یکشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۷

آنهایی که رفته‌اند، آنهایی که مانده‌اند

انهایی که رفته اند همانطور می نشینند پ‍شت پ‍نجره و زل می زنند به حیاط و فکر می کنند به اینکه وقتی برگردند کجا کار گیرشان میاید و ایا اصلا کار گیرشان میاید؟

انهایی که مانده اند فکر می کنند که انهایی که رفته اند حال کرده اند و حالا میایند جای انها را سر کارا شغال می کنند و انها از کار بیکار می شوند.


یک نوشته‌ی بسیار عالی.

برچسب‌ها:

«مهندسی فرهنگی» مجازات

  1. تصوّر این که یک نفر حاضر باشد بر چهره‌ی دیگری اسید بپاشد، به قدری برای من ناممکن و ترسناک است که تا مدّت‌ها دوست نداشتم وجود داشتن چنین جرم\پدیده‌ای را باور کنم. واقعیّت تلخ زمانه‌ی ما این است که جوانان برومندی هستند که بر چهره‌ی دخترانی که می‌خواسته‌اند، اسید ریخته‌اند، همچنان که می‌دانیم در این زمانه کسانی هستند که گروگان‌گیری و گروگان‌کُشی می‌کنند، همچنان که می‌دانیم قتل‌های «ناموسی» در قسمتی از ایران خودمان هنوز رایج است و همچنان که چندین تلخی باورناپذیر دیگر را می‌دانیم و ظاهراً باور هم کرده‌ایم.
  2. همه از مجازات چشم در برابر چشم که قاضی تعیین کرده‌است می‌گویند و کم و بیش همه به این حکم معترضند. خیلی‌ها هم پیشنهاد مجازات دیگری را می‌دهند. همه برای آن دختری که قربانی شده متأسّفیم و همه مجرم را مستحقّ مجازات می‌دانیم. بحث بر سر چگونگی مجازات است. ظاهراً قاضی در این میانه از همه مظلوم‌تر است. یادمان باشد که قاضی بر خلاف ما مجبور بوده چهره‌ی دگرگون‌شده‌ی قربانی را ببیند و فریادهای وابستگانش را بشنود و چشم در چشمانی بدوزد که حالا حکم بر تاریکی‌شان داده. یادمان نرود که قاضی، در چارچوب بسیار تنگ و غیرانسانی قوانین کیفری ایران کار می‌کند و حکمش تا حدّ زیادی ناگزیر بوده‌است. همین که بر خلاف بسیاری از هم‌قطارانش، رأی بر قصاص عینی (اسیدپاشی متقابل) نداده‌است، به نظر من قدم بزرگی بوده.
  3. هفته‌ی بسیج هم با رزمایش رعب و وحشتش تمام شد و سخنرانی‌های «فرهنگ بسیجی» هم پایان یافتند. حالا خوب است به آقایان و خانم‌هایی که «دغدغه‌ی فرهنگی» دارند (و تو چه می‌دانی که من از این لغت «دغدغه» بیزارترم تا از احمدی‌نژاد)، بگوییم که مجازات هم یک جنبه‌ی فرهنگی دارد. مجازات چنین جرمی که اصلاً جنبه‌ی فرهنگی‌اش بزرگ‌تر از جنبه‌ی کیفری‌ آن است. شما که جدیداً یاد گرفته‌اید از «مهندسی فرهنگی» حرف بزنید، بفرمایید مجازات طرّاحی کنید. «مهندسی فرهنگی» به این نیست که یک لباس محلّی (چفیه) را قلب کنید و تبدیل به نمادتان بشود. مهندسی فرهنگی در رزمایش رعب و وحشت نیست. اگر واقعاً می‌خواهید کاری انجام بدهید، بفرمایید، این یک مسأله‌ی واقعی و زنده است. بنشینید و برای اسیدپاش یک مجازاتی طرّاحی کنید که هم جامعه تا حدّی تسکین بیابد و هم با عمل حیوانی مجرم برخورد انسانی کرده‌باشید. یک مجازاتی که در عین حال برای مجرمان بالقوّه هم مایه‌ی عبرت شود. این عین مهندسی است: حل کردن مسأله‌ای کاربردی با قیدهای مشخّص. امّا شما ظاهراً دوست‌تر دارید که مشغول مسأله‌های موهومی باشید. وجب کردن مانتو قطعاً کار ساده‌تری است.
همین.

