سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

سوژه‌ی فیلم جدید تیم برتون

سفینه به نزدیکی زمین رسید. فقط حدود هزار کیلومتر (به مقیاس زمینی‌ها) با زمین فاصله داشت و حالا باید تصمیم می‌گرفتند که محلّ مناسب فرود کجاست. اهالی مریخ (یا هر قبرستان دیگری که سفینه را فرستاده‌بود) شروع کردند به اسکن کردن زمین: بیشتر سطحش پوشیده از آب بود. بعضی جاها سبزتر بودند و بعضی‌جاها از پوشش گیاهی خبری نبود. آنها دنبال جایی بودند که پیشرفت زمین را نشان دهد، جایی که جدید‌ترین و پیشرفته‌ترین ساخته‌های ساکنان زمین را ببینند، جایی که ساکنانش درک بهتری از بقیه‌ی مردم زمین داشته‌باشند و قدرت بیشتری در سازمان‌دهی و مدیریت منابع. بالأخره «آدم فضایی‌ها» این قدر راه را نیامده‌بودند که چیزهای معمولی ببینند. آنها هم محدودیت‌های خودشان را در منابع و هزینه‌ها داشتند و می‌خواستند بیشترین و بهترین اطّلاعات را در چند روزی که می‌توانستند در زمین سپری کنند، به دست آورند. می‌خواستند یک‌راست سراغ گروهی بروند که از همه پیشرفته‌تر و باهوش‌تر باشند. در صورت امکان، می‌خواستند بروند سراغ گروهی که توانسته‌اند بر بقیه‌ی دنیا مسلّط شوند و آن را رهبری کنند. منطقی است، نه؟

بر پایه‌ی اسکن‌های انرژی و تحلیل تصاویر و بررسی شبکه‌های مختلفی که از آن بالا می‌دیدند (شبکه‌های برق، راه‌ها، ساختارهای شهری و مانند این‌ها)، تصمیم خودشان را گرفتند:
سر خر را کج کردند به سوی تهران، تا بروند و محمود احمدی‌نژاد را ببینند. او آینده‌ی انسان زمینی بود.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: این پست زهرا بهانه‌ی این نوشته بود.

برچسب‌ها:

دوشنبه، دی ۰۹، ۱۳۸۷

انوار عنایت دانشجو بر استاد


تا وقتی در ایران بودم، لیلا چنین عکس‌هایی نمی‌گرفت. نمی‌دانم دور بودن از من استعدادش را شکوفا کرده یا اثر دوران دانشجویی است یا شاید هم اثر دوربین\گوشی جدید. به هر حال واقعنی من که لذّت می‌برم.
(عکس ویرایش نشده‌است.)

برچسب‌ها:

یکشنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۷

A basic characteristic of dreamworld:
No deadline at all!

(But this is not a self-consistent desire. Can you explain why?)


برچسب‌ها: ,

شنبه، دی ۰۷، ۱۳۸۷

فی تجمّع الفید، علم جواهر البلاگ

فیدها باز هم تلنبار شده‌اند و دارم نه به ترتیب زمانی، بلکه با انتخاب کردن هر وبلاگ به طور جداگانه می‌خوانم‌شان.

این جور وقت‌ها فرصت خوبی است که ببینی این همه وبلاگ آیا باید در لیست فیدهایت باشند؟ برای من جواب ظاهراً مثبت است. بعضی از وبلاگ‌ها، مثل گیس‌طلا، اولد فشن، سیبستان، حباب، عامّه‌پسند، چای داغ و چند تای دیگر، به ندرت پستی دارند که از دست دادنش مایه‌ی تأسّف نباشد.

بعضی وبلاگ‌های دیگر را هم می‌شود لااقل مرور کرد و پست‌های جالب‌ترشان را دقیق‌تر خواند.

در ضمن نباید بی‌انصافی کرد. اگر همه فقط وبلاگ‌های خیلی خوب را می‌خواندند که الآن شما این وبلاگ را نمی‌خواندید. می‌خواندید؟ (طبعاً مختارید که بگویید بله D: .)

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۷

پرواز زنبور عسل

با یک کمی موسیقی چطورید؟ دنیا پر از موسیقی‌های ناهنجار و بنجل است. آثار خوب هم زیادند، امّا گوش کردنشان شاید آن قدر «حال نمی‌ده».

