یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

در دادگاه رخ داده

گفتگوهای زیر از کتابی به نام Disorder in the American Courts نقل شده‌اند و متن انگلیسی‌شان را این‌جا می‌توانید بخوانید. این‌ها نمونه‌هایی از محاوره‌هایی است که واقعاً در دادگاه‌های آمریکا رخ داده و بعد توسط گزارش‌گران نقل شده‌اند.


وکیل مدافع: آیا شما فعالیت جنثی دارید؟
شاهد: نه، من فقط آن‌جا دراز می‌کشم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: این داروی myasthenia gravis، آیا اصلاً اثری بر حافظهٔ شما دارد؟
شاهد: بله.
وکیل مدافع: و به چه اَشکالی بر حافظه‌تان اثر می‌گذارد؟
شاهد: (چیزها را)فراموش می‌کنم.
وکیل مدافع: فراموش می‌کنید؟ می‌توانید نمونه‌ای از چیزی را که فراموش کرده‌اید برای ما بگویید؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یکی را باید به انگلیسی بخوانید. voodoo به معنی جادوگری است:
ATTORNEY: Do you know if your daughter has ever been involved in voodoo?
WITNESS: We both do.
ATTORNEY: Voodoo?
WITNESS: We do.
ATTORNEY: You do?
WITNESS: Yes, voodoo.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: خوب دکتر، آیا این صحت ندارد که وقتی شخصی در خواب می‌میرد، تا صبح روز بعد متوجّه این مسأله نمی شود؟
شاهد: شما واقعاً در امتحان وکالت قبول شده‌اید؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: جوان‌ترین فرزند، همان که بیست و یک ساله است، او چند سال دارد؟
شاهد: بیست. مثل آی-کیوی تو.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: پس روز لقاح جنین هشتم آگوست بود؟
شاهد: بله.
وکیل مدافع: و آن موقع شما داشتید چه کار می‌کردید؟
شاهد: دراز کشیده بودم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: او سه فرزند داشت، درست است؟
شاهد: بله.
وکیل مدافع: چند تای آن‌ها پسر بودند؟
شاهد: هیچی.
وکیل مدافع: هیچ کدام دختر بودند؟
شاهد: عالی‌جناب، فکر کنم یک وکیل مدافع دیگر لازم دارم. می‌توانم یک وکیل دیگر بگیرم؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: ازدواج اوّل شما چگونه خاتمه پیدا کرد؟
شاهد: با مرگ.
وکیل مدافع: و با مرگ چه کسی؟
شاهد: حدس بزن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: می‌توانید آن شخص را توصیف کنید؟
شاهد: قدش متوسط بود و ریش داشت.
وکیل مدافع: مرد بود یا زن؟
شاهد: اگر آن موقع سیرکی در شهر نبوده، به نظرم مرد بوده.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: آیا حضور شما امروز صبح در این‌جا در پی آگهی استشهادیه‌ای است که برای وکیل مدافع‌تان فرستادم؟
شاهد: نه، من وقتی می‌خواهم بروم سر کار این جوری لباس می‌پوشم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: دکتر، چند تا از کالبدشکافی‌های‌تان را بر روی آدم‌های مرده انجام داده‌اید؟
شاهد: همه‌شان را. با زنده‌ها زیادی باید کلنجار رفت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: تمام پاسخ‌های شما باید شفاهی باشد، خوب؟ شما به کدام مدرسه رفته‌اید؟
شاهد: شفاهی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع:آیا زمانی را که به بررسی جسد پرداختید به یاد دارید؟
شاهد: کالبدشکافی حدود ساعت ۸:۳۰ شب آغاز شد.
وکیل مدافع: و آقای دنتون در آن موقع مرده‌بود؟
شاهد: اگر هم نه، وقتی کارم را تمام کردم حتماً مرده‌بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وکیل مدافع: شما صلاحیت دادن نمونهٔ ادرار را دارید؟
شاهد: شما صلاحیت پرسیدن این سؤال را دارید؟
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و آخرین نمونه:


وکیل مدافع: دکتر، پیش از انجام دادن کالبدشکافی، آیا وجود علائم حیاتی را چک کردید؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: آیا فشار خون را چک کردید؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: چک کردید که آیا تنفس دارد یا نه؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: پس، ممکن است که وقتی کالبدشکافی را شروع کردید مصدوم زنده بوده‌باشد؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: چه طور می‌توانید این قدر مطمئن باشید دکتر؟
شاهد: چون مغزش در یک شیشه روی میزم بود.
وکیل مدافع: متوجهم، با این حال آیا ممکن است که مصدوم هنوز زنده بوده باشد؟
شاهد: بله، شاید هنوز زنده بوده و کار حقوقی می‌کرده.

برچسب‌ها: ,

ده دلیل برای رای دادن به موسوی

توضیح: اصل این مطلب در وبلاگ ابراهیم نبوی آمده و می‌خواستم فقط لینکش را این‌جا بگذارم، امّا چون دست‌رسی مستقیم به وبلاگش در ایران ممکن نیست، تمام متن را در زیر گذاشته‌ام.



اول: موسوی سرمنشاء اصلاح طلبی است، اساسا اندیشه اصلاح از او آغاز می شود و تمام بزرگان اصلاحات کارکنان دولت او بودند، سید محمد خاتمی، ابطحی، کرباسچی، مهاجرانی، همه و همه کسانی بودند که در دولت او تربیت شدند. بعدها موسوی با حذف جریان چپ حاشیه نشین شد. در تمام این سالها موسوی به عنوان نامزد اصلاح طلبان مطرح بود و هست، از انتخابات دوم خرداد تا انتخابات سوم تیر و انتخابات 22 خرداد. موسوی در تمام این سالها در قدرت حضوری بدون جنجال داشت، چنانکه می دانم منتقد دائمی حکومت بود و جز در دولت احمدی نژاد هم در دولت اصلاحات و هم در دولت کارگزاران که از نظر من سرمنشاء اصلاح طلبی بود، حضوری بی جنجال داشت.

دوم: از نظر من اصلاح طلبی نشانه ایدئولوژیک ندارد و در تعریف ادعاهای افراد نمایش داده نمی شود، بلکه به اراده و کردار سیاستمردان بازمی گردد. موسوی خواسته های اصلاح طلبان را مبنی بر تعادل در سیاست بین المللی، مراعات حقوق بشر و شهروندی، حق گردش اطلاعات و آزادی بیان و آزادی های سیاسی و عدالت در توزیع مجدد ثروت را مورد تاکید قرار داده است. به همین دلیل اصلاح طلب است. از سوی دیگر خاتمی رهبر جنبش اصلاح طلبی ایران، مهم ترین احزاب و گروههای اصلاح طلب ایران و هنرمندان و نویسندگان و گروههای مرجعی که به عنوان اصلاح طلب شناخته می شوند، او را اصلاح طلب خوانده و خودش در بیانیه اش تاکید کرد که منش اصلاح طلبی دارد. خاتمی بصراحت و بارها او را به عنوان نامزد اصلاحات معرفی کرد و علاوه بر تمام اینها جو عمومی کشور نیز او را به عنوان نامزد اصلاح طلبی که رودرروی نماینده محافظه کاران( احمدی نژاد) قرار می گیرد شناخته است. شعارهای او همانند دولت فرهنگی به جای فرهنگ دولتی نشانه ای ساده از نگاه اصلاح طلبانه اوست.

سوم:موسوی اصلاح طلبی راستگوست. یکی از مهم ترین مشخصه های موسوی این است که او نه تنها اصلاح طلب است، بلکه تصادفا در میان رهبران سیاسی ایران راستگو هم هست. او کاری را وعده می دهد که می تواند یا می خواهد بکند، او رای نمی خرد و وعده پرداخت پول نمی دهد، او به اعضای ستادش وعده وزارت نمی دهد چون می داند که فلان وزیر اصلا در مجلس هشتم رای اعتماد نمی تواند بگیرد، او پولی برای خرج کردن برای تبلیغاتش ندارد و به همین دلیل بسیاری از حامیانش کسانی هستند که نه تنها پولی بابت حمایت از موسوی نمی گیرند، بلکه هزینه و وقت و حیثیت خود را صرف انتخاب موسوی می کنند. موسوی نفت را به لرها و کویر را به اصفهانی ها و جنگل را به مازندرانی ها و پول نفت را به ایرانی ها و سهام عدالت را به تشنگان عدالت وعده نمی دهد، و اگر چیزی را هم وعده دهد، کاری است که می تواند بکند. موسوی همین که ما را در چهار سال از لجن احمدی نژادی بیرون بیاورد، کاری کرده است کارستان و این از او و تیم اش برمی آید، مردی که در سخت ترین روزهای ایران کاری کرد کارستان و همه چیز نشان می دهد که بهتر از گذشته شده است.

