سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

از هر در

  • سرما خورده‌ام و امروز را در خانه گذراندم. امروز و فردا کار TA ندارم و می‌توانم کارهای مربوط به دانشگاه را در خانه انجام بدهم. معمولاً در برنامه‌ی کاری هر هفته یک روز خالی برای‌مان می‌گذارند و این هفته که سرما خورده‌ام، «اتّفاقاً» دو روز کاری خالی دارم. باید بروم از سیندی تشکّر کنم که بیماری من را پیش‌بینی کرده‌بود. امّا بعد دعوایش می‌کنم که چرا به خودم خبر نداد که قرار است بیمار شوم.
  • قصد داشتم آشپزی را به آخر هفته‌ها موکول کنم. امّا ظاهراً روش خوبی نبوده. بهتر است روشی میانه‌ای داشته‌باشم و مقداری از کارهای پخت و پز را هر روز انجام دهم.
  • یک دوست پاکستانی پیدا کرده‌ام که اسمش مراد است و اسمش من را همیشه یاد مرادبیک می‌اندازد و دلم برای آن بازی بی‌نظیر خسرو شکیبایی (رحمة اللّه علیه) و ژاله علو (ادام‌اللّه بقائها) تنگ می‌شود. البته مراد همان قدر پاکستانی است که من شیرازی یا تبریزی هستم (پدرم از خانواده‌ای شیرازی است و مادرم از خانواده‌ای تبریزی. نه پدرم متولّد شیراز است و نه مادرم متولّد تبریز . خودم هم تا الآن نه شیراز را دیده‌ام و نه تبریز را!). مراد هم پدر پاکستانی و مادر کره‌ای دارد و خودش متولّد عربستان است. حال کردید؟ امّا لهجه‌ی اردو دارد. مقطّع حرف می‌زند. این مراد را اوّلین بار در نمازخانه دیدم و بعد بیشتر صحبت کردیم. بعداً بیشتر درباره‌اش می‌نویسم.
  • پاییز این‌جا خیلی رنگ‌های قشنگی دارد. پاییز تهران بیشتر زرد است و این‌جا بیشتر قرمز است. عزیزانی که در خیابان ولیعصر، در پیاده‌روهای ساخت سردار قالیباف قدم می‌زنند، حتماً برگ‌های خشک را لقد بفرمایند و صوت پاییزی‌اش را استماع نمایند. طاق‌های بلندی که شاخه‌های چنارها ساخته‌اند را هم نظاره فرمایید و نایب‌الزّیاره باشید.
  • یک کتابی می‌خواستم بخرم و دودل بودم که به آمازون سفارش بدهم یا بروم و از کتاب‌فروشی زیبا و بزرگی که در مرکز خرید و وقت‌گذرانی (mall) هست بخرم. آمازون کتاب‌ها را خیلی ارزان‌تر از مغازه‌ها می‌فروشد، امّا خوب باید دو هفته‌ای صبر کنید تا به دست مبارکتان برسد. رفتم و از همان کتاب‌فروشی محلّی خریدم، تقریباً به دو برابر قیمت آمازون. این قدر جیبم درد گرفت که نگو.
  • این محلّه‌ای که خانه‌مان در آن است، اسمش محلّه‌ی Pine Ridge است و خیلی از قسمت‌هایش هنوز در دست ساخت است. قسمت‌های دیگر و از جمله همین خیابان ما با خانه‌هایش هم تازه‌ساز هستند. برای این که اوضاع این‌جا را با مملکت اسلامی خودمان مقایسه بکنیم، فقط همین را بگویم: پسر صاحب‌خانه می‌خواست آدرس یک جایی را به من بدهد، و پرسید آن کتابخانه‌ی عمومی بزرگ را که پایین خیابان خودمان است، می‌شناسی؟ همین. البته این محلّه حتّی یک دانه هم سوپر دریانی ندارد. چه فایده؟
  • این خط، این هم نشون. من بیوفیزیسیست بشو نیستم. نه این که برایم سخت باشد، نه این که ازش خوشم نیاید، نه این که در همین یکی دو ماه پیشرفت قابل قبولی نکرده‌باشم ها، فقط گفتم که بعداً نگید چرا نگفتی.
  • شماره‌ی جدید شبکه درآمد. بروید بخرید و بخوانید که (مقداری از) خیر دنیای شما در آن است.
  • از آن آقا یا خانم ناشناس که چند بار خواسته بود از این پست‌های «از هر در» بنویسم، معذرت می‌خواهم که دیر شد.
  • با تشکّر از تمامی عزیزانی که ما را در بدرقه‌ی آقای دکتر کردان همراهی فرمودند.

برچسب‌ها: ,

2 Comments:

At چهارشنبه, آبان ۱۵, ۱۳۸۷ ۷:۲۲:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

سلام
بابا چه عجب!. شما که ما را دق مرگ کردید تا این مطلب رو بالاخره نوشتید. خیلی خیلی خیلی جالب بود. اما باز هم به شما ، بالاخره یه کار رو انجام می دید. خیلی ها تو این دنیا فقط قول می دند و آخر هم اون کار رو انجام نمی دند.
باز هم تشکر
:)

 
At جمعه, آبان ۱۷, ۱۳۸۷ ۳:۲۶:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

بسی خندیدیم.جالب انگیز بود.داشت در این فضای بی محتوایی وب حوصله مان سر می رفت که این پست را دیدیم.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home