یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

رستگاری در ده و سی دقیقه

یک بار در اتاق یک آدمی بودم (فرض کنید در یک ساختمان و جای نامشخّص) و ساعت ده و نیم صبح بود. این آقا، داشت ساعت ده و نیم صبح قضای نماز صبحش را می‌خواند. تلفنش زنگ زد و یک نفر پشت خط بود که یک کار شغلی با این آقا داشت. من گوشی را برداشتم و صاف و ساده گفتم آقای فلانی سر نماز است. آقاهه نمازش که تمام شد، کلّی شاکی شد. دیدم حق دارد. چه کسی باور می‌کند که یک آدم شاغل ساعت ده و نیم صبح مشغول نماز خواندن باشد؟ نماز آن موقع یا باید مستحبّی باشد یا قضا (که آن وقت روز برای هر دوی این‌ها عجیب است) و البته متأسّفانه آن قدر دروغ گفتن در ایران رایج است که طرف پشت خط به احتمال بیش‌تر فکر می‌کرده من دروغ می‌گویم و این قضیه را خراب‌تر می‌کرد: طرف با خودش لابد گفته دروغ قحطی بود؟ ظاهرالصّلاحی تا چه حد؟ با چه روشی؟

هر وقت که یاد این ماجرا می‌افتم کلّی می‌خندم. البته در ضمن یادم هم می‌افتد که نماز صبح‌های خودم اساساً در ردیف بودجه جایی ندارند!

برچسب‌ها: ,

5 Comments:

At یکشنبه, اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ ۲:۲۳:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous حسين said...

واقعا كار اشتباهي كردي... واقعا... داستان قشنگي بود... .

 
At یکشنبه, اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ ۳:۴۵:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Saeed Zarinfam said...

به نظر من صادق بودن تحت هر شرایطی ارزش داره حتی اگه طرف مقابلت 100% فکر کنه دروغ می گی.
ماه همیشه پشت ابر نمی مونه.

 
At یکشنبه, اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ ۵:۰۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous مهدی said...

سلام
خیلی ممنون.

 
At یکشنبه, اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ ۱۱:۳۵:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Mostafa said...

به سعید:
نظر من هم همین است. خیلی ممنونم.

 
At یکشنبه, اردیبهشت ۱۳, ۱۳۸۸ ۱۱:۴۷:۰۰ بعدازظهر, Anonymous sm4433 said...

وقتی آدم صادقه پیش وجدان خودش سربلنده دیگران هر برداشت یافکری
می تونن بکنن.....
واقعاتصور یابرداشت آنهامهم نیست

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home