پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۷

از هر در - نسخه‌ی جیبی

  • یک سوّم ترم دوّم هم گذشت. این قافله‌ی عمر عجب می‌گذرد.
  • از آنهایی که ایمیل آدم را جواب نمی‌دهند، به کجا باید شکایت برد؟
  • روزهایی که سرخوش نیستی، انگلیسی حرف زدنت افتضاح می‌شود.
  • به یک آدم بی‌کار (ترجیحاً آقا و مجرّد) جهت خواندن فیدهای انباشته‌شده نیازمندیم.
  • این «ماگ» هم خوب چیزی است ها! منظورم آن گنده‌های دردارش هست.
  • می‌خواهم درس را بی‌خیال شوم، بروم ایران و مصطفی هورتون تأسیس کنم!
  • آقای احمدی‌نژاد اعلام کرد دور بعد هم رئیس‌جمهور می‌شود! یاد آن جک می‌افتم که یک نفر از حاج‌آقا پرسید با کفش می‌شود نماز خواند؟ حاجی گفت نه. گفت من خواندم، شد!
  • کودک درون. بزرگ‌سال درون. احمدی‌نژاد درون. صفّارهرندی درون...
  • فعلاً این «از هر در» را بگذارید توی جیبتان تا نوبت بودجه برسد.

برچسب‌ها:

یکشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۷

بروکنر - سمفونی نهم - بخشی از موومان دوّم

یک نفر را می‌شناسم که شیفته‌ی پیزیکاتو است. هه. خدای تعالی پیزیکاتو نواختن را قسمتش کناد.
این ویدئو (که ظاهراً امکان embed کردنش غیرفعّال است)، پیزیکاتوی زیبایی دارد. این هم لینک دانلود فایلش.
متأسّفانه نسبت اندازه‌ی تصویرش به هم خورده، امّا می‌توانید با پخش‌کننده‌ی دلخواهی ببینیدش که امکان تغییر نسبت را بدهد. VLC یک گزینه‌ی خوب برای تمام سیستم عامل‌ها است.
بروکنر آن قدر زنده نماند تا سمفونی نهمش را تمام کند. امّا این سمفونی هم مانند سمفونی هشتم شوبرت با وجود آن که از ساختار متعارف سمفونی چیزی کم دارد، امروزه با همان ساختار نخستینش پذیرفته شده و اجرا و تحسین می‌شود.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۷

«دل‌واپسی»*


نمی‌دانم چرا، امّا هر بار که Shaun the Sheep تماشا می‌کنم، در آن تیتراژ اوّلش نگران می‌شوم که Shaun به موقع از بالای بند نیاید روی زمین و مزرعه‌دار بفهمد که در آغل چه خبر بوده.
شرمنده‌ام، بالأخره هر کس یک نگرانی‌هایی دارد دیگر!

ـــــــــــــــــــــــــ

* از این کلمه‌ی «دل‌واپسی» که خوراک ترانه‌های آبگوشتی شده، بسی بیزارم.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۷

برامس - سمفونی چهارم - موومان چهارم

برامس گوش کردن و لذّت بردن البته گوش ورزیده می‌خواهد (بی‌تعارف). امّا از هر آهنگ‌سازی یک چیزهایی را همه می‌توانند گوش کنند. موومان آخر سمفونی چهارم برامس را نمی شود دوست نداشت. ببینید و بشنوید اجرای این ارکستر را (که نفهمیدم کدام ارکستر است) (ارکستر ایالتی باواریا- ممنونم از جناب فاریا به خاطر تصحیح این مورد) با رهبری کارلوس کلایبر فقید:



این هم لینک دریافت فایل ویدئویی.
وبلاگ‌صاحاب از شما دعوت می‌کند که ثابت کنید می‌توانید از شنیدن همه‌ی آثار برامس لذّت ببرید!

برچسب‌ها:

دوشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۷

جنگ

جنگ تمام شد. لطفاً سؤال نفرمایید.

برچسب‌ها: ,

منزّه است خدایی که سنجاب را آفرید،
و او را دُمی داد، این هوا،
تا در زمستان روی درخت رژه برود،
و با آن دُمش برف‌ها را جارو کند روی کَت و کول شما.
و هرآن‌چه بر سر شما بیاید، خداوند بر آن آگاه است.

