی ثروت پلید است و ثروتمند به هر حال دزد است. بگذریم از آن که «بنیاد مستضعفان» خود در استضعاف پیش‌رو بوده‌است. وضعیت حاضر به وضوح وارونگی این تصویر را نشان می‌دهد.

مستضعف ماییم. ما که از همه چیزمان هزینه کردیم و می‌کنیم تا ایران برای ایرانی جای بهتری باشد. پرگویی چرا؟ مستضعف در ادبیات حاضر جامعه، همان خس و خاشاک است. نمازجمعهٔ این هفته حجّ مستضفان است. طواف خس و خاشاک را باید دید.

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸

آناتومی گری

من: بعضی از کتابهای معروف توی ایران افست می‌شن و می‌شه خیلی ارزون‌تر خریدشون؟
استادم (با تعجّب): واقعاً؟
من: آره، مثلاً این کتاب آرفکن رو من توی ایران خریدم ۸ دلار (کتاب رو از قفسه‌ام در میارم و می‌دم دست استادم).
استادم: یا مسیح! خیلی عالیه (کتاب را ورق می‌زند و کیفیت چاپ را نگاه می‌کند).
من: یا مثلاً این کتاب جکسون رو هم خریده‌ام ۸ دلار (آن یکی را هم برمی‌دارم و می‌دهم دست استادم). بعضی از این‌ها از چاپ اصلی‌اش بهتره (با خنده).
استادم: (در حالی که کتاب جکسون رو بالا و پایین می‌کنه) واووووووووووو. عالیه. کاتالوگی از این کتاب‌ها توی ایران هست که به من بدی؟ مثلاً می‌خوام ببینم این کتاب جدید واینبرگ هم توشون هست.
من: (آخه مرد حسابی، تو رشته‌ات کیهان‌شناسیه مگه؟ چرا منو دق می دی؟ رمز موفقیت شما چیه لطفاً؟) تعدادشون توی فیزیک زیاد نیست. فقط اونهایی رو چاپ می‌کنن که خریدارش زیاد باشه. فکر نمی‌کنم اون کتاب توی ایران چاپ بشه، چون حدّاکثر ۱۰۰ نفر می‌خوانش.
استادم: اما فکر کنم بیشتر باشه.
من: امممم.............. نمی‌دونم. (بگم چی؟ بگم عمراً؟ نه، واقعاً بگم عمراً؟)
استادم: پس کاتالوگی نیست؟
من: راستش نه، اما من می‌دونم چه کتاب‌هایی هست. می‌تونم یه لیست درست کنم. یکی دیگه‌اش این کتاب گلدستاینه (کتاب را در قفسه نشان می‌دهم).
استادم: یا مسیح! پس چرا مال خودت اصله؟
من: (از کجا فهمیدی اصله آخه؟) من قبل از این که توی ایران چاپ بشه خریدمش.
استادم: آهان.
من: بیشتر کتاب‌های پزشکی توی ایران به این شکل چاپ می‌شن. تقریباً تمام کتاب‌های معروف پزشکی...
استادم: (با خنده) مثلاً آناتومی گری رو هم چاپ کردن؟
من: هممممممممممم؟
استادم: (باز هم با خنده) آناتومی گری، می‌دونی چیه؟
من: (از خندهٔ استادم به اشتباه افتاده‌ام) آره، یه سریال تلویزیونیه...
استادم: یه کتاب آناتومی خیلی قدیمیه. الان باید توی ویرایش بیستم و این حدودها باشه.
من: آهان....
استادم: برادر من هم وقتی جوان بود یه مقداری توی اون کتاب نقش داشت. برادرم پزشکه.
من: واو... (نوبت تعجب عوض شده).
استادم: پدرم هم پزشک بود. پدرم آدم باهوشی بود. سه تا پسر داشت. من فیزیک خوندم، یکی دیگه حقوق خوند، یکی دیگه هم پزشک شد.
من: (انگار که این بدیهی‌ترین نوع وراثت باشه) یکی توی هر شاخه...
استادم: به هر حال، پس گفتی کتاب‌های زیادی رو ندارن.
من: آره، چون بازارش خیلی بزرگ نیست.
استادم: توی چین هم از این چاپ‌ها زیاده، اما دولت چین با آمریکا توافق‌نامه بسته که دیگه نقض کپی‌رایت نکنه.
من: آره، اما اون بین دولت‌هاست. مردم کار خودشونو می‌کنن.
استادم: آره، اما توی ایران که دولت شما می‌خواد با آمریکا دشمنی کنه، اون رئیس‌جمهورتون، امدی... اسمش چی بود؟
من: احمدی‌نژاد (قبلاً به‌اش گفته‌ام که احمدی‌نژاد رو دیگه رئیس‌جمهور نمی‌دونم).
استادم: آره همون، اون که می‌خواد با آمریکا مخالفت کنه، این راه خوبیه. این که کتاب‌های غربی رو بدون اجازه چاپ کنن و بفروشن.