برچسب‌ها:

شنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۷

لاف‌زنی

این خبر را که خواندم، با خودم فکر کردم چرا قدرت‌مداران ما این قدر عادت کرده‌اند به رجز خواندن؟ در جنگ هشت‌ساله با عراق، اوّل کار انجام می‌شد و بعد خبرش اعلام می‌شد. جنگ بود. جای شوخی و لودگی نداشت.
اگر قرار بود در زمان جنگ هم فرماندهان نظامی این طور رجز بخوانند که این کار و آن کار را می‌کنیم، قاعدتاً الآن کلمه‌ی «ایران» از کتاب‌های جغرافیا تماماً به کتاب‌های تاریخ کوچیده‌بود.
الآن هم با این سیاست خارجی دولت مهرورز و با این رقابت شدید جهانی بر سر نفت، و با وجود تمام مشکلات دیگر، ایران کشور کم‌مسأله‌ای نیست. اگر این آقا و هم‌کارانش این طور با لبخند ملیح رجز می‌خوانند، یا دچار فراموشی شده‌اند یا توهّم. من که نظامی نیستم و نمی‌خواهم باشم، لااقل این قدر شعورم می‌رسد که اگر بخواهید گلوی یک آدم نیمه‌جان را هم بفشارید، با همان جان نیمه‌اش تقلّا می‌کند که زنده بماند. حالا آقای سردار چه طور با خودش فکر کرده که می‌تواند گلوی نصف دنیا را بفشارد و مشکل مهمّی هم برای مملکت پیش نیاید؟ تکلیف‌تان را با بقیه روشن کنید. اگر جنگ‌طلب هستید، لااقل به اندازه‌ی جرج بوش شرف داشته‌باشید و حرفتان را رک و راست بگویید.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۷

هم‌اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

فیزیک؟ ریاضی؟ کوانتوم؟ انتگرال؟ نظریه؟
همه‌ی این‌ها کشک است. همه‌ی این‌ها گذرا است، ظاهر است. زندگی چیز دیگری است. چیزهایی که می‌مانند و ارزش دارند و باید وقت و انرژی‌مان را صرف‌شان کنیم این‌ها نیستند. چیزهایی که باید بیشتر اوقات به آنها فکر کنیم، اصلاً از این مقوله نیستند.

هر کس که می‌خواهد لطفی به من کند، فقط این چند خطّ بالا را تأیید کند، البته اگر موافق است.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت (و در جواب به سولوژن): این روزها فکر می‌کنم که کار آکادمیک هم (چه به عنوان دانشجوی تحصیلات تکمیلی و یا دستیار پسادکتری یا عضو هیأت علمی) نهایتاً یک کار است، یک شغل است. ممکن است این شغل نسبت به خیلی شغل‌های دیگر، دشواری و پیچیدگی بیشتری داشته‌باشد و آدم را بیشتر با خودش درگیر کند، آدم را بیشتر به خودش بشناساند، امّا باز هم در نهایت شغل است. زندگی نیست. دست‌کم همه‌ی زندگی نیست. من همیشه دوست داشته و دارم که مجالی برای شیطنت، خلّاقیت و آزادانه زیستن داشته‌باشم و چارچوب کار آکادمیک را برای چنین حیطه‌ای تنگ می‌بینم.
خصوصاً الآن که برای اوّلین بار در عمرم، به نظرم می‌رسد رشته‌ام را اشتباهی انتخاب کرده‌ام، فکر می‌کنم که حتّی اگر رشته‌ی کاملاً مورد علاقه‌ام را انتخاب کرده‌بودم، باز هم به آن حیطه‌ی آزاد نیاز داشتم.
امیدوارم بحث ادامه پیدا کند، چون این پرسش برای من خیلی مهم است.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۷

بلاغت

برچسب‌ها:

دوشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۷

همچنان خواهم خواند

چند هفته‌ای زیادی گرفتار بودم و فیدها تلنبار شده‌اند. حالا دارم کم‌کم می‌خوانم، و می‌بینم چه قدر خوب است. چه خوب است که آدم این قدر فکر و این قدر تنوّع را یک‌جا ببیند، لینک‌شده و پیوسته به هم،
و
به فارسی دری.

از هر کس که وبلاگ فارسی خوبی می‌نویسد ممنونم. خیلی ممنونم.

