چهارشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۸

اسباب کشی

اسباب می‌کشیم.

آخ...

برچسب‌ها: ,

جمعه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۸

من و ما

تجربه‌ای که تا الآن با زوج‌های ایرانی دانشجوی خارج از کشور داشته‌ام، این طور می‌گوید که طرف مذکّر معمولاً در صحبت‌هایش، وقتی از وقایع گذشته و یا برنامه‌های آینده حرف می‌زند، درباره‌ی «من» حرف می‌زند: من وقتی تازه آومده‌بودم، وقتی رفته بودم فلان جا ... می‌خواهم پست‌داک بروم با فلانی در فلان جا کار کنم...
در مواردی هم که از یک چیزی حرف می‌زنند که ناچار باید از همسرشان بگویند، تا جایی که بتوانند دورش نقب می‌زنند. آن قدر در این کار مداومت دارند که من به عنوان شنونده گاهی یادم می‌رود این آدم همسر دارد و خواه‌نا‌خواه قیدهایی در تصمیم‌گیری‌ها و اختیاراتش دارد.

در برابر، طرف مؤنّث معمولاً از «ما» حرف می‌زند: ما که تازه آمده‌بودیم، به فلان جا که رفته‌بودیم، سال دیگه که فلان کار را بکنیم ...

قضاوتی نمی‌کنم، چون تجربه‌ی شخصی‌ای در این مورد ندارم و هیچ چیزی هم بی‌دلیل نیست. فقط همین را می‌گویم که درباره‌ی «من» بودن برادران عزیز زیاد حسّ خوبی ندارم.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۸

فال وبلاگی

آخرشب، خسته از یک یک‌شنبه‌ی پرکار و فرساینده،
فولدر وبلاگ‌های ایرانی را از میان بوک‌مارک‌ها باز می‌کنم.
به قدر کافی بزرگ هست.
چرخ ماوس را می‌چرخانم تا برسد به یک جایی در میانه‌هایش.
و کلیک.
خوب، امشب چای داغ آمد.
خوب هم بود. ممنون آقای قدّوسی عزیز.
بیرون، باد نعره می‌زند.
شب به خیر.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۸

این قرنفل‌ها ...


بذر این قرنفل‌ها را تابستان دو سال پیش، از بوته‌های خشکیده‌ی دانشگاه‌مان جمع کردم. پارسال چند ماه قبل از آمدنم به کانادا در یکی دو گلدان بذرها را کاشتم و سبز شدند و رشد کردند، امّا گل ندادند. ظاهراً دیر بود.

لیلا در طول زمستان نگه‌شان داشت و بوته‌ها در شرایط زمستانی زنده ماندند. حالا گل داده‌اند و هیچ کس انتظارش را نداشت.
خوب، همین دیگه.

البته کسی که اهل خاک‌بازی نباشد معنی این ماجرا را درک نمی‌کند.

برچسب‌ها: ,

سیب ناقص

دلم می‌خواهد تمام وبلاگ‌هایی را که فید ناقص دارند، یعنی از این مدل‌هایی که چند خطّ اوّل هر پست در خوراک‌شان هست و برای خواندن بقیه‌ی پست باید آن را در یک زبانه‌ی جداگانه بازکنی، از لیست گوگل‌خوانم پاک کنم. متأسّفانه نمی‌توانم. چون اوّلین نمونه‌اش که هر دفعه یادم می‌آید، سیبستان آقا مهدی جامی است.
کاش لااقل سیب دوست داشتم!

(عنوان پست ممکن است آدم را یاد یک سیب دیگر بیاندازد. از تمام اپل‌دوستان طلب حلالیت دارم :) .)

برچسب‌ها:

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۸

تغییر قانون اساسی؟ احسنت یا شیخ!

آدم وقتی این جور بیانیه‌ها را دم انتخابات می‌بیند، یک کمی یادش می‌رود که ایران چه جور جایی است و چه کارها می‌شود کرد و چه کارهایی سر به باد می‌دهند (می‌خواستم به اصل بیانیه در اعتماد ملّی لینک بدهم، امّا لینک جداگانه برای هر خبر، یا ندارد یا من نتوانستم بیابم) . ظاهراً کروبی مشاوران خوبی دارد، وگرنه کسی از خود ایشان توقّع این نوع حرف‌ها را ندارد.

فقط اشکالش این است که از این حرف‌ها و سینه سپر کردن‌ها زیاد دیده‌ایم. ظاهراً آن‌ها که بالاتر نشسته‌اند هم در این یکی دو ماه آینده (و در وقت‌های مشابه، هر چهار سال یک بار) چندان ناراضی نیستند که نامزدها از اعتبار خودشان خرج کنند و حرف‌های خوشایند مردم بزنند. رأی مردم (حتّی وقتی به خاتمی بود)، نشانه‌ی استحکام و مردمی بودن نظام تفسیر می‌شود و بعد از انتخابات هم هر کس رئیس‌الوزرا بشود باید خودش به مردم جواب بدهد. حالا یک کسی ممکن است مثل آقا احمدی‌نژاد ۱۸۰ درجه بر خلاف حرفش عمل کند («واقعاً مشکل کشور مدل موی جوانان است؟» خوب، ظاهراً که هست!)، امّا تا جایی که به بالاترین برنخورد و اصلاً در جهت خواست بالاترین هم باشد، اکشال ندارد.

از آن طرف اگر زبانم لال یک کسی از توی صندوق دربیاید که بالاترین خوشش نیاید، همین حرف‌های الآنش را می‌شود چماق کرد و کوبید توی ملاجش. اگر خدای ناکرده آقای کروبی فردا رئیس‌الوزرا شد، بعید نیست که آقای نجف‌زاده را ببینید که با آن ژست قشنگش بیاید و رئیس دولت را مسخره کند که این بابا قبلاً از تغییر قانون اساسی حرف می‌زد و چه و چه. طبعاً بالاترین خودش چیزی نمی‌گوید و فقط سربازان گم‌نام و خوش‌نامش در صدا و سیما و کیهان و جاهای دیگر یک بابایی از میزان رأی مردم درمی‌آورند که مردم دور بعد خودشان با زبان خوش به احمدی‌نژاد رأی بدهند، همان جوری که یک بار دادند.

خیلی مملکت باحالی داریم.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۸

حقایقی درباره‌ی گوئلف

بعد از خلاص شدن از دست این درس لعنتی (و البته بسیار آموزنده) که این ترم داشتم، امروز کمی میز-تکانی کردم و از جمله یک دفترچه راهنما درباره‌ی گوئلف را مرور کردم. چند تا چیز جالب داشت درباره‌ی این شهر:
  • در سراسر کشورهای بریتانیایی، گوئلف تنها شهری است که مالک خطّ آهن خودش است. طول خطّ آهن منطقه‌ی گوئلف به ۱۶ مایل می‌رسد.
  • اصطلاح Hat Trick که در فارسی هم به کار می‌رود، در گوئلف ابداع شده. شرکت Biltmore Hat از یک تیم هاکی در گوئلف به نام Biltmore Mad Hatters پشتیبانی مالی می‌کرده و هر وقت یک بازی‌کن ۳ گل در یک بازی می‌زده،هواداران تیم را تشویق می‌کردند که کلاه‌ها (hats) خودشان را روی یخ پیست پرتاب کنند. این کار به نام Hat Trick شناخته می‌شده.
  • در گوئلف سالانه ۶۹۰ میلی‌متر باران و ۱۴۳ سانتی‌متر برف می‌بارد و ۱۹۲۴ ساعت هوا آفتابی است (طبعاً به طور میانگین). مساحت شهر ۸۶/۶۶ کیلومتر مربّع است و ارتفاعش از سطح دریا حدود ۳۳۴ متر است.
  • گوئلف رسماً در یکم ژانویه ۱۸۹۷ تبدیل به شهر شد.
  • این آدم‌ها اهل گوئلف بوده و هستند: Robert Munsch و Jean Little و John McCare و Neve Campbell. لینک نمی‌دهم به جایی. خدا گوگل را که از کسی نگرفته.
خلاصه این که کشمش هم دم دارد برای خودش. چه قدر خوب بود که این فرهنگ دانستن تاریخ محلّی و تلاش برای بهتر کردن محیط شهری در شهرهای کوچک ایران هم وجود می‌داشت. به نظرم مرکزگرایی دولت، مخصوصاً از جنبه‌ی فرهنگی، یکی از مانع‌های مهم در برابر این کار است.

برچسب‌ها:

این‌جا کانادا است، نوزدهم فروردین



برچسب‌ها: ,

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

ابراز احساسات بازمتن

چیزی که در خارج از دنیای بازمتن (open source) زیاد رخ نمی‌دهد: یک نفر مشکلی با نرم‌افزار دارد و راه‌حلّش را در یکی از انجمن‌ها پیدا می‌کند و از رنج زیادی رها می‌شود. مسأله این است که چنین شخصی برای حلّ مشکلش پولی نمی‌پردازد و تنها مشارکت سایر اعضای این جامعه است که باعث این سودرسانی می‌شود.
برای نمونه، ببینید این آقا یا خانم بعد از پیدا کردن راه‌حلّ مشکلش در یکی از صفحه‌های انجمن‌های اوبونتو، چه نوشته‌است:


And bam it did it worked. Holy **** you guys are worth gold per every lb of ur body. man I love this forum and I love linux and i love the community. You guys reach out beyond linux

برچسب‌ها: , ,

«رهنمود»

از این ایمیل‌هایی که فایل‌های پاورپُینت ضمیمه دارند با جمله‌های قشنگ و عکس‌های جالب و معمولاً یک موسیقی متن، این روزها برای بیشتر مردم فرستاده می‌شود و دست به دست می‌چرخند. الآن دو تا جمله‌ی خوب در یکی‌شان دیدم که فکر کردم بد نیست این‌جا تکرارشان کنم:
  • Don’t look where you fall, but where you slipped.
  • Courage is not a lack of fear, but the ability to act while facing fear.

