آزمون
یکی از چندین روزی که رفتهبودم جلوی سفارت کانادا تا پیگیر کارم شوم...
در صف نامنظّمی ایستادهبودیم، منتظر، تا ساعت ۲ بعدازظهر شود.
یک دفعه یک صدای بدی آمد. بد، نه چون خیلی بلند بود، چون ناجور بود. یک موقعی صدای چیزی را میشنوی که درست نمیدانی چیست، امّا توی ذهنت میآید که صدای بدی باید باشد، یک چیز شوم.
صدا واقعاً بد بود. صدای برخورد یک سر به زمین بود. تق. امّا نه هر تقّی. تقّ پوست و استخوان و آسفالت. پسر جوانی بیهوش نقش زمین بود، با کولهپشتی مچالهای بر پشتش. صرع بود، آن طور که بعداً فهمیدم. امّا در آن چند لحظهٔ اوّل هیچ کس جرأت نمیکرد سراغش برود.
چون تقریباً همه میترسیدیم. کلک نباشد، دام نباشد. دام برای چه؟ هیچ کس نمیدانست و لابد هر کسی هم با خودش فکر میکرد اگر من میدانستم چه جور دامی است که دیگر دام نمیشد. یک چیز دیگر هم بود. دوربینهای بیشرمی که همه جا را زیر نظر داشتند. من میدانم. همه فکر میکردیم یک ماجرایی پیش نیاید که زیر دوربین برایمان ناجور شود، کار ویزایمان ناکار شود... اکثر آدمهایی هم که آنجا بودند کم و بیش میدانستند که به احتمال زیاد ویزا نمیگیرند، امّا باز هم واهمه داشتیم به آدمی که بر زمین افتادهبود کمک کنیم.
تمام این ماجرا بیش از چند لحظه طول نکشید و چند نفری رفتند سراغش و روبهراهش کردند. امّا همان چند لحظه خیلی بد بود، خیلی رسواکننده. چند لحظه همه برهنه شدیم و دیدیم چه قدر خالی شدهایم از انسان بودنمان. جمهوری اسلامی ما و دولت کانادا که همهٔ ما را آن طور زیر فشار گذاشتهبودند و به هر شکل ممکن آزار میدادند، حتماً در آن گونه شدن ما اثر داشتند، امّا تقصیر اصلی به گردن خودمان بود که آن قدر بزدل و بیخیر شدهبودیم.
این نوشتهٔ گیسطِلا را که دیدم، یاد آن ماجرا افتادم. آن روز هم باید همه شرمگین میشدیم و مقصّر اصلی این شرم هم خودمان بودیم، نه هیچ کس دیگر.
در صف نامنظّمی ایستادهبودیم، منتظر، تا ساعت ۲ بعدازظهر شود.
یک دفعه یک صدای بدی آمد. بد، نه چون خیلی بلند بود، چون ناجور بود. یک موقعی صدای چیزی را میشنوی که درست نمیدانی چیست، امّا توی ذهنت میآید که صدای بدی باید باشد، یک چیز شوم.
صدا واقعاً بد بود. صدای برخورد یک سر به زمین بود. تق. امّا نه هر تقّی. تقّ پوست و استخوان و آسفالت. پسر جوانی بیهوش نقش زمین بود، با کولهپشتی مچالهای بر پشتش. صرع بود، آن طور که بعداً فهمیدم. امّا در آن چند لحظهٔ اوّل هیچ کس جرأت نمیکرد سراغش برود.
چرا؟
چون تقریباً همه میترسیدیم. کلک نباشد، دام نباشد. دام برای چه؟ هیچ کس نمیدانست و لابد هر کسی هم با خودش فکر میکرد اگر من میدانستم چه جور دامی است که دیگر دام نمیشد. یک چیز دیگر هم بود. دوربینهای بیشرمی که همه جا را زیر نظر داشتند. من میدانم. همه فکر میکردیم یک ماجرایی پیش نیاید که زیر دوربین برایمان ناجور شود، کار ویزایمان ناکار شود... اکثر آدمهایی هم که آنجا بودند کم و بیش میدانستند که به احتمال زیاد ویزا نمیگیرند، امّا باز هم واهمه داشتیم به آدمی که بر زمین افتادهبود کمک کنیم.
تمام این ماجرا بیش از چند لحظه طول نکشید و چند نفری رفتند سراغش و روبهراهش کردند. امّا همان چند لحظه خیلی بد بود، خیلی رسواکننده. چند لحظه همه برهنه شدیم و دیدیم چه قدر خالی شدهایم از انسان بودنمان. جمهوری اسلامی ما و دولت کانادا که همهٔ ما را آن طور زیر فشار گذاشتهبودند و به هر شکل ممکن آزار میدادند، حتماً در آن گونه شدن ما اثر داشتند، امّا تقصیر اصلی به گردن خودمان بود که آن قدر بزدل و بیخیر شدهبودیم.
این نوشتهٔ گیسطِلا را که دیدم، یاد آن ماجرا افتادم. آن روز هم باید همه شرمگین میشدیم و مقصّر اصلی این شرم هم خودمان بودیم، نه هیچ کس دیگر.
برچسبها: ایران, بدیهیات مبهم, ذهن, مصائب بشری, کانادا



0 Comments:
ارسال يک نظر
Links to this post:
ايجاد يک پيوند
<< Home