چهارم: موسوی از نظر من انتخابی مطلوب است چون پیروزی با او ممکن است، موسوی توانسته است با کمک جوانان کشور و مردم، موج سبز را به عنوان یک موج قوی پس از مدتها سکوت و سکون پس از چهار سال به راه بیندازد. " ما" با حمایت از موسوی امکان پیروزی بزرگ او را فراهم کردیم و این ممکن نبود، مگر با قابلیت های او، کوله باری از تجربه، همسری قابل و اندیشمند که اگر فراتر از خودش نباشد، همسان اوست و این توانایی شان را دو چندان می کند، پاکدستی و ساده زیستی که برای عموم مردم ما اهمیت دارد و از همه مهم تر روبرو قرار گرفتن با نامزد محافظه کاران که به نظر می رسد قافیه را از همین حالا باخته است. موسوی را انتخاب کردیم نه بخاطر اینکه برتری های بسیاری بر کروبی داشت، اگر چه این هم بود، اما، علت اصلی انتخاب موسوی قابلیت های او برای پیروزی در دور اول و بخصوص دور دوم است. موسوی را انتخاب کردیم چون مهم ترین مساله ما حذف و کنار گذاشتن دولت احمدی نژاد به عنوان یک خطر بزرگ جانی و مالی برای مردم ایران است و موسوی می تواند ما را از این خطر نجات دهد.

من شخصا به کروبی با ستاد موجودش احترام می گذارم، اما این ستاد نمی تواند رای اعتماد مجلس هشتم را براحتی بگیرد و از سوی دیگر بخش وسیعی از این ستاد فقط دکوراسیون انتخاباتی است. آقای کروبی هر روز سمرقندی را به خال هندوی خراسانی ها و بخارا را به لرها می بخشد، این آئین پیروزی نیست. پیروزی موجی می خواهد و اوجی. ما سبزها با زحمتی دو سه ساله، با تلاش هر روزه یک سال گذشته و با برنامه ریزی هر روزه موجی را ایجاد کردیم که دولت را نیز وادار به عقب نشینی کرد. این مشخصات موسوی بود که باعث شد که جز یزدی و مصباح و جنتی و نزدیکان احمدی نژاد هیچ یک از طرفداران سنتی دولت نهم و رهبری حاضر نشوند از احمدی نژاد حمایت کنند. این پیروزی روش درست " ما"، خاتمی و موسوی است. ما هم نیروهای مان را بسیج کردیم و هم دست خاتمی و موسوی را باز گذاشتیم تا بتوانند به جذب نیروی انتخاباتی بپردازند. این پیروزی بزرگ ماست. خیابان ها را ما گرفتیم. خیابان هایی که در انحصار احمدی نژاد و نیروی انتظامی بود.

پنجم: معین و کروبی نشان دادند که می خواهند رئیس جمهور اصلاح طلبان باشند، در نتیجه هر دو در دور قبل شکست خوردند و یحتمل دومی در انتخابات اخیر آرایی کمتر از موسوی و احمدی نژاد می آورد و شکست می خورد، اما موسوی و خاتمی رئیس جمهور اصلاح طلبان نبودند، آنان رئیس جمهور ایران بودند، آنان رئیس جمهور بسیجی ها و چادری ها و نمازخوان ها هم بودند و بسیجی ها، چادری ها و نمازخوانها هم وطنان عزیز ما هستند. اگر احمدی نژاد ساده لوحانه و بی اندیشه به سرنوشت این ملت، آبروی بلند جنگجویان دفاع از میهن را به ثمن بخص فروخت و چفیه آنان را دستمالی برای پاک کردن عینک دودی محافظانش تبدیل کرد، موسوی و خاتمی همواره احترام آن بزرگان را نگه داشتند. میرحسین موسوی تنها نامزد اصلاح طلبان نیست که انتظار داشته باشیم از صبح تا شب از حقوق بشر و نویسنده و حقوق زنان و آزادی فردی و آزادی اجتماعی حرف بزند، او حتما از همه این موضوعات مهم حرف می زند و زده است، اما مخاطب میرحسین مردم عادی این کشورند، همانها که وقتی فیلم شان را می بینیم ممکن است از خود سووال کنیم که اینها دیگر کجا زندگی می کنند؟ میرحسین موسوی سالها اینها را دیده است و باید که امروز هم آنها را ببیند، موسوی باید به اندازه تمام سفرهای استانی احمدی نژاد به شهرها و استانها سفر کند تا به مردمی که چهار سال وعده دروغ شنیده اند و دنبال ماشین رئیس جمهور دویده اند و سوژه تبلیغات سخیف مردکی کوته اندیشه و کوته بین شده اند، بفهماند که رئیس جمهور الزاما دروغگو نیست. و رئیس جمهور الزاما ساده لوح نیست و با آنان چون کودکان سخن نمی گوید. موسوی چهار سال باید وقت بگذارد تا زخم دل مردم را خوب کند.

ششم: میرحسین موسوی در دهه شصت نخست وزیر بود. همزمانی حضور او با دهه خشونت در کشورمان این سووال را در برخی دوستان ایجاد می کند که لابد دولت موسوی عامل همه خشونت های آن دهه بوده است. این تردیدها از آنجا افزون می شود که دوستان تحریمی که هنوز بدهی سنگین شان را در انتخابات نهمین رئیس جمهور به مردم نپرداخته اند، یک باره و به معجزتی سر از ستاد رقیب در می آورند، و یک باره شروع می کنند سووال کردن از دهه شصت انگار که نامزد خودشان متولد دهه هفتاد است. و انگار که هیچ کس از گذشته هیچ نمی داند. فارغ از هر چیز و هر کس دولت میرحسین موسوی در دهه شصت، از سه گروه اصلی تشکیل شده بود، تکنوکراتهای مذهبی، چپ های مذهبی و راست های طرفدار موتلفه و محافظه کار.

تکنوکراتهای مذهبی بعدا به کارگزاران ختم به خیر شدند، چپ های مذهبی اکثرا اصلاح طلب شدند و موتلفه ای ها، جریان اصولگرا- محافظه کار را تشکیل دادند. خشونت اعمال شده در دهه شصت، اعم از برخورد با هر نوع از مخالفان و خشونت اعمال شده در تابستان 67 هیچ ربطی به دولت موسوی نداشت، اداره سیستم قضایی و دادگاه انقلاب تا آمدن آیت الله شاهرودی در انحصار هیات های موتلفه بود و آنان بودند که سیستم قضایی را اداره می کردند. نکته اینکه در این میان جریانهایی مانند آقای کروبی بسیار تندرو تر از موسوی بودند، که طبیعتا آنها هم نقشی در این خشونت نداشتند. البته یادمان نرفته و نمی رود که خشونت دهه شصت خشونت یک دولت یا حکومت ظالم با یک گروه مظلوم قربانی نبود، بلکه خشونت دو گروه علیه همدیگر بود که نیروی غالب نیروی مغلوب را بیشتر کشت و آزار داد و راند. طبیعتا آنکه قدرت غالب یافت ظلم بیشتری کرد. داستانی تلخ بود که آغاز شد و جز باختن سرنوشت دیگری بر پیشانی اش ننوشته بودند. در این میان دولت موسوی به کار مردمان می پرداخت و از مقاومت میهنی حمایت می کرد و نمی گذاشت مردمان گرسنه بمانند.

هفتم: میر حسین موسوی فارغ از همه چیز، یک مدیر موفق بود. او قبل از انقلاب هم مدیر یک شرکت موفق بود و قبل از انقلاب هم یک روشنفکر خلاق بود. موسوی قبل از انقلاب هم مدرن بود و همه همکلاسی های دانشگاهش می دانند که او بیش از هرچیز یک تولید کننده فرهنگی بود، آثارش نگاه مدرن و امروزی به هنر و سینما داشت، از همین رو وقتی همفکرش سید محمد بهشتی مسوول سینمای ایران شد، سینمای ایران بسوی ایدئولوژیک شدن پیش نرفت، بلکه بسوی مدرن شدن پیش رفت.

میرحسین موسوی از نظر من یک مدیر موفق است، حتی اگر هیچ صبغه ای از دین نیز بر او نباشد باز هم یک مدیر موفق است و هر جای دنیا که برود مدیر موفق است. کارنامه اقتصادی او درخشان است و تقریبا هیچ اقتصاددانی نیست که معترف نباشد که سیاست های اقتصادی او در دوران جنگ، مردم ایران را از خطر قحطی و گرسنگی نجات داد. او بزرگترین جنگ پنجاه سال گذشته را با کمترین بحران اقتصادی اداره کرد. در حوزه مسائل سیاسی دوران موسوی پر از تنش بود، اما این تنش ناشی از دولت او نبود، انقلاب عامل اصلی تنش و خشونت سیاسی بود، اما کابینه او، تقریبا تنها کابینه ای بود که جمع نیروهای آن روز جمهوری اسلامی را فراهم می آورد، از راست های موتلفه تا چپ های مجاهدین انقلاب.

