دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۸

«بیا ببینم چی کار می‌تونم برات بکنم.»

برچسب‌ها:

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸

مخ سواری

بعضی‌ها اگر فکر نکرده‌باشند حرف نمی‌زنند. این زیاد عجیب نیست. اکتسابی است و درستش هم همین است. امّا بعضی‌ها هستند که اگر حرف نزنند نمی‌توانند فکر کنند. نمی‌فهمم چرا. و با این آدم‌ها مشکل دارم. برای فکر کردن مخ بقیه را به کار می‌گیرند. نمی‌توانم قبول کنم که این به سادگی یک خصلت ذاتی است. به نظر من این یک کار زشت است. فکر کردن یک وظیفه‌ی شخصی است؛ برون‌سپاری اجباری‌اش، یک رفتار انگلی.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، فروردین ۰۵، ۱۳۸۸

گزارش وضع هوا

هوا بارانی و خوب است.
:)

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۸۸

همین قدر را هم نمی‌دانستم

هفت‌سین سفره‌ای است که ایرانیان هنگام نوروز می‌آرایند. آنچه که در این سفره قرار می‌گیرد، باید دارای هفت خصوصیت زیر باشد:

1. پارسی باشد؛
2. با بند واژهٔ «س» آغاز شود؛
3. ریشهٔ گیاهی داشته باشد؛
4. خوردنی باشد؛
5. اسم مرکب نباشد؛
6. برای بدن سودمند باشد؛

[این که شد شش تا!]

بنابراین هر آنچه که دارای این ویژگی‌ها نباشد - اگر چه با بندواژهٔ «س» هم آغاز شده باشد - نمی‌توان جزء هفت سین به حسابش آورد. در زبان پارسی، تنها هفت چیز هستند که این ویژگی‌ها را دارا هستند:

1. سیر : به نام و عنوان اهورامزدا
2. سیب: به نام و عنوان سپندارمذ (اسفند)
3. سبزی: به نام فرشتهٔ اردیبهشت
4. سنجد : به نام فرشتهٔ خرداد
5. سرکه: به نام فرشتهٔ امرداد
6. سمنو : به نام فرشتهٔ شهریور
7. سماق: به نام فرشتهٔ بهمن

منبع

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، فروردین ۰۲، ۱۳۸۸

سی‌ساله‌ها

چه خبر است این روزها همه در وبلاگستان دارند سی ساله یا سی و چند ساله می‌شوند؟ یک کمی الگوی مصرفتان را بهینه کنید.

برچسب‌ها:

مؤدّب باش

هی نوشتم و هی پاک کردم. ما را چه به این حرف‌ها.
امّا لااقل این را می‌توانم به سران کشورم بگویم:
در برابر پیام اوباما، می‌توانستید لااقل یک جواب مؤدّبانه بدهید. این یکی را مطمئنّم که می‌توانستید. پیامش را هر جور که تفسیر کنید، نمی‌توانید بگویید محترمانه نبود. می‌توانستید یک جواب مؤدّبانه بدهید و در کنارش چند تا حرف کلّی بزنید تا لااقل برای واکنش دقیق‌تر زمان بخرید. شما که تخصّص دارید در کلّی‌گویی.
این چه جور لگد انداختن است که برای ما آبرو نمی‌گذارید؟ این‌جا ما اگر بخواهیم به بقیه بگوییم که رئیس‌جمهور ولایات متّحده برای ما و کدخدای ما پیام تبریک نوروز داده، لابد می‌پرسند که کدخدای شما چه کرد. ما چه بگوییم؟ برای خودمان جواب نداریم، تا چه رسد به دیگران.
من می‌دانم که مشکل ایران و آمریکا پیچیده است، امّا پیغام مؤدّبانه از راه دور دادن که حتماً ممکن بود. اگر نامه نوشتن برای بوش ممکن بود، پاسخ محترمانه و مبهم دادن به اوباما ممکن‌تر از آن بود.
اگر جنس‌تان خراب نیست، چرا این طور رفتار می‌کنید؟

برچسب‌ها:

شنبه، فروردین ۰۱، ۱۳۸۸

Yes we can



برچسب‌ها: ,

آواز یعنی شجریان

آواز یعنی شجریان.
همین.

برچسب‌ها: ,

جمعه، اسفند ۳۰، ۱۳۸۷

امتداد




برچسب‌ها:

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

تجویز؟

از دیروز دارم به این مسأله فکر می‌کنم که مسلمان بودن چه قدر خوب است؟ یعنی کسی که به اصطلاح متشرّع است، چه قدر از بقیه بهتر است و چه قدر باید خودش را بهتر بداند؟ منظورم طبعاً متشرّع ریایی نیست. این‌جا که می‌آیی، انگار که در خلأ قرار گرفته‌باشی، هر چیز که به جبر فشار بیرونی به خودت چسبانده‌باشی از تو می‌گسلد. انگار که آدمی‌زاد را ببرند به فضای بسیار کم‌فشار بیرون از اتمسفر زمین. لابد می‌دانید که فشار درونی بدن ما نزدیک به فشار اتمسفر است و با آن در تعادل است. به زبان تکامل، ما در این شرایط نسل به نسل آمده‌ایم تا به وضع فعلی رسیده‌ایم. اگر به فضای بسیار کم‌فشار (تقریباً خلأ) برویم، بدنمان می‌ترکد. از کشوری مثل ایران بیرون آمدن هم از جهاتی همین وضع را دارد. اگر پوستت کلفت نباشد و فشار درونت را به جبر فشار بیرون حفظ کرده‌باشی، ترکیدگی دور از انتظار نیست. اگر نترکی، کم‌کم به تعادل می‌رسی. مدّتی هم نوسان می‌کنی، امّا تعادل در پیش است.
از حرف اصلیم دور نشوم. دارم فکر می‌کنم که مسلمان بودن‌مان و مقیّد بودن‌مان به آداب شریعت را چه قدر مفید می‌دانیم؟ آیا این قدر مفید هست که دیگران را دعوت به اسلام کنیم؟ اگر پاسخ منفی است، چرا برچسبی اضافه را حمل می‌کنیم؟
دیروز که در راه بازگشت به خانه بودم، مراد را دیدم که با دختری حرف می‌زد. سلام و علیک کردیم و ما را به هم معرّفی کرد (که شلوغ بود و اسمش را نفهمیدم) و گفت ایشان دو روز است که مسلمان شده‌اند. دختر روسری مشکی به سر داشت که به نظرم عربی بود. خودش کانادایی بود و من تعجّب کردم. چرا؟ چون حواسم نبود و نیست که مردم این‌جا هم ممکن است در اسلام چیزهای جالبی بیابند. آن قدر که بر خلاف جریان محیطی تغییر کیش بدهند به اسلام. بدبختانه دیدم مراد رفته بالای منبر و باید و نباید می‌کند. به شیوه‌ی دل‌پذیر خودم منبرش را خراب کردم. گفتم این‌ها البته تفسیرهای توست. بعد هم چند مثال نقض بی‌دردسر برایش آوردم. تمام شد. منبر به روضه نرسید. شاید دلم می‌خواست به دخترک بگویم باید و نبایدهای این و آن را زیاد جدّی نگیر. شاید می‌خواستم بگویم مسلمانی را از کسی یاد نگیر. نشد. شاید نگفتم چون احتمال قوی دادم که با تحقیق زیاد در چنین جامعه‌ای و در سنّ پایین اسلام آورده و نیاز به ارشاد رهبر ندارد.
امّا صورت‌مسأله بازمانده. از مسلمانی خودم آن قدر راضی هستم که غیرمسلمان‌ها را دعوت به اسلام کنم؟ منظورم دعوت مستقیم است. اگر آن قدر راضی نیستم و فکر می‌کنم آن‌ها بر کیش خودشان مهدی‌ترند، چرا دم عیدی خانه‌تکانی نمی‌کنم؟ من چرا از کشور اسلامی آمده‌ام این‌جا؟ فقط برای دانشگاه؟
اسلام برای من مانند لینوکس است. هسته‌ای دارد کارآمد و استوار که کم‌حجم و پیچیده است. ظاهراً بر این هسته پوسته‌های بی‌شمار افزوده‌اند. اسلام کدام این‌ها است؟ اگر دم عیدی جرأت خانه‌تکانی داشته‌باشم، باید بگویم هیچ یک. اسلام همان هسته است، همان طور که لینوکس نه ردهت است، نه دبین و نه گنتو. آن هسته نامش لینوکس است و شاید سخاوت‌مندانه‌تر از هر نرم‌افزار دیگری در دسترس است. اسلام هم (از من پرجرأت فرضی بشنوید) آن هسته‌ی کوچک کارآمد است که دقّت و تراکمی عجیب دارد و به زبان انسان نوشته شده. امّا مثل هسته‌ی لینوکس که به تنهایی کامپیوتری را راه نمی‌اندازد، هسته‌ی اسلام هم به تنهایی جاری نمی‌شود. چاره چیست؟ این‌جا هم ظاهراً تشابهی وجود دارد. راه‌حلّ آسان این است که توزیعی «مناسب» را برگزینیم. شباهتی دیگر: توزیع‌های محلّی. امّا راه‌حلّ اساسی شاید این است که هسته را برگیری و خودت بروی دنبال درد خودت. آن وقت می‌توانی واقعاً این‌کاره بشوی. و این کاره شدن موضوعیت دارد.
آیا این هسته قابل توصیه است؟ آیا (با تناظر تقریبی‌ای که گفتم) می‌توان به مردم گفت ویندوز ویستای پردردسر و پرهزینه را رها کنید و بیایید هسته‌ی لینوکس را بچسبید؟ می‌شود به مردم نوعاً لائیک این‌جا توصیه کرد به اسلام اصیل روی بیاورند؟ اسلامی که کم‌حجم و البته متراکم است؟ چرا که نه؟ این هسته دردسرهای آن پوسته‌های ناجور را ندارد. در این هسته الزام به سنگسار و ختنه‌ی زنان و هزار درشتی دیگر که در طول سالیان به اسلام بسته‌اند وجود ندارد. امّا این هسته راهنمای گام‌به‌گام نیست. مقدار زیادی از آن اصلاً طرح مسأله است. همینش هم مزیّت دیگر است. لازم نیست تبلیغ دین کنی. فقط هسته را معرّفی کن و در هسته‌ی این هسته، یک کتاب است، یک متن.
اصلاً فرض کنید من مبلّغ رسمی دین باشم. به کانادایی‌ها چه بگویم؟ بگویم اسلام بیاورید که نماز بخوانید و روزه بگیرید و عاشورا و تاسوعا داشته‌باشید؟ آن وقت می‌توانند بگویند ارواح شکمت! ما خودمان کریسمس و ولنتاین و غیره داریم که خیلی هم بیشتر fun است!
دیدید چه آسان سخت شد؟ مهم‌تر از همه چیز دیگر، تنها یک کتاب باقی ماند. ما این کتاب را سر هفت‌سین می‌گذاریم، سر طاقچه می‌گذاریم و بر سر مرده می‌خوانیم (یا می‌گوییم بخوانند!). امّا نمی‌شناسیمش. نه من و شما، که خیلی از این «آیات عظام» هم به عنوان کتاب نمی‌شناسندش. حالا چه طور به عنوان هسته‌ی آئین‌مان عرضه‌اش کنیم؟ به این پوسته‌ها خیلی وابسته شده‌ایم. کی حوصله‌ی بحران هسته‌ای دارد؟
برگشتم به مسأله‌ی اوّل. اسلام قابل توصیه است؟ انگار بله، پیشنهاد خوبی است. در چه قالبی؟ یک متن رمزآلود. این قدرش را احتمالاً خرت ویلدرس هم قبول دارد. من خواندنش را به عنوان یک خواندنی بسیار جالب می‌توانم به هر کسی پیشنهاد کنم. لازم نیست بخواهم مقدّسش بدارند. اگر واقعاً نتوانم چیز جالبی در آن بیابم یا نشان دهم، چه برهانی بر تقدّسش خواهم‌داشت؟ در درجه‌ی اوّل می‌گویم جالب است. قبول ندارید؟ بفرمایید بخوانید.
مسأله البته باز می‌ماند. کار به این سادگی نیست.

سال نو مبارک. سال اسرارآمیز و پربرکتی برای همه باشد.

برچسب‌ها: ,

پیش بیا

پیش بیا ! پیش بیا ! پیش‌تر !
تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست‌ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من از خود من خویش‌تر

دوست‌تر از آن که بگویم چه‌قدر
بیش‌تر از بیش‌تر ازبیش‌تر

داغ تو را از همه داراترم
درد تو را از همه درویش‌تر

هیچ نریزد بجز از نام تو
بر رگ من گر بزنی نیشتر

فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه‌اندیش‌تر

قیصر امین‌پور

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۷

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است،
در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است.

عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است،
شیشه‌ی ماه ز طاق فلک انداختن است.

سلطنت، نقد دل و دین ز کف انداختن است.
به‌یکی داد جهان بردن و جان باختن است.

حکمت و فلسفه را همّت مردی باید،

تیغ اندیشه به روی دو جهان آختن است.

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست،
از همین خاک، جهان دگری ساختن است.

محمّد اقبال لاهوری

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۷

از مستند ایران و غرب - بی بی سی

Iran's voters, elected a new president: Mahmoud Ahmadinejad, The pop star of Iranian politics.
چه تعبیر درست و دقیقی!

برچسب‌ها: ,

Let us learn to dream, gentelmen, then perhaps we shall find the truth ... But let us beware of publishing our dreams before they have been put to the proof by the waking understanding.

~ Friedrich August Kekulé von Stradonitz
(19th century chemist)

برچسب‌ها: ,

کتاب‌های امسال برای سال نو

از طریق ‌بهمن‌آقا خبردار شدیم که در این زمان شریف آخر سال، یک عدّه از وبلاگ‌نویسان معلوم‌الحال کتاب‌های خوبی را که در سال رو به پایان ۸۷ خوانده‌اند، معرّفی می‌کنند تا بقیه هم بتوانند احیاناً بخوانند و منفعتش را ببرند، خاصّه در تعطیلات بی‌پایان سال نو. من خودم کتاب‌خوان قهّاری نیستم (خواهش می‌کنم)، امّا یک قواره آن‌طرف‌تر، لیلا هست که هزینه‌ی کتاب سالانه‌اش بیشتر از پول خورد و خوراکش می‌شود. از لیلا خواستم برای من و شما کتاب‌های خوبی را که امسال خوانده معرّفی کند. لیلا نوشته‌است:


۱- قلب ، شکارچی تنها / کارسون مک کالرز / شهرزاد لولاچی / نشر افق

این کتاب علاوه بر این‌که خوب نوشته شده یکی از بهترین داستان هایی رو داره که تا به حال خوندم. توصیفات کتاب دقیق و کاملند، ولی هیچ وقت ملال‌آور نمی شوند. هم‌چنین طرز بیان و درک افکار افراد مختلف اون قدر خوب و عاقلانه هست که من تعجب کردم که کارسون مک کالرز بیست و سه ساله چه جوری این همه چیز رو درک کرده . این کتاب بهترین کتابی بود که من امسال خوندم.