برچسب‌ها: ,

شنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۷

منو ولم کنی تا فردا صبح چرند و پرند جلد دو رو میدم بیرون.

برچسب‌ها:

روزی، روزگاری

- مگه هرچی تو دنیا فراوون بود، مال باباته که آتیشش بزنی؟

- آدمی که از تو کلاهش خبر نداره، این قدر پرمدّعایی نمی‌کنه، تحفه طلا.

- بد نیست آدم گاهی طاقت خودشو سنگ کنه، من و نیم‌منش دستش بیاد.

~خاله لیلا (ژاله علو)
سریال روزی روزگاری

همه چیز این سریال به نظر من شاه‌کاره.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۷

میزان رأی یکی است

مبارک است وزارت‌تان آقای محصولی. نمی‌دانم چه بر سر این کشور آمده که داستان وزیر کشور از همه‌ی داستان‌ها فضاحت‌بارتر است.

شما اکثریت قاطع را پشت سرتان دارید آقای محصولی. اکثریّتی که آن قدر قاطع بودند که شما را با یک رأی هم که شده وزیر کنند. حالا که وزیر کشور شده‌اید، اگر گفتید میزان رأی چیست؟

روی این صندلی با احتیاط بنشینید. شاید که میخ دارد. فکرش را بکنید چند تا آدم گردن‌کلفت فقط در همین دولت، قبل از شما روی این صندلی نشستند: پورمحمّدی، هاشمی و دکتر کردان. من اگر جای شما بودم بی‌خیال این صندلی می‌شدم. مگر وزارت‌خانه قحط است؟ شما که پول دارید، یکی دیگر برای خودتان بخرید.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، آبان ۲۸، ۱۳۸۷

....
برخی از ما با حقیقت این گونه ایم، قهر. و هر چه سرک می کشد و خود می نماید، حتی گاهی سر راهمان را می گیرد سلامی می کند، جواب نمی دهیم. انگار عهد بسته ایم با او در یک جا نباشیم، تا روزی که محزون و مجروح خودش را به ما برساند و دیگر برای ما هم مجالی نمانده باشد. انگار حقیقت موظف است به کوچکی در برابر ما. و ما را جست و جوی حقیقت در دستور نیست.

اما دیگران مدام در جست و جوی حقیقت اند. خود را با حقیقت برادر می دانند. حقیقت را فقط وقتی نمی خواهند که به تحسینشان می آید و نفعی می رساند. هم از این رو این همه با هم دشمن نیستند. این همه دور از هم. این همه در رویا . این همه در غوغا.

زمان ها از دست می دهیم تا دیوارهای خود کشیده خود ساخته، به خودی خود فروریزد. دیوارهای وهمی که بین خود و حقیقت کشیده ایم. و این چنین است که فقط چیزها و کس هائی را دوست داریم که نمی شناسیم. دلبسته سرزمین های دور، دل سپرده آن ها که دورند از ما. یکی مانند اوباما. منتظر او می مانیم. انگار با هم زیر یک آلاچیق بزرگ شده ایم.


برچسب‌ها: ,

شنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۷

چای داغ

منزّه است خدایی که چای داغ را آفرید،
و در آن بسیار خاصیت‌ها قرار داد،
تا اهل ایمان بنوشند،
و دریابند (به واسطه‌ی آن) کیفیت صبح را،
هرچند که لنگ ظهر از خواب برخاسته‌باشند،
و یا حتّی دیرتر.
و خدا بر دل‌های شما آگاه‌تر است.

برچسب‌ها:

خوب و بد

خیلی وقت‌ها به این جمله فکر می‌کنم که احتمالاً در «فرانی و زوئی» سلینجر خوانده‌ام:

گناه، شکل ناقصی از معرفت است.
(شاید هم: گناه، تنها شکل ناقصی از معرفت است.)