مهم این بود که میرحسین موسوی دولتش را خودش اداره می کرد و آیت الله خامنه ای به عنوان رئیس جمهور نقشی در دولت نمی توانست داشته باشد. اما مهم این است که اصولا خشونت دهه شصت ربطی به شخص و گروه خاصی ندارد، حتی به ایران هم ربط ندارد. آن دوران عصر خشونت بود و قضاوت بدون تصور به این مهم، قضاوتی بی پشتوانه است.

از نظر فرهنگی به نظر من دولت میرحسین موسوی با حضور خاتمی در وزارت ارشاد و کارمندانش( ابطحی، کیومرث صابری، تاج زاده، ستاری، خرازی، امین زاده، فریدزاده، بهشتی، انوار، خوشرو و بسیاری دیگر) و حضور محمد هاشمی در صدا و سیما توانست شکوفایی فرهنگی را بخصوص در عرصه هایی مانند سینما و گاه تلویزیون حمایت کند. آنچه موسوی و دوستانش کردند، سیاست رسمی دولت نبود. میرحسین موسوی کسی بود که قبل از انقلاب گروهش فیلم ساختند، در دوران انقلاب سینما مورد هجوم قرار گرفت و هفت سال پس از انقلاب، سینمای ایران با حمایت او جهانی شده بود و یکی از برترین سینماهای دنیا به حساب می آمد و این درست هم بود.

هشتم: زهرا رهنورد یک برگ برنده است، نه برگ برنده ای برای ما حامیان موسوی، بلکه برای زنان ایرانی و برای حیثیت ایرانیان. رهنورد چهره مخدوش شده زن ایرانی را که در دوران احمدی نژاد هزار بار بیشتر آسیب دیده می تواند نجات دهد. او هنرمندی مدرن، استاد دانشگاه و زنی صاحب نظر است. ما یک فرصت بزرگ داریم که این دو انسان والا و ارزشمند را کنار هم ببینیم. مطمئنم که تصویر رئیس جمهور جدید ایران دست در دست همسر هنرمندش می تواند تمام کراهت و سیاهی دست پس کشیدن احمدی نژاد را کمرنگ کند. حضور این دو در کنار هم بی تردید به معنای روشن همدلی رئیس جمهور جدید با مسائل زنان است.

نهم: کروبی مورد احترام من است، نه بخاطر توانایی هایش، بلکه بخاطر شکستن فضای تکروی و ایجاد یک حزب و ستاد نسبتا قوی برای انتخابات، او همتی والا دارد و این همت را می ستایم. اما شک دارم او اندازه رئیس جمهوری مناسب ایران امروز باشد، شاید گفته شود که احمدی نژاد رئیس جمهور بود پس دیگر هر کسی می تواند رئیس جمهور باشد، اما این مزید بر علت است، چرا که وقتی به چشم دیدیم اندازه نبودن رئیس جمهور چه بلایی سرمان می آورد، دیگر حق نداریم سراغ دیگرانی برویم که رئیس جمهور نمی توانند باشند. می خواهم بگویم حتی کرباسچی و مهاجرانی هم اندازه رئیس جمهورند، ولی صد حیف که کروبی با همه سجایای اخلاقی و شجاعتش چنین نیست، بخصوص در موقعیت جهانی.

گروهی از دوستان آدرس می دهند که چون ابطحی زمانی مسوول دفتر خاتمی بود، یا جمیله مهاجرانی همسر وزیر سابق خاتمی بود، یا عباس عبدی که هزار بار از اصلاح طلب بودن عبور و مرور کرد، یا محمد قوچانی که صد هزار بار نوشت که داعیه اصلاحات ندارد، و خود آیت الله کروبی که همواره در مجلس و پیش و پس از آن بارها اصلاحات را لعن و نفرین کرده است، اصلاح طلبند پس باید به کروبی رای داد. در حالی که اولا همه این افراد به این دلیل اهمیت دارند که خاتمی به آنان اعتبار داده است و دوم اینکه وقتی صاحب مجلس خودش پهلوی دست مان نشسته دیگر چه داعیه داریم که برویم به رئیس دفتر سابقش رای بدهیم ولی به خودش ندهیم؟ این چه استدلالی است؟ من بارها گفته ام و می گویم که این افراد بزرگان ما هستند، اما چون که صد آید نود هم پیش ماست، خاتمی دلیلی است که مدلول نمی خواهد. با این دلایل نمی شود به آیت الله کروبی عزیز رای داد.

فرق کروبی و موسوی این است که یکی شان آمده تا کار حزبی کند، اما موسوی آمده تا رئیس جمهور شود، کروبی موفق شده چهل نفر از اصلاح طلبان را با برنامه ای چهار ساله جذب کند، اما 960 نفر اصلاح طلب دیگر طرف موسوی هستند، فرق این دو ستاد فرق جنس اصلی و بدلی است، ستاد موسوی با وجود همه ضعف هایش چون پشتوانه مردمی دارد، توانسته موج بسازد، ولی ستاد کروبی نمی تواند، موج ساختن هنر می خواهد. و از همه گذشته فرق این دو ستاد دقیقا همان فرقی است که میان ساسی مانکن حامی کروبی است با محسن نامجوی حامی موسوی. البته، گفته باشم که استدلال من برای " ما" ست، برای ماهایی که می خواهیم به موسوی رای بدهیم، وگرنه اصولا پیشنهاد می کنم هر دو نامزد تا روز آخر در صحنه باشند و هیچ کس به دیگری بد وی بیراه نگوید و بدگویان را از خود برانیم. مساله این است که ما باید کنار هم باشیم چرا که احمدی نژاد همچنان قدرتی مهم است و هنوز نباید فریب تمام شدن شب و رسیدن سحر را داشته باشیم.

دهم: و آخرین حرف این که انتخابات را با استدلال آغاز می کنند، با منطق پیش می برند، برنامه می دهند، میثاق می بندند، حامیانی جمع می کنند، اما، در پایان کار شور و شوق و احساسات است که انتخابات را پیش می راند. دوستی دارم که دیروز نوشته بود که ما آن موج را ساختیم و آن جو را ساختیم و ساختن آن جو هنر است. او درست نوشته است.

ما، من و بسیاری از دوستداران آزادی و ایران و عدالت و ما مردم ساده، ما مرد نقاش را از خانه در آوردیم و از او خواستیم بیاید و شهرمان را رنگ بزند که از این همه سیاهی خسته ایم، ما از اهانت و تیرگی، از این بافت آزار دهنده زندگی خسته ایم، سبز می خواهیم تا نفس بکشیم، سرخ می خواهیم تا گرم شویم، زرد می خواهیم تا به آفتاب سلامی دوباره کنیم و آبی آسمان را می خواهیم. ما نمی خواهیم پیروز بشویم، ما پیروز شده ایم، شهرها در دست ماست. شهرها همین حالا هم زیر لایه خوشرنگی از سبز انتظار سرآمدن زمستان احمدی نژاد را می کشد. حالا می خواهیم هر ایرانی که کشورش را دوست دارد، دستانش را سبز سبز کند و دیوارهای شهر را رنگ کند، ما شهری پر از شور زندگی و رنگ می خواهیم، ما این روزها نیازمند شعر و شور و زندگی و فریاد هستیم تا صدای ساعت را بشنویم و آخرین لحظه ها را انتظار بکشیم، تا ده روز دیگر که صدای ایران را بشنویم که " احمدی نژاد" رفت، حالا دیگر می شود خندید. و چه خنده ها خواهیم زد.

ابراهیم نبوی
دهم خرداد 1388


برچسب‌ها: , ,

روح خلخالی بر فراز زاهدان

مناطق مرزی ایران به نظر من از پیچیده‌ترین و مخوف‌ترین نواحی عالم خاکی هستند و در مورد جاهایی مثل سیستان و بلوچستان در شرق و نواحی کردنشین در غرب این حس را شدیدتر هم دارم.

این که با این سرعت و در واقع هم‌زمان با تشییع قربانیان، چند نفر را به عنوان عوامل حادثهٔ زاهدان طناب‌کش کنند، من را تا حدّ زیادی به این فکر می‌اندازد که تمام ماجرا ساختگی است و برای مظلوم‌نمائی دار و دستهٔ احمدی‌نژاد در آستانهٔ ‌انتخابات طرّاحی شده، وگرنه مجرم زندانی را هر وقتی می‌شود طناب‌کِش کرد.
هیچ کس از بازجوئی و محاکمهٔ این آدم‌ها باخبر نشد و جنداللّه هم که رسماً اعلام کرد دو نفر از این‌ها را اساساً نمی‌شناسد و نفر سوّم هم شغل شریفش بمب ترکاندن نبوده (هرچند فرض نمی‌کنم که یک گروه تروریستی لزوماً راست بگوید).
این اصلاً علامت خوبی نیست و من نمی‌توانم فرض کنم جان و حقوق آن سه نفر کم‌ارزش‌تر از جان و حقوق قربانیان دیگر سیستم اطّلاعاتی و قضائی ایران بوده. حتّی اگر فرض کنیم که این سه نفر عاملان اصلی و مستقیم انفجار زاهدان بوده‌اند، باز هم حقّ محاکمهٔ دقیق و بازجویی درست را نباید از آن‌ها سلب می‌کردند و حقّی هم از مردم سلب شده که دریافت اطّلاعات موثّق و نسبتاً دقیق در مورد روند بازجوئی و اعتراف‌ها بوده. امّا کیست که الآن بتواند به این «سرعت عمل» اعتراض کند و از طرف حضرات متّهم به هم‌سویی (اگر نه هم‌کاری) با تروریست‌ها نشود و در برابر احساسات بازماندگان مصلوب نشود؟ زمان و مکان را برای انجام دادن بدترین کارها خوب می‌شناسند. تنها امید من این است که این کار شروع دوبارهٔ موج اعدام‌های سریع نباشد.

برچسب‌ها: ,

شنبه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۸

ببینید چه باحال نوشته:

...

توکا رفت. بسکه بزرگ است . جسمن و روحن .جای خالیش کم از سیاهچاله ندارد. یک ماه بسیار از هم نشینی با توکا لذت بردم. او را نمی دانم. در سه شهر کانادا هم " خودمان را عرضه کردیم " . دست بر قضا خیلی به یک نوشیدنی کانادایی بنام " فرنچ وانیلا" که بالای هشتاد درصد شکر دارد علاقه مند شد. از تورنتو تا مونترال هفت تا خورد. راه هم زیاد رفتیم. تیاتر هم رفتیم. سینمای سه بعدی و دوبعدی. حتی موج سواری هم رفتیم. و توکا مثل پر روی موجها حرکت می کرد. من هم کوسه ها را می راندم. روزی که بردمش فرودگاه ٬ برای اولین بار بود که مسافر من می رفت. من در این پنج سال ملاقاتی نداشته ام. در فرودگاه خداحافظی که کرد. گریه کردم. فکر کنم او هم کرد. چون تقریبن سی سانتیمتر از من بلند تر است صورتش را ندیدیم. از این پایین معلوم نیست. بعد از رفتنش و طبق عادت اخیر بستی خریدم و در فرودگاه راه رفتم و گریه کردم. ناگهان یادم افتاد شماره پارکینگ را به خاطرم نسپرده ام. حالا تصور بفرمایید من هستم. بارانی که می بارد. پارکینگ ۴۰۰۰ ماشینه ترمینال یک و ماشینی که گم شده است. و غم رفتن مرد نقاش. تصمیم گرفتم مشکلات را به ترتیب حل کنم. با بستی دو طبقه را گشتم. گریه را هم فرو خوردم. ماشین را پیدا کردم. سوار شدم. پخش صوت را روشن کردم. از فرودگاه خارج شدم. می خواستم گریه کنم که یادم افتاد بنا بر توصیه پلیس در بزرگراه احساساتی شدن خطرناک است. راندم تا خانه. و در پارکینگ خانه گریه کردم.


برچسب‌ها: ,

جمعه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۸

از آداب کدنویسی

و کدنویسی را آدابی باشد.
پس یکی از جملهٔ آن آداب چنین است که نیمه‌شب، چون کار به تنگنا گراید و از آن کد که تو نبشتی اعدادی محیّرالعقول زاید که تو را اندوه افزاید، سپاس گوی خدای دو جهان را و از Ctrl-s و Alt-F4 غافل مشو که روز دگر در پیش باشد و روزی روز دگر را به ستیزه نتوان در نیمه‌شب پیش از آن ستاند.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۸

شریفی‌ها

نمی‌دانم الآن در تبلیغات انتخاباتی چه قدر به این نامهٔ اعضای هیأت علمی شریف توجّه شده، امّا به نظر من روی این نامه خیلی باید مانور داد و خیلی هم خوب است که چنین شمار بالایی از هیأت علمی شریف با هم جمع شده‌اند و چنین نامه‌ای داده‌اند (یا دست‌کم زیرش را امضاء کرده‌اند). طبعاً آدم دنبال بعضی از اسم‌ها هم می‌گردد و نمی‌یابد که برای من مهم‌ترین‌شان رضا منصوری بود. در برابر، نبودن اسم مهدی گلشنی متعجّبم نکرد.

این نامه به نظر من یکی از چیزهایی است که باید بارها و بارها به آن استناد شود و به عنوان یک علامت مشخّصه در ذهن مردم جا بیافتد و کمی از بار عوام‌فریبی احمدی‌نژاد و شرکا کم کند. مردم در دهات دورافتاده هم نام شریف را می‌شناسند و دار و دستهٔ احمدی‌نژاد هم کار چندانی دربرابر این نامه از دستشان ساخته نیست. فقط باید درست از آن بهره گرفت. یکی از مواردی است که باید از تکرار استفاده کرد به نظر من.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: توضیح شبیر را در نظرهای این پست بخوانید.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۸

Keep your balance

“Life is like riding a bicycle. To keep your balance you must keep moving”

Albert Einstein

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۸

Jobs in the queue

وقتی می‌روی در فولدر مربوطه روی ماشین مورد نظر و می‌بینی هنوز فقط فایل‌های ورودی آن‌جا هستند، لابد که هنوز کار جناب‌عالی در صف است. لازم نیست برای محکم‌کاری ترمینال باز کنی و لیست کارها را ببینی. روزی چند بار باید این ماجرا تکرار شود تا تو بفهمی؟ هان؟ گیرم که کار شما کوچک است و می‌دانی کارهای بزرگ‌تر زودتر از این‌ها شروع به اجرا شدن می‌کنند. که چی؟ وقتی فایل‌های خروجی آن‌جا نیستند، یعنی هنوز در صف تشریف دارید شما. فکر کردی با چک کردن بیشتر کارت زودتر راه می‌افتد؟

برچسب‌ها: ,

هزینهٔ صفر

احمدی نژاد گفته است که با هزینه‌ای نزدیک به صفر اهداف سیاست خارجی ایران را محقق کرده. خوب البته دروغ هم که نگفته. آدم از جيب ديگران خرج کند هزينه‌ی خودش می‌شود صفر، تازه يک پول دستی هم می‌تواند بگيرد ازشان. واقعأ در اين موردش هيچ جای سؤالی نيست، منتها سؤال اين است که بيزحمت اهداف سياست خارجی ايران چيست؟ انصافأ اينش معلوم نيست. مثلأ گسترش روابط با محمع الجزاير کومور جزو سياست خارجی ايران است لابد. قبلأ گسترش روابط با بورکينافاسو و بوسنی هرزگووين و آن اواخر دوران چائوشسکو انعقاد پيوند اخوت با رومانی جزو اهداف سياست خارجی بود ولی بعد که تق همه‌ی عزيزان آن طرف درآمد رسيده‌اند به کومور. انصافأ می‌گفت ماداگاسکار باز آدم فکر می‌کرد دارند دنبال هنرپيشه برای توليد قسمت سوم فيلم ماداگاسکار می‌گردند و ايشان از حالا رفته‌ است برای فتح باب با عوامل محلی توليد فيلم.

برچسب‌ها:

و ما ادراک ما نیگارا

هر کس بیاید کانادا و از این آبشارهای نیاگارا دیدن نکند، همانا یک جای کارش می‌لنگد. بحمداللّه ما آن یک جای کارمان دیگر نمی‌لنگد.

رودخانهٔ نیاگارا یکی از چندین رودخانهٔ مرزی جهان است که بین آمریکا و کانادا جریان دارد و طبعاً پل‌هایی هم بر روی آن، میان دو مملکت هست. مثل این:


در یک فاصلهٔ چندصد متری، این رودخانه دو آبشار عظیم دارد. یک آبشار کوچک‌تر است و لبهٔ آن تقریباً مستقیم است که در سمت آمریکائی رود قرار دارد و آبشار نیاگارای آمریکا می‌خوانندش (لااقل کانادایی‌ها این جوری می‌گویند)‌:


آبشار بزرگ‌تر، چسبیده به خاک کانادا است و دهانه نعلی‌شکل دارد. این یکی را آبشار نیاگارای کانادایی می‌خوانند و در عظمتش همین بس که از این سر تا آن سر نعل به آسانی در لنز دوربین من جا نمی‌شد:

از سمت کانادایی تا سمت آمریکائی این آبشار را به ترتیب ببینید:

اطراف این دو آبشار، منطقهٔ تفریحی و پارک بسیار بزرگی هست و انواع محل‌های وقت‌گذرانی و خوردنی خوردن و غیره.


و طبعاً خود آبشار و رودخانهٔ نیاگارا از مهم‌ترین منبع‌های درآمد این ناحیه هستند، مثل این قایق که آدم‌ها را می‌برد نزدیک آبشار:


از نزدیک‌تر:
(اندازهٔ آدم‌های درون قایق را با ابعاد آبشار مقایسه کنید.)