۲- دوست بازیافته / فرد اولمن / ترجمه ی مهدی سحابی / نشر ماهی

متن این کتاب و زاویه دیدش با کتاب های دیگری که در مورد جنگ جهانی دوم نوشته شده فرق داره و همین هم باعث کشش داستان شده. ولی اون چیزی که کل کتاب رو عجیب کرده پایان عالی اونه. همون جور که جین آستن در شروع کتاب هاش خواننده رو غافل‌گیر می کنه، فرد اولمن در پایان داستانش کاری کرده که بعد از پایان کتاب خواننده چند لحظه ای نفس نکشد. من از خوندن این کتاب راضی‌ام.


۳- وانهاده / سیمین دوبووار / ناهید فروغان / نشر مرکز

این اولین کتابی بود که از سیمین دوبووار می خوندم و از همون اول هم از لحن صریح و بی مقدمه اش خوشم اومد. ابتدا از این که یه داستان تکراری رو دوباره مطرح کرده بدم اومد ولی کم‌کم در طول این داستان از خط به خط کتاب لذت بردم. هم از شیوه‌ی نگارش داستان و هم از طرز نگاه و بیان راوی خوشم اومد و در آخر کتاب از تموم شدنش ناراحت شدم.


۴- در نبردی مشکوک / جان اشتاین بک /محمد قاضی /نشر روایت

به نظر من تمام کتاب‌های اشتاین بک ارزش حداقل یک بار خوندن رو دارن ولی اکثر کتاب‌هاش زیادی حجیم هستن. این کتاب در مقایسه با اون‌ها کوتاه‌تره و همچنین تمام ویژگی های خوب کتاب های اشتاین بک را به اضافه‌ی ترجمه‌ی خوب محمد قاضی دارد، اگرچه این کتاب در سال 1370 منتشر شده و برای همین هم احتمال دسترسی به اون کم هستش. یک نمونه‌ی خوب و قابل دسترس‌تر از آثار اشتاین بک کتاب «به خدای ناشناس» ترجمه‌ی علی منیری از نشر درِ دانش بهمن هست که اون هم مثل بیشتر کتاب‌های اشتاین بک به توصیف یک دوره از زندگی یک خانواده در آمریکا می پردازد که به نظر من این کتاب هم کتاب خوبی هستش.


۵- همچون ستارگان / کاترین پترسون / نیلوفر مهدیان / نشر نی


۶- نان و گل سرخ/ کاترین پاترسون /حسین ابراهیمی (الوند) / کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

کاترین پاترسون از جمله نویسنده هایی هستش که به نظر من نظم فکری خوبی داره. ابتدای داستان ها و روال اون ها کاملاً مشخصه و پایان کتاب‌هایش هم هیچ وقت بی‌موقع نیست. اگر از داستان‌هایی که متن روان و کلیت مشخصی دارند و خوندنشون زیاد دردسر نداره خوشتون میاد، دو کتاب «نان و گل سرخ» و نیز «همچون ستارگان »را پیشنهاد می کنم. البته روان بودن و پیچیده نبودن فضاهای داستانی ایشون دلیل بر بی ارزشی یا سادگی کتاب‌هاشون نیست. این ویژگی ها فقط باعث می شوند که خواننده بتواند از کتابی خوب، به راحتی لذّت ببرد.


۷- دختر پرتغال / یاستین گوردر /مهرداد بازیاری / نشر هرمس

این اولین کتابیست که تا کنون از یاستین گوردر خواندم و باید بگم تجربه‌ی خوبی بود. در گذشته هم سعی کرده بودم دنیای سوفی و راز فال ورق این نویسنده را بخوانم ولی تا حالا نتوانستم تمومشون کنم ولی دختر پرتغال به دلیل کم‌حجم بودن و جذابیت بیشتر داستان تونست نظرم رو جلب کنه. اگر بتونید قسمت‌های کسل‌کننده‌ی اون رو که خیلی کم هستند تحمل کنید، فکر می کنم در آخر مثل من از این کتاب خوشتون بیاد.


۸- دختر کشیش / جرج اورول / مهدی افشار / آپادانا

امسال تونستم بعد از مدتها این کتاب رو گیر بیارم و برای همین هم فکر می کنم حیفه اون رو در این لیست قرار ندم.

به نظرم تمام کسانی که قلعه حیوانات و 1984 رو خوندن و از این دو کتاب خوششون اومده باید دختر کشیش رو هم بخونن تا بفهمند که اورول توانسته است جور دیگری هم خوب بنویسد. هر چند این کتاب ویژگی خاصی دارد که من در دیگر آتار اورول ندیدم و اون هم صراحت و روانی متن داستان هستش. به هر حال خواندن این کتاب رو به تمامی کسانی که به کتاب های چاپ شده سی سال پیش و یا قدیمی‌تر دسترسی دارند، توصیه می کنم چون تا جایی که می دانم این کتاب در سال‌های اخیر دوباره چاپ نشده است.


خوب، من از لیلا خیلی خیلی ممنونم که این کتاب‌ها رو معرّفی کرده. توصیه‌های لیلا رو جدّی بگیرید که ضرر نمی‌کنید. خودم هم امسال فقط در نیمه‌ی اوّل سال که در ایران بودم فرصت و انرژی کتاب خواندن داشتم و با کمال افتخار توانستم رمان «زیردست» را بخوانم که رمانی واقع‌گرایانه از هاینریش مان است. ترجمه‌ی زیبای محمود حدّادی به نظر من این اثر را در فارسی به خوبی بازآفرینی کرده. البته این ترجمه چندان روان نیست و آن هم به دلیل نثر دقیق و زیبای کتاب است و من انتظار ندارم کسی چنین اثری را به نثر روان بازآفرینی کند. خواندن این کتاب را به همه و خصوصاً به دوست‌داران ادبیات آلمان پیش‌نهاد می‌کنم. ناشر این کتاب هم نشر ماهی است که خدا از شرّ ممیّزی و آفات دیگر مصونش بدارد.

یادم نمی‌آید امسال کتاب دیگری خوانده باشم (منظورم البته رمان است). «سلاخ‌خانه‌ی شماره‌ی پنج» را هم همین اواخر خواندم که یادم نیست دقیقاً کی بود. آن هم کتابی خوب بود، امّا زیاد خوشم نیامد.

در میان کتاب‌هایی که در این چند سال اخیر خوانده‌ام، «اشتیلر» واقعاً یک چیز دیگر بود. نویسنده: ماکس فریش، و مترجم: علی‌اصغر حدّاد. ناشر هم ماهی است.


در پایان هم بگویم که این روزها دلم برای نثر سَلینجر در «بالابلندتر از هر بلندبالایی» تنگ شده. سَلینجر در نظر من آن غولی نیست که همه دوست دارند از او بسازند، امّا زیرک است و عمیق. امیدوارم قبل از مرگش باز هم چیزهای خوبی منتشر کند.