من: (به‌به، دیگه همین کارمون مونده‌بود. برای دهن‌کجی کردن به دنیا فقط همین کم بود که حق نویسنده‌های بیچاره رو به شکل حکومتی ضایع کنیم. استاد گرامی، جون بچه‌ات این حرفو به امدی‌نژاد نزنی.) اگر بازار خوبی داشت، کشورهای اطرافمون می‌کردن.
استادم: آخه ایرانی‌ها خیلی باهوشن.
من: این کشورهای کوچیک عربی اطرافمون توی بازاریابی خیلی باهوشن. از داخل ایران هم سخت می‌شه با جاهای دیگه کار کرد.
استادم: آره، اونها تجارتشون خوبه، اما باهوش نیستن. اونها می‌رن دنبال تجارت فرش و جواهرات. ایرانی‌ها می‌رن دنبال کتاب‌های این جوری.
من: راستش دوست دارم بگم اون‌ها باهوش نیستن، امّا واقعیتش اینه که هستن. اما توی ایران اگر چیزی بازار داشته‌باشه منتشر می‌شه. مثلاً آخرین فیلم‌های آمریکا رو می‌شه کنار خیابون دونه‌ای یک دلار خرید.
استادم: (با خنده) جدّی؟
من: آره، البته پلیس ممکنه بگیردشون. دولت دوست نداره مردم فیلم سانسورنشده ببینن.
...


برچسب‌ها: , , ,

توپولوف


توپولوف، لعنت بر تو و سازنده‌ات. لعنت بر آن که مجبورمان می‌کند توپولوف بنجل بخریم. لعنت بر او که اصرار می‌کند بر توپولوف خریدن. پیام تسلیت و دستور بررسی توی سرت بخوره. خودت چرا سوار توپولوف نمی‌شی؟

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۸

این جوری ...


برچسب‌ها: ,

در بهداشت دهان و دندان و انبان


مشابه این مطلب را در وبلاگ‌های دوست و آشنا خوانده بودم و فکر نمی‌کردم روزی لازم بشود خودم هم چنین چیزی بنویسم.

مسأله این است: شما که برای خودت این را وظیفه می‌دانی که کامنتی یک‌سان را در ده‌ها وبلاگ بگذاری تا اطّلاع‌رسانی کنی، یک کمی هم خودت را بگذار به جای وبلاگ‌صاحاب و ببین همین طوری می‌تواند هر کامنتی را تأیید کند؟
من از حذف و سانسور خیلی بدم می‌آید. نه این که فکر کنم پالایش محتوا از بیخ و بن کار بدی است، اما آن قدر به اسم صلاح و اخلاق (و در واقع به انگیزه‌های اهریمنی) چشم و گوش و روان ما را محروم کردند که نسبت به هر نوع قیچی و دیوار حساس شده‌ام. معیار من این است که حرفی که می‌نویسم یا بقیه در کامنت‌دونی می‌نویسند باید موثق و مستند باشد و بیانش هم نباید لمپنی و سبک‌سرانه باشد. به قول صاحب سیبستان، باید با احمدی‌نژاد درون‌مان مبارزه کنیم (این حرفش را باید با طلا نوشت.).

شما که می‌آیی و فراخوان یک حرکت جمعی را می‌نویسی و ناشناس هم می‌نویسی و منبعی هم ذکر نمی‌کنی و احیاناً فحش کور هم می‌دهی، فکرش را هم بکن که من چرا باید چنین کامنتی را منتشر کنم؟
گیرم که خبر تو جعلی بود و هدفت ضدّمردمی. یا نه، اصلاً تو آدم خوب و هدفت هم خوب، امّا همین که شایعه‌پراکنی برای ما به عادت تبدیل شود، قدرت خبررسانی‌مان را از دست می‌دهیم و مزدورهای خراب‌کار هم آسان فریب‌مان می‌دهند. لطفاً بهداشت خبررسانی را رعایت کنیم.

برای حضراتی که موقّتاً آن بالا نشسته‌اند هم سمپاتی خاصّی ندارم، امّا دلیلی هم برای فحش دادن نمی‌بینم. همین که اسم خودشان و مأموران‌شان با خلاقیت ما به فحش تبدیل‌شده، خودش از هزار فحش بدتر است (مثال: مردک لباس‌شخصی) . پس دلیلی هم برای منتشر کردن فحش‌ها ندارم.

