چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷

هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

فیزیک؟ ریاضی؟ کوانتوم؟ انتگرال؟ نظریه؟
همه‌ی این‌ها کشک است. همه‌ی این‌ها گذرا است، ظاهر است. زندگی چیز دیگری است. چیزهایی که می‌مانند و ارزش دارند و باید وقت و انرژی‌مان را صرف‌شان کنیم این‌ها نیستند. چیزهایی که باید بیشتر اوقات به آنها فکر کنیم، اصلاً از این مقوله نیستند.

هر کس که می‌خواهد لطفی به من کند، فقط این چند خطّ بالا را تأیید کند، البته اگر موافق است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت (و در جواب به سولوژن): این روزها فکر می‌کنم که کار آکادمیک هم (چه به عنوان دانشجوی تحصیلات تکمیلی و یا دستیار پسادکتری یا عضو هیأت علمی) نهایتاً یک کار است، یک شغل است. ممکن است این شغل نسبت به خیلی شغل‌های دیگر، دشواری و پیچیدگی بیشتری داشته‌باشد و آدم را بیشتر با خودش درگیر کند، آدم را بیشتر به خودش بشناساند، امّا باز هم در نهایت شغل است. زندگی نیست. دست‌کم همه‌ی زندگی نیست. من همیشه دوست داشته و دارم که مجالی برای شیطنت، خلّاقیت و آزادانه زیستن داشته‌باشم و چارچوب کار آکادمیک را برای چنین حیطه‌ای تنگ می‌بینم.
خصوصاً الآن که برای اوّلین بار در عمرم، به نظرم می‌رسد رشته‌ام را اشتباهی انتخاب کرده‌ام، فکر می‌کنم که حتّی اگر رشته‌ی کاملاً مورد علاقه‌ام را انتخاب کرده‌بودم، باز هم به آن حیطه‌ی آزاد نیاز داشتم.
امیدوارم بحث ادامه پیدا کند، چون این پرسش برای من خیلی مهم است.

برچسب‌ها:

8 Comments:

At چهارشنبه, آذر ۰۶, ۱۳۸۷ ۱:۵۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous عباسی said...

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب رادزدیم
باغبان ازپی من دوید
سیب را دست تو دید
غضب الود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست در گوش من
آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان میدهد آزارم
واندیشه کنان غرق دراین پندارم
که چرا خانه ما سیب نداشت

زندگی از جنس دیگری است ولی گاهی این کشک به زندگی طعم و مزه بهتری میدهد،خیلی بهتر.

 
At چهارشنبه, آذر ۰۶, ۱۳۸۷ ۲:۰۳:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger خودم said...

موافقم شديد!
ولي شايد تو دنياي صنعتي يه اجبار باشه!

 
At چهارشنبه, آذر ۰۶, ۱۳۸۷ ۳:۴۷:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous boogi said...

اين ها البته كشك نيستن، ولي اصل زندگي نيستن. درست مي گي اصل زندگي چيز ديگس.

 
At چهارشنبه, آذر ۰۶, ۱۳۸۷ ۷:۳۴:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

مصطفي من نيزمانند تو براي خيلي چيزهاي
حتي كوچكتر خود را آزردهام
اما همان طور كه خودت هم باور داري زندگي ،زندگي كردن است .با مسايل زيادي كه در كنارش است

به تمام مسايل نگاه كن
در سطحي كه ايستادهاي به پايين خود بنگر تا ببيني چه جاي خوبي داري و به
بالا با اميدواري نگاه كن تا پيشرفت
كني صبر داشته باش هر اتفاقي قرار است
در موقع خودش رخ دهدو تو بايدبدون عجله
با آرامش زندگي كني تا بتواني بگويي
زندگي اين است .

 
At چهارشنبه, آذر ۰۶, ۱۳۸۷ ۴:۴۸:۰۰ بعدازظهر, Blogger Neg said...