آخ، یادم آمد که از وقتی آمده‌ام این‌جا هم یک کتاب ایرانی دیگه هم خوانده‌ام: «دو دنیا»، نوشته‌ی گلی ترقّی. این کتاب وقتی این‌جا بودم به دستم رسید و البته در ایران هم پیدا می‌شود. مجموعه داستان نسبتاً جالبی است که در آن ظاهراً گلی ترقّی شرح افکارش و خاطراتی را می‌نویسد که در یک دوره‌ی استراحت روانی از ذهنش گذشته‌اند. این کتاب به ویژه از آن جهت که فضای سال‌های دور تهران و جامعه‌ی مرفّه آن را تصویر می‌کند، برای من جالب بود. برای روزهای عید هم خواندنی قابل توصیه‌ای است.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۷

زن‌ها باید وضع خودشان را عوض کنند

آیت‌الله خمینی از زنان مسلمان خواست با حجاب بیرون بیایند. به گزارش خبرنگار اطلاعات از قم، آیت‌الله خمینی ضمن سخنانی در مدرسه فیضیه خطاب به طلاب علوم دینی فرمودند: «زن‌های اسلامی عروسک نیستند. زنان اسلامی باید با حجاب بیرون بیایند نه این‌که خودشان را بزک کنند.»

ضمناً آقای کرباسچی از کمیته تبلیغات امام در تهران قسمت دیگری از بیانات آیت‌الله خمینی را بدین شرح در اختیار خبرنگار اطلاعات گذاشتند. به گفته کرباسچی آیت‌الله خمینی گفته است:

«زن‌ها هنوز در ادارات با وضع پیشین کار می‌کنند زن‌ها باید وضع خودشان را عوض کنند. البته کار در ادارات ممنوع نیست، اما باید زنان با حجاب اسلامی باشند.» آیت‌الله خمینی گفت: «تشریفات مثل پرده و مبل‌ها از بین برود و زوائد غربی باید نابود شود. وزرا و هیأت دولت باد کمتر به ظواهر توجه داشته باشند.»

آیت‌الله افزود: «به من گزارش داده‌اند که در وزارتخانه‌ها زن‌های لخت هستند و این خلاف شرع است. زن‌ها می‌توانند در کارهای اجتماعی شرکت کنند ولی با حجاب اسلامی.»


منبع


برچسب‌ها:

یکی دو پرسش درباره‌ی حقوق معنوی

وقتی در ایران بودم، رعایت کپی‌رایت آثار خارجی برایم زیاد معنا نداشت و استدلالم این بود که ما چیزی را که به ما عرضه کرده‌اند، به شکل غیرقانونی مورد استفاده قرار نداده‌ایم، بل‌که چیزی را که به ما عرضه نمی‌کنند با دشواری به دست می‌آوریم و بنابراین نمی‌توانیم همان نوع حقوقی را برای ناشر یا مؤلّف خارجی قائل باشیم و رعایت کنیم که مردم باید در کشورهای خارجی رعایت کنند. نمونه‌اش، مقاله‌هایی است که از مجلّه‌های خارجی ترجمه می‌کنیم. این نشریه‌ها نوعاً حتّی نسخه‌ی کاغذی خود را در ایران توزیع نمی‌کنند (در حالی که در ایران خواننده دارند. کم و زیادش را نمی‌دانم.) و از اشتراک اینترنتی آنها هم که دست ایرانی‌های داخل ایران نوعاً کوتاه است. شاید کسانی بگویند که اگر چنین امکاناتی را فراهم می‌کردند هم اصلاً ایرانی‌ها محلّ‌شان نمی‌گذاشتند و باز دنبال راه‌های استفاده‌ی رایگان می‌رفتند، امّا به نظرم این حرف درستی نیست، چون ما درباره‌ی وضعیت موجود صحبت می‌کنیم که علّت‌های خودش را در زمان گذشته و حال دارد و نمی‌شود گفت اگر مسیر متفاوتی در زمان پیموده می‌شد، الآن وضع چگونه می‌بود. در ضمن تا جایی که از وضع این مملکت (کانادا) می‌فهمم، می‌بینم در این‌جا هم استفاده‌ی غیرقانونی از محتوا رایج است و فکر می‌کنم فروختن آثار معنوی یکی از دشواری‌های بزرگ این قرن خواهد بود.
حالا که فعلاً در کانادا هستم، این مسأله در جهت معکوس برایم پیش آمده: فیلم‌ها و آثار موسیقی تولید‌شده در داخل ایران را این‌جا نمی‌شود پیدا کرد (مگر به شکل کپی شده) و سفارش دادن‌شان به فروشندگان خارج از ایران یا خریدن‌شان از داخل ایران به شکل پستی هم معقول به نظرم نمی‌آید، چون هزینه‌ای که به این شکل مجبورم بپردازم تناسبی با هزینه‌ی تولید آن آثار در داخل ایران و معادل قیمت ریالی‌شان ندارد. در عین حال خیلی از این آثار را می‌شود از اینترنت گرفت و پولی هم خرج نکرد، امّا مسأله‌ی اخلاقی‌اش بر جای می‌ماند. راه‌حلّ میانه‌ای که فعلاً در این مورد داریم، این است که فیلم‌ها و موسیقی‌هایی که از ایران می‌خواهم را اگر این‌جا از اینترنت بگیرم، به اهل بیت می‌گویم آن‌جا هم نسخه‌ی قانونی‌اش را بخرند، یا گاهی هم آن‌ها فیلمی را می‌خرند و می‌بینند و به من توصیه می‌کنند ببینم. این روش اگرچه ممکن است مضحک به نظر برسد، امّا فعلاً عملی‌ترین شیوه‌ای است که پیدا کرده‌ایم.
حالا لطفاً شما هم نظر، تجربه یا شیوه‌ی پیشنهادی‌تان را در مورد این مسأله بگویید، چه در مورد استفاده از آثار خارجی در داخل ایران و چه در‌باره‌ی استفاده از آثار ایرانی در خارج از ایران.
قسمتی از این مشکل طبعاً بر عهده‌ی دولت ایران (به مفهوم گسترده‌اش) است که درهای ایران را بسته و اجازه‌ی ارتباط با خارج را تا جایی که زورش می‌رسد، نمی‌دهد. امّا باز هم بدکاری دولت اصل مسأله را باطل نمی‌کند و مسؤولیّت اخلاقی بر جای خودش باقی‌ست. لطفاً در این مورد هم اگر نظری غیر از این دارید، بگویید.
ممنونم.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۷

کژی

برای آن‌ها که احیاناً نمی‌دانند: سنّی‌مذهب‌ها به امامان شیعه احترام می‌گذارند و حتّی خیلی وقت‌ها در دعاهای متداول‌شان بر سه امام اوّل و بر دختر پیامبر درود می‌فرستند و همان صفاتی را در موردشان به کار می‌برند که در دعاها و زیارات شیعه معروف است. این در حالی است که معمولاً نام سه خلیفه‌ی نخست را در دعاها نمی‌آورند و فقط از صحابه به شکل جمع یاد می‌کنند.
این که در ایران هنوز جشن عُمَر برگزار می‌شود و خانم‌ها خیلی هم به آن رغبت دارند، واقعاً خجالت‌آور است. همین چند روز اخیر دوباره اخبارش را شنیدم. تقصیر این مسأله فقط به گردن آدم‌های کم‌سواد نیست. من به گوش خودم شنیدم که دو روحانی شیعه (همان آخوند خودمان) با هم صحبت می‌کردند و یکی‌شان اصرار داشت که دائماً نام خلیفه‌ی دوّم را بیاورد و بر او نفرین بفرستد.
فکر نکنید این مسأله کم‌اهمّیّت است. یک روزی بالأخره مردم ایران خواهند توانست با دنیا آزادانه حرف بزنند. آن روز به همسایه‌های هم‌کیش خودشان چه توضیحی می‌دهند درباره‌ی چنین رسم ابلهانه‌ای؟ بالأخره مردم عادّی هم در روابط خارجی کشور نقش و سهم دارند.
لطفاً کمی با خودتان روراست‌تر باشید و به بهانه‌های بهتری جشن بگیرید. شما که خیلی غیور هستید، از تاریخ خلافت عمر چه قدر خبر دارید؟ مگر همین «فتح ایران» (بخوانیم حمله‌ی اعراب) در زمان عمر و به توصیه‌ی علیّ‌ابن‌ابیطالب انجام نشد؟ چه طور است که در مرگ عامل جشن می‌گیرید و در مرگ مشاور ماتم؟