یک چیز دیگر: بعضی‌ها سعی می‌کنند نهضت‌ها و جریان‌های سرکوب‌شده در سال‌های قبل را در این شرایط زنده کنند و می‌آیند یک چیزهایی می‌نویسند که برچسب یک جریان مشخصی است و من معمولاً نه آن جریان را می‌شناسم و نه برچسبش را. به طور خاص بعضی از کامنت‌ها رنگ و بوی جریان‌های چپ را دارند. با چپ‌ها هم مشکل اساسی ندارم و اصلاً وجود چپ‌های متعادل را برای سلامت جامعه لازم می‌دانم. امّا خواستم بگویم این‌ها نشان‌گر جریان فکری من نیستند. آن سرکوب‌ها و کشتارها وضع ما را به این‌جا رسانده، و خشونت‌های گذشته را هرگز تأیید یا توجیه نمی‌کنم، امّا این دوستان هم لطفاً از نادانی تاریخی من استفاده نادرست نکنند. اگر می‌خواهید پرچم به دست بگیرید، وارونه نگیریدش تا ما هم تکلیف‌مان با شما معلوم باشد.

عزت زیاد.

برچسب‌ها: , ,

Bobby McFerrin - Ave Maria






برچسب‌ها:

دوشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۸

سترون

سیاهی از درون کاهدود پشت دریاها
برآمد، با نگاهی حیله گر، با اشکی آویزان.
به دنبالش سیاهیهای دیگر آمدند از راه،
بگستردند بر صحرای عطشان قیرگون دامان.
سیاهی گفت:
-«اینک من، بهین فرزند دریاها،
شما را، ای گروه تشنگان، سیراب خواهم کرد.
چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران،
پس از باران جهان را غرق در مهتاب خواهم کرد.
بپوشد هر درختی میوه اش را در پناه من،
ز خورشیدی که دایم می مکد خون و طراوت را،
نبینم... وای!... این شاخک چه بی جان است و پژمرده...»
سیاهی با چنین افسون مسلط گشت بر صحرا.

زبردستی که دایم می مکد خون و طراوت را،
نهان در پشت این ابر دروغین بود و می خندید.
مه از قعر محاقش پوزخندی زد بر این تزویر،
نگه می کرد غار تیره با خمیازه جاوید.

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-« دیگر این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد»
ولی پیر دروگر گفت با لبخندی افسرده:
-«فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد.»

خروش رعد غوغا کرد، با فریاد غول آسا.
غریو از تشنگان برخاست:
-«باران است... هی!... باران!
پس از هرگز... خدا را شکر... چندان بد نشد آخر...»
ز شادی گرم شد خون در عروق سرد بیماران.

به زیر ناودانها تشنگان، با چهره های مات،
فشرده بین کفها کاسه های بی قراری را.
-«تحمل کن پدر... باید تحمل کرد.»
-«می دانم
تحمل می کنم این حسرت و چشم انتظاری را...»

ولی باران نیامد...
-«پس چرا باران نمی بارد؟»
-«نمی دانم، ولی این ابر بارانی است، می دانم.»
-«ببار ای ابر بارانی! ببار ای ابر بارانی!
شکایت می کنند از من لبان خشک عطشانم.»

-«شما را، ای گره تشنگان! سیراب خواهم کرد»
صدای رعد آمد باز، با فریاد غول آسا.
ولی باران نیامد...
-«پس چرا باران نمی بارد؟»
سرآمد روزها با تشنگی با مردم صحرا.

گروه تشنگان در پچ پچ افتادند:
-«آیا این
همان ابر است کاندر پی هزاران روشنی دارد؟»
و آن پیر دروگر گفت با لبخند زهرآگین:
-«فضا را تیره می دارد، ولی هرگز نمی بارد.»

- مهدی اخوان ثالث

(با تشکّر از آن یکی مصطفی)

برچسب‌ها: ,

سکوت مرگ

نخست برای گرفتن کمونیست ها آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من کمونیست نبودم
بعد برای گرفتن کارگران و اعضای سندیکا آمدند
من هیچ نگفتم
زیرا من عضو سندیکا نبودم
سپس برای گرفتن کاتولیک ها آمدند
من باز هیچ نگفتم
زیرا من پروتستان بودم
سرانجام برای گرفتن من آمدند
دیگر کسی برای حرف زدن باقی نمانده بود.