برچسب‌ها:

شنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۷

در عجبم از آنهایی که فارسی را با لهجه‌ی انگلیسی حرف می‌زنند و انگلیسی را با لهجه‌ی فارسی.

برچسب‌ها:

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

آمازون کتاب‌ها را چه جوری بسته‌بندی می‌کند؟

وقتی در ایران بودم، برایم سؤال بود که آمازون و فروشندگان مشابه، کتاب‌ها را چه جوری بسته‌بندی می‌کنند که هم خراب نشوند و هم فرآیند بسته‌بندی راحت باشد و هم وزن بسته زیاد نشود. این بسته امروز به دستم رسید (چهار پنج روز زودتر از زمانی که خود سایت تخمین زده‌بود). گفتم موقع باز کردنش چند تا عکس بگیرم. برای خیلی‌ها ممکن است تکراری و ملال‌آور باشد، برای بعضی‌ها هم شاید جالب باشد.
البته احتمالاً این روش برای محصولات دیگر هم به کار می‌رود، امّا من تا الآن فقط کتاب خریده‌ام.


برچسب‌ها:

امکانات فضانوردی - مقدّمه

من هیچ وقت تا الآن برای دیدن یک مسابقه‌ی فوتبال به استادیوم نرفته‌ام، و فکر کنم بیشتر مردم هم در طول عمرشان به استادیوم نمی‌روند، امّا همه‌ی ما تجربه‌ی وقت تلف کردن جلوی تلویزیون و تماشای مسابقه‌ی فوتبال را داریم. چرا به استادیوم نرفته‌ام و خیال هم ندارم بروم (لااقل در ایران)؟ چون بر همگان واضح و مبرهن است که استادیوم چه جور جایی است و اصلاً انگیزه و دلیلی برای رفتن به استادیوم ندارم که ندارم که ندارم.

بر عکس، تماشای یک اجرای موسیقی خوب از نزدیک، چیزی است که با تجربه‌ی شنیدن یا دیدن+شنیدن آن روی کامپیوتر یا تلویزیون یا پخش‌کننده‌های صوتی قابل مقایسه نیست. چرا این دو تجربه (فوتبال خوب و موسیقی خوب) این قدر متفاوتند؟ احتمالاً دلیل اوّلش مربوط می‌شود به نوع مخاطبان. با همه‌ی احترامی که برای «تماشاگران پرشور و فهیم» استادیومی دارم، هرگز نمی‌توانم تصوّر کنم که بروم به استادیوم آزادی و کنار کسانی بنشینم که از شهرستان با مرارت زیاد آمده‌اند تهران که فوتبال استقلال یا پرسپولیس یا حتّی تیم ملّی را ببینند. چرا؟ چون معلوم است که وقتی کسی این قدر بی‌کار است و این قدر علایق مبتذل دارد، رفتارش چه جوری خواهدبود. گزارش‌های تلویزیونی به قدر کافی گویا هستند و حادثه‌هایی که در استادیوم‌های ایران اتّفاق می‌افتند هم گواهی می‌دهند که وضع خیلی خراب است.

در برابر، نوعاً آنهایی که وقت و هزینه و انرژی می‌گذارند که بلیط (برای نمونه) ارکستر سمفونیک تهران را بخرند و اجرایش را ببینند، آدم‌های کاملاً متفاوتی هستند. البته استثناء هم وجود دارد، همان طور که بالأخره بین ۱۰۰هزار نفر که می‌روند بازی استقلال و پرسپولیس را در آزادی ببینند، یک درصد کمی هم آدم‌حسابی هستند. ببخشایید بر من اگر در این مورد بی‌تعارف می‌نویسم. متوسّط آدم‌هایی که در اجراهای موسیقی در ایران دیده‌ام، شاید نه از نظر مالی، امّا از نظر فکری از طبقه‌های بالای جامعه هستند. طرز رفتار و سلوک آنها در همان فرصت‌های کم‌شمار سالانه یکی از چیزهای دل‌پذیری بوده‌است که من تجربه می‌کردم و امیدوارم باز هم تجربه کنم. یک بار که با لیلا به کنسرتی رفته‌بودیم، گفتم بوی بعضی از عطرها را من فقط در کنسرت‌ها می‌شنوم و نه جایی دیگر. عطر زدن و عطر خوب زدن هم به تنهایی نشانه‌ی آدم‌تر بودن نیست، امّا یکی از نشانه‌ها که هست. نیست؟

