پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

تجویز؟

از دیروز دارم به این مسأله فکر می‌کنم که مسلمان بودن چه قدر خوب است؟ یعنی کسی که به اصطلاح متشرّع است، چه قدر از بقیه بهتر است و چه قدر باید خودش را بهتر بداند؟ منظورم طبعاً متشرّع ریایی نیست. این‌جا که می‌آیی، انگار که در خلأ قرار گرفته‌باشی، هر چیز که به جبر فشار بیرونی به خودت چسبانده‌باشی از تو می‌گسلد. انگار که آدمی‌زاد را ببرند به فضای بسیار کم‌فشار بیرون از اتمسفر زمین. لابد می‌دانید که فشار درونی بدن ما نزدیک به فشار اتمسفر است و با آن در تعادل است. به زبان تکامل، ما در این شرایط نسل به نسل آمده‌ایم تا به وضع فعلی رسیده‌ایم. اگر به فضای بسیار کم‌فشار (تقریباً خلأ) برویم، بدنمان می‌ترکد. از کشوری مثل ایران بیرون آمدن هم از جهاتی همین وضع را دارد. اگر پوستت کلفت نباشد و فشار درونت را به جبر فشار بیرون حفظ کرده‌باشی، ترکیدگی دور از انتظار نیست. اگر نترکی، کم‌کم به تعادل می‌رسی. مدّتی هم نوسان می‌کنی، امّا تعادل در پیش است.
از حرف اصلیم دور نشوم. دارم فکر می‌کنم که مسلمان بودن‌مان و مقیّد بودن‌مان به آداب شریعت را چه قدر مفید می‌دانیم؟ آیا این قدر مفید هست که دیگران را دعوت به اسلام کنیم؟ اگر پاسخ منفی است، چرا برچسبی اضافه را حمل می‌کنیم؟
دیروز که در راه بازگشت به خانه بودم، مراد را دیدم که با دختری حرف می‌زد. سلام و علیک کردیم و ما را به هم معرّفی کرد (که شلوغ بود و اسمش را نفهمیدم) و گفت ایشان دو روز است که مسلمان شده‌اند. دختر روسری مشکی به سر داشت که به نظرم عربی بود. خودش کانادایی بود و من تعجّب کردم. چرا؟ چون حواسم نبود و نیست که مردم این‌جا هم ممکن است در اسلام چیزهای جالبی بیابند. آن قدر که بر خلاف جریان محیطی تغییر کیش بدهند به اسلام. بدبختانه دیدم مراد رفته بالای منبر و باید و نباید می‌کند. به شیوه‌ی دل‌پذیر خودم منبرش را خراب کردم. گفتم این‌ها البته تفسیرهای توست. بعد هم چند مثال نقض بی‌دردسر برایش آوردم. تمام شد. منبر به روضه نرسید. شاید دلم می‌خواست به دخترک بگویم باید و نبایدهای این و آن را زیاد جدّی نگیر. شاید می‌خواستم بگویم مسلمانی را از کسی یاد نگیر. نشد. شاید نگفتم چون احتمال قوی دادم که با تحقیق زیاد در چنین جامعه‌ای و در سنّ پایین اسلام آورده و نیاز به ارشاد رهبر ندارد.
امّا صورت‌مسأله بازمانده. از مسلمانی خودم آن قدر راضی هستم که غیرمسلمان‌ها را دعوت به اسلام کنم؟ منظورم دعوت مستقیم است. اگر آن قدر راضی نیستم و فکر می‌کنم آن‌ها بر کیش خودشان مهدی‌ترند، چرا دم عیدی خانه‌تکانی نمی‌کنم؟ من چرا از کشور اسلامی آمده‌ام این‌جا؟ فقط برای دانشگاه؟