این یک قطعه‌ی ناب را ببینید و بشنوید: پرواز زنبور عسل (Flight of the Bumble Bee)، اثر نیکلای ریمسکی کورساکف. کورساکف یکی از آهنگ‌سازان مهمّ دوران رومانتیک روسیه بوده و علاوه بر موسیقی‌هایی که تصنیف کرده، در تئوری موسیقی هم استاد بزرگی بوده و مخصوصاً کارهای مهمّی در هارمونی و کنترپوان انجام داده و کتاب‌هایی هم دارد که البته این مقوله فراتر از شعور من است.

بعضی از آثار هنری، چه در موسیقی و چه رشته‌های دیگر هنر، آن قدر مایه دارند که سال‌ها (و شاید برای همیشه) منشأ خلّاقیت و زمینه‌ی نوآوری هنرمندان دیگر می‌شوند. قطعه‌ی پرواز زنبور عسل هم از این نوع آثار است (نمونه‌های دیگر: شاکن باخ، سمفونی‌های پنجم و نهم بتهوون و کاپریس ویولن شماره ۲۴ پاگانینی). بعد از دیدن اجراهای زیر، شاید با من هم‌عقیده شوید که «پرواز زنبور عسل» هم از این نوع آثار است.

اوّل اجرای ماکسیم را ببینید بر روی پیانو:



البته وبلاگ‌صاحاب فراموشش نشده که یوتیوب یک سایت ضالّه است و مشمول فیلترینگ. پس فایل این ویدئو را از این‌جا بگیرید (لینک غیرمستقیم است، امّا بی‌دردسر).

خوب، چه طور است چنین قطعه‌ای بر روی بیش از یک پیانو اجرا شود؟ دو تا پیانو خوب است؟ سه تا چی؟ باز هم کم است؟ گروه The 5 Browns این قطعه را به رسم خودشان روی پنج تا پیانو اجرا کرده‌اند. ببینید:



نمی‌بینید؟ خوب، بگیرید.

قطعه‌ای که روی پیانو اجرا شود، احتمالاً قابلیّت اجرای ارکستری را هم دارد، چه برسد به آن که برای پنج تا پیانو هم تنظیم و اجرا شده‌باشد. ببینید اجرای «پرواز زنبور عسل» را، توسّط ارکستر فیلارمونیک برلین، به رهبری زوبین مِهتا:



این اجرا برای من باورنکردنی است. مثل این است که یک فیل در نهایت ظرافت جلوی شما باله برقصد. البته از برلین فیلارمونیک هم کمتر از این انتظار نمی‌رود، امّا من بدجوری گرفتار این اجرا شده‌ام.
فایل ویدئویی‌اش را از این‌جا بگیرید.

حالا چه طور است یک اجرای غیر-سازی را ببینیم؟ این‌ها آخرش زنبور بی‌نوا را کشتند:



مشترک محترم هستید؟ فایل ویدیویی را این‌جا بگیرید.

خوب،
این قطعه برای شما آشنا نیست؟ یک صدایی از دوران کودکی....










هاچ؟













درست است. موسیقی تیتراژ سریال کارتونی «هاچ، زنبور عسل» هم اجرای دیگری از همین قطعه است. آن را هم اگر دوست دارید از این‌جا بگیرید.

خوب، نظرتان درباره‌ی این قطعه چیست؟ راستی، فکر می‌کنید امکان دارد که ارکستر سمفونیک تهران یک روز این قطعه را اجرا کند؟ من هم مثل شما امیدوارم.

برچسب‌ها:

دوشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۷

دو برگ خزان

این عکس را یکی‌دو ماه پیش گرفتم و این‌جا هم گذاشتمش:


عکس را تقریباً اتّفاقی گرفتم (با دوربین Canon PowerShot A430) و بعد به نظر خودم خیلی خوب آمد.
حتماً می‌دانید که این برگ افرا (maple) است، همان درختی که برگش برای کانادایی‌ها حکم آرم جمهوری اسلامی را دارد.

امّا لیلا با دوربین موبایلش یک عکسی گرفته که روی من را کم کرده. خودتان ببینید:


این برگ افرا نیست. همان برگ چنار خودمان است. این عکس را لیلا جلوی ساختمان دانشکده‌اش گرفته و البته خوش‌شانس هم بوده که چنین سایه‌های مناسبی پیدا کرده. هیچ کدام از دو عکس بالا ویرایش نرم‌افزاری نشده‌اند.

