سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

اکنون

حالا هرچی زور بزنم که زود بخوابم، نمی‌شود که نمی‌شود. من عادت کرده‌ام به شب‌بیداری و شیرینی‌اش را چشیده‌ام. شب افسون‌گر است. لحظه‌های آرام و آزاد زیادی را با سخاوت به تو می‌دهد و تو مفلوک بی‌نوا هیچ وقت یاد نمی‌گیری که صبحی در پس این شب است که ارزش زود خوابیدن را دارد.
بگذریم.

سه ماه و نیم است که آمده‌ام کانادا و در همین وبلاگم زیادی ناله و شکوه کردم از مشکلات مختلفم. به هر دلیل که این‌جا را می‌خوانید، اگر آن نوشته‌های قبلی را خوانده‌باشید، شرح‌حالی از وضع فعلی‌ام را به شما مدیونم. این پست را می‌نویسم به قصد ادای این دِین. به آنها که می‌شناسم و آنها که نمی‌شناسم.

یک روشی هست در فیزیک تجربی دماهای پایین، که به‌ش می‌گویند magnetic cooling یا magnetic refrigeration. اصلش این است که یک سیستم را با هر دوز و کلک و تکنیکی که بلدند، می‌رسانند به دمای نزدیک صفر مطلق و در ضمن در یک میدان مغناطیسی خارجی قوی هم قرارش می‌دهند تا تمام دوقطبی‌های مغناطیسی سیستم در راستای میدان خارجی قرار بگیرند. حالا چرا این کار را می‌کنند؟ چون می‌خواهند باقی‌مانده‌ی انرژی گرمائی سیستم را با یک کلک واقعاً ناجوانمردانه از سیستم بگیرند. وقتی سیستم را به این حالت رساندند، یک دفعه کلّ سیستم را (و نه میدان مغناطیسی خارجی را) به اندازه‌ی ۱۸۰ درجه می‌چرخانند. این کار را سریع انجام می‌دهند و سیستم (در واقع، نمونه‌ی ماده‌ی مورد نظر) یک دفعه به خودش می‌آید و می‌بیند ای داد بیداد، این دوقطبی‌ها چرا همه‌شان در جهتی هستند که نباید؟ پس دست‌به‌کار می‌شود که دوباره آنها را بچرخاند که در جهت موازی میدان مغناطیسی خارجی قرار بگیرند. این چرخش‌ها البته میکروسکوپی هستند. امّا این کار احتیاج به انرژی دارد و سیستم بیچاره‌ی ما هم نه صندوق ذخیره‌ی ارزی دارد و نه چاه نفت. پس مجبور است از باقی‌مانده‌ی خیلی کم انرژی گرمائی خودش خرج کند که به حالت پایدار مغناطیسی برسد و به این ترتیب سردتر از قبل هم می‌شود. خداییش خیلی روش خشنیه، نه؟

حال و وضع من هم تقریباً این جوری بود. من از این دانشگاه سه بار پذیرش گرفتم. درست‌ترش این است که بگویم استادم و گروه بیوفیزیک اینجا آن قدر مرام داشتند که وقتی سفارت‌شان به من ویزا نداد، کوتاه نیامدند و کمک کردند. امّا داستان ویزا گرفتن خیلی طولانی شد و بعد در یک مقطعی، سفارت کانادا اصلاً دیگر جواب نمی‌داد و من منصرف شدم و رفتم سراغ کشورهای دیگر. مجموع این فرایند ۹ ماه طول کشید و من دیگر به عقیم بودن این ماجرا عادت کرده‌بودم، که یک دفعه، در واقع در زمانی کمتر از یک هفته، ویزا را دادند دستم. فصل گرانی و کم‌یابی بلیط هم بود و من که به انتظار بی‌حاصل عادت کرده‌بودم، ناگهان مجبور شدم ۱۸۰ درجه بچرخم. راستش را بخواهید، خیلی سردم شد.

شاید هم بد نبود. در یکی از کتاب‌های آسیموف (سفر شگفت‌انگیز ۲) خوانده‌بودم که اگر می‌خواهی دندانی را بکشی، آهسته کشیدنش اصلاً مهربانانه نیست.

وقتی به این‌جا آمدم، حالم بد بود. بدحالی تنها توصیفی است که می‌توانم از آن روزها بدهم و همان قدر دقیق است که کُلّی! این روزها گاهی که مسیرهایی را در خیابان پیاده می‌روم، فکر می‌کنم که سه ماه پیش با وجود این که هوا خیلی بهتر از الآن بود، موقع پیمودن همین مسیرها چه حال بدی داشتم. شکر خدا، الآن خوبم.

مسأله‌ی اصلی را خیلی خلاصه بگویم: فکرش را بکن، چیزی برایت نامطبوع باشد و بخواهی از آن بگریزی، امّا بقیه به تو نمی‌گویند که این نامطبوعی تمام می‌شود، بلکه به سادگی می‌گویند همین چیز ناخواستنی، برایت خواستنی می‌شود (بلکه باید خواستنی بشود.). این حال تو را خراب‌تر می‌کند. آی خانم، آی آقا، به کسی که در شرایط جدید قرار گرفته و گیج و منگ است، نگویید که عادت می‌کند. این گیج‌تر و درمانده‌ترش می‌کند. فکر می‌کنم در چنین موقعیّتی باید این واقعیّت را در نظر گرفت که تغییر شرایط، خودخواسته بوده و اگر از حدّ تحمّل فراتر رود، همیشه راه بازگشت هست. من با خودم قرار گذاشتم که یک ترم بمانم و نگاه کنم و یاد بگیرم. و با خودم قرار گذاشتم که هیچ تعهّدی به ماندن ندارم، چون دیگران هر قدر هم که برای آمدن به این‌جا به من کمک کرده‌باشند، هدفشان خیر رساندن به من بوده و نه عذاب دادن دائمی من.

در این یک ترم خیلی اتّفاق‌ها افتاد که الآن مجال گفتنشان نیست. خیلی‌شان را این‌جا نوشته‌ام. با رشته‌ی جدیدم هم مشکل داشتم. دنبال فیزیک می‌گشتم در بیوفیزیک. حالا کم‌کم دارم پیدایش می‌کنم. خیلی‌ها به من کمک کردند تا این دوره‌ی بحران را پشت سر بگذارم. الآن خوشحالم که تمام این وقایع پیش آمد، چون چیزهایی را یاد گرفتم که باید بالأخره یاد می‌گرفتم و آموختن خیلی از آنها هم مدّت‌ها به تأخیر افتاده‌بود.

در میان اهالی وبلاگستان، از سولوژن و نیلی (و البته لیلا) خیلی ممنونم به خاطر کمک‌هایی که کردند. خدا به زندگی و وبلاگ‌تان برکت بدهد. وبلاگ آقای Old Fashion هم که یک تسکین همیشگی است. نوشته‌های وزیر سابق از روزگاران قدیمش هم بسیار به داد می‌رسید گاهی. چه بهتر که عطاءالله مهاجرانی از سیاست مقداری فاصله گرفته‌است.

خیلی‌ها در ایران نگران من بودند و هستند، همچنان که هر کسی نگران‌هایی دارد. چه کسانی؟ فکر می‌کنم واضح است، نه؟
متأسّفم که باعث شدم به آنها سخت بگذرد. امیدوارم الآن بهتر باشند.

چند روز پیش حس کردم جایی هستم و کاری را می‌توانم انجام دهم که مدّت‌ها برایش طرح ریخته‌بودم و پول و وقت صرف کرده‌بودم (طبعاً با کمک همان‌‌ها که خودشان می‌دانند.). شوک اوّلیه رفع می‌شود (نه خیلی سریع) و الآن حس می‌کنم از خواب بلند شده‌ام و خودم را این‌جا می‌بینم، بی هیچ خاطره‌ی واضحی از آن همه درد. کور از خدا چه می‌خواست؟ ظاهراً باید بلند شوم و کمی نفس عمیق بکشم.

برچسب‌ها: ,

4 Comments:

At سه‌شنبه, آذر ۲۶, ۱۳۸۷ ۵:۴۳:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger Leyla said...

خوشحالم

ممنون

 
At چهارشنبه, آذر ۲۷, ۱۳۸۷ ۶:۵۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous مریم said...

سلام. ممنون که من رو لینک کردین. عجیبه. درست در شرایطی که من به رفتن از ایران فکر می کنم باید بیام اینجا و مطلب شما رو بخونم. خیلی ملموس راجع به وضعیتتون توضیح دادین. اما خب. قبول کنین که یه دوره ست و کم کم وضعیت جدید براتون تبدیل می شه به یک وضعیت کاملا روزمره. امیدوارم روز به روز بهتر بشه اوضاع. خوب و خوش باشین.

 
At جمعه, آذر ۲۹, ۱۳۸۷ ۱:۳۱:۰۰ بعدازظهر, Anonymous نیلی said...

خیلی خوشحالم که سرحال تری... باورت میشه من فکر میکردم تو دیگه وبلاگ منو نمی خونی؟;)

 
At شنبه, آذر ۳۰, ۱۳۸۷ ۱۲:۲۱:۰۰ بعدازظهر, Blogger Comet said...

حالا وقتی بیشتر عادت کردی حالت بهتر هم میشه. عجله نکن!

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home