احتمالاً همان‌جا هم از یک کسی نقل شده که الآن اسم او را هم یادم نمی‌آید. امّا تا جایی که به خود این گزاره و مفهومش مربوط است، چه اهمّیّتی دارد که چه کسی آن را گفته؟
اوّل به نظرم سطحی و پوچ‌گرایانه آمد. امّا در ذهنم ماند و ماند و حالا هر چند وقت یک بار می‌آید روی سطح ذهنم، مدّتی مشغولم می‌کند و باز می‌رود در آن اعماق تاریک. حالا به نظرم سطحی نیست. اصلاً از آن جمله‌هایی است که شاید تا دم مرگ با آدم می‌ماند و در هر دوره از زندگی، آدم مقداری از معنایی را که در چند کلمه پنهان شده درک می‌کند. درک کامل هم شاید در زندگی دیگر.
اهمّیّت این جمله برای من در این است که یک ارتباط خیلی مهم بین دو قطب مخالف برقرار می‌کند: گناه، که حرکت در جهت منفی محور است و معرفت، که هدف اصلی تمام حرکت‌ها در جهت مثبت است. اگر این جمله درست باشد (که الآن فکر می‌کنم هست)، معنی خیلی از چیزها را عوض می‌کند. بیشتر نگویم بهتر است.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۷

بهتر از آی-پاد

چیزهای خوب بخوانید و چیزهای خوب بشنوید، هرچند شما را ناگوار آید. یک موقعی به کار آدم می‌آیند که فکرش را نمی‌کند.

امروز صبح که با سنگینی تمام از خواب بلند شدم، موومان اوّل سمفونی پنجم شوبرت توی مغزم پخش می‌شد. خیلی وقت بود (شاید چند سال) که این اثر را گوش نکرده‌بودم. اجرای برنشتاین را آن قدیم‌ها بر روی کاست داشتم و گوش کرده‌بودم و تا جایی که یادم هست، هیچ وقت شیفته‌اش نبودم. حالا امروز صبح نمی‌دانم از کجا آمد توی مغزم. شروع خیلی خوبی بود.

بعد هم که رفتم آزمایشگاه تا به TAship یومیه برسم و هنوز کسل بودم، موومان‌های آهسته‌ی کارمینا بورانا که خواننده‌ی سوپرانو دارد می‌آمد به ذهنم. خوب نیست؟ حالا استیو جابز و رقبایش خودشان را پاره کنند که شما «تجربه‌ی موسیقی شنیدنتان» مثلاً بهتر بشود. وقتی بیشتر مردم موسیقی بنجل گوش می‌کنند، فایده‌اش چیست؟ هیچ چیزی جای تربیت ذائقه و ذهن را نمی‌گیرد.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۷

28

این هم از ۲۸ سالگی. با تشکّر از تمامی عزیزانی که ما را در رسیدن به این سن یاری کردند. فکر می‌کنم از یک سنّی به بعد، انگار جشن تولّد سرپوشی است برای پنهان کردن واقعیّت تلخ گذر عمر.

(توضیح: عکس تزئینی است، نه خوراکی.)

برچسب‌ها:

شنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۷

درخت بید باغی را بریدند

وقتی جامعه توقیف شد، پشیمان شدم که چرا وقتی چاپ می‌شد نخواندمش.
این داستان بارها تکرار شد:
عصر آزادگان، نشاط، هم‌میهن، شرق (دو مرتبه) و حالا شهروند امروز.
توقیف نشریات عادت زشتی است که زورمندان کشور ما به آن مبتلا هستند، امّا جدا از آن، چرا همیشه منتظر فردا هستم؟

برچسب‌ها:

ds>=0

بیان گوگل‌ریدری قانون دوّم ترمودینامیک:
اگر سایت یا وبلاگی هست که برای شما واقعاً جدّی است و می‌خواهید هر مطلبش را دقیق بخوانید،
هرگز
هرگز
هرگز
مطالب آن را از طریق گوگل‌ریدر دنبال نکنید.

*********************
خودآزمایی: اگر این پست شما را بر آن دارد که همین الآن فید «مسیر یک ذرّه» را از لیست گوگل‌ریدرتان حذف کنید، آیا وبلاگ‌صاحاب باید خوش‌حال شود یا ناراحت؟

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۷

به خاطر پهلوانی مهدی
از آن نوشته‌هاست که آدم دوست دارد بخواند و بخواند.
*****************
خوب، البته می‌دانستم که فیلتر است، امّا خدا فید را برای عذاب دادن فیلترچی آفریده. متن کامل آن نوشته را می‌گذارم این‌جا:



مهدی را از زمانه انداخته اند بيرون. من سياست های پشت ماجرا را درست نمی دانم. آنهايی را هم که می دانم نبايد بنويسم. تنها به چند مورد می خواهم اشاره کنم.....

