شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

آخه چرا حاجی؟

دین به چه درد می‌خورد؟ تعریف شخصی من از دین ساده است: دین درباره‌ی چیزهایی است که ما نمی‌دانیم و برای آموختن‌شان هم فرصت کافی نداریم (حتّی در حدّ چند نسل) و در عین حال دانستن‌شان برای درست زیستن حیاتی است.
این تعریف را می‌توانم گسترده‌تر بگویم، امّا اصلش همان دو جمله‌ی بالا است.
حالا فرض کنید امروز یا فردا یک پیغمبر جدید بیاید، یا امام زمان ظهور کند، یا این که اصلاً فرض کنید شما در زمان‌های گذشته و معاصر یک پیامبر واقعی می‌زیستید. فرض کنید مثلاً آن پیامبر به شما می‌گفت که در آئین من شراب نوشیدن حرام است، بلکه خرید و فروش شراب حرام است، بلکه اصلاً مسکر نجس است. واکنش شما منطقاً باید چه باشد؟ من باشم، می‌پرسم چرا. اگر طرفم واقعاً فرستاده‌ی خدا باشد، باید بتواند به پرسش من جواب بدهد. اگر نتواند جواب بدهد، معلوم می‌شود که شیّاد است. تا جایی که من یادم می‌آید هم روایت‌های زیادی دیده یا خوانده‌ام که یک نفر می‌رود پیش پیامبر اسلام یا پیش یکی از ائمّه و مثلاً می‌پرسد که چرا فلان حکم این جوری است. پرسش‌ها هم خیلی وقت‌ها چیزهایی بوده که با دین‌داری امروز ما نمی‌خواند. امّا همان سؤال‌ها (که نوعاً مشکلات امروز ما هم هستند) هنوز برای ما هم مطرح هستند. گاهی هم پرسش‌ها در قالب درخواست مطرح می‌شده‌اند که خیلی جالب‌تر بوده! مثلاً یک نفر رفته پیش پیامبر و گفته هر چه می‌گویی را قبول دارم، امّا نمی‌توانم زنا نکنم (!). جواب پیامبر هم متناسب بوده، یک چیزی در این مایه که مگر خودت خواهر و مادر نداری.

حالا ما در دورانی هستیم که اگرچه معجزه‌ی هزاره‌ی سوّم را به چشم می‌بینیم، امّا دسترسی مستقیم به فرستادگان خدا نداریم. یک عدّه‌ای هستند که مثل ما لباس نمی‌پوشند (بر خلاف فرستادگان خدا که سلوک‌شان مثل مردم جامعه‌شان بوده) و بر ما حکومت می‌کنند، چون ما باید حکومت‌شان را بخواهیم (بر خلاف فرستادگان خدا که مردم را متقاعد می‌کردند). این‌ها خودشان را نمایندگی‌های مُجاز خدا معرّفی می‌کنند، تا اطّلاع ثانی که «حضرت بیاید».

خوشبختانه در این مملکت سردسیر به این عزیزان هم دست‌رسی مستقیم ندارم و شاید همین باعث شده که بتوانم سابقه‌ی ذهنی‌ام از آنها را کمی مرتّب کنم. چیزی که می‌خواهم بگویم، این است که امتیازهایی که این قشر «روحانی» می‌گیرند، با چیزی که به مردم ارائه می‌کنند تناسب ندارد. در مورد خیلی از مسائلی که در دین و خصوصاً در فقه وجود دارد، وقتی به صورت‌های گوناگون از آن‌ها می‌پرسیم، محتوای جواب‌شان این است که این حُکم خدا است و باید همین باشد. اگر بپرسی که چرا باید فلان مجرم را سنگ‌سار کرد، جوابی که می‌دهند این است که در قرآن به این مسأله اشاره شده و سابقه‌ی اجرا هم در زمان پیامبر دارد. بیشتر تلاش‌هایی که الآن برای متوقّف کردن مجازات سنگ‌سار در ایران انجام می‌شود، بر این پایه است که این کار با مبانی حقوق بشر سازگاری ندارد و از آن طرف هم بعضی از روحانی‌ها می‌گویند که «اگر اجرای حکمی باعث وهن دین بشود» باید آن را ترک کرد. امّا هیچ کدام حاضر نیستند خود را در معرض این پرسش قرار بدهند که چرا باید سنگ‌سار کرد؟ دینی که نتواند به پرسش ما در مورد کشتن یک انسان جواب بدهد، چه ارزشی دارد که نگران وهنش باشیم؟ خود پیامبر هم وقتی حکمی را می‌آورده، در معرض پرسش اعراب بوده و شاید یک دلیل ظهور آخرین فرستاده در سرزمین حجاز آن بوده که اعراب ذهن بدوی‌تری داشتند و کمتر درگیر فانتزی‌هایی بودند که پرسش‌گری را محدود می‌کند. حالا که ما با این نمایندگان مُجاز طرف هستیم، به حکم نمایندگی‌شان وظیفه دارند به این نوع پرسش‌ها جواب بدهند و حواله کردن دلیل یک حکم به سابقه‌ی تاریخی نمی‌تواند دلیل درستی باشد. این شیوه‌ی دین نیست، بلکه دقیقاً شیوه‌ی آنهایی است که در برابر پیامبران مقاومت می‌کردند و استنادشان به سابقه‌ی بی‌دینی پدران‌شان بود. اگرچه سنّت دینی با سنّت بی‌دینی متفاوت است (و من نمی‌خواهم این دو نوع ارجاع به گذشته را هم‌سنگ بنمایانم)، امّا شیوه‌ای که روحانیون معظّم در حال حاضر به کار می‌برند، روش دین نیست. می‌توانند این کار را بکنند، چون قدرت سیاسی دارند و پس‌اندازی از مقبولیّت اجتماعی. امّا این پس‌انداز از جنس سنّت اجتماعی است و نه از جنس خود دین.
وقتی می‌گویند شراب نجس است، دلیل‌شان چیست؟ این که حتّی در قرآن هم نیامده. امّا در مورد احکامی که در قرآن آمده هم می‌شود و باید پرسید که دلیلش چیست؟ چرا خوک نجس است؟ چون در قرآن آمده؟ خوب مگر تأویل قرآن را نباید از «راسخون در علم» پرسید؟ اگر دلیل نمایندگی‌های مجاز ارجاع به خود قرآن باشد، دور پیش می‌آید و دور باطل است. می‌شود دور را مدّتی حفظ کرد و پرسش‌ها را معلّق گذاشت، به شرط آن که پس‌اندازی از سنّت دینی در جامعه باشد و تصوّر من این است که روحانی‌ها الآن در حال تمام کردن این پس‌انداز در جامعه‌ی ما هستند، در حالی که این پس‌انداز به همه‌ی ما تعلّق دارد و نه فقط به یک قشر. این پس‌انداز از حساب ذخیره‌ی ارزی که معجزه‌ی هزاره‌ی سوّم به فنا دادش، خیلی مهم‌تر است. اشکال دیگر این شیوه‌ی روحانیت معزّز، این است که دین را به سنّت دینی کاهش می‌دهند و نتیجه‌ی این کار در کوتاه‌مدّت سطحی شدن دین‌داری و زوال اخلاق است که می‌بینیم (مثال: «پارتی حسین»). در درازمدّت هم خدا می‌داند که چه شود.
نسل‌های جدید کم‌کم اعتمادشان را به نمایندگی‌های مُجاز از دست می‌دهند و می‌فهمند که آنها زیاد هم مُجاز نیستند. نمی‌دانم کودکانی که در این سال‌ها در ایران زبان باز می‌کنند، اوّل کلمه‌ی «آخوند» را می‌آموزند یا کلمه‌ی «روحانی» را.

برچسب‌ها: ,

2 Comments:

At یکشنبه, بهمن ۲۰, ۱۳۸۷ ۵:۰۲:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous سعید said...

فقط خواستم بگویم در قرآن آیه‌ای مبنی بر سنگسار کردن وجود ندارد.

 
At دوشنبه, بهمن ۲۱, ۱۳۸۷ ۱۲:۵۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous سهیل said...

چرا شما دین رو به اخلاق ربط دادین؟

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home