این منطقه طبعاً مرزی است:


و البته به شدّت بین‌المللی:


خدا نصیب همه‌تان بکند زیارت نیاگارا را (البته یکی‌یکی و دوتادوتا).


برچسب‌ها: , , ,

آزمون

یکی از چندین روزی که رفته‌بودم جلوی سفارت کانادا تا پی‌گیر کارم شوم...

در صف نامنظّمی ایستاده‌بودیم، منتظر، تا ساعت ۲ بعدازظهر شود.
یک دفعه یک صدای بدی آمد. بد، نه چون خیلی بلند بود، چون ناجور بود. یک موقعی صدای چیزی را می‌شنوی که درست نمی‌دانی چیست، امّا توی ذهنت می‌آید که صدای بدی باید باشد، یک چیز شوم.
صدا واقعاً بد بود. صدای برخورد یک سر به زمین بود. تق. امّا نه هر تقّی. تقّ پوست و استخوان و آسفالت. پسر جوانی بی‌هوش نقش زمین بود، با کوله‌پشتی مچاله‌ای بر پشتش. صرع بود، آن طور که بعداً فهمیدم. امّا در آن چند لحظهٔ اوّل هیچ کس جرأت نمی‌کرد سراغش برود.

چرا؟

چون تقریباً همه می‌ترسیدیم. کلک نباشد، دام نباشد. دام برای چه؟ هیچ کس نمی‌دانست و لابد هر کسی هم با خودش فکر می‌کرد اگر من می‌دانستم چه جور دامی است که دیگر دام نمی‌شد. یک چیز دیگر هم بود. دوربین‌های بی‌شرمی که همه جا را زیر نظر داشتند. من می‌دانم. همه فکر می‌کردیم یک ماجرایی پیش نیاید که زیر دوربین برای‌مان ناجور شود، کار ویزای‌مان ناکار شود... اکثر آدم‌هایی هم که آن‌جا بودند کم و بیش می‌دانستند که به احتمال زیاد ویزا نمی‌گیرند، امّا باز هم واهمه داشتیم به آدمی که بر زمین افتاده‌بود کمک کنیم.
تمام این ماجرا بیش از چند لحظه طول نکشید و چند نفری رفتند سراغش و روبه‌راهش کردند. امّا همان چند لحظه خیلی بد بود، خیلی رسواکننده. چند لحظه همه برهنه شدیم و دیدیم چه قدر خالی شده‌ایم از انسان بودنمان. جمهوری اسلامی ما و دولت کانادا که همهٔ ما را آن طور زیر فشار گذاشته‌بودند و به هر شکل ممکن آزار می‌دادند، حتماً در آن گونه شدن ما اثر داشتند، امّا تقصیر اصلی به گردن خودمان بود که آن قدر بزدل و بی‌خیر شده‌بودیم.

این نوشتهٔ گیس‌طِلا را که دیدم، یاد آن ماجرا افتادم. آن روز هم باید همه شرم‌گین می‌شدیم و مقصّر اصلی این شرم هم خودمان بودیم، نه هیچ کس دیگر.

برچسب‌ها: , , , ,

جمعه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۸

چهارساله می‌شویم

«مسیر یک ذرّه» امروز چهارساله می‌شود. از همه ممنونم. از خیلی‌ها می‌خواهم اسم ببرم و به نام سپاس بگزارم، امّا می‌دانم که ناگزیر برخی را از قلم می‌اندازم. پس فقط همین را بگویم که ممنونم، از همه و برای همه چیز.
شاد و سلامت باشید.

مصطفی

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۸

سروش

آقای دکتر سروش، از شما ممنونم. این که مغضوب کیهان و صدا و سیما و رسانه‌ها و محفل‌های مشابه هستید، شاید یک دلیل عمدهٔ محبوبیت شما بود. از گذشته‌ای که به نظر من هیچ وقت قابل دفاع نبوده، خوب دفاع کردید. خودتان را لو دادید.

همچنان شما را در حوزهٔ کاری خودتان آدم مهم، قدرت‌مند و حتّی قابل احترامی می‌دانم، امّا فقط و فقط در همان حوزه. نامهٔ شما در پاسخ به سخنان محمود دولت‌آبادی به نظر من بیش از هر چیز نشان داد که یا قدرت دیدن اشتباه گذشته‌تان را ندارید، یا از اعتراف به آن سخت واهمه دارید. شما باعث شدید احترام من برای صادق زیباکلام خیلی بیشتر شود، چون او جرأت اعتراف کردن به اشتباهش را داشت و معذرت هم خواست. من قطعاً او را می‌بخشایم و شما را نه. دست شما اگر به خون آغشته نباشد، حتماً به خاکستر کتاب آلوده است.

خودمانیم آقای سروش، اگر حرف هر کس را با قدّش بسنجیم، نامهٔ شما بهتر از نامهٔ محمّد مایلی‌کهن نبود.
شما آدم دانش‌مندی هستید، و دشمنانی دارید که آدم‌های بدی هستند. با وجود همهٔ این‌ها، خودتان آدم خوبی نیستید. شما مقصّرید، بی‌ادبید و قلدر. با نثر تیز و ذهن چالاک و کلام روان‌تان زور می‌گویید، چنان که وقتی در حلقهٔ قدرت بودید با اهرم‌های دیگری هم زور گفتید. شما گناه‌کارید. خدا همهٔ ما را هدایت کند.

برچسب‌ها: , ,

SHARCNET Research Day

صدای ما را از دانشگاه واترلو می‌شنوید.
نشسته‌ام وسط کنفرانس و این را می‌نویسم. چیز خاصّی هم ندارم که بگویم ها، بیشتر برای این می‌نویسم که احیاناً عقدهٔ وسط کنفرانس نوشتن پیدا نکنم.

حالا که این را نوشتم، یک چیزی را هم بگویم: لطفاً نتیجه‌ٔ کارتان را قشنگ ارائه کنید. خودتان را بگذارید به جای مخاطبی که می‌خواهد اسلایدهای شما را ببیند و حرف‌های شما را بشنود. انرژی بگذارید. مخاطبتان را سرگرم و درگیر کنید. بیشتر مردم یک جوری کارشان را ارائه می‌کنند که آدم یاد برچسب قوطی‌های شوینده و موادّ غذایی می‌افتد.

یک چیز دیگر: معمولاً آدم‌هایی که از دانشگاه‌های بهتری آمده‌اند، مطلب‌شان را هم بهتر ارائه می‌کنند و انرژی بیشتری دارند. پس شاید بشود این را از طرف دیگر هم گفت: احتمالاً آدم‌هایی که مهارت‌های بهتری در ارائه کردن مطلب دارند و بیشتر با کارشان سرگرم می‌شوند (و می‌توانند بقیه را هم سرگرم کنند) خیلی بیشتر موفّق می‌شوند وارد دانشگاه‌های بهتر شوند (که منطقی هم به نظر می‌رسد.).

این آقاهه چه بلند حرف می‌زند. خدا رحم کرد که میکروفون به‌ش ندادند. برایان هم الآن همین را پایین یک ورقه نوشت و به من نشان داد:
Why is he yelling

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۹، ۱۳۸۸

کیهان را چه می‌شود این دم انتخاباتی؟




سایت کیهان چه مرگش شده؟ واقعاً بدافزار رویش نصب کرده‌اند که کامپیوترهای بازدیدکنندگان را گاز بگیرد؟ آن قدر این‌ها کج‌رفتارند که آدم همه جور ظنّ بد می‌تواند به‌شان داشته‌باشد.

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

The Atomic Hypothesis

"If, in some cataclysm, all scientific knowledge were to be destroyed, and only one sentence passed on to the next generation of creatures, what statement would contain the most information in the fewest words? I believe it is the atomic hypothesis: that all things are made of atoms, little particles that move around in perpetual motion, attracting each other when they are a little distance apart, but repelling upon being squeezed into one another. In that one sentence you will see there's an enormous amount of information about the world, if just a little imagination and thinking are applied."

- Richard Feynman

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۸۸

بنده‌ی حقیر سراپا تقصیر خیلی خفنم

حضرت آيت الله بهجت از مرحوم آقا شيخ محمد حسين اصفهانى نقل مى کردند که فرموده بودند: من سيزده سال در درس مرحوم آخوند خراسانى صاحب کفايه شرکت کردم. در طول اين سيزده سال فقط يک شب موفق نشدم در درس ايشان شرکت کنم و آن شبى بود که به زيارت کاظمين رفته بودم و به موقع نرسيدم. در بين راه که مى آمدم، حدس مى زدم که ايشان در اين شب چه مطالبى را بيان خواهند کرد و پيشاپيش آنها را نوشتم و بعد که به نجف آمدم و با دوستان صحبت کردم، ديدم تقريباً همه مطالبى را که ايشان بيان فرموده بودند، پيشاپيش حدس زده و يادداشت کرده بودم و تقريباً نوشته من چيزى از درس ايشان کم نداشت; يعنى با اين موقعيت علمى که مى توانستند درس استاد را پيشاپيش بنويسند، ولى مقيد بودند که يک جلسه هم درس استاد فوت نشود.


منبع

***********************
خوب، خدا آقای بهجت را رحمت کند. من خودم مقلّدش بودم. امّا این که می‌بینم روحانی‌های محترم این قدر با افتادگی از خودشان تعریف می‌کنند، یک مقداری حسّم را نسبت به آن‌ها خط‌خطی می‌کند.

فرض کنید یک آدم دانشگاهی داستانی مانند ماجرای بالا را تعریف کند:
من درس فلان را با دکتر بهمان داشتم و فقط یک جلسه از درس را به خاطر آن که در فلان کنفرانس بودم از دست دادم، امّا در راه برگشت از کنفرانس در اتوبوس با خودم حدس زدم که مطالب آن جلسه چیست و بعد که حدس‌هایم را با جزوه‌های بچّه‌ها مقایسه کردم، دیدم تقریباً نود درصد مطالب را درست حدس زده بودم.

در یک محیط متوسّط دانشگاهی، درباره‌ی کسی که چنین چیزی بگوید چه فکری می‌کنند؟ راستی، به نظر شما مهندس ایرج حسابی آموزش حوزوی دیده‌است؟

برچسب‌ها: , ,

هزینه تبلیغات احمدی نژاد

به صحرا بنگرم، عکسای ته بینم

به دریا بنگرم، عکسای ته بینم

تو گفتی خرج تبلیغات نکردی،

به هر جابنگرم، خرجاته بینم

_____________________

مدیریت جهان

مکن کاری که بر پا سنگت آیه

جهان با این گشادی تنگت آیه

کلمبیا همه ش فحش و فضاحت

از اون دوربان 2 هم ننگت آیه


منبع


واقعاً اگر ابراهیم نبوی نبود ما چه کار می‌کردیم؟


برچسب‌ها:

جمعه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۸

رفتار مجانبی

بعضی از وبلاگ‌ها نویسندگانی بس باجنبه دارند. وقتی می‌بینند وقت نداری خودشان یا خوراک‌شان را بخوانی، بعد از چند روز تقریباً غیرفعّال می‌شوند و شماره‌ی پست‌های نخوانده‌شان روی عدد مشخّصی ثابت می‌شود. این را در علم بلاغولوجی رفتار مجانبی (asymptotic behavior) می‌خوانند و نشانه‌ای از ذی‌شعور بودن نویسنده‌ی مورد نظر است.

برچسب‌ها: ,

NEXT PLEASE

صبحها اولین کاری که می‌کنم پیش‌بینی وضع هوا است. ساکنین تورنتو راه‌های پیشرفته‌ای برای اطلاع از چند و چون هوا دارند اما من مسافر هستم و حوصله‌ی سر زدن به سایت هواشناسی یا دیدن اخبار تلویزیون را ندارم و ترجیح می‌دهم از روش‌های ساده‌تر استفاده کنم یعنی هر صبح پنجره‌ی اتاقم را باز کنم و نگاهی به آسمان و بعد به سر و وضع رهگذران بیندازم. مثل همیشه هوا خنک است، زمین خیس است و آسمان ابری است و گاهی آفتاب از لابه‌لای ابرها خودی نشان می‌دهد و به سرعت پنهان می‌شود، تکلیف‌مان را روشن نمی‌کند. به مردمی که آن پائین از چهارراه کوچک کنار هتل می‌گذرند نگاه می‌کنم. یک نفر با کت زمستانی می‌گذرد و چتر بسته‌ای به دست دارد، که تفسیرش این است: هوا خیلی سرد نخواهد شد اما باران خواهد بارید. نفر بعدی پالتوی بزرگی پوشیده شبیه به آن‌هایی که اسکیموها می‌پوشند با کلاه خز و آستین‌های پف‌کرده، دستکش به دست دارد و چکمه‌های بلند لاستیکی به پا اما چتر به همراه ندارد، که تفسیرش این است: بارندگی در کار نیست اما هوا در طول روز به تدریج سردتر از انتظارمان خواهد شد و احتمال جاری شدن سیل و سقوط بهمن وجود دارد. نفر سوم با یک لا پیراهن آستین‌کوتاه و شلوارک و صندل از چهارراه می‌گذرد که بالطبع باید این‌طور تفسیر شود: امروز هوا عالی و آفتابی است و همان‌طور عالی و آفتابی باقی می‌ماند! از پیش‌بینی وضع هوا که ناامید می‌شوم پنجره را می‌بندم...

________________________________________________

کلاه قرمزي هم اين را فهميده بود

کلاه قرمزي مال نسل ماست. ما بچه مدرسه اي هاي دهه شصت بوديم که کلاه قرمزي را در اوايل دهه هفتاد ‏و در گذر از مرز 18 سالگي از آن خود کرديم. ما بوديم که به بزرگتر هايمان اين شجاعت را داديم که پاي ‏برنامه صندوق پست بنشينند و از آن لذت ببرند. ما که در کودکي، برنامه هاي عروسکي افسردگي آوري چون ‏کار و انديشه، چاق و لاغر و هادي و هدي را تحمل کرده بوديم، در سن بلوغ و دانشگاه قدر کلاه قرمزي را ‏بيش از هر کس ديگري مي دانستيم.


برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۸۸

استنباط می‌کنیم

آقای عسگراولادی روز پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت در حاشیه همایش ملی دهمین انتخابات ریاست جمهوری همچنین گفت: "برخی می گویند نباید از سخنان رهبری [در مورد ویژگی های نامزدی که مردم باید به او رأی بدهند] استنباط کنیم، اما من می گویم اتفاقا ایشان فرموده اند که ما استنباط کنیم. وقتی ویژگی ها را اشاره کردند، ما باید از سخنان ایشان استنباط کنیم".

آیت الله خامنه ای اخیرا به مردم توصیه کرده است که در انتخابات به کسی رأی دهند که ساده زیست باشد، خود و نزدیکانش از فساد دور باشند، دنبال اشرافیگری نباشد و با مردم یگانه و صمیمی باشد.

منبع

ـــــــــــــــــــــــــــــ

استنباط من از سخنان رهبری (بر پایه‌ی راهنمائی آقای عسگر اولادی): اصلاً رأی ندهید.


برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۸

شجریان دوم

یک کشف خیلی خوب من در این ماه‌های اخیر، آواز شجریان بوده. البته باید بگویم کشف دوباره. فقط می‌شود گفت که بی‌نظیر و توصیف‌ناشدنی است. بیشتر مردم ظاهراً تصنیف را بیشتر دوست دارند و آوازها را رد می‌کنند. این کار در مورد آلبوم‌های شجریان به طور خاص مثل این است که آدم دابل‌برگر بخرد و بعد محتویات وسطش را دور بریزد و نان گاز بزند.

به لطف همایون خیری، توجّهم در این چند روزه به آلبوم «نسیم وصل» همایون شجریان جلب شد. متأسّفانه مقایسه‌ای که آدم ناخودآگاه آدم بین این استاد و شاگرد انجام می‌دهد، باعث می‌شود به درستی توجّه نکنیم که این آقای همایون شجریان هم برای خودش موسیقی‌دان و خواننده‌ی پر و پیمانی است و حتّی سنّ و سالش هم چندان کم نیست (چند روز دیگر ایشان ۳۴ ساله می‌شود. تولّدت مبارک آقای شجریان). البته نظر من این است که در آواز ایشان هنوز خیلی راه دارد تا برسد به پدر بزرگوارش و بلکه از او پیش بیافتد (که اقتضای حیات هنری است.). مقایسه‌ی این دو من را به یاد ایگور اویستراخ می‌اندازد که همیشه زیر نام داوید اویستراخ بزرگ پنهان خواهدبود.

هر قدر آواز شجریان آدم را به شعر حافظ نزدیک می‌کند (محمّدرضا شجریان قطعاً یک حافظ درسته را قورت داده‌است)، بعضی از تصنیف‌های همایون شجریان هم شعرهای جدید را خوب به آدم تفهیم می‌کنند. این شعر زیر از شادروان فریدون مشیری است و همایون شجریان آن را در تصنیف «دفتر دل» می‌خواند که بنده خیلی با این تصنیف حال می‌کنم.

مرا عمری به دنبالت کشاندی
سرانجامم به خاکستر نشاندی

ربودی دفتر دل را و افسوس
که سطری هم از این دفتر نخواندی

گرفتم عاقبت دل بر مَنَت سوخت
پس از مرگم سرشکی هم فشاندی

گذشت از من ،ولی آخر نگفتی
که بعد از من به امید که ماندی ؟

می‌خواهید خود تصنیف را بشنوید؟ تشریف ببرید کاست یا CD این آلبوم را بخرید. ضرر نمی‌کنید. هر چیز زیبایی که وارد زندگی‌مان کنیم و از هر زیبایی‌ای که حمایت کنیم، به زشت‌ها و زشتی‌آفرین‌ها دهن‌کجی کرده‌ایم. تعیین مصادیق با خودتان.
ــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: فریدون مشیری استاد این نوع شعر بود. فقط بیت دوّمش را ببینید! روحت شاد باشد.

برچسب‌ها: , ,

برای مخاطب خاص

بعد از گفتگوی یکی دو ساعته با اسکایپ، یکی‌یکی زبانه‌های فایرفاکس و پنجره‌های چت را که می‌بندی، انگار که داری پیش‌دستی‌ها و فنجان‌ها را بعد از رفتن مهمان‌ها جمع می‌کنی. حسّش خیلی شبیه است، حتّی گاهی می‌خواهی به آجیلی که در بعضی از ظرف‌ها (زبانه‌ها) باقی مانده ناخنک بزنی.
نه؟

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۸

آزادی صابری

وقتی مهدی جامی نوشته‌بود «من اطمینان دارم که رکسانا صابری مانند هاله اسفندیاری و کیان تاجبخش و علی شاکری پس از مدتی کوتاه آزاد می شود»، به درستی پیش‌بینی‌اش شک داشتم و راستش هنوز هم باورم نمی‌شود روشی برای پیش‌بینی رفتار حکومت ما در این جور موارد وجود داشته‌باشد.

امّا خوب، حالا که شکر خدا خانم صابری را آزاد کردند، روسیاهی مضاعف به ذغال ماند. هرچه باشد، هیچ حکومتی منطقاً نباید یک جاسوس را به این سادگی‌ها رها کند، آن هم حکومت ما. همان قدر که اتّهام جاسوسی زدن به یک خبرنگار ساده توجیه‌ناپذیر و مضحک بود، آزاد کردنش در این زمان ویژه هم باز دروغی بودن اتّهام و ناروائی آن حکم را نشان داد.

اگر فرضاً صابری خبرنگار فارس بود و در یک کشور اروپایی به هر اتّهامی زندانی و بعد آزاد می‌شد، لابد کیهان و فارس تیتر می‌زدند: انّ اللّه مع الصّابرین. ما این کاره نیستیم، امّا فکر می‌کنم شیوه‌ی مبارزه‌ی تمام کسانی که برای آزادی صابری تلاش کردند، از جمله خود او، و البته موقعیّت‌شناسی آن‌ها، باید به عنوان تجربه‌ای مفید در ذهن‌ها بماند.

نامه‌ی دکتر زیباکلام به رئیس قوّه‌ قضائیه را به نظرم باید در مسیر آزادی صابری بسیار مهم دانست، مخصوصاً جنبه‌ی پیش‌گیرانه‌ی آن در مورد نوارسازی از او:
می رسیم به "اعترافات" و "اقرارهای" وی که ممکن است یکی از این شب‌ها زینت بخش تلویزیون‌هایمان هم شود. همانطور که اعترافات هاله اسفندیاری، رامین جهانبگلو و... را شاهد بودیم. زندان اوین چنان عظمت و شکوهی دارد که خیلی از غولها را به آسانی تشویق و ترغیب به اقرار و اعتراف می‌نماید. چه رسد به رکسانا صابری که شخصیتی بسیار معمولی دارد و در مملکتی غریب زندگی می‌کرد. اوین که جای خود دارد، رکسانا صابری که بنده می‌شناسم اگر حتی یک شب در کلانتری نزدیک منزلشان هم به سر می‌برد، احتمالاً صبح به بسیاری از جرم‌ها و گناهانش اعتراف می‌کرد.

رکسانا صابری خوش‌اقبال بود که تابعیّت دوگانه داشت و حامیانی نیرومند. بسیار کسان دیگر مانند او هنوز زندانی‌اند و بی‌بهره از این معجون خوش‌شانسی. اگر نمی‌توانیم کاری برای‌شان بکنیم، لااقل در این هنگام شادمانی به آن‌ها هم بیاندیشیم.

آزادی‌ات مبارک باشد خانم صابری.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۸

روز مادر و معلّم

امروز در بلاد غرب روز مادر است. روز مادر بر همه‌ی مادرها مبارک باشد، مخصوصاً بر مامان خودم.

استادم هفته پیش خبردار شده‌بود که در ایران روز معلّم داریم (من به‌اش نگفته‌بودم) و می‌گفت کار خوبی است و ما هم باید در این‌جا روز معلّم داشته‌باشیم. گفتم امیدوارم به دلیلی متفاوت از ایران این روز را داشته‌باشید. در ایران یک معلّم را کشتند و بعد آن روز را روز معلّم نام گذاشتند.

امیدوارم سال دیگر همین موقع یک کسی رئیس‌جمهور ایران باشد که مادرش از عنایات مردم در امان باشد و مردم از عنایات خودش! حالا معلّم نبود هم مهم نیست.

برچسب‌ها: ,

جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۸

سلب و ایجاب

وقتی مردم ایران داشتند انقلاب می‌کردند، همه می‌خواستند شاه نباشد و همین محور وحدت بود. این جور که معلوم است، کسی زیاد به فکر این نبود که بعد از شاه مملکت را چه کسی و چگونه اداره کند.
وقتی مردم داشتند به خاتمی رأی می‌دادند، می‌خواستند ناطق نوری نباشد، امّا در ضمن می‌خواستند خاتمی باشد.
وقتی همه به دائی فحش می‌دادند که به تیم ملّی گلاب زده، ظاهراً همه می‌خواستند دائی (فعلاً) نباشد. امّا زیاد کسی به فکر نبود که این دائی که رفت کدام عمو بیاید. نتیجه‌اش لااقل در آن مقطع آمدن مایلی‌کهن شد.
این‌ها را گفتم که بگویم کافی نیست نبودن یک چیز یا شخص نامطلوب را بخواهیم. باید در ضمن بدانیم که اگر این نبود، به جایش چه چیزی باشد و آن چیز باید یک گزینه‌ی واقعی و در دسترس باشد. ظاهراً تجربه‌ی دوران اخیر ما هم این را می‌گوید که ایجابی بودن خیلی بهتر از سلبی بودن مطلق است.

حالا خیلی‌ها که موسوی یا کروبی را زیاد قبول ندارند، می‌گویند بیایید به این یا آن یکی رأی بدهید که عجالتاً از این شرّ بزرگ خلاص شویم. ظاهراً آقای کروبی هم همین را گفته‌است که مهم‌ترین اولویّت در حال حاضر رأی نیاوردن احمدی‌نژاد است (شاید می‌خواسته بعدش بگوید حتّی اگر به قیمت انتخاب شدن من باشد، که مشاوران و اصحابش نهیب زده‌اند.).

این روزها زیاد در جریان جنب و جوش‌های انتخاباتی ایران نیستم، امّا همین قدر را می‌دانم که (بر اساس قرائن) هیچ یک از این دو نفر آقایان (کروبی و موسوی) دامنی پاک از خون‌ریزی‌های دهه‌ی ۶۰ ندارند. معتقدم که خون به ناحق ریخته‌شده بالأخره خون‌ریز را گرفتار می‌کند. در عین حال همان طور که قبلاً هم این‌جا نوشته‌ام، انتخاب سیاسی را همیشه انتخاب میان بد و بدتر می‌دانم. بالأخره محکومیم یا به انتخاب کردن یا به مفعول و منفعل شدن.
بر همین اساس هم هنوز مردّد هستم که به کدام یک رأی بدهم: موسوی یا کروبی. هیچ کدام را آدم مطلقاً صالحی نمی‌دانم. نظرم فعلاً به موسوی بیشتر متمایل است، امّا باید بیشتر دید و شنید و بیشتر تأمّل کرد.

خیلی‌ها را هم می‌بینم که در انتخابات قبلی ریاست‌جمهوری به احمدی‌نژاد رأی دادند و الآن غمگین و پلاسیده می‌گویند دیگر رأی نمی‌دهیم. دوست دارم صمیمانه به این‌ها فحش بدهم. آن موقعی که شما موجودات بی‌تمیز نباید رأی می‌دادید، دور قبل بود، نه حالا. خون با خون پاک نمی‌شود، امّا رأی با رأی پاک می‌شود. من اگر دستم به صندوق برسد، رأی می‌دهم و همه کس دیگر را هم به رأی دادن فرا می‌خوانم، حتّی اگر واقعاً فکر می‌کند باید به احمدی‌نژاد رأی بدهد.

برچسب‌ها: , ,

دو تا کلیک

چه زود آدم عافیت‌زده می‌شود. چه زود می‌بینی کتابی را که یک نفر در وبلاگش پیشنهاد کرده، با دو تا کلیک (و دقیقاً دو تا کلیک) به لیست آمازونت اضافه می‌کنی تا بعداً درباره‌اش تصمیم بگیری. بعد یادت می‌افتد که همین الآن در تهران نمایشگاه کتاب است و مصیبت‌ها و دردهای لذّت‌بخش دیدن و خریدن کتاب و کول کردنش تا خانه.

برچسب‌ها: , , ,

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۸

شرم محاسباتی

اجرا کردن یک شبیه‌سازی روی ۳۲ پردازنده هم برای خودش تجربه‌ای است ها؛ یک جورهایی انگار آدم خجالت بکشد و بخواهد بگوید حالا لازم نیست همه‌تان این قدر زحمت بکشید. شرمنده می‌کنید واقعاً.
و تازه این شروع راه است.

برچسب‌ها: ,

رفتارشناسی ارشاد و بقیه

با لیلا درباره‌ی نمایشگاه کتاب صحبت می‌کردم. گفت نمی‌دانی امسال چه جوری شده که، از سال‌های قبل هم این‌جورتر و آن‌جورتر...
گفتم چرا نمی‌دانم؟ وضع سال‌های قبل را extrapolate (برون‌یابی) می‌کنم و اثر انتخابات را از حاصلش کم می‌کنم!

برچسب‌ها: , ,

دولتی که طنزنویس و نویسنده اش از آن فراری باشد، می خواهد به چه افتخار کند؟

...

اما نشد . نقشه تان نگرفت. عصبانیت تان از همین است. اگر صد سال دیگر هم در بلژیک بمانم که نمی مانم، باز هم ما نیستیم که می رویم. ما صاحب فرهنگ و ادب آن مرز و بومیم. صاحب آن کشور منم نه شما. تو میزت را بگیرند هیچ می شوی. من میزم را گرفته اید. خانه ام را، خیابانم را. کوچه ام را. اما چون سوژ ه طنزهایم شمائید تا ابد هستم. وقتی هم ماموریت خاکیم تمام شد باز کتاب هایم هست. مگر شما ایرج پزشکزاد را بیرون نکردید؟ مگر او را ضد انقلاب نخوانده اید؟ مگر روزگاری کمر به کشتنش راست نکردید؟ اما او در خانه هر ایرانی زنده است. من هم شاگرد مکتب اویم.

من همیشه در گوشه همه کتابخانه های ایران هستم، حتی گوشه کتابخانه اتاق خودتان. فقط در سال 1379 تعداد 140 هزار نسخه از کتابهای من در ایران منتشر شده است و یکی یکی این کتاب ها نشان می دهند که من هستم. نه چون من منم، من هستم، چون قلم حرمت دارد .

متن کامل نامه را در وبلاگ ابراهیم نبوی بخوانید.

(مدّتی به وبلاگ خواندن نمی‌رسیدم و به همین خاطر دیر این نامه را دیدم. امّا این جور نوشته‌ها همیشه تازه‌اند.)


برچسب‌ها: ,

Work station

این را امروز موقع جست‌وجو در یکی از لیست‌های ایمیلی دیدم:

A bus station is where a bus stops. A train station is where a train
stops.. On my desk I have a work station.
Please, if possible, don't send me MS Word or PowerPoint attachments
Why?See: http://www.gnu.org/philosophy/no-word-attachments.html

برچسب‌ها:

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۸

تاجیکان

.
.
.

ما تاجیکان کتاب دوستیم، اما کتاب نداریم. کتاب‌دارهای خوبی هستیم و برای کتاب‌های قدیمی از ادبیات کلاسیک فارسی در زمان شوروی میلیون‌ها سر سبز به باد داده ایم، چون داشتن کتاب‌های به خط عربی – فارسی ممنوع بود.
.
.
.


دنیای ما تاجیکان دنیای ساده و شاد و صمیمی است. دقیقا مثل ایرانیان و مردم افغانستان که به اندازه تاجیکان مهمان نواز و دوست‌دار ایران بزرگ و ایران آزاد و آزاد اندیش‌اند.

اما واقعیت را نیز باید گفت که اسلام و سنی و شعه بودن این راه را پیچیده و سخت کرده است. شاید اصلأ باعث از هم دوری ما همین‌ها بوده است.

می‌خواهم سر دین و اسلام حرف بزنم چون هیچ تخصص و آموزش دینی ندیده‌ام و تنها چیزی که می‌دانم احترام گذاشتن به هر دینی و هر فرهنگی‌ست.

ما تاجیکان باید بسیار از ایرانیان بیآموزیم اما نباید اشتباهات آنها را تکرار کنیم.

من در خانواده‌ای بزرگ شده‌ام که پدرم کومونیست بود و مادرام خواننده جشن‌های زنانه و ترانه‌های محلی و حالا پدر روزه و نماز می‌خواند و مادر به خوانندگی خود ادامه می‌دهد.

ما تاجیکان رسم داریم که هر کسی که به سن بازنشستگی رسید زن باشد روسری به سر می‌کند و مرد باشد روزه و نماز می‌خواند. اما در جوان اجباری در روزه و نماز و یا روسری داشتن وجود ندارد. دین اختیاری‌ست و شاید همین آن را از شیوه دین‌داری ایرانیان و یا افغان‌ها متفاوت می‌کند.

من هیچ باری هم روزه نگرفته‌ام و روی جانمازی برای نمازی ننشسته‌ام، اما نمی‌دانم چرا خود را مسلمان اصیل می‌دانم. چون مادربزرگ می‌گقت دین نباید نشانه‌های ظاهری داشته باشد. دین گوهر انسان است. مادر بزرگ خود نمازش را به فارسی می‌خواند. می گفت زبان دل من این است. وی راحت‌ترین کسی بود که تا به حال دیده‌ام که این قدر با خود و خدای خود راحت و صمیمی بود.

...

هر کس این نوشته‌ی شهزاده در «جمعه برای زندگی» همایون خیری را نخواند، از ما نیست.

برچسب‌ها: , , ,

یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

رستگاری در ده و سی دقیقه

یک بار در اتاق یک آدمی بودم (فرض کنید در یک ساختمان و جای نامشخّص) و ساعت ده و نیم صبح بود. این آقا، داشت ساعت ده و نیم صبح قضای نماز صبحش را می‌خواند. تلفنش زنگ زد و یک نفر پشت خط بود که یک کار شغلی با این آقا داشت. من گوشی را برداشتم و صاف و ساده گفتم آقای فلانی سر نماز است. آقاهه نمازش که تمام شد، کلّی شاکی شد. دیدم حق دارد. چه کسی باور می‌کند که یک آدم شاغل ساعت ده و نیم صبح مشغول نماز خواندن باشد؟ نماز آن موقع یا باید مستحبّی باشد یا قضا (که آن وقت روز برای هر دوی این‌ها عجیب است) و البته متأسّفانه آن قدر دروغ گفتن در ایران رایج است که طرف پشت خط به احتمال بیش‌تر فکر می‌کرده من دروغ می‌گویم و این قضیه را خراب‌تر می‌کرد: طرف با خودش لابد گفته دروغ قحطی بود؟ ظاهرالصّلاحی تا چه حد؟ با چه روشی؟

هر وقت که یاد این ماجرا می‌افتم کلّی می‌خندم. البته در ضمن یادم هم می‌افتد که نماز صبح‌های خودم اساساً در ردیف بودجه جایی ندارند!

برچسب‌ها: ,

شنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۸

برای همه‌ی زمان‌ها

یک چیزهایی را همیشه و تقریباً در هر شرایطی می‌توانم ببینم (یا بشنوم). یکی‌اش این کارتن صد و یک سگ خال‌دار است. واقعاً بعضی‌ها یاد بگیرند انیمیشن ساختن را.
:)

برچسب‌ها: ,

فارس گزارش می‌دهد

به گزارش فارس به نقل از او اس نيوز و اينفورميشن ويك، نسخه فعلي موسوم به RC ، آخرين نسخه از ويندوز 7 قبل از عرضه آن به بازار است كه از دو روز ديگر به رايگان از اينترنت قابل بارگذاري خواهد بود.

آقای فارس، RC مخفف Release Candidate است و وضعیت توزیع را نشان می‌دهد. اسم نیست که نوشته‌ای «موسوم به RC». شما که این همه ادّعا داری، لااقل یک گزارش‌گر بیاور که سواد پایه‌ای IT داشته‌باشد.

برچسب‌ها: ,

جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۸

پلیس و پلیس

دو تا خبر مربوط به چند روز پیش، پشت سر هم در فید زمانه آمده:

خبر اوّل:

پلیس ایران، ۸۹ زن و مرد که در یک جشن تولد شرکت کرده بودند را دستگیر کرد.

خبر دوّم:

مرگ دست‌کم ۱۱ پلیس در غرب ایران.

با خودم فکر کردم این دو خبر چه بی‌رحمانه به هم نامربوطند.


برچسب‌ها: ,