شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۷

مردگان هم وضعی مساوی ندارند


دوستی، که غیر سیاسی است و مسئولیتی فرهنگی-هنری هم به عهده دارد، نقل می‌کرد که روزی با فرزندش به بهشت رضای مشهد رفته بود. پسرش از نقطه‌ای از بهشت رضا می‌پرسد که قبرها فاقد سنگ‌ قبر است و پدرش پاسخ می‌دهد که این‌ها کسانی اند که مجاهد یا فدایی بوده اند و لذا حکومت اجازه نمی‌دهد که سنگ قبری داشته باشند. پدر می‌افزاید که در این مملکت پسرم! مردگان هم وضعی مساوی ندارند و درمقام مقایسه‌ اشاره‌ می‌کند به گوشه‌ای دیگر که رزمندگان جنگ ایران و عراق دفن شده اند. از این داستان می‌گذرد تا این‌که سال تحصیلی تمام می‌شود و اواخر تابستان دوست ما برای ثبت نام پسرش به مدرسه‌ی فرزندش می‌رود و می‌بیند که مسئولین مدرسه در ثبت نام فرزند او تعلّل می‌کنند. دوست ما از علت این تعلل می‌پرسد و در اتاقی که عده‌ی دیگری از اولیای مدرسه و دانش‌آموزان هم حضور داشته اند، یکی از مسئولین مدرسه می‌گوید فرزند شما "مشکل اخلاقی" دارد. دوست ما سخت به فکر فرو می‌رود و صبر می‌کند تا اتاق خلوت شود و سپس از مشکل اخلاقی پسرش سوال می‌کند. آخر الامر معلوم می‌شود که گویا روزی از طرف مدرسه دانش‌آموزان را برای زیارت قبور شهدا به بهشت رضا می‌برند و پسر دوست ما به یکی از دوستان‌اش نقل پدرش را بازگو می‌کند. آن دوست هم این نقل را به مسئولان منتقل می‌کند و مسئولان مدرسه هم این‌را نگاه می‌دارند تا در جای مقتضی از آن تحت عنوان "مشکل اخلاقی" جهت ایجاد مشکل برای ثبت نام پسر دوست ما استفاده کنند.

فرض کنید که دوست ما در گفتن این نکته که: «در این مملکت پسرم! مردگان هم وضعی مساوی ندارند» دغدغه‌ای اخلاقی داشته است. او خواسته است با اشاره‌ به موضوعی انضمامی، قبح نابرابری‌طلبی را به فرزندش منتقل کند. فرض کنید که فرزند او هم درست به همین دلیل این نقل را جدی گرفته است به طوری که در خاطره‌اش نگاه داشته و او هم درست به همین نیت آن را در موقعیتی مشابه به دوستش منتقل کرده است. اما نتیجه‌ی این نوع تربیت که در آن فرزند طوری پرورده می‌شود که به نابرابری تحت هر عنوانی حساس باشد، این است که فرزند اندک اندک موقعیت‌هایی را که حق اوست در ذیل حکومتی خودکامه و غیر دموکراتیک از دست می‌دهد. بر این اساس فرزند یا از این حساسیت‌ها دست می‌کشد که این خلاف آن چیزی بود که به فرض پدرش می‌خواست او را تربیت کند و یا آماده‌ی دادن هزینه برای حفظ آن حساسیت‌ها می‌شود که این یعنی عدم عقلانی بودن حکومتی که آن فرد در آن می‌زید. زیرا در حکومتی معقول فرد مجبور نیست برای اعتراض به نابرابری هزینه‌های بسیاری بپردازد.

بگذارید مثال دیگری از دوره‌ی تحصیلی خودم بزنم. من در خانوده‌ای بزرگ شدم که در آن پدرم همیشه از نقش بازی کردن بدش می‌آمد و ما را نیز این‌گونه تربیت کرده بود. این روحیه را هم از پدرش آموخته بود که از علمای زاهد دوره‌ی رضاخان بود و رضاخان او را به خاطر اعتراض به کشف حجاب تبعید کرده بود. پدرم از کسانی که سید بودند و شال سبز می‌انداختند ناراحت بود و این را نوعی تظاهر و ریا می‌دانست. لباس روحانیت را نمی‌پسندید و می‌گفت لباس بلند کبر می‌آورد و معنی ندارد آدم متفاوت از دیگران لباس بپوشد و خودش به همین خاطر سال‌ها قبل از انقلاب از لباس روحانیت به در آمده بود. از روضه گرفتن‌های علما خوش‌اش نمی‌آمد و با افتخار می‌گفت پدر من از معدود روحانیانی بود که در تمام عمرش در بیت‌اش روضه‌ای به پا نکرد و معتقد بود که این روضه‌ها خیلی اوقات اسباب به رخ کشیدن رونق بیت است به مریدان و نیز به روحانیان رقیب. از مرید و مراد بازی متنفر بود و باز این را از پدرش آموخته بود و نقل می‌کرد که پدرم هیچ‌گاه نمی‌گذاشت کسی، چه برسد به دسته‌ای آدم، پشت سرش راه بروند و او را مشایعت کنند. کسی اگر با او راه می‌آمد یا باید دوشادوش او راه می‌رفت و یا باید کارش را می‌گفت و از او جدا می‌شد. این‌ها در من بود و این‌گونه تربیت شدم.

دانش‌آموز راهنمایی که بودم به مدرسه‌ی راهنمایی امام رضا می‌رفتم در چهارراه خیام مشهد. مدرسه‌ای که دانش‌آموزان آن عموما غیر مذهبی و متمول بودند. ما را برخی ظهرها به نماز جماعت در سالن مدرسه می‌بردند و نماز اجباری بود. حدس زدن این‌که اجبار کردن عده‌ای نوجوان اکثرا غیر مذهبی به خواندن نماز جماعت اجباری چه مسخره بازاری تولید خواهد کرد، کار چندان دشواری نیست. من به نشانه‌ی اعتراض در این شوی دسته‌جمعی شرکت نکردم. استدلال من این بود که با این شیوه آن کسانی هم که از سر اعتقاد و تربیت خانوادگی به صف نماز جماعت می‌پیوندند نه تنها حظی از این نماز نمی‌برند بلکه دستمایه‌ی سخره‌ی دیگرانی می‌شوند که به دنبال خوش گذراندن این ساعت اجباری در مدرسه اند. در حالی که اولیای مدرسه به خوبی ملتفت بودند که این اعتراض من از سر درد دین بود، واکنش آن‌ها عمیقا توهین آمیز، تهدید محور و تحقیر کننده بود.

برچسب‌ها: ,

از هر در

  • با دوستان ایرانی معدود این‌جا صحبت می‌کردیم درباره‌ی شرایط این‌جا و ایران. آنهایی که مهاجرت می‌کنند، مخصوصاً اگر سرمایه‌دار آن‌چنانی نباشند و مخصوصاً اگر خانوادگی و با بچه(ها)ی کوچک آمده‌باشند، اوضاع ماه‌های اوّل برای‌شان خیلی سخت است. نه درآمدی دارند، نه تضمین آینده‌ای و در واقع از صفر با مشکلات زیادی باید شروع کنند. همسر یکی از دوستانم می‌گفت که این‌جا چیز زیادی هم بیشتر از ایران ندارد. فوراً گفتم بله، امّا این‌جا آزار خیلی کم است و او هم فوراً قبول کرد. این‌جا نه به لباس آدم گیر می‌دهند، نه به موسیقی‌ای که گوش می‌دهی، نه به چیزی که می خوری و نه به چیزی که می‌آشامی. من در دانشگاه گوئلف برای نماز خواندن کمتر مشکل و سختی دارم تا در دانشگاه شهید بهشتی و تازه جمعه‌ها نمازجمعه هم داریم. در اکثر سیستم‌های اجتماعی این‌جا می‌شود ردّپای این طرز فکر را دید: آدم‌ها نباید بی‌جهت آزار ببینند. این خودش خیلی پیامدهای دیگر دارد به نظر من. فرهنگ مدارا یکی از آنهاست.
  • گفتم نماز و نمازجمعه، یادم آمد که تا الآن در نمازجمعه یا حتّی در اتاقی که مخصوص نماز خواندن روزانه است هم، برای نمونه، حتّی یک ایرانی ندیده‌ام، در حالی که می‌دانم این دانشگاه چیزی حدود ۱۰۰ دانشجوی ایرانی دارد لااقل. در دارالاسلام جمهوری اسلامی با ما چه می‌کنند که هر کس می‌تواند از آن بگریزد، گویا اساساً قید دین را زده؟
  • وضعیت هوایی این‌جا دچار حرکت نوسانی ساده با دوره‌ی تناوب دو هفته شده. یک هفته گرم می‌شود و یک هفته سرد. وقتی هم که قرار است سرد بشود تعارف ندارد. دیروز از خانه که بیرون می‌رفتم، هوا دو درجه بالای صفر بود و عصر که برمی‌گشتم هشت درجه زیر صفر. امّا مجموعاً می‌شود حس کرد که بهار نزدیک است.
  • سال ستاره‌شناسی است و گروه ما هم یک تعدادی سخن‌رانی و برنامه‌های دیگر دارد. از جمله‌ی این برنامه‌ها، یک کنسرت بود که دی‌شب برگزار شد و من نتوانستم بروم. این خانم استادیار گروه فیزیک است و در ضمن خواننده‌ی جَز هم می‌باشد و دی‌شب کنسرت داشتند ایشون. بله. تازه دکترایش هم از آکسفورد است و از دکترافروشی معتبر هم خریده، نه از آن‌جایی که دکتر کردان خریده.
    حالا تصوّر کنید در ایران حراست یک دانشگاهی خبردار بشود که یکی از استادهای زن، خدای ناخواسته صدای خوشی هم دارد و باز هم خدای ناخواسته برنامه‌ای ترتیب داده و باز هم خدای ناخواسته (استغفراللّه من جمیع الشّیاطین) اسم برنامه‌اش را گذاشته «منو اون جوری ماچ کن»... . عرض کردم، این‌جا آزار کم است.
  • با حامدخان قدّوسی موافقم که رشته‌های بین‌رشته‌ای مستعدّ آبکی شدن هستند. بیوفیزیک هم البته از این قانون به طور کلّی مستثنی نیست، امّا باز چون یک سرش به زیست‌شناسی می‌رسد و یک سرش به فیزیک که هر دوی این‌ها هم رشته‌های گردن‌کلفتی هستند، شاید به طور میانگین کمتر آبکی باشد. امّا مشاهده‌ی من در این مدّت محدود این طور بوده که بیشتر کسانی که اسماً در بیوفیزیک کار می‌کنند، عملاً کارشان زیست‌شناسی هست و علاقه‌ای ندارند به فیزیک آلوده شوند. از این طرف هم امثال ما که از فیزیک آمده‌ایم به بیوفیزیک، زبان این جماعت را نمی‌فهمیم. این است که ما در گروه بیوفیزیک این‌جا هم‌زیستی مسالمت‌آمیزی داریم و عنداللّزوم هم از هم‌دیگر کمک می‌گیریم، امّا در کار همدیگر فضولی نمی‌کنیم و اساساً هر کسی ماست خودش را می‌خورد.
  • اخبار ایران را که می‌خوانم یا می‌شنوم، گاهی به طور موقّت دلم خنک می‌شود که از ایران دورم. امّا بعد می‌بینم که ایران مال همه‌ی ماست. آن آتش‌سوزی نی‌زارهای پریشان، یا تخریب حسینه‌ی درویش‌ها یا رزمایش رعب و وحشت بسیج، یا «شیرین‌کاری»های احمدی‌نژاد، همه در راه تخریب خاکی است که ریشه‌ی من هم در آن مانده. حالا تا حدّی حرف‌های تخیّلی و فضائی ایرانیان خارج‌نشین را درک می‌کنم. اوضاع درونی ایران به قدری پیچیده است که از خارج‌نشینان برنمی‌آید واقع‌بینانه به آن نگاه کنند.
  • هزار تا پروژه‌ی باز دارم و هزارتای دیگر هم می‌خواهم به آنها اضافه کنم. عُمر برف است و آفتاب تموز.
  • سیستم موبایل‌های این‌جا واقعاً مسخره است. یک خطّ موبایل با قرارداد دانشجویی سه-ساله خریدم و یک گوشی هم با تخفیفی که اپراتور مربوطه می‌داد، رویش گرفتم. حالا می‌بینم که سیستم عامل این گوشی عملاً در اختیار اپراتور است و مثلاً اگر بخواهم آهنگ زنگش را عوض کنم، باید حتماً آهنگی را از خود اپراتور بخرم و باید DRM داشته‌باشد، وگرنه جناب گوش‌کوب قبول نمی‌فرمایند. متأسّفانه این‌جا بازار علاءالدّین هم ندارد که گوشی را ببرم بدهم حتک حرمتش کنند!
  • شنیده‌ام فیلتر فیس‌بوک را در ایران برداشته‌اند. البته نمی‌دانم همه‌ی ISPها این کار را کرده‌اند یا فقط بعضی از آنها. یک گروهی در فیس‌بوک هست به نام «کی این مقاله رو داره» که مسؤولش هم یک آقایی به نام مرعشی هست. این گروه برای اینه که وقتی یک نفر از دانشگاه‌های داخل (یا حتّی خارج) ایران به یک مقاله‌ای احتیاج داره و دانشگاه متبوعش اشتراک ژورنال مربوطه را ندارد، بتواند از بقیه‌ی اعضای گروه که در دانشگاه‌های مختلف داخل و خارج هستند، کمک بگیره و نهایتاً یک نفر که دست‌رسی داره، مقاله رو به نیازمندش برسونه. لطفاً اگر خودتان دانشجو هستید و می‌توانید کمک کنید یا احتیاج به کمک در این باره دارید، در این گروه عضو بشوید و آن را به دانشجوهای دیگر هم معرّفی کنید. من در دوره‌ای که روی تز فوق‌لیسانسم کار می‌کردم، چندین بار به این مشکل برخوردم و نتوانستم مقاله‌هایی را که احتیاج داشتم بگیرم. واقعاً روی وزارت علوم و کلّه‌گنده‌های دانشگاه‌ها سیاه بشه که پول دانشجوهای تحصیلات تکمیلی رو بالا می‌کشند، امّا دسترسی به ژورنال‌های مهمّ دنیا رو حتّی در سطح پایه‌اش برای اون‌ها فراهم نمی‌کنند.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۷

ره‌زن سلامت

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قدّ خمیده ما سهلت نماید اما
بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی
جام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان
ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیّل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است
چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد ره‌زن سلامت زلف تو وین عجب نیست
گر راه‌زن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حقّ قرآن کز شید و زرق بازآی
باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

برچسب‌ها:

The Reader

داشتم The Reader را تماشا می‌کردم که اسکار بهترین نقش اوّل زن را به کِیت وینسلِت دادند. فکر کردم حقّش بود. به ماجرای یهودی‌کشی، لااقل با آن ابعادی که امثال اسپیلبرگ و پولانسکی اصرار دارند بنمایانند مطمئن نیستم و مرده‌ی یهودی‌ها هم نیستم. امّا هنر خوب را باید ستود. و من می‌ستایم هنر وینسلت را.
و نیز گرامی می‌دارم یاد سیدنی پولاک را که یکی از دو تهیه‌کننده‌ی این فیلم بوده‌است.

ممنون از آن کسی که چند روز اصرار کرد این فیلم را ببینم.
«یعنی کی می‌تونه باشه؟»

برچسب‌ها:

یکشنبه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۷

آیا بیاد آیا نیاد

این همه که درباره‌ی انتخابات ایران می‌خوانی، ننوشتن سخت می‌شود. می‌خواهی بنویسی، خودش مصیبتی علی‌حدّه است.
  • احمدی‌نژاد و تمامی خاشاک همراهش، محصول دوران خاتمی است. نباید انکار کنیم که آزادی‌های سیاسی و اجتماعی در دوران خاتمی بیشتر شده‌بود و امثال احمدی‌نژاد در عین این که از این فضا ایراد می‌گرفتند، از آن برای سر بلند کردن استفاده کردند. از طرف دیگر ضعف‌هایی که جناب خاتمی و تیمش نشان دادند، و البته مخالفت نسبتاً آشکار رهبری و اهرم‌های مستقیمش (قوّه‌ی قضائیه، صدا و سیما، نماز جمعه، کیهان، بسیج، سپاه، بنیادها و کمیته‌ها و ...) با دولت خاتمی، باعث شد نارضایتی مردم از دولت بیشتر شود و در فضایی که احمدی‌نژاد توانست شهردار تهران شود، زمینه برای جابه‌جایی نهایی در قدرت (بعد از شوراها و مجلس) فراهم شد.
  • آنهایی که در دور اوّل به خاتمی رأی دادند و نیز آنها که در دور دوّم هم او را برگزیدند، از مریخ نیامده‌بودند. آنهایی که به احمدی‌نژاد رأی دادند هم همین طور. خوب است به این مسأله فکر کنیم که چند درصد از آنهایی که به خاتمی رأی دادند (در دور نخست یا دوّم) بعداً احمدی‌نژاد را برگزیدند. من آدم‌های زیادی را می‌شناسم که چنین چرخشی داشتند.
  • وقتی عمل‌کرد اقتصادی دولت خاتمی را با عمل‌کرد اقتصادی دولت احمدی‌نژاد مقایسه کنیم، خیلی‌ها معتقدند که هر قدر اوّلی خوب بود، دوّمی بد است. امّا یادمان باشد که دولت احمدی‌نژاد کارهای مهمّی هم، چه در زمینه‌ی اقتصادی و چه در سیاست و امور اجتماعی انجام داده‌است. من خودم طرف‌دار سهمیه‌بندی بنزین بودم و هستم. البته این سهمیه‌بندی را به عنوان مقدّمه‌ای برای آزاد شدن بهای سوخت مفید می‌دانم. البته نه اقتصاددان هستم و نه خودم ماشین داشته‌ام، امّا بالأخره در تهران زندگی می‌کردم تا همین چند ماه پیش.
  • اگر عمل‌کرد اقتصادی دولت خاتمی بهتر بود، چرا مردم با خواسته‌های اقتصادی به احمدی‌نژاد رأی دادند؟ یک دلیلش شاید آن بود که تصوّر نمی‌کردند اوضاع این قدر بی‌ریخت شود. امّا به نظر من مردم اقتصاد دولت‌های هفتم و هشتم را با اقتصاد دولت هاشمی مقایسه می‌کردند. رکود اقتصادی نسبی در دولت خاتمی (که دلایل متنوّعی داشت) در مقایسه با اوضاع اقتصادی «دوران سازندگی» احتمالاً یکی از دلیل‌های نارضائی نسبی مردم بود.
  • تبلیغات عزیزان من! یادمان باشد که بر خلاف دولت هاشمی و دولت احمدی‌نژاد، صدا و سیما و نمازجمعه بر ضدّ دولت خاتمی عمل می‌کردند. هشت سال برای مخ زدن از یک ملّت کافی نیست؟
  • آقای خاتمی بر خلاف آقای احمدی‌نژاد سخن‌ور خوبی نیست. البته احمدی‌نژاد هم باب طبع آدم‌های کم‌سواد حرف می‌زند، امّا لااقل مخاطبش را می‌شناسد. بر خلاف خاتمی که حرف زدنش بیش از حد کلّی‌گویی بود (و هست)، احمدی‌نژاد دقیقاً مسائل کلان را به چیزهای جزئی و مسائلی که مردم از آنها سر در نمی‌آورند مربوط می‌کند و مخاطب کم‌اطّلاع را مات می‌کند. مجری‌های تلویزیون ما و بلکه خبرنگاران خارجی هم انصافاً سؤال‌های استخوان‌دار از او نمی‌پرسند. امّا سخن‌وری هاشمی رفسنجانی از هر دوی این‌ها با فاصله‌ی زیادی بهتر است. من فکر می‌کنم آدمی که نتواند خوب و سنجیده حرف بزند، بهتر است سراغ سیاست نرود.
  • عقیده داشته و دارم که نه در این انتخابات پیش رو، بلکه در هر انتخاب سیاسی دیگر هم همیشه گزینه‌ی ما بین بد و بدتر است. چرا؟ چون به نظر من آدم خوب سیاست‌مدار خوبی نمی‌شود و بنابراین انتخاب خوبی نیست، و سیاست‌مدار خوب هم که می‌تواند انتخاب خوبی باشد، آدم خوبی نیست. البته این بیان شاید اغراق‌آمیز و بیش از حد تعمیم‌گرا باشد، امّا به نظرم تقریب خوبی از واقعیّت است.
  • خاتمی به نظرم آدم خوبی است و سیاست‌مداری بد. احمدی‌نژاد در هیچ کدام خوب نیست.
  • امید زیادی ندارم که خاتمی دولت دهم را تشکیل دهد. امّا ارزش زور زدن را که دارد. ندارد؟
  • یک چیزی را هم بگویم: در سه دوره‌ی گذشته‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری رأی داده‌ام و نه یک بار به خاتمی رأی داده‌ام و نه به احمدی‌نژاد. تا ببینیم این بار چه شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: یادم رفت درباره‌ی اصل صورت مسأله‌ی انتخابات بنویسم. شرکت باید کرد یا نه؟ جواب شخصی من این است: باید رأی داد، برای بهره‌برداری و دفاع از باقی‌مانده‌ی کم‌رمق جمهوریت، نه برای اسلامیت تحریف‌شده‌اش.

برچسب‌ها:

ننبشتن

نوشتنم نمی‌آید. یعنی می‌آیدها، امّا نه آن جور که دلم می‌خواهد. شاید این جوری. این‌جا را نمی‌خواهم زباله‌دانی کنم.

برچسب‌ها:

جمعه، اسفند ۰۲، ۱۳۸۷

بنی صدر: فیلسوف السلاطین در اتم هم نابغه بود!


ابوالحسن بنی‌صدر، مشاور اقتصادی امام خمینی دیروز در اجتماع کارکنان انرژی اتمی ایران پیرامون انرژی و مسایل مربوط به آن سخن گفت و افزود:

«آیا صحیح است ما نفت و گاز خود را به کشور‌های صنعتی بفروشیم و به جای آن سانترال اتمی بخریم؟ در ایامی که شاه سابق شخصی به نام اکبر اعتماد را برای ایجاد مرکز اتمی مأمور کرد، مدعی بود که ما از پیش داریم تدارک روزی را می‌بینیم که نفتمان تمام شود که در سال ۱۹۹۵ میلادی است شنیده‌ام. بودجه هنگفتی سانترال‌های اتمی در نظر گرفته شده بود و تنها در ظرف این پنج سال هفت میلیارد دلار برابر پنجاه میلیون تومان در این بخش خرج شد و البته قسمت مهمی از آن هم حیف و میل شد و صرف خوشگذرانی‌ها گردید بدون آن‌که در مورد منابع کانی ما و یا مقدار سرمایه لازم برای استخراج انرژی اتمی تحقیق شود. حالا این سوال پیش می‌آید که آیا تولید انرژی از نفت بیشتر مقرون بصرفه است یا از اتم؟»

بنی‌صدر آن‌گاه ضمن اشاره به مسأله انرژی اتمی و زباله‌های اتمی ناشی از آن گفت: «شاه سابق ایران و انور سادات پذیرفته بودند که زباله‌های اتمی کشورهای اروپایی را در کشور‌های ما دفن کنند. برای دفن این زباله‌ها معدن نمکی به وسعت هشتصد کیلو متر مربع لازم است. تازه با توجه به خطر عظیمی که زباله‌های اتمی دربر دارند و با توجه به هزینه‌های سنگین استفاده از انرژی اتمی که البته در اینجا شامل ساختن ساختمان‌های جور واجور مثل مهمان‌سراها، عشرتکده‌ها و مجالس رقص شکم شده و تمام لوطی خور شده و حقوق‌های گزافی که به اسم اتم تمام شده است.»

بنی‌صدر ادامه داد: «شنیده‌ام در اینجا بی‌جهت حقوق‌های گزاف می‌داده‌اند. مثل جاهای دیگر چه دلیلی دارد که یک نفر دیپلمه در اینجا چهارده هزار تومان بگیرد و یک دیپلمه در روستا ماهی ششصد تا هفتصد تومان؟ و به چه دلیل همین دیپلمه ۱۵۰ برابر یک کارگر مزد بگیرد؟ فکر نمی‌کنم رییس سابق شما به اندازه یک‌دهم آن‌چه به ناحق می‌خورد کار کرده باشد. هیچ دلیلی ندارد که یک مرکز اتمی ماهی صدو پنجاه هزار تومان پول تاکسی بار هوایی بدهد و پانصد هزار تومان بودجه سری داشته باشد در اتم اگر سری هست چه ربطی به پول دارد رییس سازمان اتم بودجه سری می خواسته چه کند؟»

در اینجا بنی‌صدر از حضار سوال کرد شنیده‌ام به شما هم حقوق و مزایای اضافی می‌دادند بعد می‌گفتند یک مقداریش را برگردانید درست است؟ کارکنان سازمان یک‌صدا تایید کردند.

بنی‌صدر ادامه داد: «اصلاً چه معنی داشت که سازمان اتمی زیر نظر مستقیم شاه سابق باشد لابد طبق همان اصلی که یک موقع گفته بودند‌: «شاه همه چیز بلد است!» یک زمانی «رضا علومی در مجلس گفته بود من در فلاسفه دنیا هیچ‌کس را مثل شاه ندیدم پس پیشنهاد می‌کنم به شاه لقب (فیلسوف السلاطین) را بدهیم. که البته رییس وقت مجلس گفت بیا پایین و گرنه می‌گویند شاه ما دیوانه است. بنی‌صدر با تکیه بر آمار و ارقام ثابت کرد که فروش نفت در قبال خرید «سانترال های اتمی، احمقانه بوده در حالی که خودمان غیر از نفت منابع انرژی دیگری چون گاز داریم که در خوزستان به طرز اسف‌انگیزی در حال سوختن است و مردم در این میان شاهد جهنمی بوده‌اند که کمپانی‌های نفتی برای آن‌ها ساخته‌اند.»

بنی‌صدر اضافه کرد: «باید در بودجه دولت انقلاب سهم بسیاری به تحقیق و تعلیم و تربیت داده شود همان‌طور که ۴۰ درصد بودجه دولت الجزایر سهم آموزش و پرورش است ما تا وقتی از وابستگی فرهنگی و اقتصادی آزاد نشویم مستقل نخواهیم شد. غرب‌زدگی را شاه و دستگاه او ترویج می‌کردند. بدین معنی که وسیله‌ای را جلوی شما می‌گذاشتند و شما فقط مأمور فشار دادن دکمه آن بودید حال آن‌که اگر آن را در برابر شما گذاشتند و گفتند آن را بفهمم و مانندش را بساز و امکاناتش را به شما دادند آن دیگر غرب‌زدگی نمی‌شود.»

منبع

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جالبش این است که نه آقای بنی‌صدر و نه هیچ کدام از آدم‌های دیگری که آن موقع قدرتی داشتند، حاضر نیستند الآن اعتراف کنند که کارهای احمقانه‌ای کرده یا حرف‌های ابلهانه‌ای زده‌اند. هیچ کدام‌شان، نه آنها که هنوز بر سر قدرت هستند و نه آنها که دستشان از قدرت کوتاه است، یک ذرّه قبول نمی‌کنند که جوگیر شده‌بودند. نه، اصلاً بعضی‌شان هنوز هم جوزده هستند.


برچسب‌ها:

یکشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۷

انقلاب مصادره شده

انقلاب مصادره شده ما به دست مسئولانی اداره می شود که عقاید آنها را نه بر اساس حرفها و ادعاهاشان که بر اساس کارنامه و رفتارشان باید شناخت. سی سال آشفتگی و باری-به-هر-جهت بودن و رها کردن مملکت به دست طراران و سوداگران و قاچاقچیان و باندهای هزار فامیل و سیاستمداران کارناشناس و اصرار بر خلاف عقل رفتن و شرع را زیر پای شهوت قدرت پی کردن و مردم را مرعوب ساختن و قدرت را نه از مردم که از غلبه گرفتن و از اسب قدرت پایین نیامدن و از چرخیدن قدرت مانع شدن و قانون و قضات را دست نشانده کردن و اقتصاد را تبدیل به خوردن و بردن کردن و به جای همه کارهایی که در تحکیم رابطه با مردم و خلق خدا لازم است تکیه به نیروی امنیتی داشتن و هر فرصت بزرگی را سوختن و بی آینده کردن ایران و بی معنا کردن طرح و برنامه ریختن و اداره مملکت را به کدخدایی روستایی تنزل دادن و تحقیر علم و دانشگاه و دانشگاهی و همزمان ناز بر فلک فروختن با جعل مدرک و عنوان - و بشمار از این شمار.

حالا در سالگرد سی سالگی انقلاب که نه بلکه صدارت و مسئولیت مصادره کنندگان انقلاب طبیعی است که شاهد هدایای نو به نو از آن جنس باشیم که به بازار ایشان رایج است. وقتی می گویم دولت ما عقبمانده است گروهی ناباور می شوند. بسیار خوب حالا باید تصحیح کنم و بگویم که دولت ما در شناخت همه ابزارهای سلطه و ادامه بقا و قدرت مصادره شده ای که در اختیار گرفته بسیار پیشرفته است و به روز عمل می کند. از هیچ دانش و ابزار و تجهیزی بی خبر نمی ماند و غافل نمی شود. از همه جور دانش بازجویی و ارعاب و حبس و زندان مخالفان گرفته تا همه راههای تسلیح خود و تحریک رقبای منطقه ای خود تا مدیریت ماهواره و موشک میان برد و دوربرد و راه اندازی منبر و کرسی خارجی و تلویزیون انگلیسی و قلع و قمع هر نوع فعالیت گروهی واقعی و مجازی از کانون مدافعان حقوق بشر تا سایت هفتان و از روزنامه های عهد خاتمی تا کارگزاران و اجرای مانور خیابانی و طرحهای جورواجور برای به تنگ آوردن و مهار کشیدن از مردم و تربیت پلیس و نیروی ضدشورش و تشخیص انواع براندازی سفت و سخت و نرم و گرم و سرد و ترش و شیرین و هر چه از این شمار است سخت کوشا و دقیق و بی رو- در- واسی است. این یک درس را خوب خوانده است و از شاگردان درجه یک این رشته است و چه بسا که اگر ارزیابی آزاد و مستقل و منصفانه شود مکشوف آید که کلی پایه های تئوری و آزمایشگاهی این رشته را توسعه داده و به پیش برده است و اکنون می تواند بر مسند تعلیم دیگر نیازمندان تکیه زند.

برچسب‌ها: ,

شرح دیدار شاه از خمینی در زندان در روزنامه اطلاعات

روزنامه اطلاعات بدون این‌که منبعی برای خبر دیدار شاه از آیت‌الله خمینی در زندان در سال ۱۳۴۲ بیاورد، شرح این دیدار را در صفحه آخر خود آورده است.

روزنامه اطلاعات در این خبر شاه را با یزید و آیت‌الله خمینی را با امام حسین مقایسه کرد و نوشت: «در زمانی که امام خمینی پس از واقعه ۴۲ که منجر به شهادت چند هزار نفر در سطح مملکت شد در زندان به سر می‌بردند، روزی شاه با چند نفر به زندان می‌رود و به سلولی که زعیم عالی‌قدر در آنجا زندانی بودند وارد می‌شود. هنگام ورود شاه و همراهان، حضرت آیت‌الله خمینی مشغول تلاوت آیات قرآن بودند و به طوری غرق در حقیقت که از آمدن جمعی به زندان آگاه نمی‌شوند.»

در ادامه این گزارش آمده است:‌ «لحظاتی می‌گذرد و ایشان سربلند می‌کنند و می‌فرمایند: فرمایشی داشتید؟ یکی از همراهان با عناوین مختلف و القاب خاص شاه را معرفی می‌کند و آن‌گاه شاه اظهار می‌دارد: مرحوم آقای بروجردی فقط به امور مذهبی می‌پرداختند و به امور سیاسی چندان علاقه‌ای نداشتند.»

در ادامه می‌خوانیم: «امام خمینی گفتند: مرحوم بروجردی «سید حسنی» بودند و من «سید حسینی». و باب مکالمات به همین جا ختم می‌شود. شاه که مقصود آقا را از این مطلب درک نمی‌کند پس از مراجعت به کاخ از عده‌ای از معمرین سوال می‌کند فرق بین سید حسنی و سید حسینی در چیست؟ به او می‌گویند: تفاوت در این است که امام حسن با معاویه صلح کرد ولی امام حسین با شمشیر قیام کرد. آن‌وقت شاه متوجه می‌شود که مقصود آقا از این بیان چه بوده است.»

تاکنون غیر از روزنامه اطلاعات، هیچ‌کسی مدعی دیدار شاه از آیت‌الله خمینی در زندان نشده است.

منبع


برچسب‌ها:

شنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۷

بزرگ‌نمایی

برچسب‌ها: ,

آخه چرا حاجی؟

دین به چه درد می‌خورد؟ تعریف شخصی من از دین ساده است: دین درباره‌ی چیزهایی است که ما نمی‌دانیم و برای آموختن‌شان هم فرصت کافی نداریم (حتّی در حدّ چند نسل) و در عین حال دانستن‌شان برای درست زیستن حیاتی است.
این تعریف را می‌توانم گسترده‌تر بگویم، امّا اصلش همان دو جمله‌ی بالا است.
حالا فرض کنید امروز یا فردا یک پیغمبر جدید بیاید، یا امام زمان ظهور کند، یا این که اصلاً فرض کنید شما در زمان‌های گذشته و معاصر یک پیامبر واقعی می‌زیستید. فرض کنید مثلاً آن پیامبر به شما می‌گفت که در آئین من شراب نوشیدن حرام است، بلکه خرید و فروش شراب حرام است، بلکه اصلاً مسکر نجس است. واکنش شما منطقاً باید چه باشد؟ من باشم، می‌پرسم چرا. اگر طرفم واقعاً فرستاده‌ی خدا باشد، باید بتواند به پرسش من جواب بدهد. اگر نتواند جواب بدهد، معلوم می‌شود که شیّاد است. تا جایی که من یادم می‌آید هم روایت‌های زیادی دیده یا خوانده‌ام که یک نفر می‌رود پیش پیامبر اسلام یا پیش یکی از ائمّه و مثلاً می‌پرسد که چرا فلان حکم این جوری است. پرسش‌ها هم خیلی وقت‌ها چیزهایی بوده که با دین‌داری امروز ما نمی‌خواند. امّا همان سؤال‌ها (که نوعاً مشکلات امروز ما هم هستند) هنوز برای ما هم مطرح هستند. گاهی هم پرسش‌ها در قالب درخواست مطرح می‌شده‌اند که خیلی جالب‌تر بوده! مثلاً یک نفر رفته پیش پیامبر و گفته هر چه می‌گویی را قبول دارم، امّا نمی‌توانم زنا نکنم (!). جواب پیامبر هم متناسب بوده، یک چیزی در این مایه که مگر خودت خواهر و مادر نداری.

حالا ما در دورانی هستیم که اگرچه معجزه‌ی هزاره‌ی سوّم را به چشم می‌بینیم، امّا دسترسی مستقیم به فرستادگان خدا نداریم. یک عدّه‌ای هستند که مثل ما لباس نمی‌پوشند (بر خلاف فرستادگان خدا که سلوک‌شان مثل مردم جامعه‌شان بوده) و بر ما حکومت می‌کنند، چون ما باید حکومت‌شان را بخواهیم (بر خلاف فرستادگان خدا که مردم را متقاعد می‌کردند). این‌ها خودشان را نمایندگی‌های مُجاز خدا معرّفی می‌کنند، تا اطّلاع ثانی که «حضرت بیاید».

خوشبختانه در این مملکت سردسیر به این عزیزان هم دست‌رسی مستقیم ندارم و شاید همین باعث شده که بتوانم سابقه‌ی ذهنی‌ام از آنها را کمی مرتّب کنم. چیزی که می‌خواهم بگویم، این است که امتیازهایی که این قشر «روحانی» می‌گیرند، با چیزی که به مردم ارائه می‌کنند تناسب ندارد. در مورد خیلی از مسائلی که در دین و خصوصاً در فقه وجود دارد، وقتی به صورت‌های گوناگون از آن‌ها می‌پرسیم، محتوای جواب‌شان این است که این حُکم خدا است و باید همین باشد. اگر بپرسی که چرا باید فلان مجرم را سنگ‌سار کرد، جوابی که می‌دهند این است که در قرآن به این مسأله اشاره شده و سابقه‌ی اجرا هم در زمان پیامبر دارد. بیشتر تلاش‌هایی که الآن برای متوقّف کردن مجازات سنگ‌سار در ایران انجام می‌شود، بر این پایه است که این کار با مبانی حقوق بشر سازگاری ندارد و از آن طرف هم بعضی از روحانی‌ها می‌گویند که «اگر اجرای حکمی باعث وهن دین بشود» باید آن را ترک کرد. امّا هیچ کدام حاضر نیستند خود را در معرض این پرسش قرار بدهند که چرا باید سنگ‌سار کرد؟ دینی که نتواند به پرسش ما در مورد کشتن یک انسان جواب بدهد، چه ارزشی دارد که نگران وهنش باشیم؟ خود پیامبر هم وقتی حکمی را می‌آورده، در معرض پرسش اعراب بوده و شاید یک دلیل ظهور آخرین فرستاده در سرزمین حجاز آن بوده که اعراب ذهن بدوی‌تری داشتند و کمتر درگیر فانتزی‌هایی بودند که پرسش‌گری را محدود می‌کند. حالا که ما با این نمایندگان مُجاز طرف هستیم، به حکم نمایندگی‌شان وظیفه دارند به این نوع پرسش‌ها جواب بدهند و حواله کردن دلیل یک حکم به سابقه‌ی تاریخی نمی‌تواند دلیل درستی باشد. این شیوه‌ی دین نیست، بلکه دقیقاً شیوه‌ی آنهایی است که در برابر پیامبران مقاومت می‌کردند و استنادشان به سابقه‌ی بی‌دینی پدران‌شان بود. اگرچه سنّت دینی با سنّت بی‌دینی متفاوت است (و من نمی‌خواهم این دو نوع ارجاع به گذشته را هم‌سنگ بنمایانم)، امّا شیوه‌ای که روحانیون معظّم در حال حاضر به کار می‌برند، روش دین نیست. می‌توانند این کار را بکنند، چون قدرت سیاسی دارند و پس‌اندازی از مقبولیّت اجتماعی. امّا این پس‌انداز از جنس سنّت اجتماعی است و نه از جنس خود دین.
وقتی می‌گویند شراب نجس است، دلیل‌شان چیست؟ این که حتّی در قرآن هم نیامده. امّا در مورد احکامی که در قرآن آمده هم می‌شود و باید پرسید که دلیلش چیست؟ چرا خوک نجس است؟ چون در قرآن آمده؟ خوب مگر تأویل قرآن را نباید از «راسخون در علم» پرسید؟ اگر دلیل نمایندگی‌های مجاز ارجاع به خود قرآن باشد، دور پیش می‌آید و دور باطل است. می‌شود دور را مدّتی حفظ کرد و پرسش‌ها را معلّق گذاشت، به شرط آن که پس‌اندازی از سنّت دینی در جامعه باشد و تصوّر من این است که روحانی‌ها الآن در حال تمام کردن این پس‌انداز در جامعه‌ی ما هستند، در حالی که این پس‌انداز به همه‌ی ما تعلّق دارد و نه فقط به یک قشر. این پس‌انداز از حساب ذخیره‌ی ارزی که معجزه‌ی هزاره‌ی سوّم به فنا دادش، خیلی مهم‌تر است. اشکال دیگر این شیوه‌ی روحانیت معزّز، این است که دین را به سنّت دینی کاهش می‌دهند و نتیجه‌ی این کار در کوتاه‌مدّت سطحی شدن دین‌داری و زوال اخلاق است که می‌بینیم (مثال: «پارتی حسین»). در درازمدّت هم خدا می‌داند که چه شود.
نسل‌های جدید کم‌کم اعتمادشان را به نمایندگی‌های مُجاز از دست می‌دهند و می‌فهمند که آنها زیاد هم مُجاز نیستند. نمی‌دانم کودکانی که در این سال‌ها در ایران زبان باز می‌کنند، اوّل کلمه‌ی «آخوند» را می‌آموزند یا کلمه‌ی «روحانی» را.

برچسب‌ها: ,