این دو عکس به نظر من تا حدّ زیادی تفاوت حال و هوای دو مملکت را هم نشان می‌دهند: کانادا و ایران.

حالا شما بگویید، از کدام عکس بیشتر خوشتان می‌آید؟ افرا؟ چنار؟ هردو، یا هیچ کدام؟ رأی خود من به عکس لیلا است (برگ چنار).
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-
پی‌نوشت: اگر روی عکس برگ چنار کلیک کنید و در اندازه‌ی بزرگ ببینیدش، در قسمت پایین سمت چپ عکس می‌توانید دو تا دانه‌ی چنار را هم ببینید. میوه‌های کوچک و گرد چنار را دیده‌اید؟ هر کدام از آنها وقتی که می‌رسد، باز می‌شود و ده‌ها دانه مانند این‌ها را آزاد می‌کند. هندسه‌ی خیلی جالبی هم دارد. در واقع دانه‌ها به شکل مخروط‌های نازکی در کنار هم قرار دارند و کلّ میوه را تشکیل می‌دهند. در انتهای هر دانه هم یک جور قلّاب هست، لابد برای این که به پوست و کرک جانورای گیر کند و به جای دورتری برود. در عین حال سر دانه‌ها حالت چتر دارد و برای انتقال از راه باد مناسب است. چنار را دست‌کم نگیرید.

این هم یک امتیاز دیگر عکسی که لیلا گرفته.

برچسب‌ها: ,

شنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۷

چشمی که درویشی نمی‌کند

اگر از ایران آمده‌باشی به یک کشور نسبتاً پیش‌رفته،
و اگر در ایران بیشترین سرعت دانلود تو از اینترنت همانا ۱۲۸ کیلوبیت بر ثانیه باشد،
همان سرعتی که به نظر وزیر ارتباطات (سلیمانی ...) زیاد هم هست،
آن وقت،
وقتی در دانشگاه کامپیوترت را به کابل شبکه وصل می‌کنی تا ۲۰۰ و خرده‌ای مگابایت آپدیت را با سرعت بالای یک مگابایت بر ثانیه بگیرد،
خوب،
خیلی طبیعی است که بنشینی و خیره بشوی به progress barها که تند و تند پر می‌شوند.
و حتّی طبیعی است که سخت بتوانی چشم از آن برگیری.
این را نوشتم که به خودم بگویم اشکال ندارد، طبیعی است. برای هر کسی ممکن است پیش بیاید.

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۷

اکنون

حالا هرچی زور بزنم که زود بخوابم، نمی‌شود که نمی‌شود. من عادت کرده‌ام به شب‌بیداری و شیرینی‌اش را چشیده‌ام. شب افسون‌گر است. لحظه‌های آرام و آزاد زیادی را با سخاوت به تو می‌دهد و تو مفلوک بی‌نوا هیچ وقت یاد نمی‌گیری که صبحی در پس این شب است که ارزش زود خوابیدن را دارد.
بگذریم.

سه ماه و نیم است که آمده‌ام کانادا و در همین وبلاگم زیادی ناله و شکوه کردم از مشکلات مختلفم. به هر دلیل که این‌جا را می‌خوانید، اگر آن نوشته‌های قبلی را خوانده‌باشید، شرح‌حالی از وضع فعلی‌ام را به شما مدیونم. این پست را می‌نویسم به قصد ادای این دِین. به آنها که می‌شناسم و آنها که نمی‌شناسم.

