سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بی‌خودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای
وان نفسی که بی‌خودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بسته‌ی ابر غصه‌ای
وان نفسی که بی‌خودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند
وان نفسی که بی‌خودی باده‌ی یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای
وان نفسی که بی‌خودی دی چو بهار آیدت

جمله‌ی بی‌قراریت از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جمله‌ی ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جمله‌ی بی‌مرادیت از طلب مراد توست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد
از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

~ مولوی

بشنوید

برچسب‌ها:

2 Comments:

At چهارشنبه, دی ۱۸, ۱۳۸۷ ۳:۲۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Mahdi said...

فوق العاده بود

 
At دوشنبه, دی ۲۳, ۱۳۸۷ ۱۱:۵۹:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

سلام
برای من همواره این تقابل یا بهتر بگویم امر(بظاهر)پارادوکسیکال که در اشعار و مضامین طرح شده عرفا منعکس شده است جالب و جذاب بوده و ذهنم را بخود مشغول کرده است اینکه برای رسیدن به غنا باید فقیر شدو برای رسیدن به قرار ،بیقرار
برای "خود" را یافتن از"خود" گذشتن وبرای هوشیاری، مست شدن

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home