اسلام برای من مانند لینوکس است. هسته‌ای دارد کارآمد و استوار که کم‌حجم و پیچیده است. ظاهراً بر این هسته پوسته‌های بی‌شمار افزوده‌اند. اسلام کدام این‌ها است؟ اگر دم عیدی جرأت خانه‌تکانی داشته‌باشم، باید بگویم هیچ یک. اسلام همان هسته است، همان طور که لینوکس نه ردهت است، نه دبین و نه گنتو. آن هسته نامش لینوکس است و شاید سخاوت‌مندانه‌تر از هر نرم‌افزار دیگری در دسترس است. اسلام هم (از من پرجرأت فرضی بشنوید) آن هسته‌ی کوچک کارآمد است که دقّت و تراکمی عجیب دارد و به زبان انسان نوشته شده. امّا مثل هسته‌ی لینوکس که به تنهایی کامپیوتری را راه نمی‌اندازد، هسته‌ی اسلام هم به تنهایی جاری نمی‌شود. چاره چیست؟ این‌جا هم ظاهراً تشابهی وجود دارد. راه‌حلّ آسان این است که توزیعی «مناسب» را برگزینیم. شباهتی دیگر: توزیع‌های محلّی. امّا راه‌حلّ اساسی شاید این است که هسته را برگیری و خودت بروی دنبال درد خودت. آن وقت می‌توانی واقعاً این‌کاره بشوی. و این کاره شدن موضوعیت دارد.
آیا این هسته قابل توصیه است؟ آیا (با تناظر تقریبی‌ای که گفتم) می‌توان به مردم گفت ویندوز ویستای پردردسر و پرهزینه را رها کنید و بیایید هسته‌ی لینوکس را بچسبید؟ می‌شود به مردم نوعاً لائیک این‌جا توصیه کرد به اسلام اصیل روی بیاورند؟ اسلامی که کم‌حجم و البته متراکم است؟ چرا که نه؟ این هسته دردسرهای آن پوسته‌های ناجور را ندارد. در این هسته الزام به سنگسار و ختنه‌ی زنان و هزار درشتی دیگر که در طول سالیان به اسلام بسته‌اند وجود ندارد. امّا این هسته راهنمای گام‌به‌گام نیست. مقدار زیادی از آن اصلاً طرح مسأله است. همینش هم مزیّت دیگر است. لازم نیست تبلیغ دین کنی. فقط هسته را معرّفی کن و در هسته‌ی این هسته، یک کتاب است، یک متن.
اصلاً فرض کنید من مبلّغ رسمی دین باشم. به کانادایی‌ها چه بگویم؟ بگویم اسلام بیاورید که نماز بخوانید و روزه بگیرید و عاشورا و تاسوعا داشته‌باشید؟ آن وقت می‌توانند بگویند ارواح شکمت! ما خودمان کریسمس و ولنتاین و غیره داریم که خیلی هم بیشتر fun است!
دیدید چه آسان سخت شد؟ مهم‌تر از همه چیز دیگر، تنها یک کتاب باقی ماند. ما این کتاب را سر هفت‌سین می‌گذاریم، سر طاقچه می‌گذاریم و بر سر مرده می‌خوانیم (یا می‌گوییم بخوانند!). امّا نمی‌شناسیمش. نه من و شما، که خیلی از این «آیات عظام» هم به عنوان کتاب نمی‌شناسندش. حالا چه طور به عنوان هسته‌ی آئین‌مان عرضه‌اش کنیم؟ به این پوسته‌ها خیلی وابسته شده‌ایم. کی حوصله‌ی بحران هسته‌ای دارد؟
برگشتم به مسأله‌ی اوّل. اسلام قابل توصیه است؟ انگار بله، پیشنهاد خوبی است. در چه قالبی؟ یک متن رمزآلود. این قدرش را احتمالاً خرت ویلدرس هم قبول دارد. من خواندنش را به عنوان یک خواندنی بسیار جالب می‌توانم به هر کسی پیشنهاد کنم. لازم نیست بخواهم مقدّسش بدارند. اگر واقعاً نتوانم چیز جالبی در آن بیابم یا نشان دهم، چه برهانی بر تقدّسش خواهم‌داشت؟ در درجه‌ی اوّل می‌گویم جالب است. قبول ندارید؟ بفرمایید بخوانید.
مسأله البته باز می‌ماند. کار به این سادگی نیست.

