سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

برای مامان

(این پست ممکن است برای شما زیادی یک جوری باشد. ناامید نشوید. این پست نسبتاً شخصی است.)

مهدکودک دانشگاه تهران جای بدی نبود، امّا خوب، خانه نبود. بله، آن ساختمان که زمانی مهدکودک ما بود الآن تبدیل شده به دانشکده‌ی کارآفرینی و چه بسا آقای دکتر رهبر داده‌باشد جلوی آن هم گیت «امنیّتی» نصب کنند.
آن جایی هم که کمی آن‌طرف‌تر، آمادگی ما بود، الآن شده موزه‌ی پزشکی. مدرسه‌ی راهنمایی ما البته مخروبه شده، امّا دبیرستان ما هم جزء آثار ملّی است الآن. وبلاگ‌صاحاب را دست‌کم نگیرید.

مهدکودک خوب بود. مربّی‌ها به اندازه‌ی کافی خوب بودند و مخصوصاً (چیزی که بیشتر مهدها از آن محرومند) فضای باز و شادی داشت و وضع غذا و بهداشتش هم بدک نبود. جزئیاتش که یادم نیست، امّا همین قدر در ذهنم مانده که نقّاشی‌هایمان را می‌زدند به یک تخته یونولیت که به دیوار نصب شده‌بود و یادم هست روزی که یکی از کارگرهای تأسیسات آمده‌بود تا یک تخته یونولیت را به دیوار میخ کند، مربّی‌های ما یواشکی پشت سرش می‌خندیدند. وبلاگ‌صاحاب که در آن زمان وبلاگ نداشت، یک سرگرمی جالب پیدا کرد. هم‌کلاسی‌ها را دور از چشم مربّی‌ها می‌بردم کنار آن تخته یونولیت و دانه‌های یونولیت را می‌کندم و در گوش آنها فرو می‌کردم. تا جایی که یادم می‌آید هیچ کس مقاومتی از خودش نشان نمی‌داد. جالب‌تر این که خیلی هم اخلاق حرفه‌ای را رعایت می‌کردم و همیشه دانه‌ها را از گوش آنها بیرون می‌آوردم و پاک و پاکیزه می‌فرستادمشان دنبال بازی و زندگی خودشان. یک بار یکی از معلّم‌ها این کارم را دید و وحشت کرد و ما را برای خارج کردن دانه‌ها از گوشمان برد به بیمارستان امیرکبیر (که فقط به اندازه‌ی یک کوچه بالاتر بود.). باید به او می‌گفتم که زیادی شلوغش کرده و خودم بلدم چه کار کنم.

سال‌های جنگ بود. من کمتر از دو ماه بعد از شروع جنگ به دنیا آمدم و البته جنگ بیشتر برایم یکی از موضوع‌های صحبت بزرگ‌ترها بود. جنگ عبارت بود از آژیر قرمز و رفتن به زیرزمین خانه‌ی مامان‌بزرگم که جای جالبی بود و بوی خوبی می‌داد، یا بعداً رفتن به راهروی آپارتمان امیرآباد. جنگ برای من که هیچ وقت واقعاً لمسش نکردم، چیز بدی نبود. جنگ کاروان‌های اعزام به جبهه بود و بعضی از رزمنده‌ها که خوش‌اخلاق بودند و پیشانی‌بندشان را به ما می‌دادند. سال‌ها بعد کاروان‌ها برگشتند، نه با پای خود، که روی تریلی‌ها، در جعبه‌هایی تقریباً خالی. شاید همانی که پیشانی‌بندش را به من داده‌بود، در یکی از جعبه‌ها بود. «آری، راه و رسم زمانه چنین است.».

جنگ برای من و مهدی صدای توپ‌های ضدّهوایی بود و صدایی که برای ما شبیه صدای نمک‌دان بود (احتمالاً صدای خروج پوکه یا مسلّح شدن قبضه). و جنگ، شهابی بود که در روز روشن دیدم. مگر در روز روشن هم می‌شود شهاب دید؟ بله. اگر شهاب، موشک باشد، روز روشن هم قابل رؤیت است. جنگ برای من خاطره‌ی تلخی نیست، چون نگذاشتند تلخی‌اش را بچشم. مامان سرپرستار جرّاحی بیمارستان شریعتی بود و خدا می‌داند در آن روزهایی که جنگ برای من یک چیز عادّی، یک چیز دور، یا حتّی گاهی مفرّح بود، مامان روزی چند مجروح جنگی را دیده.

مهدکودک در همان روزهای جنگ هم خوب بود. غذایش شاید لذیذ نبود، امّا بد هم نبود. و خیلی بد نمی‌گذشت. امّا گفتم که، خانه چیز دیگری بود. روزها به سر می‌رسیدند و بچّه‌ها منتظر می‌شدند. من هم. می‌نشستیم و به در چشم می‌دوختیم. گاهی بابا می‌آمد، خیلی کمتر، چون محلّ کارش دورتر بود. امّا مامان را خوب یادم هست. از در که می‌آمد، (شاید نه همیشه و هر روز) می‌دویدم. مامان، با مانتوی ساده‌ی سرمه‌ای‌رنگ، لباس مجاز جمهوری اسلامی و البته دوران جنگ. می‌دویدم و تقریباً شیرجه می‌رفتم توی دامنش. بوی مشخّصی می‌داد. بوی تمیزی، که عبارت بود از بوی پودر لباس‌شویی. و نه پودرهای امروزی که اسانس دارند، بلکه پودرهای آن روز که همه یک بو داشتند و با کوپن و سهمیه توزیع می‌شدند. مامان بوی تمیزی می‌داد، بوی خانه، بوی آرامش و بوی تمام چیزهای خوب، هرچند ممکن بود آن روز خیلی چیزهای بد دیده‌باشد. مامان من بود، صاف‌تر از تمام مامان‌های دیگر راه می‌رفت و قدرت همه کاری را داشت. مامان من از مامان‌های تمام بچّه‌های دیگر هم قشنگ‌تر بود. قشنگی زن برای من در آن دوران، قشنگی‌ای بود که در مامان‌ها می‌دیدم. و مامانم از همه قشنگ‌تر بود. مامان من از همه بهتر بود.

تولّدت مبارک مامان. همیشه باشی و همیشه سالم و شاد باشی.

1 Comments:

At سه‌شنبه, آذر ۱۹, ۱۳۸۷ ۱۱:۰۶:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous FarZad said...

آقا خاطرات کودکی ما توی اون مهد کودک برامون زنده شد. دستت درد نکنه.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home