یک روشی هست در فیزیک تجربی دماهای پایین، که به‌ش می‌گویند magnetic cooling یا magnetic refrigeration. اصلش این است که یک سیستم را با هر دوز و کلک و تکنیکی که بلدند، می‌رسانند به دمای نزدیک صفر مطلق و در ضمن در یک میدان مغناطیسی خارجی قوی هم قرارش می‌دهند تا تمام دوقطبی‌های مغناطیسی سیستم در راستای میدان خارجی قرار بگیرند. حالا چرا این کار را می‌کنند؟ چون می‌خواهند باقی‌مانده‌ی انرژی گرمائی سیستم را با یک کلک واقعاً ناجوانمردانه از سیستم بگیرند. وقتی سیستم را به این حالت رساندند، یک دفعه کلّ سیستم را (و نه میدان مغناطیسی خارجی را) به اندازه‌ی ۱۸۰ درجه می‌چرخانند. این کار را سریع انجام می‌دهند و سیستم (در واقع، نمونه‌ی ماده‌ی مورد نظر) یک دفعه به خودش می‌آید و می‌بیند ای داد بیداد، این دوقطبی‌ها چرا همه‌شان در جهتی هستند که نباید؟ پس دست‌به‌کار می‌شود که دوباره آنها را بچرخاند که در جهت موازی میدان مغناطیسی خارجی قرار بگیرند. این چرخش‌ها البته میکروسکوپی هستند. امّا این کار احتیاج به انرژی دارد و سیستم بیچاره‌ی ما هم نه صندوق ذخیره‌ی ارزی دارد و نه چاه نفت. پس مجبور است از باقی‌مانده‌ی خیلی کم انرژی گرمائی خودش خرج کند که به حالت پایدار مغناطیسی برسد و به این ترتیب سردتر از قبل هم می‌شود. خداییش خیلی روش خشنیه، نه؟

حال و وضع من هم تقریباً این جوری بود. من از این دانشگاه سه بار پذیرش گرفتم. درست‌ترش این است که بگویم استادم و گروه بیوفیزیک اینجا آن قدر مرام داشتند که وقتی سفارت‌شان به من ویزا نداد، کوتاه نیامدند و کمک کردند. امّا داستان ویزا گرفتن خیلی طولانی شد و بعد در یک مقطعی، سفارت کانادا اصلاً دیگر جواب نمی‌داد و من منصرف شدم و رفتم سراغ کشورهای دیگر. مجموع این فرایند ۹ ماه طول کشید و من دیگر به عقیم بودن این ماجرا عادت کرده‌بودم، که یک دفعه، در واقع در زمانی کمتر از یک هفته، ویزا را دادند دستم. فصل گرانی و کم‌یابی بلیط هم بود و من که به انتظار بی‌حاصل عادت کرده‌بودم، ناگهان مجبور شدم ۱۸۰ درجه بچرخم. راستش را بخواهید، خیلی سردم شد.

شاید هم بد نبود. در یکی از کتاب‌های آسیموف (سفر شگفت‌انگیز ۲) خوانده‌بودم که اگر می‌خواهی دندانی را بکشی، آهسته کشیدنش اصلاً مهربانانه نیست.

وقتی به این‌جا آمدم، حالم بد بود. بدحالی تنها توصیفی است که می‌توانم از آن روزها بدهم و همان قدر دقیق است که کُلّی! این روزها گاهی که مسیرهایی را در خیابان پیاده می‌روم، فکر می‌کنم که سه ماه پیش با وجود این که هوا خیلی بهتر از الآن بود، موقع پیمودن همین مسیرها چه حال بدی داشتم. شکر خدا، الآن خوبم.

مسأله‌ی اصلی را خیلی خلاصه بگویم: فکرش را بکن، چیزی برایت نامطبوع باشد و بخواهی از آن بگریزی، امّا بقیه به تو نمی‌گویند که این نامطبوعی تمام می‌شود، بلکه به سادگی می‌گویند همین چیز ناخواستنی، برایت خواستنی می‌شود (بلکه باید خواستنی بشود.). این حال تو را خراب‌تر می‌کند. آی خانم، آی آقا، به کسی که در شرایط جدید قرار گرفته و گیج و منگ است، نگویید که عادت می‌کند. این گیج‌تر و درمانده‌ترش می‌کند. فکر می‌کنم در چنین موقعیّتی باید این واقعیّت را در نظر گرفت که تغییر شرایط، خودخواسته بوده و اگر از حدّ تحمّل فراتر رود، همیشه راه بازگشت هست. من با خودم قرار گذاشتم که یک ترم بمانم و نگاه کنم و یاد بگیرم. و با خودم قرار گذاشتم که هیچ تعهّدی به ماندن ندارم، چون دیگران هر قدر هم که برای آمدن به این‌جا به من کمک کرده‌باشند، هدفشان خیر رساندن به من بوده و نه عذاب دادن دائمی من.

در این یک ترم خیلی اتّفاق‌ها افتاد که الآن مجال گفتنشان نیست. خیلی‌شان را این‌جا نوشته‌ام. با رشته‌ی جدیدم هم مشکل داشتم. دنبال فیزیک می‌گشتم در بیوفیزیک. حالا کم‌کم دارم پیدایش می‌کنم. خیلی‌ها به من کمک کردند تا این دوره‌ی بحران را پشت سر بگذارم. الآن خوشحالم که تمام این وقایع پیش آمد، چون چیزهایی را یاد گرفتم که باید بالأخره یاد می‌گرفتم و آموختن خیلی از آنها هم مدّت‌ها به تأخیر افتاده‌بود.