برچسب‌ها:

نقّاشی‌های مداد آبی


مقاله خواندن می‌تواند کار لذّت‌بخشی باشد، در یک روز نیمه‌ابری، در خانه‌ای خلوت و کنار یک کتری که چای را اگر نه مثل چای قوری، امّا بدون معطّلی و قر و غمزه تحویلت می‌دهد. این مداد آبی هم که این‌جا مُد است ظاهراً، دارد برایم عادت می‌شود.
جهت توضیح عرض کنم که آن مجله را زیاد جدّی نگیرید. هنوز نرسیده‌ام بخوانمش و فقط تورّقی نموده‌ایم به امید فرصتی... . امّا انگیزاننده‌ی خوبی است برای دانشجوهای چموش.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۷

آدمشو داریم

تجربه‌ی سه دوره‌ی اخیر ریاست جمهوری ایران شاید خیلی از ما را به این نتیجه رسانده باشد که در ایران آدم حسابی برای این پست پیدا نمی‌شود که مجبوریم از هم‌چون احمدی‌نژادی به کسی مانند خاتمی بگریزیم. آمدن میرحسن موسوی هم به نظر من نبش قبر گذشته است. شاید آقای موسوی به قول مهدی جامی یک انقلابی صادق باشد، امّا حتّی در این صورت هم به درد الآن ایران نمی‌خورد. ایران به کسی احتیاج دارد که (لطفاً) فاقد «روحیه‌ی انقلابی» باشد و به جای آن عقل درست و حسابی داشته‌باشد، خیرخواه مملکت باشد و از هر آدم نامربوطی حساب نبرد. آیا چنین کسانی را داریم؟ به نظر من بله، داریم و این‌جا می‌خواهم پنج نمونه‌شان را که به نظرم می‌آید بگویم. از میان این پنج نفر، ممکن است در نهایت یک یا دو نفرشان نامزد بشوند، امّا احتمال همان هم خیلی کم است.

اوّل: عبداللّه نوری
از زمان آشوب‌هایی که منجر به استیضاح و عزل عبداللّه نوری شد و بعد هم زندانی شدن او و فرستادن برادرش به ته درّه را در پی داشت، آن قدری گذشته که بشود درباره‌ی این آدم نظر داد. به نظر من عبداللّه نوری بین تمام وزرای خاتمی کسی بود که به کارش اعتقاد داشت و بر سر چیزی که فکر می‌کرد درست است، ایستاد و قیمتش را همه جوره پرداخت. وزیر کشور اوّل خاتمی به نظر من از هر جهت بر خود او ارجح است. عبداللّه نوری هم سابقه‌ی سیاسی و هم توان مدیریتی بالایی دارد.شاید مخالفانش بگویند که اگر مدیر خوبی بود نمی‌گذاشت ماجرای ۱۸ تیر ۷۸ شکل بگیرد. امّا بیایید از آن طرف ماجرا نگاه کنیم. عبداللّه نوری توانست دولت خاتمی را در ماجرای ۱۸ تیر از کودتای نه چندان پنهان سپاه و بسیج و امثال همین آقای قالی‌باف که الآن می‌خواهد با پیاده‌رو و آسفالت رئیس‌جمهور شود، حفظ کند و در واقع شرایط را به وضع عادّی برگرداند. بهای این کار را بعداً عمدتاً از جیب خودش داد. (ممنونم از یونس و مهرداد برای تصحیح اشتباهم. در واقع من در آن دوران زیاد به دولت و مسائلش فکر نمی‌کردم. قیاسی که در این‌جا کردم بر مبنای وقایعی است که در ذهنم پس و پیش شده‌اند.).

دوم: طهماسب مظاهری
یک موقعی چند ماه پیش شایع شد که آقای مظاهری در این انتخابات نامزد می‌شود و بعد ظاهراً خودش تکذیب کرد. امّا آن موقع فکر کردم چرا که نه؟ مظاهری با دولت‌های مختلف کار کرد و بدترین آنها عزلش کرد و در واقع مدیریت اقتصادی و سرسختی‌اش در برابر تمایلات احمدی‌نژاد در همین دوران ریاستش بر بانک مرکزی معلوم شد، در حالی که قبلاً سابقه‌ی وزارت و سمت‌های دیگر را هم داشت. به نظر من مظاهری مخصوصاً در شرایط اقتصادی سختی که کم‌کم پیدا می‌شود، می‌توانست گزینه‌ی خوبی باشد برای ریاست جمهوری.

سوم: بیژن نامدار زنگنه
البته هر کس در ایران وزیر نفت بشود، تا قیام قیامت حرف پشت سرش هست. کاریش هم نمی‌شود کرد. سفره‌ی نفت ایران آن قدر چرب است که باور کردنش سخت است کسی مسؤول آن بشود و دستش تمیز بماند. آقای زنگنه طرح‌های نفتی ایران و خصوصاً پروژه‌های پارس جنوبی را به شکلی مدیریت کرد که میوه‌اش افتاد توی دامن دولت نهم. اگر درست یادم باشد، بعد از پایان دولت هشتم دارایی‌های شخصی‌اش هم مورد بازرسی قرار گرفت و شاهرودی رسماً اعلام کرد که این حاجی پاک پاکه. حالا نه این که بخواهم به تمام این جریان‌ها اعتماد کنم، امّا به طور کلّی آقای شاهرودی هم عنایت خاصّی به خاتمی و هم‌کارانش نداشت.
به نظر من بیژن زنگنه یکی از تکنوکرات‌های رک و راست و کاربلد است و قدّ و قواره‌اش هم به ریاست جمهوری می‌خورد.

چهارم: محسن صفائی فراهانی
در واقع آشنا شدنم با این شخصیت را مدیون عادل فردوسی‌پور و برنامه‌ی نود (ادام‌اللّه پخشها و زاد اللّه SMSها) هستم. اگرچه صفائی فراهانی مدّت قابل توجّهی رئیس قابل توجّه‌ترین فدراسیون ایران بود، امّا زیاد به چشم نمی‌آمد، لااقل نه به عنوان یک مدیر خیلی سطح بالا. بعداً کم‌کم فهمیدم که هم سیاست‌ورز بسیار ماهری است و هم بسیار عالی صحبت می‌کند (این قابلیت را دست‌کم نگیرید). خصوصیت دیگری که صفائی فراهانی دارد و به نظر من بین مدیران سطح بالای ایران کم‌یاب است، درک خوبی است که از اقتصاد جهانی دارد. گاهی از حرف‌هایش این طور حس می‌کنم که ایران را واقعاً دوست دارد. به هر حال آقای صفائی فراهانی هم به نظر من می‌تواند رئیس‌جمهور خوب یا دست‌کم معاون خوبی برای رئیس‌جمهور آینده باشد.

پنجم: غلام‌حسین کرباس‌چی
البته خود آقای کرباس‌چی احتمالاً نه اسم کوچک و نه نام فامیلش را جدا از هم نمی‌نویسد، امّا این وبلاگ قانون‌های خودش را دارد دیگر!
شاید در مورد کرباس‌چی کم‌تر از بقیه لازم باشد بگوییم. کرباس‌چی شخصیت یا سیاست‌مدار مورد علاقه‌ی من نیست، امّا هیچ کس نمی‌تواند انکار کند که او روشن‌بین‌ترین شهردار تهران بعد از انقلاب بوده. لطفاً حواس‌مان باشد که کارهای کرباس‌چی شهردار محدود به فروختن تراکم و نصب کردن سطل آشغال و اتوبان کشیدن نبوده. کرباس‌چی در مورد تهران ذهنیّت روشنی داشت که فقط فکر کردن به آن ترس‌ناک بود، چه برسد به بیان کردنش، چه رسد به عمل کردن بر مبنای آن. آقای کرباس‌چی می‌گفت تهران شهر گرانی است و باید گران باشد تا پول داشته‌باشیم که خرجش کنیم. کسی پول ندارد، برود در شهرهای دیگر زندگی کند. این حرف شاید زمخت و درشت به نظر بیاید، امّا یک نگاهی به تهران الآن بیاندازید: از بی‌کفنی زنده است. برای نرسیدنش به وضع فعلی آیا راه ملایمی می‌توانست وجود داشته‌باشد؟
یک کار مهمّ کرباس‌چی (به نظر من) تأسیس فرهنگ‌سراها بود که صدای خیلی‌ها را درآورد. من آن موقع کم‌سال‌تر از آن بودم که بفمم چرا کسی از تأسیس فرهنگ‌سرا دردش می‌گیرد. امّا الآن می‌بینم خیلی از فرهنگ‌سراها تا حدّ زیادی تبدیل به پاتوق‌های محلّی شدند و اجتماع‌های کوچک و محلّی مردم را میزبانی می‌کنند. طبیعی است که حکومت تئوکراتیک ما این وضع را دوست ندارد. می‌خواهید جمع شوید؟ بفرمایید بروید مسجد و زیر نظر بسیج و حاج‌آقا باشید!
اگر اشتباه نکنم، تأسیس شهر کتاب هم کار کرباس‌چی بود. از این جهت من و خیلی‌های دیگر مدیونش هستیم. نه؟ درباره‌ی روزنامه‌ی همشهری هم که نیاز نیست بگویم.
اصلاً برایم جالب نیست که کرباس‌چی زیردست کروبی باشد در ستاد او. کروبی من را یاد مک‌کین می‌اندازد.

طبعاً ادّعایی ندارم که افکارم درباره‌ی این آدم‌ها و یا درباره‌ی وضع موجود به طور جزئی یا کلّی حتماً درست است و خوش‌حال می‌شوم نظر شما را هم بدانم و بل‌که وارد بحث بشویم، امّا حرف اصلی‌ام این است که در ایران قحط‌الرّجال نداریم. به نظر من مشکل از این است که دلمان را بی‌خودی به چند مهره‌ی پوسیده خوش کرده‌ایم، در حالی که گزینه‌های بهتری موجودند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: امروز (۲۳ فروردین) که شنیدم حسن روحانی هم نامزد شده، یادم آمد که اسم او را هم باید در این فهرست کوتاه اضافه می‌کردم.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۸۷

رئیس نظمیه، آخه این چه وضعیه

دی‌شب که از دانشگاه به خانه برمی‌گشتم، دمای هوا حدود ۲ درجه بالای صفر بود. صبح امروز که به دانشگاه می‌رفتم، دما ۸ درجه بالای صفر بود و باد هم با سرعت ۵۰ کیلومتر در ساعت می‌وزید. شب که از دانشگاه به خانه برمی‌گشتم، هوا ۵ درجه زیر صفر بود و با wind chill به حدود ۱۳ درجه زیر صفر می‌رسید (سرعت باد الآن حدود ۳۰ کیلومتر در ساعت است). جای دوستان خالی است.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷

هرچه بادا باد

یک نقطه‌هایی در گذشته‌ی هر کسی هست که برایش علامت می‌شود. علامتی از این که چه جور شخصیتی دارد یا چه استعدادی. برای من یکی از این نقطه‌ها، وقتی بود که صدای هایده را شنیدم، آن هم نه در یک ترانه، بلکه در قسمتی از یک آواز. سوار یک تاکسی بودم که بروم به میدان ونک. احتمالاً حدود ۱۰ سال پیش. متأسّفانه یادم نیست آن آواز چه بود و هم‌خوان مردش هم توجّهم را جلب نکرد. امّا وقتی صدای هایده و آن اوج بی‌خدشه‌اش را شنیدم، تمام آن حکم‌های حرمت صدای زن را که هزار بار به خوردم داده‌بودند و سعی کرده‌بودم باور کنم، لااقل برای چند دقیقه فراموش کردم. آن قدر تکانم داد که از راننده پرسیدم این خانم کیست. خوب، نمی‌دانستم. حالا می‌دانم. چیزی که آن موقع با ترس و احتیاط به ذهن نوجوانم آمد، آن بود که هر آئینی که چنین زیبایی‌ای را حرام کرده، یک جای کارش می‌لنگد. من دین‌شناس یا هیچ چیز مشابهی نیستم، امّا همان طور که تمام اثبات‌های عقلی برای وجود خدا کافی نیست و در نهایت باید خدا را باور داشت و به او ایمان آورد، من هم آن موقع برای اوّلین بار حس کردم که چیزی را مستقیماً درک می‌کنم. درباره‌ی چنین برداشتی طبعاً نمی‌شود بحث کرد.
این یک علامت برای من است در گذشته‌ام. علامت دیگر هم مربوط است به زمانی که اوّلین بار اجرایی از کارایان را شنیدم و بی آن که تصوّر روشنی از رهبری ارکستر داشته‌باشم، حس کردم این اجرا با اجراهای دیگری که تا آن موقع از آثار کلاسیک شنیده‌بودم فرق دارد.
متأسّفانه هیچ علامت مشابهی را در مورد ریاضیات و فیزیک که حرفه‌ی کنونی‌ام است به یاد نمی‌آورم. یک موقعی مکانیک کلاسیک مجذوبم کرد و گاه‌گاهی هم که برسم کمی ریاضی بخوانم، خوش‌خوشکم می‌شود، امّا آن درخششی که موسیقی ایجاد می‌کند را در اینها نتوانسته‌ام پیدا کنم. این است که فکر می‌کنم احتمالاً راه را خیلی وقت است اشتباهی می‌پیمایم. به همین سادگی.
شنیدن مصاحبه‌ی رادیو زمانه با انوشیروان روحانی که به مناسبت نوزدهمین سال‌مرگ هایده صورت گرفته، هوس صدایش را برایم دوباره زنده کرد و مخصوصاً این ترانه‌اش را. شما هم بشنوید. من هنوز هم نمی‌دانم شنیدنش مباح است یا نه. به همین سادگی.

برچسب‌ها: ,

جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۷

احمد محمود

احمد عراقی است. عرب‌ها این‌جا کم‌شمار نیستند، امّا عراقی کم دیده‌ام. احمد تا حدّی فربه است، و بر خلاف بیشتر آدم‌های هم‌هیکلش سعی نمی‌کند اضافه‌بارش را زیر لباس‌های گشاد پنهان کند. احمد عراقی است و اهل بصره (اگر درست یادم مانده باشد.). کمی فربه است و صورت تپل دارد با یک سبیل نازک. همه چیز ظاهرش مطابقت دارد با بعثی‌هایی که باید در فیلم‌های جمال شورجه ظاهر شوند و جواد هاشمی را شهید کنند. مگر از جنگ چند سال گذشته؟ احمد زیاد نباید جوان باشد. شاید در جنگ بوده، کسی چه می‌داند. خانواده‌اش را در یک سفر گروهی دانشجوهای خارجی دیدم که به تورنتو رفتیم. احمد که عراقی است و شبیه شخصیت‌های منفی جمال شورجه، دو پسر دارد و یک دختر و طبعاً یک همسر. بورسیه‌ی دولت عراق است که دکترا بگیرد و اگر ایرانی بود باید فکر می‌کردم خیلی پارتی داشته که «این همه» پولش می‌دهند. «این همه» پول که توانسته چهار نان‌خور را هم با خودش بیاورد کانادا. احمد دو پسر دارد و یک دختر. انگار اسم بچّه‌هایش را هم کارگردان فیلم با دقّت انتخاب کرده. پسر بزرگترش (شاید حدود چهار ساله) مصطفی است. هم‌نام خودم. پسر کوچک‌ترش محمود است. هم‌نام محمود. اسم دخترش فرح است. هم‌نام آخرین ملکه‌ی ایران. اسم دخترش را به هر کس که می‌گفت، حتماً توضیح می‌داد که معنایش شادی است. موقع توضیح دادن هم لبخند می‌زد. یعنی شادی این جوری است.
راستی فامیلی احمد هم محمود است. احمد محمود. آشنا نیست؟ انگار فیلم‌نامه را مجید مجیدی نوشته! با همان نبوغ وابسته به زمانش که ما نمی‌توانیم درک کنیم.
اگر الآن ایران و عراق هنوز در جنگ بودند، شاید من و محمود هم‌دیگر را در کشور‌های خودمان ملاقات می‌کردیم. شاید نه زیاد دوستانه.
احمد از کشوری است که هنوز مردمش در جنگ هستند و همه جوره خسارت می‌دهند و هنوز خیلی از مردمش ایرانی‌ها را دوست ندارند (اگر دشمن ندارند). من از کشوری هستم که مردمش غالباً نژادپرستند و از جمله عرب‌ها را چنین و چنان می‌دانند. تکلیف عراقی‌ها هم که روشن است.
راستش را بگویم، از احمد با ظاهر تیپیکال دفاع مقدّسش بی‌واهمه نبودم. نه این که بترسم، امّا فکر می‌کردم لااقل نباید از من خوشش بیاید. امّا کم‌کم دیدم با من کمتر از بقیه دوستی نمی‌کند. دوستی کردن شرقی‌ها را هم (اگرچه در حدّ سلام و علیک باشد) از دوستی کردن کانادایی می‌شود تمیز داد.
حالا احمد مثل بقیه است، مثل ممدوح و محمّد و طارق و عمر و بقیه. نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک.
آن روزهای اوّل که آمده‌بودم این‌جا، یک بار برایان پرسید عراقی‌ها از نژاد شما هستند،نه؟ یکّه خوردم. یادم آمد که با مقیاس تاریخ، ایران و عراق خیلی وقتی نیست از هم جدا شده‌اند. عراق اساساً از همان اراک خودمان آمده. اراک عرب بوده و اراک عجم. نمی‌دانم عراق کنونی از کِی عرب‌زبان بوده، امّا قطعاً عراقی‌ها نزدیکی نژادی زیادی با ما دارند و ما مسخ نژادپرستی ایدئولوژیک بودیم و هستیم که لااقل پیوندهای اجدادی را یادآور نمی‌شویم. عجیبش این است که مثلاً اسلام باید همه‌ی قومیت‌ها را زیر پرچم توحید یا گرد ریسمان الهی متّحد کند و در عوض این تعصّب شیعه و سنّی بودن از نژادپرستی سنّتی هم جلو زده!
یک بار با احمد نماز جماعت دونفره خواندیم. بین مسلمان‌های این‌جا متداول است که اگر دو نفر با هم به نمازخانه برسند، جماعت را برپا می‌کنند. لابد این رسم را از کشورهای خودشان آورده‌اند. برای من اوّل سخت بود که در این جماعت‌های مینیمالیستی شرکت کنم، چون آداب نماز سنّی‌ها با شیعه کمی فرق دارد. بعد دیدم بهتر است وقتی کسی دعوت می‌کند، بگویم که شیعه هستم. آنها مشکلی با شیعه بودن من ندارند، همان طور که من با سنّی بودن آنها. یک بار یکی‌شان فقط برای محکم‌کاری پرسید شما هم ظهر را چهار رکعت می‌خوانید؟! آن دفعه هم به احمد گفتم شیعه هستم. گفت می‌دانم. یک کمی خجالت کشیدم. عراقی نداند که ایرانی شیعه است؟ از کربلا و نجف اگر نداند از صدّام حتماً شنیده. احمد چهار رکعت ظهر کنار من خوانده. اگر ادّعاهای صدّام درست بوده‌باشد، حتماً آن دنیا یقه‌ی احمد را خواهد چسبید!
آخوندهای ما وقتی می‌خواهند به سنّی‌ها احترام بگذارند، می‌گویند برادران اهل تسنّن یا اهل سنّت. امّا به نظر من، ما همه اهل سنّت هستیم. کدام دین بدون سنّتش زنده می‌ماند؟

برچسب‌ها: , ,

و جملات را سواسوا نوشتن شعر نیست
شعر تازه نداری؟

از وبلاگ بلوط

برچسب‌ها:

پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۷

از کرامات سایت شیخ ما این است


«به گزارش ايرنا ، اين پايگاه که با 34 زبان ارائه مي‌شود داراي بخش‌هاي متعددي از جمله قرآن کريم، معصومين، نهج البلاغه، صحيفه سجاديه، اخبار، تأليف‌ها، فهرست سؤال‌ها، مقاله‌ها و سخنرانيها است.»

کور شوم اگر دروغ بگویم. این عین عبارتی است که ایرنا در معرّفی سایت شیخ حسن انصاریان نوشته. بالأخره ما هم فضولی‌مان گل کرد این آخر شبی که ببینیم حضرت استاد از کجا مترجم آورده که سایتش را به ۳۴ زبان ترجمه کنند. رفتم روی سایت ایشان و خوب البته گرافیک فلش اوّلش هم قابل تمجید است و همان پایین صفحه‌ی نخست هم لینک‌های زبان‌های مختلف گذاشته شده. برای نمونه روی زبان اندونزیائی کلیک کردم و بلافاصله یک کادر آشنا را در برابرم دیدم: مترجم گوگل! یعنی در واقع سایت حضرت ایشان حدّاکثر در سه زبان مطلب دارد (فارسی، عربی و انگلیسی) و بقیه‌ی زبان‌ها ترجمه‌های گوگلی از سایت انگلیسی هستند! پروردگارا! چرا این BBC بی‌شعور عقلش نمی‌رسد که سایت‌های زبان‌های دیگرش را با گوگل برپا کند؟ این همه پول خرج می‌کنند که بیایند سایت و خبرگزاری به زبان‌های مختلف بزنند، در حالی که اگر یک کمی به معنویّت التفات داشتند، به سایت حضرت استاد سر می‌زدند و راهش را بلد می‌شدند. اسم سایتش هم یک جور دیگر من را پنجول می‌کشد: عرفان دات آی آر. شیخ ما تخصّص دارد در عرفان.

