چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۷

دهه‌ی ۷۰

یکی دو کتاب از دافنه دو موریه را در دوران دبیرستان خواندم. یکی «پرواز عقاب» بود و یکی هم «می‌کده‌ی جامائیک». البته نویسنده‌ی محبوب من نبوده و نیست و خواندن آن دو کتاب هم باعث نشد به دنبال آثار دیگرش بروم، امّا در لیست کتاب‌های کتابخانه‌ی دبیرستان البرز می‌گشتم و دوست داشتم ترجمه‌های قدیمی را پیدا کنم و بخوانم. قدیمی، یعنی ترجمه‌های پیش از انقلاب. خودم هم درست نمی‌دانستم چرا ترجمه‌های قدیمی را دوست‌تر دارم. یک گروه سه نفره هم بودیم که با هم آسیموف می‌خواندیم. یک مدّت کوتاهی هم سیدنی شلدون خواندیم که خیلی کتاب‌هایش آدم را درگیر می‌کرد، امّا در نهایت فهمیدیم که مبتذل است. نه از آن مبتذل‌های مانند کتاب‌های دخترکان نوجوان، امّا در مقایسه با کتاب‌های دیگری که می‌خواندیم، بی‌ارزش بود. تا جایی که یادم هست راهنمایی در کتاب خواندن نداشتیم و همین باعث می‌شد تجربه‌های بکری داشته‌باشیم. خیلی یادآوری‌اش برایم جالب است که نشسته‌بودیم و درباره‌ی تفاوت کتاب‌های آسیموف با کتاب‌های سیدنی شلدون حرف می‌زدیم. این‌ها اصلاً دو نوع متفاوت هستند، امّا برای ما دلیلی نداشت که از تفادت‌شان صحبت نکنیم و این به من یادآوری می‌کند که چه قدر چارچوب‌های بی‌مصرف یا حتّی مضر را از محیط‌مان جذب می‌کنیم که کانال‌های فکری‌مان را مسدود می‌کنند.
الآن فکرش را که می‌کنم و می‌بینم تفریح ناسالم نوجوانی من خواندن چند رمان سیدنی شلدون بوده، فکر می‌کنم خوش‌اقبال بوده‌ام. همه چیز در اطراف ما بود و من هم امام‌زاده‌ای بهتر از بقیه نبودم. یادم هست که کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب را شخم می‌زدیم. می‌دانستیم کجا فلان کتاب را دارد و تغییرات قفسه‌های کتاب‌ها را متوجّه می‌شدیم. همه را حفظ بودیم. مثلاً می‌دانستیم که «خوزستان» (کتاب‌فروشی کوچکی که یک پله پایین‌تر از پیاده‌رو بود) معمولاً همه جور کتابی را داشت، امّا گران‌تر از بقیه. اگر درست یادم باشد، تبدیل شده به ساندویچ‌فروشی. فکرش را بکن، خوزستان، یک کتاب‌فروشی‌ای بود که در آن اواسط دهه‌ی ۷۰ کامپیوتر داشت و اگر اسم کتابی را می‌پرسیدیم، در کامپیوترش جستجو می‌کرد و بعد می‌رفت از انبارش در پشت مغازه می‌آوردش. حیف. اگر پول زیادی داشتم، شاید آن مغازه را می‌خریدم و دوباره یک کتاب‌فروشی مرموز و گران‌فروش را آنجا مستقر می‌کردم. فکر کنم اگر پول زیادی داشته‌باشم مغازه‌ی بتهوون را هم بخرم و با همان دکور قدیمی بازسازی‌اش کنم. آدم‌های قدیمی را نمی‌شود زنده کرد، امّا می‌شود آن پاتوق را دوباره احیا کرد. اگر آن قدر پول داشته‌باشم، رستوران آندره را هم بازسازی می‌کنم. با همان کاشی‌های آبی‌رنگش.
یادش به خیر باد که فکر می‌کردیم ناشرها به خاطر تنبلی از حجم کتاب‌ها می‌زنند!! سانسور چیزی بود متعلّق به کشورهای بیگانه. اسم ممیّزی را هم نشنیده بودیم. یک جاهایی هم بود که معمولاً سر می‌زدیم و تقریباً هیچ وقت از آن‌ها خرید نمی‌کردیم، مثل کتاب‌فروشی صفا در زیرزمین بازارچه کتاب یا کتاب‌فروشی انتشارات آگاه. «دوران سازندگی» بود. ایرانی که ما حس می‌کردیم، رو به بهتر شدن بود. جنگ نبود دیگر. به جایش موبایل بود و خودروی ملّی و طرح مترو و فروشگاه‌های شهروند. زمان خوبی بود برای نوجوان بودن.

برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home