برتولد برشت

برچسب‌ها: , ,

جمعه، تیر ۱۹، ۱۳۸۸

نمونهٔ یک اعتراض مدنی

Dave Carroll:
«در بهار سال ۲۰۰۸، گروه Sons of Maxwell برای توری یک‌هفته‌ای به نبراسکا رفت و ما شاهد پرتاب شدن گیتار Taylor من توسط مأموران حمل بار United Airlines بودیم. بعداً متوجه شدم که گیتار سه هزار و پانصد دلاری من به شدت صدمه دیده‌است. آنها رخ دادن این مسأله را انکار نکردند، اما برای ۹ ماه، هر کدام از اشخاصی که با آن‌ها تماس گرفتم مسؤولیت خسارت را متوجه هر کسی جز خودش دانست و نهایتاً گفتند کاری برای جبران خسارت من نخواهندکرد. بنابراین من به شخصی که نهایتاً جبران خسارت را منتفی دانست (خانم Irlweg) گفتم که دربارهٔ تجربه‌ام با United Airlines، سه ترانه خواهم‌نوشت و اجرا خواهم‌کرد و از هر کدام ویدئویی خواهم‌ساخت که هر کس در دنیا بتواند ببیند. United: Song 1 ، نخستین ترانه از این سری است. United: Song 2 نوشته‌شده و در مرحله تولید ویدئویی است. United: Song 3 نیز خواهدآمد. قول می‌دهم.»

متن اصلی به همراه توضیح کامل‌تر ماجرا در سایت Dave Carroll









لینک دریافت ویدئوی ترانهٔ United Breaks Guitars
لینک دریافت ویدئوی توضیح ماجرا از زبان دیود کارول

برچسب‌ها: ,

کنسرتو ویولای آرش تیموریان

دارم کنسرتو ویولای آرش تیموریان را که نیک‌رای این‌جا گذاشته گوش می‌کنم و ... خیلی باحال است.
من را یاد کنسرتو ویولن بلا بارتوک می‌اندازد که بعضی‌ها اصلاً خوششان نمی‌آمد.
:)
این یکی البته در آن حد نیست، امّا خیلی زیباست. زیبایی لازم نیست حتماً پرشور و گداز باشد. زیباست خلاصه. نمی‌دانم این کنسرتو یک اثر مدرن محسوب می‌شود یا نه، اما به گوش من مدرن می‌آید.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۸

روزگار دلقک

آن‌هایی که یک عمر پز انقلاب کردن‌شان را به ما دادند (در حالی که از خون‌ریزی‌ها و سرکوب‌های بعد از انقلاب هیچ نگفتند) حالا به ما معترض می‌شوند که چرا پی‌گیر رأی‌تان می‌شوید، چرا متقلب را به حال خودش رها نمی‌کنید که بر کشورتان حکم براند.

برچسب‌ها:

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۸

عید بی عید

من تا اطّلاع ثانوی عید ندارم و هر کس هم از عید صحبت کند به او تذکّر خواهم‌داد که در این شرایط جای شادمانی عید نیست. کسی که بخواهد در این وضع از عید و شادی صحبت کند از دید من یا خائن است یا احمق. چند وقت شادی نکنیم. نمی‌میریم که. می‌میریم؟
من نه عید و نه روز پدر را به هیچ کس (و مهم‌تر از همه به پدر خودم که حاظر نیست عکس آقایان را از روی دیوار خانه بردارد) تبریک نمی‌گویم. مگر همان کسی که امروز سال‌روز تولدش است نگفته که هر روزی انسان در آن گناه نکند عید است؟ چه گناهی بالاتر از دروغ و قتل و آدم‌ربایی؟ چه گناهی بالاتر از سلسلهٔ بی‌پایان دروغ بر دروغ سوار کردن و مردم را دو شقه کردن؟ شادی کردن در این شرایط همان منطقی را تداعی می‌کند که می‌گوید در برابر متجاوز زورمند مقاومت نکن و لذت ببر. پدر و مادرمان را درآوردند. روز پدر و مادر را می‌خواهیم چه کنیم؟
عید بی عید. نشاطی را که لازمهٔ زندگی سالم و پویا است حفظ خواهم‌کرد و بخشی از این نشاط هم توجه به این نکته است که ما در شرایط شادی سبک‌سرانه نیستیم.

