دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۷

دزد و اسکندر

من شنیدم زمان اسکندر

مردک شاخدار ویرانگر

دزد دریایی یی به دام افتاد

بعد یک جنگ سخت و پر ز خطر

گفت با او سکندر مقدون:

تو خجالت نمی کشی عنتر؟

روی کشتی سوار بر دریا

می دهی جان مردمان به هدر؟

مال آن ها به زور میگیری

به کنیزی بری زن و دختر

چون که پرخاش او فرو کش کرد

داد پاسخ که: ای امیر قدر

چون مرا هست "یک" عدد کشتی

نام من هست دزد غارتگر

ور نه گر داشتم "دوصد" کشتی

نام من بود چون تو اسکندر

فاتح و قهرمان تاریخی

نه چنین دزد بی پدر مادر

فرق من با تو در کم است و زیاد

ورنه ما هر دو مثل همدیگر


این حدیث از برای تو گفتم

ای که می دزدی آفتابه، اگر...

خود رها سازی این دله دزدی

روی آری به شیوه ای دیگر

رانت خواری کنی ترلیونی

می نشینی به روی چشم بشر

نام تو هست حضرت آقا

مایه ی فخر ملّت و کشور

ور نه حقّت بود به تو گویند

دله دزد مشنگ خاک به سر

***********************

منبعش ظاهراً این‌جا است.


برچسب‌ها: ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home