در میان اهالی وبلاگستان، از سولوژن و نیلی (و البته لیلا) خیلی ممنونم به خاطر کمک‌هایی که کردند. خدا به زندگی و وبلاگ‌تان برکت بدهد. وبلاگ آقای Old Fashion هم که یک تسکین همیشگی است. نوشته‌های وزیر سابق از روزگاران قدیمش هم بسیار به داد می‌رسید گاهی. چه بهتر که عطاءالله مهاجرانی از سیاست مقداری فاصله گرفته‌است.

خیلی‌ها در ایران نگران من بودند و هستند، همچنان که هر کسی نگران‌هایی دارد. چه کسانی؟ فکر می‌کنم واضح است، نه؟
متأسّفم که باعث شدم به آنها سخت بگذرد. امیدوارم الآن بهتر باشند.

چند روز پیش حس کردم جایی هستم و کاری را می‌توانم انجام دهم که مدّت‌ها برایش طرح ریخته‌بودم و پول و وقت صرف کرده‌بودم (طبعاً با کمک همان‌‌ها که خودشان می‌دانند.). شوک اوّلیه رفع می‌شود (نه خیلی سریع) و الآن حس می‌کنم از خواب بلند شده‌ام و خودم را این‌جا می‌بینم، بی هیچ خاطره‌ی واضحی از آن همه درد. کور از خدا چه می‌خواست؟ ظاهراً باید بلند شوم و کمی نفس عمیق بکشم.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۷

تصحیح خطاهای املائی در پیشنهادهای فایرفاکس

وقتی مثلاً کپنهاگ را به جای c با k بنویسید، گوگل اشتباه شما را حدس می‌زند و پیشنهاد می‌دهد:

جالب نیست؟
این را هم ببینید (اگر قبلاً ندیده‌اید): تشخیص اشتباه در تغییر زبان صفحه کلید.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۷

برای مامان

(این پست ممکن است برای شما زیادی یک جوری باشد. ناامید نشوید. این پست نسبتاً شخصی است.)

مهدکودک دانشگاه تهران جای بدی نبود، امّا خوب، خانه نبود. بله، آن ساختمان که زمانی مهدکودک ما بود الآن تبدیل شده به دانشکده‌ی کارآفرینی و چه بسا آقای دکتر رهبر داده‌باشد جلوی آن هم گیت «امنیّتی» نصب کنند.
آن جایی هم که کمی آن‌طرف‌تر، آمادگی ما بود، الآن شده موزه‌ی پزشکی. مدرسه‌ی راهنمایی ما البته مخروبه شده، امّا دبیرستان ما هم جزء آثار ملّی است الآن. وبلاگ‌صاحاب را دست‌کم نگیرید.

مهدکودک خوب بود. مربّی‌ها به اندازه‌ی کافی خوب بودند و مخصوصاً (چیزی که بیشتر مهدها از آن محرومند) فضای باز و شادی داشت و وضع غذا و بهداشتش هم بدک نبود. جزئیاتش که یادم نیست، امّا همین قدر در ذهنم مانده که نقّاشی‌هایمان را می‌زدند به یک تخته یونولیت که به دیوار نصب شده‌بود و یادم هست روزی که یکی از کارگرهای تأسیسات آمده‌بود تا یک تخته یونولیت را به دیوار میخ کند، مربّی‌های ما یواشکی پشت سرش می‌خندیدند. وبلاگ‌صاحاب که در آن زمان وبلاگ نداشت، یک سرگرمی جالب پیدا کرد. هم‌کلاسی‌ها را دور از چشم مربّی‌ها می‌بردم کنار آن تخته یونولیت و دانه‌های یونولیت را می‌کندم و در گوش آنها فرو می‌کردم. تا جایی که یادم می‌آید هیچ کس مقاومتی از خودش نشان نمی‌داد. جالب‌تر این که خیلی هم اخلاق حرفه‌ای را رعایت می‌کردم و همیشه دانه‌ها را از گوش آنها بیرون می‌آوردم و پاک و پاکیزه می‌فرستادمشان دنبال بازی و زندگی خودشان. یک بار یکی از معلّم‌ها این کارم را دید و وحشت کرد و ما را برای خارج کردن دانه‌ها از گوشمان برد به بیمارستان امیرکبیر (که فقط به اندازه‌ی یک کوچه بالاتر بود.). باید به او می‌گفتم که زیادی شلوغش کرده و خودم بلدم چه کار کنم.

سال‌های جنگ بود. من کمتر از دو ماه بعد از شروع جنگ به دنیا آمدم و البته جنگ بیشتر برایم یکی از موضوع‌های صحبت بزرگ‌ترها بود. جنگ عبارت بود از آژیر قرمز و رفتن به زیرزمین خانه‌ی مامان‌بزرگم که جای جالبی بود و بوی خوبی می‌داد، یا بعداً رفتن به راهروی آپارتمان امیرآباد. جنگ برای من که هیچ وقت واقعاً لمسش نکردم، چیز بدی نبود. جنگ کاروان‌های اعزام به جبهه بود و بعضی از رزمنده‌ها که خوش‌اخلاق بودند و پیشانی‌بندشان را به ما می‌دادند. سال‌ها بعد کاروان‌ها برگشتند، نه با پای خود، که روی تریلی‌ها، در جعبه‌هایی تقریباً خالی. شاید همانی که پیشانی‌بندش را به من داده‌بود، در یکی از جعبه‌ها بود. «آری، راه و رسم زمانه چنین است.».

جنگ برای من و مهدی صدای توپ‌های ضدّهوایی بود و صدایی که برای ما شبیه صدای نمک‌دان بود (احتمالاً صدای خروج پوکه یا مسلّح شدن قبضه). و جنگ، شهابی بود که در روز روشن دیدم. مگر در روز روشن هم می‌شود شهاب دید؟ بله. اگر شهاب، موشک باشد، روز روشن هم قابل رؤیت است. جنگ برای من خاطره‌ی تلخی نیست، چون نگذاشتند تلخی‌اش را بچشم. مامان سرپرستار جرّاحی بیمارستان شریعتی بود و خدا می‌داند در آن روزهایی که جنگ برای من یک چیز عادّی، یک چیز دور، یا حتّی گاهی مفرّح بود، مامان روزی چند مجروح جنگی را دیده.

مهدکودک در همان روزهای جنگ هم خوب بود. غذایش شاید لذیذ نبود، امّا بد هم نبود. و خیلی بد نمی‌گذشت. امّا گفتم که، خانه چیز دیگری بود. روزها به سر می‌رسیدند و بچّه‌ها منتظر می‌شدند. من هم. می‌نشستیم و به در چشم می‌دوختیم. گاهی بابا می‌آمد، خیلی کمتر، چون محلّ کارش دورتر بود. امّا مامان را خوب یادم هست. از در که می‌آمد، (شاید نه همیشه و هر روز) می‌دویدم. مامان، با مانتوی ساده‌ی سرمه‌ای‌رنگ، لباس مجاز جمهوری اسلامی و البته دوران جنگ. می‌دویدم و تقریباً شیرجه می‌رفتم توی دامنش. بوی مشخّصی می‌داد. بوی تمیزی، که عبارت بود از بوی پودر لباس‌شویی. و نه پودرهای امروزی که اسانس دارند، بلکه پودرهای آن روز که همه یک بو داشتند و با کوپن و سهمیه توزیع می‌شدند. مامان بوی تمیزی می‌داد، بوی خانه، بوی آرامش و بوی تمام چیزهای خوب، هرچند ممکن بود آن روز خیلی چیزهای بد دیده‌باشد. مامان من بود، صاف‌تر از تمام مامان‌های دیگر راه می‌رفت و قدرت همه کاری را داشت. مامان من از مامان‌های تمام بچّه‌های دیگر هم قشنگ‌تر بود. قشنگی زن برای من در آن دوران، قشنگی‌ای بود که در مامان‌ها می‌دیدم. و مامانم از همه قشنگ‌تر بود. مامان من از همه بهتر بود.

تولّدت مبارک مامان. همیشه باشی و همیشه سالم و شاد باشی.

دوشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۷

Computer Scientist = ؟

Physicist را ترجمه می‌کنم به فیزیک‌پیشه. اگر طرفم خیلی غیر قابل انعطاف باشد، همان فیزیک‌دان را می‌گویم یا می‌نویسم. Mathematician را هنوز ترجمه می‌کنم به ریاضی‌دان. خوب، برای کسی که کار و بارش با فیزیک نظری بوده، سخت است که بگوید ریاضی‌پیشه. دوست دارم اهالی ریاضیات را بالاتر بدانم. البته فکر می‌کنم «ریاضی‌پیشه» هم یک جورهایی سخت‌تر در ذهن می‌نشیند. «حساب‌گر» چه طور است؟ D:

امّا این Computer Scientist مشکل دارد. تا الآن هر دفعه ترجمه‌اش کرده‌ام به مختصص علوم کامپیوتر، یا گاهی هم محقّق یا پژوهش‌گر علوم کامپیوتر. مسلّماً نمی‌شود ترجمه تحت‌اللّفظی کرد به «دانشمند کامپیوتر» یا حتّی به «دانش‌پیشه‌ی کامپیوتر». البته بعید نیست از خرچنگستان ادب فارسی که فردا واژه‌ی «رایانه دانشور» را پیشنهاد کند. ظاهراً اهالی فرهنگستان خودشان نه به فارسی صحبت می‌کنند و نه می‌نویسند.

پیشنهادی هست؟ آهای سولوژن، کمانگیر، به فارسی دری چگونه خودتان را در ارتباط با رشته‌تان معرّفی می‌کنید؟

برچسب‌ها:

یکشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۷

فیله‌ی تمبر هندی
(اشاره به تمبر هندی بدون هسته)

برچسب‌ها:

شنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۷

زیبایی و زیرکی



از این‌جا.

گذاشتمش این‌جا که برای خودم هم داشته‌باشمش. خدا به این آقای اولد فشن عمر دراز و حسّ روزافزون بدهد.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۷

سن‌ایچ آش رشته

همیشه به مامان ایراد می‌گرفتم که چرا آش رشته‌اش غلیظ است و توی معده‌ی آدم مثل بتون جمع می‌شود.
امروز خودم آش رشته درست کردم و قدر آش مامانم را دانستم. به زحمت توانستم کشک را قاطی‌اش کنم و موقعی که می‌خواستم بقیه‌ی آش را از قابلمه به ظرف دیگری بکشم که در یخچال بگذارم، تقریباً جامد بود. حالا هر وقت که بخواهم از این آش بخورم، باید یک کمی مایه‌ی آش را بردارم و با آب جوش قاطی کنم و مدّتی گرمش کنم. اسمش را گذاشتم سن‌ایچ آش. البته ایرادم به مامان محترمه هنوز سر جای خود است. هرچه باشد ایشان پیش‌کسوت هستند.

امّا آش، آش است و انصافاً مزّه‌اش هم خوب بود. جای همگی شما خالی بود. احتمالاً در قدم بعدی، آش رشته‌ی لیپتون تولید می‌کنم.

برچسب‌ها:

خواب‌های پلاتینی

کار ما از خواب‌های طلایی گذشته.

هفته‌ی پیش، یک شب انواع خواب‌های عجیب و غریب را دیدم، امّا فقط یکی را یادم مانده: این که در تهران می‌گشتم و سه تا ماشین دزدیدم و بعد هر کدام را یک جایی ول کردم. بعد، باز پیاده خیابان گز می‌کردم و پریشان بودم که آخر به چه دلیلی ماشین دزدیده‌ام؟ هنوز هم حیرانم. من حتّی هوس رانندگی کردن در تهران را هم ندارم. اصلاً رانندگی بلد نیستم!
حیف که در خواب نتوانستم یک کمی از خودم تعریف کنم که بالأخره لااقل جرأت و عرضه‌اش را داشته‌ام که ماشین بدزدم. یکی هم نه، دو تا هم نه، سه تا ماشین درسته.

امّا امروز با یک شخصیت بسیار بزرگ‌واری صحبت می‌کردم که دیدم خواب من هر قدر هم عجیب بوده، پیش خواب حضرت ایشان باید برود بوق بزند. ایشان خواب دیده‌اند که در امام‌زاده صالح (واقع در میدان تجریش)، یک چیزهایی خیرات می‌کنند. خوب است که آن چیزها چه بوده‌باشند؟ ماهی و لاک‌پشت زنده. تبارک‌اللّه.

کاش کمی از استعداد دنیای خواب را در جهان بیداری هم داشتیم.

برچسب‌ها: ,