برچسب‌ها: , , ,

یکشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۸

دارم اینو می‌بینم و خیلی حال می‌کنم. تمام





برچسب‌ها: ,

سعید مصلوب - نیک آهنگ کوثر



برچسب‌ها: ,

درخودماندگی

از این فیلم‌ها یا سریال‌ها دیده‌اید که یک شخصیت مرد نخراشیده دارند و یک ضعیفه مظلومه؟ مردک به زنش که نمی‌رسد هیچ، راه به راه هم به هر بهانه‌ای زن بدبخت مفلوک را می‌گیرد زیر باد کتک. اما بعد می‌بینید که ضعیفه مورد نظر اشک‌هایش را که ریخت، خودش و دیگران را توجیه هم می‌کند که (برای نمونه): چه کنه؟ اون بیچاره هم صبح تا شب سگ‌دو می‌زنه برای ما. می‌دونم که آخرش دوستم داره و ...
یا در نسخه فلاکت‌بارتر: چی کار کنم؟ گیرم که ازش جدا بشم، کی نون من و این شش تا بچه‌ای رو که گذاشته رو دستم می‌ده؟
یا در فلاکت‌بارترین نسخه: مردک معتاد و بی‌کار هم هست و پول موادش را هم زن بیچاره از درآمد رخت‌شویی و کلفتی می‌دهد و آقا خمار که می‌شود، برای قدردانی زن بدبخت را سیاه و کبود می‌کند، در عین حال ضعیفه باز خودش را توجیه می‌کند که این مرد من است و سایه‌اش بالای سر من و بچه‌هایم... .
هر کدام از ما موقع دیدن این نوع فیلم‌ها چند بار از زور خشم تا مرز سکته رفته‌ایم؟ چند تا فحش حواله آن مرد (شخصیت منفی داستان) کرده‌ایم؟ چند تا فحش بدترش را به آن زن (شخصیت مافوق کوزت داستان) داده‌ایم که هم ستم می‌بیند و هم آن قدر احمق است که ستم‌کار را توجیه می‌کند و بلکه دوستش هم می‌دارد و دستش را که از کتک زدن خسته شده احیانأ مالش هم می‌دهد؟
و اکثر این فیلم‌ها با خوبی و خوشی تمام می‌شوند: مرد ظالم به راه می‌آید و دختر خردسالش را (لابد به نیابت از ضعیفه) بغل می‌کند و می‌بوسد و اگر احیانأ معتاد است ترک می‌کند و ما نتیجه می‌گیریم که همه‌اش تقصیر «سوداگران مرگ» است و خلاصه همه چیز به خوبی و خوشی تمام می‌شود و، البته یادم نرود که مواد‌فروش بدجنس محل هم به دست مآموران قانون به هلاکت می‌رسد (دستگیر شدنش نمی‌تواند نفرتی را که در نیمه اول فیلم در ما انباشته شده فروبنشاند). در ضمن موادفروش محل هم هیچ وقت زن بدبخت و دختر معصوم خردسال ندارد و کشته شدنش اصلأ و ابدأ مشکلی برای بشریت ایجاد نمی‌کند. مرد معتاد هم که خودش «قربانی توطئه‌ای بزرگ‌تر» بوده، هیچ وقت به جرم اعتیاد یا کتک زدن زنش (اگر این اصلأ جرم باشد) لازم نیست محاکمه یا زندانی شود.
تیتراژ پایانی فیلم و اعصاب خاکشیرشده ما و شعور تحقیر‌شده‌مان... .

حالا به جای آن ضعیفه ، مردم ایران و مخصوصأ آن‌هایی را که هر کدام از ما می‌شناسیم و با آن‌ها در تماسیم بنشانید و مرد معتاد هم دولت کریمه احمدی باشد و کتکش هم (فقط حساب یک ماه اخیرش) تقلب در انتخابات و توهین و افترا به مردم معترض و بلکه زدن و کشتن و ربودن و حبس و شکنجه. این نیمه اول فیلم بود که البته هنوز تمام نشده و مایی که خارج‌نشین هستیم هم روزی ده بار و صد بار سایت‌های خبری را بالا و پایین و بالاترین می‌کنیم و همه جوره با هم‌وطنان‌مان احساس هم‌دردی و هم‌ذات‌پنداری می‌کنیم و واقعأ هم در درد کشیدن هم‌پای آن‌ها کم نمی‌گذاریم.
اما فیلم که به نیمه می‌رسد، همان گزاره جگرسوز همیشگی را می‌شنویم: چه کنیم، مملکت که بی‌دولت نمی‌شود...
یا اگر دشمن‌محوری نظام اسلامی را خوب جذب کرده‌باشند: می‌دانی این مملکت چه قدر دشمن دارد؟ الآن اسرائیل منتظر فرصت است که به ایران حمله کند. انگلیس خودش در تمام این کارها دست دارد (خدا مادربزرگ اوباما را بیامرزد که حرف اضافه نزده تا الآن)...
یا ناامیدهای مخ‌تعطیل که اصلأ یادشان رفته دعوا سر چه بود: حالا گیرم که اصلأ به جای ا.ن، موسوی رئیس دولت می‌شد. فکر می‌کنی خیلی با ا.ن فرق می‌کرد، یا فکر می‌کنی همه مشکلات مملکت حل می‌شد؟ ...
یا هزار جور توجیه و ماست‌مالی دیگر.

این‌جاست که واقعأ به خودت می‌گویی کاش آن مردک معتاد چنان تو زن احمق را می‌زد که بلند نشوی.
و ما که نظاره‌گر خارجی هستیم، شاید حواسمان نیست که بیوگی در جامعه سنتی ما عار بزرگی است. زنانی که از جامعه دور نگه داشته‌شده‌اند و ناتوان مانده‌اند از ایستادن بر پای خود، سایه شوم مرد معتاد بی‌کار و کتک خماری‌اش را ترجیح می‌دهند بر بیوه شدن.
این ملتی هم که سی سال درون حصار آهنی زیسته و همیشه از «بیگانه» ترسانده شده، می‌ترسد از این که رخنه‌ای در این دیوار زنگ‌زده ایجاد شود. از یک سو هم مجبور است زندگی کند و بچه‌هایش را بزرگ کند. کی بابای این یتیم‌ها بشود؟

خیلی کار داریم و خیلی باید فکر کنیم.

برچسب‌ها: , , ,

شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۸

ابراهیم نبوی: گردش آزاد اطلاعات

غلامحسین الهام سخنگوی دولت، در حالی که دولتش در ماه گذشته سیستم ارسال اس ام اس را چندین روز قطع کرد و اینترنت را بکلی فیلتر کرده و فعلا از دستگاهی به نام کامپیوتر جز برای فال ورق استفاده نمی توان کرد، و همچنین همین دولت بکلی ارتباطات ماهواره ای، رادیویی و حتی ارتباطات شخصی افراد را محدود کرده و ساعت منع عبور و مرور را محض تفریح اعلام نموده است، و همچنین همین دولت در همین ماه گذشته مقادیر معتنابهی خبرنگار را دستگیر و چند نشریه را توقیف و بطور کلی اطلاعات را در داخل ایران منجمد کرده است، در یک گفتگوی مطبوعاتی با خبرنگارانی که هنوز زندان نرفته اند، یا تازه از بازجویی کردن در زندان آمده اند، اعلام کرد: " گردش آزاد اطلاعات لازم است." آگاهان پس از شنیدن این جمله بیست بار محکم سرشان را به دیوار کوبیده سه نفر از آنها غش کرده و چندین نفر از آنان دق فرموده و بقیه آگاهانی که حالت نسبتا متعادل داشتند، روش های گردش اطلاعات در دولت نهم و دهم را بشرح زیر بیان کردند.
...

لینک

برچسب‌ها: , , , ,

جمعه، تیر ۱۲، ۱۳۸۸

یاد آر ز شمع زنده، یاد آر

نمی‌دانم چند روز است که از سمیه توحیدلو و وبلاگش خبری نیست. همین قدر می‌دانیم که در زندان است. چرا، به کدام جرم و در کجا، خدا می‌داند و معدودی از خواص بندگانش. هر کدام از زندانیان کس و کاری دارند که به هر راه ممکن پی‌گیر خلاصی زندانی خود هستند.
سمیه توحیدلو عضو خانوادهٔ ما نیز هست، خانوادهٔ وبلاگستان فارسی. این که دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی این مملکت را به جرم نوشتن (آن هم منصفانه و با هزار ملاحظه و رعایت نوشتن) یا به جرم فعالیت سیاسی قانونی، بگیرند و محبوس و مفقود کنند، فقط یک برگ سیاه دیگر بر انبوهی است که این حضرات در دفتر اعمال‌شان دارند.
ما اگر از پیگیری قانونی اسارت خویشاوندمان ناتوانیم (چرا که که این بازداشت‌ها از بن ربطی به قانون ندارند) شمع یاد دوستان دربندمان را روشن نگاه می‌داریم. باشد که این کشتی بار دیگر «بر ساحل سلامت» پهلو گیرد.

برچسب‌ها: , ,

دعوای دست چپ و راست

پس گریه كن مرا، به طراوت
ژنرال! داستان این روزهای کشورمان، داستان دعوای دست چپ و راست است، که در آن مردم در نقش انگشتان دست ظاهر شده و بیش از همه آسیب می‌بینند، حال آنکه هرچه از دست بالاتر می‌روی تنش‌ها کمتر و کمتر می‌شود تا این که هر دوست از بالا بهم وصل می‌شوند!
ژنرال! دست چپ، دستی آلوده به ماجرای قتل عام‌های دهه شصت است و دست راست، دستی آغشته به خون ناشی از قتل‌های بعد از دهه شصت.
ژنرال! از ته دل آرزو می‌کنیم که دست تمام قاتلان وحشی از دامان پاک کشورمان کوتاه شود. به قول آن پیرمرد ساده‌ای که می‌گفت: "یَک یَکشون رو ..." آرزو می‌کنیم که یَک یَک این قاتلان وحشی جزای پلیدی‌هایشان را در آتیه‌ای قریب الوقوع ببینند.
ژنرال! این جمله ما را آویزه گوشت کن:
دین دست مایه‌ای بود برای تمدن انسان متحجر و دست مایه‌ای‌ست برای تحجر انسان متمدن.


خطِ قرمز: رییس‌جمهور ظالم ما
احمدی‌نژاد رییس‌جمهور ما باشد. رییس‌جمهور منتخب مردم ما هم باشد. می‌پذیرم. اما بداند رییس‌جمهور ظالم ما هم هست. رییس‌جمهور ماست که مخالفانش را دربند می‌کند. سربازش مردم را می‌زند، وحشیانه و بی‌رحمانه. سربازش - یا لباس شخصی‌هایش- مردم را می‌زنند و می‌کُشند و او حمایت می‌کند. او روزنامه‌ها را می‌بندد و نویسندگانش را زندانی می‌کند. او ۷ تن از دوستان من را فردای انتخابات بازداشت کرد. این‌ها همه ظلم است. گیرم که ۲۴ میلیون رای هم داشته باشد.

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۸

یادداشتی برای نسل های آینده

از وبلاگ آرش حجازی:


هراس من،
باری،
همه از مردن در سرزمینی‌ست
که مزدگور کن از بهای آزادی آدمی افزون باشد
احمد شاملو
بعد از مصاحبه‌ام در روز 4 تیر ماه 1388 (25 ژوئن 2009) با بی‌بی‌سی درباره‌ی مشاهدات شخصی‌ام در مورد قتل وحشیانه‌ی ندا آقاسلطان، روز دهم تیرماه در اخبار خواندم که حکمی برای دستگیری من از سوی دولت ایران صادر شده است.
همان‌طور که در مصاحبه‌ام گفتم، انتظار چنین حرکت مذبوحانه‌ای برای کتمان حقیقت در برابر این جنایت بی‌رحمانه از طرف دولتی می‌رفت که بنیادش بر دروغ و ظلم است. در این مصاحبه پیش‌بینی کردم که گفته‌های مرا کتمان می کنند. که اتهامات بسیاری را متوجه من خواهند کرد. این دولت، به جای آنکه بکوشد قاتلان اصلی این دختر معصوم و ده‌ها قربانی دیگر را پیدا کند و مسئولیت بی‌کفایتی خود را بپذیرد، سعی دارد هر فرد، کشور یا نهاد دیگری را که هیچ خطایی مرتکب نشده، مقصر بشمارد.
خانواده و دوستان مرا در ایران، که هیچ ارتباطی با این ماجرا ندارند، تحت فشار گذاشته‌اند. پدر 70 ساله‌ام را که استاد دانشگاه و چهره‌ی ماندگار است، احضار کرده‌اند بی‌آنکه هیچ دخالتی در این ماجراها داشته باشد.
من فقط کاری را کردم که هر انسان شریفی در چنین شرایطی انجام می‌داد. سعی کردم یک قربانی را نجات بدهم و آنگاه که حقایق مرگش را رسانه‌های دولتی ایران مخدوش می‌کردند، بر آنچه شاهدش بودم شهادت دادم.
چنان زیسته‌ام که هرگز دچار ندامت نشوم. من از نخستین پزشکانی بودم که در فاجعه‌ی هولناک زلزله‌‌ی بم به آن شهر رفتم، فقط برای آنکه در کنار قربانیان معصومی باشم که در آستانه‌ی از دست دادن امیدشان بودند.
این بار، در کنار قربانی معصوم دیگری بودم، کاملاً برحسب تصادف، بدون آنکه تصوری داشته باشم که وارد چه ماجرایی می‌شوم. اما این بار، این قربانی را بلایای طبیعی نکشت. آز و شهوت قدرت بود که خون او را ریخت.
من نویسنده هم هستم، و اگر داستان‌ها، مقالات و گفته‌های مرا بخوانید، پی می‌برید که همواره از حقوق بشر دفاع کرده‌ام و همواره بهایش را پرداخته‌ام.
همواره کوشیده‌ام زندگی‌ صادقانه و شریفی داشته باشم و هرگز به ارزش‌هایم خیانت نکرده‌ام.
بر این باورم که آنچه برای نجات جان ندا و بعد گفتن ماجرایش انجام دادم، کار درستی بود. اعتقاد دارم که خدا پروردگار شجاعان است. ایمان دارم که حقیقت ما را آزاد خواهد کرد. همه‌کارم را مطابق وجدانم انجام داده‌ام و اگر باید بهایی برایش بپردازم، چنین باد. اما این حق را دارم که از شرافت و صداقتم دفاع کنم.
به پروردگار که شاهد من است و به شرافتم سوگند یاد می‌کنم که فقط و فقط حقیقت را درباره‌ی مشاهداتم گفتم.
انقلاب اسلامی و جمهوری اسلامی ایران بر عهدی بنیان گذارده شد که امروز مردم ایران همچنان به آن پایبندند. ملجاء مردم در هنگام نبرد علیه استبداد رژیم گذشته همین ایمان بود، و نیز هنگامی که خون‌های بسیاری را فدا کردند تا در برابر تهدید خارجی از سوی مستبدی دیگر که با مشت آهنین بر عراق حکومت می‌کرد، از سرزمینشان دفاع کنند.
لیک، این دروغ تمامی ادعاهای این دولت مشخص را زیر سؤال می‌برد؛ این دولت که تاریخ جنگ جهانی دوم را مخدوش کرده، که ادعا می‌کند آزادی بیان در ایران جاری است، ادعا می‌کند که در زندان‌های ایران زندانی سیاسی نیست، مدعی است که هیچ سانسوری بر کتاب‌ها، اطلاعات، رسانه‌ها و مطبوعات ایران اعمال نمی‌شود، و وانمود می‌کند به حقوق شهروندی از جمله حق تجمع، حق اعتراض و حقوق برابر برای شهروندان ایران، فارغ از جنس و نژاد و دین احترام می‌گذارد.
در بیست روز گذشته اما، جهان کذب بودن تمامی این ادعاها را از راه چشم‌های اشکبار ایرانیان دلاور دیده است. مطمئنم جهان هرگز این دروغ تازه را باور نخواهد کرد و درک می‌کند که این پزشک، نویسنده و ناشر، کاری نکرده است جز عمل به حکم وجدانش در شتافتن به یاری کسانی که به یاری نیاز داشتند، و بازگفتن حقیقت.
ندا تنها کسی نبود که در این غوغا به خاک افتاد. آیا تمامی آن کسانی که بی‌گناه به قتل رسیدند، قربانیان توطئه‌ی جهانی بوده‌اند؟ چرا قاتلان قربانیان دیگر تحت تعقیب قرار نمی‌گیرند؟ یا شاید باید بی‌کفایتی و بی‌تفاوتی غیرنظامیان مسلحی را مسئول دانست که نتوانستند خردمندانه اعتراضات قانونی شهروندان ایرانی را نسبت به بی‌عدالتی برتابند.
من فقط یک شاهدم. چرا باید به جای قاتل، شاهد تحت تعقیب قرار گیرد؟ آیا خون کافی ریخته نشده؟ آیا باید از ترس در برابر این جنایت هولناک ساکت می‌ماندم؟ آیا این پیامی است که قصد داریم برای نسل‌های آینده‌مان به جا بگذاریم؟
بر این باورم که هیچ شهروند جهانی از پشتیبانی من و هزاران ایرانی دیگری دست نخواهد کشید که کتک خوردند، زندانی شدند، تحت تعقیب قرار گرفتند و به خاک و خون کشیده شدند، فقط برای اینکه می‌خواستند ملتی آزاد باشند و در مسیر برکت و عدالت به جهان بپیوندند و در این راه دیگران را در فرهنگ غنی و تاریخ لباب از دلاوری‌شان سهیم کنند.
بر خود می‌بالم که بخشی از این حرکت باشم. کاری را کرده‌ام که هر انسان شریفی انجام می‌داد، و به این دلیل مورد تهدید قرار گرفته‌ام. درست همان‌گونه که تمامی این شهدا کاری را کردند که هر جان آزاده‌ای انجام می‌داد، و به همین خاطر به قتل رسیدند؛ به دست نفرت سیاهی نسبت به هرآنچه این شهدا به پایش ایستاده بودند: آزادی، راستی، و عدالت.
آرش حجازی
11 تیرماه 1388
2 ژوئیه 2009


لینک منبع اصلی

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

At the end

Do you know how this war would end ...? The portrait would be unhung, and the man would be hung.

– Colonel Claus von Stauffenberg, in "Valkyrie"

برچسب‌ها: