شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

ببینید چه باحال نوشته:

...

توکا رفت. بسکه بزرگ است . جسمن و روحن .جای خالیش کم از سیاهچاله ندارد. یک ماه بسیار از هم نشینی با توکا لذت بردم. او را نمی دانم. در سه شهر کانادا هم " خودمان را عرضه کردیم " . دست بر قضا خیلی به یک نوشیدنی کانادایی بنام " فرنچ وانیلا" که بالای هشتاد درصد شکر دارد علاقه مند شد. از تورنتو تا مونترال هفت تا خورد. راه هم زیاد رفتیم. تیاتر هم رفتیم. سینمای سه بعدی و دوبعدی. حتی موج سواری هم رفتیم. و توکا مثل پر روی موجها حرکت می کرد. من هم کوسه ها را می راندم. روزی که بردمش فرودگاه ٬ برای اولین بار بود که مسافر من می رفت. من در این پنج سال ملاقاتی نداشته ام. در فرودگاه خداحافظی که کرد. گریه کردم. فکر کنم او هم کرد. چون تقریبن سی سانتیمتر از من بلند تر است صورتش را ندیدیم. از این پایین معلوم نیست. بعد از رفتنش و طبق عادت اخیر بستی خریدم و در فرودگاه راه رفتم و گریه کردم. ناگهان یادم افتاد شماره پارکینگ را به خاطرم نسپرده ام. حالا تصور بفرمایید من هستم. بارانی که می بارد. پارکینگ ۴۰۰۰ ماشینه ترمینال یک و ماشینی که گم شده است. و غم رفتن مرد نقاش. تصمیم گرفتم مشکلات را به ترتیب حل کنم. با بستی دو طبقه را گشتم. گریه را هم فرو خوردم. ماشین را پیدا کردم. سوار شدم. پخش صوت را روشن کردم. از فرودگاه خارج شدم. می خواستم گریه کنم که یادم افتاد بنا بر توصیه پلیس در بزرگراه احساساتی شدن خطرناک است. راندم تا خانه. و در پارکینگ خانه گریه کردم.


برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home