سال نو مبارک. سال اسرارآمیز و پربرکتی برای همه باشد.

برچسب‌ها: ,

5 Comments:

At جمعه, اسفند ۳۰, ۱۳۸۷ ۱۱:۳۹:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Talented Moron said...

دوست عزیز٬
از نوشته بی آلایش و صادقانه شما لذت بردم. (مثل همیشه)
من گمان می کنم با استعاراتی این چنین٬ نمی توان در مورد موضوعی با این پیچیدگی به نتیجه رسید. نمی دانم موافقید یا نه که متون کتب ادیان ابراهیمی٬ مجموعه ای هستند از افسانه های سامی٬ به علاوه مجموعه ای از باید و نبایدها که در اخلاقی بودن بسیاری از این باید و نبایدها ایرادات جدی وارد است. (همان بخش که شما هسته می نامید.)
برای مثال٬ در قرآن برده داری جایز است. شاید بگوییم که این موضوع مربوط به دوران خودش است٬ اما اگر ما آن را هسته می نامیم٬ باید شسته رفته و بی نقص باشد. (در مورد هسته لینوکس٬ چون ساخته دست انسان است٬ می توان گفت مصنوع بی نقص نداریم٬ اما مگر قرار نیست که قرآن یا هسته‌ی اسلام٬ بی نقص باشد؟) موارد این چنینی زیاد در قرآن هست. مثال دیگر٬ داستان ابراهیم است که از خدا شنید که باید فرزندش را قربانی کند. اگر امروز کسی فرزندش را به قتل برساند و بگوید که خدا به او گفته چنین کند٬ عکس العمل ما چه خواهد بود؟ (فکر می کنم کیس های این چنینی اتفاق افتاده اند. سعی کردم آن را گوگل کنم به نتیجه ای نرسیدم. سعی می کنم باز هم بگردم.) از طرف دیگر٬ تشابهات داستانهای مندرج در قرآن با افسانه های هندی و ایرانی و مصری٬ بر «افسانه» بودن آنها صحه می گذارد و تردیدهای جدی در واقعی بودن آنها وارد می کند. مثل نجار زاده بودن مسیح٬ متولد شدنش از مادری باکره و تولدش در ۲۵ دسامبر. ولی وقتی با نگاه جانبدارانه به قضیه نگاه شود٬ می توان به سادگی این ها را موارد سمبلیک نامید که معانی ظاهری آنها مد نظر نویسنده (خدا؟) نبوده اند. اما کدامیک از ما می تواند ادعا کند که منظور خدا چه بوده؟ چه کسی صلاحیت دارد که صددرصد ادعا کند کدامیک از این «ماجول های هسته لینوکس ما» استعاری و کدامیک واقعی هستند؟ برای عوامی که برداشت تحت اللفظی از قرآن می کند٬ این کتاب٬ مرجع مناسبی برای «هسته» بودن نمی تواند باشد. این به این می ماند که در لینوکس٬ سقف حافظه ۲ مگابایتی داشته باشی و از بیش از ۲ مگابایت نتوان از سخت افزار استفاده کرد. (این هم استعاره است دیگر) برای رفع چنین نقص بزرگی٬ باید آنقدر پوسته های قوی نوشت که تقریبا چیزی از هسته‌ی اولیه باقی نمی ماند و اصلا اگر هسته ای چنین ایرادات بنیادین داشته باشد٬ چه اصراری به استفاده از این هسته است؟ چرا سراغ هسته های دیگر نرفت؟ چرا اصلا باید به هسته ادیان ابراهیمی چسبید؟
وتی این هسته ها قابلیت تحریف و سوء استفاده در این سطح وسیع توسط دینکاران را دارند٬ چرا باید کماکان آنها را معتبر دانست؟

 
At یکشنبه, فروردین ۰۲, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous نیلی said...

سلام
بخش فشار درونی و بیرونی رو جالب نوشته بودی

راستش من هم با موردی مشابه این اینجا برخورد کردم. به نظرم اصلا بحث لینوکس و ویندوز نیست. بحث دسکتاپ هست و ورژن های مختلف آفیس. به کلامش می شود ویترین. حتی به نظرم "هسته دین" معنی ندارد. دین یک چیز درهم هست با همه ی دستورهای اجتماعی ای که با گذشت زمان جزو بافتش شده اند. دین چیزی دارد به اسم روح که توی همان به اصطلاح هسته ش هم هست. اگر دینی خشن است روحش هم خشن می شود

در مورد آدم هایی که تغییر مذهب می دهند به نظرم همه به دنبال آرامشند. آدم هایی که از اسلام به مسیحیت روی می آورند به نظرم ملایمت دین مسیح جلبشان می کند. در مورد آدم هایی که مسلمان می شوند به نظرم روح هیجان طلبی و منشا تغییر بودن غالب هست. شاید عدالت خواهی هم پایش به مین بیاید.

کلا فکر می کنم اگر کسی خدا میخواهد و جرات کاری مثل تغییر دین را دارد، می تواند تو دین خودش هم خدای دلخواهش را پیدا کند

 
At دوشنبه, فروردین ۰۳, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۵:۰۰ بعدازظهر, Anonymous نیلی said...

راستی مصطفی اگه دعدغه های ذهنیت رو مطرح می کنی چرا بحث رو تو کامنت ها ادامه نمی دی؟

 
At سه‌شنبه, فروردین ۰۴, ۱۳۸۸ ۵:۴۲:۰۰ بعدازظهر, Blogger Mostafa said...

امتحان می‌کنم، یک دو سه.
نیلی، اگر این کامنت را خواندی، به من خبر بده تا بحث را در کامنت‌ها دنبال کنم. وبلاگ من آن قدر کم کامنت دارد که نمی‌توانم امیدوار باشم یک نفر به کامنت‌های یک پست برگردد و پاسخش را بجوید. البته کامنت‌هایی که جواب دارند را (اگر خدا بخواهد و ابر و باد و مه و خورشید و فلک جفتک نیاندازند)، در پست‌های بعدی پاسخ می‌دهم. به هر حال ممنونم از تذکّرت.

 
At دوشنبه, فروردین ۱۷, ۱۳۸۸ ۴:۰۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Saeed Zarinfam said...

سلام
اگر دقت داشته باشید ریشه همه ادیان یا به گفته شما همان هسته تقریبا به یک سو گرایش دارد که در نهایت منجر به این می شود که شما به راه سعادت خود البته اول دنیوی و بعد اخروی برسید به نظر من اگر قرار است من خانه تکانی انجام دهم باید مسلمان هم نباشم بلکه باید خداپرست باشم در حال حاضر در دنیا خداپرستان زیادی وجود دارند البته شاید با نام های مختلف مثلا بی دین که از هیچ دینی تبعیت نمی کنند و لی خداپرستی و انسان دوستی و چندین و چند مورد دیگر را به خوبی قبول دارند و در زندگی روزمره رعایت می کنند

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home