برچسب‌ها: ,

جمعه، فروردین ۱۴، ۱۳۸۸

جی‌میل پنج‌ساله شد


جی‌میل پنج‌ساله شد.
و همچنان بتا است.
جی‌میل که معنی ایمیل را عوض کرد و قسمتی از زندگی بیشتر ما شده، همچنان بتا است.
یادتان هست میل‌باکس‌های چهار مگابایتی یاهو را؟ یادتان هست هات‌میل مسخره را (که هنوز هم بعد از یاهو مسخره‌ترین سرویس ایمیل است)؟ یادتان هست هیجان دعوت‌نامه‌های جی‌میل را؟ و غرور به دست‌ آوردن یکی‌شان را، و خسّت و احتیاط در خرج کردن دعوت‌نامه‌ها را؟
حالا به دست آوردن جی‌میل از ثبت‌نام در هر سرویس دیگری ساده‌تر است و کیست که نداند جی‌میل واقعأ بهترین سرویس ایمیل است؟
جی‌میل هنوز بتا است،‌ یعنی هنوز تیم جی‌میل معتقدند که آزمون و خطا لازم دارد تا بشود آن چیزی که باید بشود.
کاش بعضی‌ها یاد بگیرند این فروتنی و صبر را.

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۸

دروغ ۱۳

دیروغ سیزده لیلا به من (که در نهایت بلاهت باورش کردم):

ارکستر ملّی به زودی اجرایی خواهد داشت که به طور زنده و کامل از تلویزیون پخش خواهد شد.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۸

اعترافات سبز

به عنوان خواننده‌ی نوشته‌های آقای بااستعداد، فرض می‌کنم به این بازی دعوت شده‌ام.

پنج جنایت سبز من:
  1. تقریباً هر روز و تقریباً روزی دو بار چای می‌خرم و تقریباً در هشتاد درصد موارد هم در لیوان‌های کاغذی. تنبلی‌ام می‌آید لیوان خودم را ببرم. لیوان‌های کاغذی هم که روکش داخلی واکس دارند و قابل بازیافت نیستند.
  2. مقاله‌هایی را که می‌خواهم دقیق بخوانم را (اگر زیاد بلند نباشند) دوست دارم یک‌رو پرینت بگیرم تا موقع خواندن‌شان دائم مجبور نشوم صفحه را بگردانم.
  3. هر روز دوش می‌گیرم و بیشتر از متوسّط مردم این‌جا آب مصرف می‌کنم.
  4. خیلی وقت‌ها کامپیوترم را در دانشگاه روشن می‌گذارم. البته کاملاً هم غیرموجّه نیست، امّا خوب کاملاً هم توجیه‌پذیر نیست.
  5. این روزها آدامس زیاد می‌جوم. آدامس هم به هیچ درد طبیعت نمی‌خورد.
پنج «لطف سبز» من:
  1. به غرولندهای برایان درباره‌ی این که مردم در این‌جا کاری به سادگی جدا کردن زباله‌های قابل بازیافت از غیرقابل‌بازیافت را انجام نمی‌دهند، گوش می‌کنم و کلّه‌ام را به علامت تأیید تکان‌تکان می‌دهم!
  2. در ضمن، خودم هم زباله‌های قابل بازیافت را تا جایی که بتوانم از غیرقابل‌بازیافت‌ها جدا می‌کنم.
  3. معمولاً زنبیل خریدم را موقع خرید همراه می‌برم و هر دفعه کیسه‌ی پلاستیکی اضافه نمی‌گیرم.
  4. به طبیعت و شیوه‌های زندگی مسالمت‌آمیزتر با آن فکر می‌کنم. به نظرم کار مهمّی است.
  5. یک خبر به شما می‌دهم که اگر توانستید در مورد آن اقدامی بکنید: به خاطر مشکلات مالی اخیر (و البته ظاهراً با بهانه‌هایی دیگر) دانشگاه ما تصمیم گرفته برنامه‌ی کشاورزی ارگانیک را منحل کند. از دانشجوهایش شنیده‌ام که این برنامه تنها نمونه‌ی موجود در مقطع لیسانس در سراسر آمریکای شمالی است. حتّی اگر بتوانید در این مورد یک ایمیل به آدم‌های مربوط به آن در دانشگاه بفرستید، احتمالاً کمک مهمّی به طبیعت کرده‌اید.
از آذین، فاریا، شبیر و لیلا دعوت می‌کنم در این باره بنویسند.

برچسب‌ها: