دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

ماه و پلنگ

خیال خام پلنگ من، به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاك كشیدن بود

پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود

من و تو آن دو خطّیم آری، موازیان به ناچاری
كه هر دو باورمان ز آغاز به یكدگر نرسیدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به كام من
فریبكار، دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فكر پریدن بود

~ حسین منزوی

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home