هرچند شبیه فرمایشات شب امتحان است اما من هم این طور فکر می کنم

 
At چهارشنبه, آذر ۰۶, ۱۳۸۷ ۱۰:۴۰:۰۰ بعدازظهر, Anonymous سولوژن said...

دوست داشتم با حرف‌ات موافق باشم، اما به شدت شک دارم.
اول بگو آلترناتیوها چیست؟ زن و بچه و غذا و مسافرت و حقوق بازنشستگی‌ی کافی؟

 
At یکشنبه, آذر ۱۰, ۱۳۸۷ ۵:۲۹:۰۰ بعدازظهر, Anonymous سولوژن said...

به نظر می‌رسد هم‌اینک وقت و زمان لازم برای تعمق کافی راجع به این مساله نیست. دوست داشتم چیزی بنویسم و در حین‌اش افکارم را جمع و جور کنم که این مساله نه تنها مشکل توست که کم و بیش مشکل من نیز هست. به هر حال سعی‌ام را -هر چند مختصر- می‌کنم:

درست می‌گویی، کار آکادمیک هم در نهایت یک شغل است و مسایلی چون میزان حقوق، پیش‌رفت شغلی، رقابت، حسادت و غیره هم در آن وجود دارد. تصور دانش‌مند به عنوان کس‌ای که زیر درخت سیب می‌نشیند و سال‌ها فکر می‌کند تا در نهایت سیب‌ای به سرش برخورد کند، از واقعیت به دور است. به عبارت دیگر دانش‌مند حتی کس‌ای نیست که کارش فقط به علم و دانش باز گردد.

همه‌ی این‌ها درست، اما باز هم چنان شغل‌ای کمی با شغل‌های دیگر تفاوت دارد. تفاوت‌اش این‌که شاکله‌ی اصلی‌اش هم‌چنان بر همان مبنای پیش‌برد دانش تعریف شده است. و پیش‌برد دانش با این‌که دقیقا عین خلاقیت و آزادانه‌زیستن نیست، اما بیش از بیش‌تر تعریف‌های شغلی‌ی دیگر به آن نزدیک است (وارد بحث هنر نمی‌شوم که به نظرم خلاقیت هنری تفاوت زیادی با خلاقیت علمی دارد.). نتیجه این‌که اگر هدف خلاقانه و آزادانه‌زیستن به معنای علمی‌اش باشد، شغل آکادمیک انتخاب به‌تری نسبت به شغل‌های دیگر است.

اما شاید منظورت چنین چیزی نبوده باشد و من به صحرای کربلا زده باشم. چه جور خلاقیت مورد نظرت است؟ خلاقیت یک نقاش بر بوم‌اش؟ یا خلاقیت مرد خانه‌ای در ساخت قفسه‌ی آشپزخانه به وسیله‌ی چوب‌های انباری‌اش؟

و باز هم یک نکته‌ی دیگر: به نظرم بحث زن و بچه و غذا و مسافرت و مصاحب با آدم‌های دل‌پذیر خیلی مهم است. چرا؟ چون اصلا که گفته است رضایت زندگی‌مان در نهایت با خلاقیت بسیار و آزادانه‌زیستن تامین می‌شود؟ به عبارت دیگر: هدف ما از زندگی چیست؟ به کجا می‌خواهیم برویم؟ هدف‌مان رضایت خداست؟ هدف‌مان کمک به سرزمین‌ای است که در آن زیسته‌ایم؟ هدف‌مان انتقال مطلوب ژن‌های‌مان به نسل بعد است؟
شاید باید ابتدا چنین مساله‌ای را مشخص کنیم. برای من به شخصه این موضوع خیلی شفاف نیست.

 
At جمعه, آذر ۱۵, ۱۳۸۷ ۱۲:۵۲:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناخته ها said...

دقیقا. زندگی چیز دیگریست، و انگار در ورای ظواهر روزمره، برای خود جاریست. کاری هم ندارد ما متوجه اش شده ایم یا هنوز در خوابیم. ارزشمندترین دانش های دنیا را در هیچ مکتب و دانشگاهی درس نمی دهند.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home