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۷

دهه‌ی ۷۰

یکی دو کتاب از دافنه دو موریه را در دوران دبیرستان خواندم. یکی «پرواز عقاب» بود و یکی هم «می‌کده‌ی جامائیک». البته نویسنده‌ی محبوب من نبوده و نیست و خواندن آن دو کتاب هم باعث نشد به دنبال آثار دیگرش بروم، امّا در لیست کتاب‌های کتابخانه‌ی دبیرستان البرز می‌گشتم و دوست داشتم ترجمه‌های قدیمی را پیدا کنم و بخوانم. قدیمی، یعنی ترجمه‌های پیش از انقلاب. خودم هم درست نمی‌دانستم چرا ترجمه‌های قدیمی را دوست‌تر دارم. یک گروه سه نفره هم بودیم که با هم آسیموف می‌خواندیم. یک مدّت کوتاهی هم سیدنی شلدون خواندیم که خیلی کتاب‌هایش آدم را درگیر می‌کرد، امّا در نهایت فهمیدیم که مبتذل است. نه از آن مبتذل‌های مانند کتاب‌های دخترکان نوجوان، امّا در مقایسه با کتاب‌های دیگری که می‌خواندیم، بی‌ارزش بود. تا جایی که یادم هست راهنمایی در کتاب خواندن نداشتیم و همین باعث می‌شد تجربه‌های بکری داشته‌باشیم. خیلی یادآوری‌اش برایم جالب است که نشسته‌بودیم و درباره‌ی تفاوت کتاب‌های آسیموف با کتاب‌های سیدنی شلدون حرف می‌زدیم. این‌ها اصلاً دو نوع متفاوت هستند، امّا برای ما دلیلی نداشت که از تفادت‌شان صحبت نکنیم و این به من یادآوری می‌کند که چه قدر چارچوب‌های بی‌مصرف یا حتّی مضر را از محیط‌مان جذب می‌کنیم که کانال‌های فکری‌مان را مسدود می‌کنند.
الآن فکرش را که می‌کنم و می‌بینم تفریح ناسالم نوجوانی من خواندن چند رمان سیدنی شلدون بوده، فکر می‌کنم خوش‌اقبال بوده‌ام. همه چیز در اطراف ما بود و من هم امام‌زاده‌ای بهتر از بقیه نبودم. یادم هست که کتاب‌فروشی‌های خیابان انقلاب را شخم می‌زدیم. می‌دانستیم کجا فلان کتاب را دارد و تغییرات قفسه‌های کتاب‌ها را متوجّه می‌شدیم. همه را حفظ بودیم. مثلاً می‌دانستیم که «خوزستان» (کتاب‌فروشی کوچکی که یک پله پایین‌تر از پیاده‌رو بود) معمولاً همه جور کتابی را داشت، امّا گران‌تر از بقیه. اگر درست یادم باشد، تبدیل شده به ساندویچ‌فروشی. فکرش را بکن، خوزستان، یک کتاب‌فروشی‌ای بود که در آن اواسط دهه‌ی ۷۰ کامپیوتر داشت و اگر اسم کتابی را می‌پرسیدیم، در کامپیوترش جستجو می‌کرد و بعد می‌رفت از انبارش در پشت مغازه می‌آوردش. حیف. اگر پول زیادی داشتم، شاید آن مغازه را می‌خریدم و دوباره یک کتاب‌فروشی مرموز و گران‌فروش را آنجا مستقر می‌کردم. فکر کنم اگر پول زیادی داشته‌باشم مغازه‌ی بتهوون را هم بخرم و با همان دکور قدیمی بازسازی‌اش کنم. آدم‌های قدیمی را نمی‌شود زنده کرد، امّا می‌شود آن پاتوق را دوباره احیا کرد. اگر آن قدر پول داشته‌باشم، رستوران آندره را هم بازسازی می‌کنم. با همان کاشی‌های آبی‌رنگش.
یادش به خیر باد که فکر می‌کردیم ناشرها به خاطر تنبلی از حجم کتاب‌ها می‌زنند!! سانسور چیزی بود متعلّق به کشورهای بیگانه. اسم ممیّزی را هم نشنیده بودیم. یک جاهایی هم بود که معمولاً سر می‌زدیم و تقریباً هیچ وقت از آن‌ها خرید نمی‌کردیم، مثل کتاب‌فروشی صفا در زیرزمین بازارچه کتاب یا کتاب‌فروشی انتشارات آگاه. «دوران سازندگی» بود. ایرانی که ما حس می‌کردیم، رو به بهتر شدن بود. جنگ نبود دیگر. به جایش موبایل بود و خودروی ملّی و طرح مترو و فروشگاه‌های شهروند. زمان خوبی بود برای نوجوان بودن.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۷

دزد و اسکندر

من شنیدم زمان اسکندر

مردک شاخدار ویرانگر

دزد دریایی یی به دام افتاد

بعد یک جنگ سخت و پر ز خطر

گفت با او سکندر مقدون:

تو خجالت نمی کشی عنتر؟

روی کشتی سوار بر دریا

می دهی جان مردمان به هدر؟

مال آن ها به زور میگیری

به کنیزی بری زن و دختر

چون که پرخاش او فرو کش کرد

داد پاسخ که: ای امیر قدر

چون مرا هست "یک" عدد کشتی

نام من هست دزد غارتگر

ور نه گر داشتم "دوصد" کشتی

نام من بود چون تو اسکندر

فاتح و قهرمان تاریخی

نه چنین دزد بی پدر مادر

فرق من با تو در کم است و زیاد

ورنه ما هر دو مثل همدیگر


این حدیث از برای تو گفتم

ای که می دزدی آفتابه، اگر...

خود رها سازی این دله دزدی

روی آری به شیوه ای دیگر

رانت خواری کنی ترلیونی

می نشینی به روی چشم بشر

نام تو هست حضرت آقا

مایه ی فخر ملّت و کشور

ور نه حقّت بود به تو گویند

دله دزد مشنگ خاک به سر

***********************

منبعش ظاهراً این‌جا است.


برچسب‌ها: ,

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۷

دانشجوی سوسول شکمو

تصویر عمومی از دانشجوی دکتری چیست؟ آدمی که برای شستن ظرف‌هایش هم وقت ندارد، قوت غالبش تخم ماکیان است، هفته‌ای یک بار اگر فرصت بشود حمّام می‌رود و ... ؟

حالا به موجودی که به ندرت تخم‌مرغ می‌خورد (و در واقع تخم‌مرغ‌هایش آن قدر که در یخچال مانده‌اند دارند خراب می‌شوند)، و در عوض در یخچال و فریزر قُرمه‌سبزی و خورش(ت؟) (باز هم ممنون از جناب فاریا به خاطر راهنمائی‌شان) کرفس و سس ماکارونی و سوپ جو و شویدپلو دارد و الآن هم جلوی لپ‌تاپش نشسته و دارد گوشت‌کوبیده با ترشی و ماست چکیده می‌خورد، انصافاً چه می‌گویید؟ فقط فرصت نشد که نان سنگک هم تُست کنم، وگرنه عیش امشبم کامل می‌شد. فقط همین مقوله‌ی آشپزی را داشته‌باشید. باقی قضایا مایه‌ی آبروریزی است.

برچسب‌ها: