سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

امکانات فضانوردی - مقدّمه

من هیچ وقت تا الآن برای دیدن یک مسابقه‌ی فوتبال به استادیوم نرفته‌ام، و فکر کنم بیشتر مردم هم در طول عمرشان به استادیوم نمی‌روند، امّا همه‌ی ما تجربه‌ی وقت تلف کردن جلوی تلویزیون و تماشای مسابقه‌ی فوتبال را داریم. چرا به استادیوم نرفته‌ام و خیال هم ندارم بروم (لااقل در ایران)؟ چون بر همگان واضح و مبرهن است که استادیوم چه جور جایی است و اصلاً انگیزه و دلیلی برای رفتن به استادیوم ندارم که ندارم که ندارم.

بر عکس، تماشای یک اجرای موسیقی خوب از نزدیک، چیزی است که با تجربه‌ی شنیدن یا دیدن+شنیدن آن روی کامپیوتر یا تلویزیون یا پخش‌کننده‌های صوتی قابل مقایسه نیست. چرا این دو تجربه (فوتبال خوب و موسیقی خوب) این قدر متفاوتند؟ احتمالاً دلیل اوّلش مربوط می‌شود به نوع مخاطبان. با همه‌ی احترامی که برای «تماشاگران پرشور و فهیم» استادیومی دارم، هرگز نمی‌توانم تصوّر کنم که بروم به استادیوم آزادی و کنار کسانی بنشینم که از شهرستان با مرارت زیاد آمده‌اند تهران که فوتبال استقلال یا پرسپولیس یا حتّی تیم ملّی را ببینند. چرا؟ چون معلوم است که وقتی کسی این قدر بی‌کار است و این قدر علایق مبتذل دارد، رفتارش چه جوری خواهدبود. گزارش‌های تلویزیونی به قدر کافی گویا هستند و حادثه‌هایی که در استادیوم‌های ایران اتّفاق می‌افتند هم گواهی می‌دهند که وضع خیلی خراب است.

در برابر، نوعاً آنهایی که وقت و هزینه و انرژی می‌گذارند که بلیط (برای نمونه) ارکستر سمفونیک تهران را بخرند و اجرایش را ببینند، آدم‌های کاملاً متفاوتی هستند. البته استثناء هم وجود دارد، همان طور که بالأخره بین ۱۰۰هزار نفر که می‌روند بازی استقلال و پرسپولیس را در آزادی ببینند، یک درصد کمی هم آدم‌حسابی هستند. ببخشایید بر من اگر در این مورد بی‌تعارف می‌نویسم. متوسّط آدم‌هایی که در اجراهای موسیقی در ایران دیده‌ام، شاید نه از نظر مالی، امّا از نظر فکری از طبقه‌های بالای جامعه هستند. طرز رفتار و سلوک آنها در همان فرصت‌های کم‌شمار سالانه یکی از چیزهای دل‌پذیری بوده‌است که من تجربه می‌کردم و امیدوارم باز هم تجربه کنم. یک بار که با لیلا به کنسرتی رفته‌بودیم، گفتم بوی بعضی از عطرها را من فقط در کنسرت‌ها می‌شنوم و نه جایی دیگر. عطر زدن و عطر خوب زدن هم به تنهایی نشانه‌ی آدم‌تر بودن نیست، امّا یکی از نشانه‌ها که هست. نیست؟

یک دلیل دیگر این که ممکن است کسی بخواهد به یک کنسرت (یا هر اجرای هنری) خوب برود و نه برای مثال به تماشای یک مسابقه‌ی فوتبال، طبعاً نوع محتوایی است که عرضه می‌شود. ممکن است فکر کنیم محتوا مهم‌ترین مسأله است، امّا به نظر من نیست. نوع رابطه‌ی اجراکننده (نوازنده، خواننده، رهبر، فوتبالیست، مربّی، داور ...) با مخاطب، و نوع و کیفیت ارتباط مخاطبان با هم‌دیگر به نظر من خیلی مهم‌تر از خود آن چیزی است که اجرا و عرضه می‌شود. یک بار رفتیم و اجرای ارکستر مجلسی جوانان فرهنگ‌سرای هنر (ارسباران) را دیدیم و از قضا بلیط ردیف اوّل نصیبمان شد و از قضا درست وسط ردیف اوّل بودیم و تک‌نواز ویولن درست روبه‌روی من ایستاده‌بود. وقتی که کاپریسی از پاگانینی را می‌نواخت، می‌توانستم برهم‌کنش نوازنده با ساز و با خودش را ببینم و به عنوان کسی که تجربه‌ی اندکی هم در نوازندگی داشته‌است، تا حدّی در تجربه‌ی اجرائی نوازنده شریک بودم و حتّی نگران بودم که نکند حرکتی اضافه بکنم که تمرکزش را پریشان کند. تجربه‌ی یکتایی بود.

وقتی به استادیوم بروید و نزدیک زمین جایی گیرتان بیاید چه بهره‌ی بیشتری می‌برید؟ فریادها و احیاناً ناسزاگویی‌های مربّی را بهتر می‌شنوید. فریادهای کولی‌بازی بازی‌کنان برای جلب توجّه داور را بهتر می‌شنوید. تک‌روی‌های نیک‌بخت و ژست‌های مامانی اکبر میثاقیان و تشویش‌های کاذب تماشاگران را بهتر حس می‌کنید و برهنه‌تر عذاب می‌کشید. پس چرا مردم به استادیوم می‌روند؟ من قصد ندارم به این پرسش جواب بدهم و اصلاً آدم این کار هم نیستم، امّا دست‌کم می‌گویم که به نظر من این هم تخدیری است مانند بقیه‌ی تخدیرها. همان قدر که وقت‌گذرانی جلوی تلویزیون و مصرف سیگار و الکل و مخدّرهای مختلف، به درجه‌های متفاوت، اثر تخدیری دارند (و حتّی خوردن یک بسته پفک نمکی ممکن است به قصد تخدیر باشد)، تماشای فوتبال در استادیوم هم یکی دیگر از وقت‌کُش‌هایی است که دنیای صنعتی به مردم هدیه می‌دهد.

این نوشته را با هدفی دیگر شروع کردم. امّا فکر کنم خوب شد که این‌ها را نوشتم. آن موضوع دیگر بماند برای وقتی دیگر. شاید همین پست بعدی.

برچسب‌ها: , ,

1 Comments:

At چهارشنبه, دی ۲۵, ۱۳۸۷ ۴:۵۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous شبیر said...

راستش را بخواهی پیشتر‌ها اگر می‌خواندم با تمام پستت موافق بودم اما پس از چند سری استادیوم رفتن دیدم قضیه کمی فرق می‌کند!
تقریبا اکثر چیزهایی که می‌گویی درست است اما وقتی استادیوم رفتم و قشر بدنه‌ی جامعه‌ی خودمان را دیدم (البته به قول شما آدم حسابی هم دیده می‌شود) تا حدود زیادی افسرده شدم اما از یک جهت خیلی برایم جذاب بود کل فضا (فارغ از این‌که امبیانسی که در ورزشگاه آزادی به سبب معماری فوق‌العاده‌ی ان وجود دارد هرگز قابل قیاس نیست با تماشای تلویزیونی) یک دست است به تقریب خوبی!
تقریبا همه همانند که هستند بروز احساساتشان برایم جالب است و ....
اما کنسرت‌ها راستش خیلی اوقات در کنسرت‌ها بیشتر افسرده می‌شوم! می‌روم کنسرت شجریان و در پایان می‌شنوم "صداش خیلی خوبه‌ها اما خداییش گوگوش یه چیزه دیگه است!" یا این‌که اگر بدشانسی بیاورم و کسی رومئو ژولیتی آمده باشد باید مدام در طول کنسرت تحلیل‌های آقا را بشنوم... از آن بدتر سالی بود که برای دیدن تکنوازی پیانوی نوازنده‌ای اسپانیایی رفته بودم و مردم مدام در سکوت‌های آهنگ دست می‌زدند، به طوری که اعصاب برای نوازنده که داشت قطعه‌ای حسی می‌زد نماند! (خداییش اگر یک نفر چندین ساعت موسیقی خوب شنیده بود می‌دانست که این سکوت سکوت پایان قطعه نیست!)....
باید بگویم که برایم دیدن کسی در جایی که باید باشد خیلی زیباتر از دیدن آدمی است که عطری زده و یا کسی که در عین نفهمی بوی گند روشنفکری می‌دهد...
البته کتمان نمی‌کنم که "آدم حسابی‌های" بسیاری را در سالن‌های موسیقی و تیاتر دیده‌ام...

شاد زیید
*ببخشید که طولانی بود و احتمالا نا همگن)

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home