شنبه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۸

بازی

ما با قواعد خودتان بازی کردیم. مردانه و منصفانه هم بازی کردیم. شما حتّی تاب قواعد خودتان را هم نداشتید. شما تاب هیچ قاعده‌ای را ندارید. از قاعده بیزارید. گردن نهادن به هر قانونی، هر قدر هم که به نفع شما باشد، بالأخره فراتر از تاب شماست، چون می‌خواهید قانون همان باشد که دلتان در لحظه می‌خواهد و دل پرآشوبی دارید و خیالاتی گنگ و خام. هوس‌بازید.
ما با قواعد خودتان بازی کردیم. شما قانون خودتان و هر قانونی فراتر از قانون خودتان را هم شکستید. ما با قواعد خودتان بازی کردیم و آن قدر خوب بازی کردیم که نتوانستید تحمّل کنید. شما باختید و گفتید ما که رقیبتان بودیم تحمل باخت را نداریم.
حالا ما با قواعد خودمان بازی می‌کنیم. فرق قواعد ما با قواعد شما این است که این‌ها را ما خودمان ننوشته‌ایم. این قوانین، دستاورد هزاران‌سالهٔ بشر هستند: اخلاق، راستی، نفی خشونت، مدارا و دوستی. حتی اسم دین را هم نمی‌برم. قرآن‌ها را بر سر نیزه نشاندید و خدای ما را به نفع خودتان مصادره کردید. اما خدای ما بزرگ‌تر از فریب شماست. تحمل اللّه اکبر ما را ندارید.
وقتی قانون را شکستید مجبور شدیم از عامل به آمر شکایت ببریم. این هم بی‌انصافی بود، اما این بازی را هم تا به آخِر ادامه می‌دهیم.
ما قانون را نمی‌شکنیم. ما تازه گرم شده‌ایم. مجبورید بازی کنید. اما بزرگ‌ترین بُرد ممکن را از همان ابتدا پیش‌کشتان می‌کنیم: بپذیرید که بازنده‌اید.

برچسب‌ها: , , ,

8 Comments:

At شنبه, خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ ۴:۴۵:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

چشمان اون دختر
دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. ولی در اون چشم معصومیت می بینم. یکی به دختر می گوید نترس. در این لحظه با وجود اینکه می بینم لینک بالاترین از مرگ می گوید برایم مضحک به نظر می رسد. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته ؟ پس چرا چکه های خون را می بینم. دوربین می چرخد. در درون می گویم که خدا کنه این لینک همینطوری داغ شده باشه. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده. یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. یاد حرف خامنه ای افتادم که در مورد جانش حرف میزد. ؟؟؟؟؟؟ دختر حرکتی ندارد. صدایی در ‍ پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا اقسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند. چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه می کنه. لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرف خامنه ای گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند. صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه/ نفسم بالا نمیاد. نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟ خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرد مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی.؟؟ خواهر شهیدم عزت وطنم من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم.

 
At شنبه, خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ ۴:۵۹:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

از امروز سیاه میپوشم، سیاه میپوشم چون خواهرم رو کشتن، توی دست پدر پر پر شد و رفت خدا صبر به همهٔ ما بده

 
At شنبه, خرداد ۳۰, ۱۳۸۸ ۵:۲۶:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

بخواب اي خواهر نازم ندايم-- كه روح پاك تو گردد صدايم---- ندا دادي تو ما را با صداقت-- قسم بر آن نگاه بي گناهت ---- كه رايت را بگيريم از سياهي-- كه همره ما نگرديم با تباهي---- كه همواره به ظالم ما بتازيم-- كه دائم جاودان راهت بسازيم---- بخواب اي خواهرم آرام آرام-- بخواب اي نو شكفته اي دلارام---- شهيد راه پاكي ها تو بودي -- مبارز با تباهي ها تو بودي---- تو كه هرگز نبودي خاك و خاشاك-- چرا افتاده اي اينگونه در خاك؟---- ندايم اي نداي سرزمينم-- صداي جاودان اين زمينم ---- صداي تو شود داد دليران-- نداي تو شود فرياد ايران

 
At یکشنبه, خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ ۷:۳۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

رفتی وادمکها رو جاگذاشتی قانون جنگلو زیرپاگذاشتی اینجا قهرن سینه ها بامهربونی تو تو جنگل نمیتونستس بمونی میدونم میبینمت یه روز دوباره توی دنیایی که ادمک نداره

 
At یکشنبه, خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ ۸:۴۰:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

من نمی خواهم کسی رو نا امید کنم اما شما فکر می کنید بدون داشتن یک تشکل طی کردن مسیر ممکنه ما رهبر نداریم چرا از آقایون کسی کاری نمی کنه چرا باید اینهمه کشته بدیم چرا اینقدر کتک بخوریم هنوز نمی تونم موهام رو راحت برس بکشم سرم هنوز ورم داره و بدنم کبوده اما همش فکر می کنم مادر اون دختر الان در چه حاله کی جواب گواینها می تونه باشه ببیاید یه جوری متحد بشیم بییاید یه رهبر و یه برنامه منظم واسه خودمون درست کنیم خوش به حال اون دختر که مرد خ.ش به حال بچه من که افتاد

 
At یکشنبه, خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ ۸:۴۰:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

من نمی خواهم کسی رو نا امید کنم اما شما فکر می کنید بدون داشتن یک تشکل طی کردن مسیر ممکنه ما رهبر نداریم چرا از آقایون کسی کاری نمی کنه چرا باید اینهمه کشته بدیم چرا اینقدر کتک بخوریم هنوز نمی تونم موهام رو راحت برس بکشم سرم هنوز ورم داره و بدنم کبوده اما همش فکر می کنم مادر اون دختر الان در چه حاله کی جواب گواینها می تونه باشه ببیاید یه جوری متحد بشیم بییاید یه رهبر و یه برنامه منظم واسه خودمون درست کنیم خوش به حال اون دختر که مرد خ.ش به حال بچه من که افتاد

 
At یکشنبه, خرداد ۳۱, ۱۳۸۸ ۳:۳۷:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

خدا میداند چقدر متاثر و غم گینم از این خونهای ریخته شده از هر دو طرف از هم میهنانم که فقط بخاطر بی کفایتی و سوء مدیریت رهبران این مملکت و بخاطر در جهل و نادانی نگه داشتن این مردم پاک نهاد است.اما امروز به جایی رسیده ایم که اگر مقاومت نکنیم ، کشورمان به چنان خفقانی خواهد رفت که سالها بعد هزینه بسیار بیشتری برای زدودنش باید بپردازیم.

 
At سه‌شنبه, تیر ۰۲, ۱۳۸۸ ۴:۴۵:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

اون دختر رو خدا خیلی دوست داشت
بودند هزاران دختر چون او که بی صدا مردند و کسی برای آنها اشکی نریخت
ندا خیلی پیش خدا حرمت داشت که نبودنش روی جهانیان اینقدر تاثیر گذاشت

روحش شاد

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home