یک دلیل دیگر این که ممکن است کسی بخواهد به یک کنسرت (یا هر اجرای هنری) خوب برود و نه برای مثال به تماشای یک مسابقه‌ی فوتبال، طبعاً نوع محتوایی است که عرضه می‌شود. ممکن است فکر کنیم محتوا مهم‌ترین مسأله است، امّا به نظر من نیست. نوع رابطه‌ی اجراکننده (نوازنده، خواننده، رهبر، فوتبالیست، مربّی، داور ...) با مخاطب، و نوع و کیفیت ارتباط مخاطبان با هم‌دیگر به نظر من خیلی مهم‌تر از خود آن چیزی است که اجرا و عرضه می‌شود. یک بار رفتیم و اجرای ارکستر مجلسی جوانان فرهنگ‌سرای هنر (ارسباران) را دیدیم و از قضا بلیط ردیف اوّل نصیبمان شد و از قضا درست وسط ردیف اوّل بودیم و تک‌نواز ویولن درست روبه‌روی من ایستاده‌بود. وقتی که کاپریسی از پاگانینی را می‌نواخت، می‌توانستم برهم‌کنش نوازنده با ساز و با خودش را ببینم و به عنوان کسی که تجربه‌ی اندکی هم در نوازندگی داشته‌است، تا حدّی در تجربه‌ی اجرائی نوازنده شریک بودم و حتّی نگران بودم که نکند حرکتی اضافه بکنم که تمرکزش را پریشان کند. تجربه‌ی یکتایی بود.

وقتی به استادیوم بروید و نزدیک زمین جایی گیرتان بیاید چه بهره‌ی بیشتری می‌برید؟ فریادها و احیاناً ناسزاگویی‌های مربّی را بهتر می‌شنوید. فریادهای کولی‌بازی بازی‌کنان برای جلب توجّه داور را بهتر می‌شنوید. تک‌روی‌های نیک‌بخت و ژست‌های مامانی اکبر میثاقیان و تشویش‌های کاذب تماشاگران را بهتر حس می‌کنید و برهنه‌تر عذاب می‌کشید. پس چرا مردم به استادیوم می‌روند؟ من قصد ندارم به این پرسش جواب بدهم و اصلاً آدم این کار هم نیستم، امّا دست‌کم می‌گویم که به نظر من این هم تخدیری است مانند بقیه‌ی تخدیرها. همان قدر که وقت‌گذرانی جلوی تلویزیون و مصرف سیگار و الکل و مخدّرهای مختلف، به درجه‌های متفاوت، اثر تخدیری دارند (و حتّی خوردن یک بسته پفک نمکی ممکن است به قصد تخدیر باشد)، تماشای فوتبال در استادیوم هم یکی دیگر از وقت‌کُش‌هایی است که دنیای صنعتی به مردم هدیه می‌دهد.

این نوشته را با هدفی دیگر شروع کردم. امّا فکر کنم خوب شد که این‌ها را نوشتم. آن موضوع دیگر بماند برای وقتی دیگر. شاید همین پست بعدی.

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

ماه و پلنگ

خیال خام پلنگ من، به سوی ماه پریدن بود
و ماه را ز بلندایش، به روی خاك كشیدن بود

پلنگ من، دل مغرورم، پرید و پنجه به خالی زد
كه عشق، ماه بلند من، ورای دست رسیدن بود

من و تو آن دو خطّیم آری، موازیان به ناچاری
كه هر دو باورمان ز آغاز به یكدگر نرسیدن بود

گل شكفته خداحافظ اگرچه لحظه دیدارت
شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به كام من
فریبكار، دغل‌پیشه، بهانه‌اش نشنیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود

چه سرنوشت غم انگیزی كه كرم كوچك ابریشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فكر پریدن بود

~ حسین منزوی

برچسب‌ها:

یکشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۷

جواب بده مشترک محترم

همانا پاسخ کوتاه و سریع دادن به ایمیل‌ها بهتر از آن است که پاسخ دادن‌شان را موکول کنی به وقت فراغتی که بتوانی ایمیل دراز بنویسی. درست است که ایمیل خرج ندارد و می‌شود روده‌درازی کرد، امّا وقتِ خواننده‌ی ایمیل مفت نیست، چه برای انتظار جواب کشیدن و چه برای خواندن ایمیل دراز.

می‌دانم که شما این‌ها را می‌دانید. نوشتم تا برای خودم هم دانسته شود.

برچسب‌ها: ,

شنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۷

Chaos

امروز یکی از کارمندهای فنّی گروه را در شنبه‌بازار دیدم. گفت خیلی دوست دارد یک روز بنشینیم و با هم درباره‌ی شرایط داخل ایران حرف بزنیم. می‌گفت برایش عجیب است که ایرانی‌ها این قدر کم تمایل دارند درباره‌ی اوضاع داخل ایران حرف بزنند و تصوّرش این بود که این خودداری، از ترس است. استدلالش این بود که این‌جا یک کشور آزاد است و باید بشود حرف زد.

درباره‌ی اسرائیل به طور خاص، گفت هر وقت از ایرانی‌ها می‌پرسم، سکوت می‌کنند. گفتم شاید دلیلش این است که موضع حکومت ایران خیلی تند و تیز است و اساساً می‌خواهد اسرائیل را از نقشه محو کند.

حالا که فکرش را می‌کنم، می‌بینم واقعاً این دولت ما چه کار کرده که روی‌مان نمی‌شود از کارهایش بگوییم و در مورد مسأله‌ای مانند فلسطین و اسرائیل هم لالمان کرده و رفته پی کارش. بالأخره شما وقتی می‌خواهید با مردم غرب حرف بزنید، نقطه‌ی شروع بحث‌تان درباره‌ی اسرائیل باید چی باشد؟ خود آقای احمدی‌نژاد باهوش هم وقتی هر سال به سفر استانی نیویورک می‌رود، درباره‌ی اسرائیل که ازش می‌پرسند یک‌سره چرت و پرت می‌گوید و هیچ وقت جواب سؤال را نمی‌دهد. حتّی جواب غیرمستقیم یا سربالا هم نمی‌دهد.

دیروز هم که با مراد صحبت می‌کردم، بحث به مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل کشید و او هم می‌گفت درباره‌ی اسرائیل باید این‌جا با احتیاط حرف زد. امّا با استادم که حرف می‌زدم، درباره‌ی اسرائیل می‌گفت خیلی چیزهای خوب دارد و خیلی چیزهای بد. خیلی هم راحت و واضح می‌گفت و بدون تعارف.

الآن که بازار بحث درباره‌ی اسرائیل و اوضاع غزّه داغ است، این‌جا چندان خبری نیست. خبرهای روزمرّه‌ی تلویزیون بیشتر درباره‌ی مسائل محلّی است. حالا اساساً با این مردم چه جوری باید بحث کرد (به فرض این که بخواهیم بحث کنیم) که در فلسطین چه خبر است؟ اگر عکسهای اجساد کودکان را که همه برای هم می‌فرستند این‌جا منتشر کنی، واکنش مردم چه خواهد بود؟ اصلاً این کار منطقی دارد؟

این جور وقت‌ها همیشه من به یک نتیجه می‌رسم: مسأله‌ی فلسطین و اسرائیل پیچیده است، امّا حکومت ما هنوز اصرار دارد که آن را ساده بنمایاند. و مهم‌تر از آن، ظاهراً هیچ کس جز خود مردم فلسطین تمایلی برای حل شدن این مسأله ندارند. در واقع این مردم حتّی دوستی هم ندارند که برای کمک کردن به آنها بخواهی با او هم‌صدا شوی.

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۷

آن نفسی که باخودی یار چو خار آیدت
وان نفسی که بی‌خودی یار چه کار آیدت

آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشه‌ای
وان نفسی که بی‌خودی پیل شکار آیدت

آن نفسی که باخودی بسته‌ی ابر غصه‌ای
وان نفسی که بی‌خودی مه به کنار آیدت

آن نفسی که باخودی یار کناره می‌کند
وان نفسی که بی‌خودی باده‌ی یار آیدت

آن نفسی که باخودی همچو خزان فسرده‌ای
وان نفسی که بی‌خودی دی چو بهار آیدت

جمله‌ی بی‌قراریت از طلب قرار توست
طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت

جمله‌ی ناگوارشت از طلب گوارش است
ترک گوارش ار کنی زهر گوار آیدت

جمله‌ی بی‌مرادیت از طلب مراد توست
ور نه همه مرادها همچو نثار آیدت

عاشق جور یار شو عاشق مهر یار نی
تا که نگار نازگر عاشق زار آیدت

خسرو شرق شمس دین از تبریز چون رسد
از مه و از ستاره‌ها والله عار آیدت

~ مولوی

بشنوید

برچسب‌ها:

یکشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۷

باخ بزرگ

این جمله‌ها، اگر درست یادم مانده‌باشد، از جبران خلیل جبران است:
«انسان می‌تواند آزاد باشد، بدون آن که بزرگ باشد، امّا نمی‌تواند بزرگ باشد، بی آن که آزاد باشد.»

به نظرم مسأله‌ی مشابهی در مورد باخ وجود دارد. هیچ وقت نشنیده و نخوانده‌ام که باخ را نابغه بخوانند (چنان که مثلاً، موزارت را نابغه می‌دانند) یا این که از پیچیدگی تکنیکی آثارش زیاد بگویند (چنان که برای مثال، در مورد پاگانینی زیاد گفته می‌شود) یا این که از لطافت بسیاری از آثارش زیاد صحبت شود (آن طور که از آثار شوپن یاد می‌شود) یا از عظمت و شکوه آثارش صحبت زیادی کنند (چنان که در مورد آثار بتهوون زیاد گفته می‌شود). چرا؟ چون این‌ها در موردش درست نیست؟ نه. البته که درست است. باخ در موسیقی همان نقشی را داشته و دارد که نیوتن در فیزیک. هر دوی آنها یک‌تنه کار کردند و چیزی را بنیان نهادند: موسیقی کلاسیک و فیزیک کلاسیک. باخ را معمولاً با یک صفت می‌شناسیم: بزرگ. احتمالاً به همین دلیل است که صفت‌های دیگر را درباره‌ی او و آثارش زیاد نمی‌شنویم، چرا که هر کس به آثار باخ نزدیک شده‌باشد، می‌داند که هر صفت دیگری برای توصیف او ناقص است. باخ بزرگ‌ترین موسیقی‌دانی بوده که جهان تاکنون به خود دیده، همچنان که نیوتن بزرگ‌ترین فیزیک‌دان. و در مورد آثار باخ فقط می‌توان گفت که دشوارند و عمیق. خوشبختانه بر خلاف آثار نیوتن که امروز دیگر به ندرت کسی نسخه اصلی آنها را می‌خواند،‌موسیقی باخ هنوز (و شاید تا ابد) اجرا می‌شود و شنیدنش همیشه مفید است (البته خواندن «اصول ریاضیات فلسفه طبیعی» هم قطعاً خالی از فایده نیست.). هر نوازنده‌ای که بخواهد در سطح حرفه‌ای فعّالیّت کند، حتماً باید در کارنامه‌ی اجرایی (رپرتوار) خودش آثاری از باخ را هم داشته‌باشد.

کارایان در گفتگوهایش با ریچارد آزبرن (که به فارسی ترجمه شده و انتشارات آرام منتشرش کرده) گفته‌است که ریتم آثار باخ به ضربان طبیعی قلب انسان خیلی نزدیک است و شنیدنشان به آدمیزاد آرامش می‌دهد. البته من خودم این گفته‌ی او را خوب درک نمی‌کنم، چون ریتم همه‌ی آثار یک آهنگ‌ساز که یک جور نیست. امّا چون این حرف را کارایان زده، لابد یک معنایی دارد که من نمی‌فهمم.

حالا ببینید و بشنوید این کنسرتو ویولن بسیار زیبا را از باخ، با یک جور صحنه‌آرایی و کارگردانی نوآورانه و جالب. این کنسرتو ویولن دوّم باخ است در می ماژور. نوازندگانش را نمی‌شناسم، امّا همگی و مخصوصاً تک‌نواز ویولن مسلّط و چابک می‌نوازند و در عین حال با درک بالا.
موومان اوّل:



موومان دوّم:

و موومان سوّم:



بله، یادم هست که یوتیوب فیلتر است. این‌ها هم فایل‌های ویدئویی:

اجراهای دیگری هم از این کنسرتو روی یوتیوب هست، امّا من از این اجرا بیشتر خوشم آمد.

برچسب‌ها:

جمعه، دی ۱۳، ۱۳۸۷

حرف حساب

اگر فکر می‌کنید من خیلی بچه‌ننه هستم که اخیراً در این وبلاگ از \برای مامانم نوشته‌ام، فکر زیاد درستی نمی‌کنید، امّا شاید کاملاً هم در اشتباه نباشید.

امّا الآن یاد یک چیزی افتادم که دیدم حیف است ننویسم.

مدّتی بعد از آن که آمدم این‌جا، مؤسسه‌ی سروش سریال «روزی روزگاری» را روی CD منتشر کرد و چون وبلاگ‌صاحاب هم خیلی مُرده‌ی این سریال است، اهل بیت یک نسخه از این سریال را ابتیاع کردند و یک کپی از آن را برای من فرستادند. حالا چرا کپی؟ چون نوابغ سروش این سریال را روی CD منتشر کرده‌اند و در عصر DVD این‌ها هنوز CD چاپ می‌کنند. طبعاً دو تا DVD هم کمتر از ۱۲ تا CD حجم و وزن دارد، پس CDها روی DVD کپی شدند و برای من ارسال گردیدند.

امّا کیفیت این CDها بسیار افتضاح است، همان شطرنجی شدن‌ها و تق‌تق‌هایی که اعصاب آدم را می‌نوازد و گاهی هم وضع آن قدر خراب است که اساساً قطع می‌شود. این مشکل هم مربوط به کپی کردن روی DVD نیست و در خانه که از روی CDهای اصلی می‌بینند هم همین مشکل را دارند. من هم عصبانی شدم که ببینید، این همه سریال‌های مزخرف‌شان را در آمریکا و استرالیا و جاهای دیگر با کیفیت خوب روی DVD می‌فروشند و الآن بازارش در ایران هم رونق پیدا کرده، امّا چند سریال خوب هم که در ایران ساخته شده، این وضع انتشارشان است: روی CD، آن هم با کپی افتضاح.

مامان بسته‌ی این «محصول فرهنگی» را برد فروشگاه سروش (نمی‌گویم کدام فروشگاهش) و اعتراض کرد. فرستادندش به فلان طبقه و فلان آدم که ایشان مسؤول این «محصولات فرهنگی» می‌باشند. مسؤول مربوطه هم CDها را در یک پخش‌کننده امتحان کرده و در آن یکی‌دو دقیقه یا به خاطر شانسش و یا به دلیل یک سیستم مسخره‌ی بسته، به آن خرابی‌ها برنخورده‌است. استدلالش هم این بوده که «ما این‌ها را یک جوری ساخته‌ایم که نشود کپی کرد.». مامان هم البته متقاعد نشده، امّا گفته این سریال ارزش دارد و آدم دلش می‌خواهد ببیند، وگرنه الآن که همه‌اش تلویزیون «سریال‌های درپیت» می‌سازد.

حالا هر وقت با خودم مجسم می‌کنم که مادر محترمه من که یک خانم موقّر و جاافتاده‌ای است، رفته و به آن آقای مسؤول محترم در سروش گفته که سریال‌های تلویزیون درپیت است، نمی‌توانم نخندم. شاید این کارش، هم‌سنگ دیدن خود این سریال برای من جالب بوده.

برچسب‌ها: ,