بالا برويد، پايين بياييد من مهدی را خيلی دوست دارم. از زبان من خارج عرف تر، مشکل دار تر، فراهنجار تر، در اين وبلاگستان وجود ندارد. ميان تمام اين کله گنده هايی که من به آنها گير دادم تنها کسی که جوابم را داد، با من دهن به دهن گذاشت، بحث کرد، گفتگو کرد، مهدی بود. نقدش را من قبول نداشتم و دعوامان هم شد، اما تنها کسی بود که آدم حساب کرد من را. همان لحظه که جوابم را داد نفهميدم که چقدر دوستش دارم. بعداً فهميدم.

مهدی جامی يک تز فوق ليسانس يک باری يک جايی نوشته که کتاب شده است. اولين بار کتاب را خانه مهدی خلجی ديدم. کتاب اش يک نقد و بررسی آيين های جوانمردی، عياری، پهلوانی و لوطی گری است. طبعاً نگاهش مردانه است. مهدی است ديگر، بالاخره تا يک حدی مرد سالار است. اما چيزی که آنجا می بينی اخلاق مهدی است. در نقد ادب پهلوانی نگاه پهلوانانه می بينی، اميد به يک اخلاق کثرت گرايانه می بينی ميان خطوط ادب و تاريخ ايران. من دوستش دارم، مهدی را می گويم، به خاطر همين اخلاق پهلوانانه اش دوستش دارم.

راديو زمانه به خاطر سرمايه اخلاقی مهدی بود که به شکل کنونی اش در آمد. من نمی دانم مهدی بلد است مدیريت کند يا نه. اما، می دانم که اگر اين برخورد لوطی گری مهدی نبود و اميد به يک آرمان شهر کثرت گرايانه نبود راديو زمانه تبديل می شد به الباقی رسانه های دياسپورای ايرانی: سياه و سفيد سياسی.

در راديو زمانه همه چيز پيدا می شود، اين خوبی اش است. از ضد دين ترين برخورد ها تا دين محور ترين آنها. از مدرن تا نقد مدرنيته. از فمنيستی تا ضد زن. از مطالب حول محور همجنسگرايی و دگرباش بودن، تا طنز های خشونت آميز بر عليه زنان و اقليت های جنسی. اينها خوبی زمانه بود. خوبی مدريت مهدی بود.

نمی دانم از اين به بعد چه خواهد شد. می دانم که مهدی بود که اين توانبخشی را به همه می داد که به ايميل زمانه ايميل بزنند و مطلب چاپ کنند. شعارش اين بود که راديو خودمانی است. مردم دست می گرفتند، مسخره می کردند... واقعاً بود. از خيلی شهر های کوچک ايران، مردم در زمانه مطلب چاپ می کردند. از تابو ترين مسائل، مردم در زمانه مطلب چاپ می کردند. اين نگاه کثرت گرايانه مهدی بودکه اجازه تعامل افکار را می داد. اجازه می داد با افکار خودش هم آدم کلنجار برود. ممکن بود حالا اعمال قدرتی کند، حرف آخری بزند، اخلاق نسبتاً مغرور اش جلوی چشمش را بگيرد اما اجازه تعامل می داد. اين بهترين خاصيت مهدی بود به عنوان مدير يک راديو تازه، با نگاهی تازه: پهلوانی اش، لوطی بودن اش....

نگاه کنيد به اين بساطی که در روز آنلاين است. خود مافيااند اينها. بين خودشان می برند و می دوزند و کف می زنند و تشويق می کنند و جايزه می دهند. سياه و سفيد و هدفمند. آبروی شعور انسانی را برده اند با اين رسانه شان. نگاه کنيد، راديو فردا را، ارگان تبليغاتی قدرتمند ترين قدرت جهان است. اينها خير سرشان فکر می کنند که ملت ايران را نمايندگی می کنند. يا که نماينده های نسبتاً خوبی از نخبه ها هستند که مساله خطير رسانه را به عهده گرفته اند؟ جوک است به خدا. راديو فردا و صدای آمريکا رسماً تهوع آورند. مملکتی که بيشتر مردم اش مسلمان اند و اينها يک نفر زن محجبه ندارند در سيستم کاری شان در کادر های تلوزيون شان که هيچ، حرف اسلام هم بزنيد می خواهند خفه تان کنند. آدم هايی که برای اين رسانه ها کار می کنند. خيلی هاشان ژورناليست های خوبی اند که به خاطر نبودن فضاهای کاری مشابه زمانه مجبورند برای در آوردن نان شب در رسانه های عملاً دست راستی وابسته به آمريکا کار کنند. آنهايی هم که در سيستم های مدیريتی و رده های بالا کار می کنند مرام و اخلاق و لوطی گری و همه اينها که ديگر به کنار، به راحتی برای پول نيروی کار خورد را فروخته اند و مفت هم فروخته اند. خوب بودجه زمانه هم از موسسه پرس ناو می آمد که خودمانيم ديگر بودجه اش دولتی بود. اما باز مردم آزادی عمل داشتند در توليد مطلب. با رفتن مهدی و آمدن يکی مثل ابراهيم نبوی که گويا خيلی دارد تلاش می کند کار را بگيرد همه اينها به گند کشيده خواهد شد.

نمی خواهم نبوی را ناراحت کنم. می دانم قلبش اين روز ها اوضاع اش خراب است اما برادر، بی مرامی و بی اخلاقی تا چه حد؟ اين ها، اين گروه روز آنلاين، همه شان واقعاً آخر شأن انسانی اند. مافيای رسانه اي. همه چيز و همه کس را می خورند که به منافع شخصی شان برسند. نيک آهنگ هم. اينهمه اين آق مهدی عزيز ما به اينها حال داد با وجود اعتراض های هرچه آدم خوش فکر بود (از جمله خود بنده، کاوه پزشک، مانی ب، فريد حائری نژاد، و خيلی های ديگر....) باز هم اينها نهايت بی مرامی را در حقش کردند. نيک آهنگ نمی دانم پشت صحنه چه می کند. اما لوس بازی در آورده در وبلاگ اش می نويسد کانفليکت آو اينترست. يعنی از من انتظار نداشته باشيد که چيزی بگويم چون من خودم منافعم گير است. خدا شاهد است که همين بساط را سر روز آنلاين در آورد. آدمی که حاضر است هزار سياست بازی در بياورد که نان شب اش از دست نرود. بامبول در می آورد يکی به نعل می زند، يکی به ميخ که خودش هميشه تامين باشد. اخلاق هم که اصلاً مهم نيست.

اينها را دارم می نوسيم برای اينکه ناراحت و عصبانی ام که با مهدی همچين رفتاری می کنند. از آن ور نگران اخلاق خبرنگاری و رسانه اي هستم. اگر قرار باشد که تحمل نگاه مهدی، کثرت گرايی مهدی، نوع برخوردش با مسائل را هم اينها نداشته باشند، امکان ندارد ذره اي اميدوار بود که اين پول ها که "خارجی ها" به ايرانی های دياسپورا می دهند برای کاری جز براندازی در راستای اهداف امپرياليسم جديد، خرج شود.

اگر مهدی ايرادی مدیريتی داشت، می شد که با او کنار آمد، سيستم های موازی طراحی کرد که مسائل مدیريتی را حل کنند. اما نگاه کثرت گرای مهدی را هيچکدام از اين کله گنده های موجود در بازی های رسانه اي ندارند. آق مهدی، آنجور که من دوست دارم صدايش کنم، کم روی اعصاب من راه نرفته است. می دانم که احتمالاً روی اعصاب خيلی ها راه رفته است. کله شق است خوب. بر خلاف عشقش به مدرنيته که نمی داند چيست، آدم مدرنی نيست. آدم مدرن نبوی است. آدم مدرن پدر سوخته است. آدم مدرن دنبال سياست بازی است که منافع شخصی اش را تامين کند. آدم مدرن جان فدای کاپيتاليسم می کند که ارزش افزوده نيروی کار اين و آن را بخورد. نمی گويم مهدی مثلاً می تواند کاوه آهنگر باشد، وسط قلب کاپيتاليسم قيام کند و نبوده است. مطمئن هستم که جزوی از سيستم است. اما باز هم همان وسط حواسش جمع بوده که کار ايجاد کند. به جوان ها کار بدهند، به خبرنگاران از شهر های کوچک ايران کار بدهد، به زنان کار بدهد و با همه اين کار دادن ها مسائل مربوط به هر قشر را در راديو مطرح کند.

اين شايد از آن حرف های احساساتی است که نبايد بزنم چون من آدمی نيستم که به قولم ام وفا کنم و خدا هم می داند بنده خدا مهدی از این به بعد به کجا خواهد رفت و چه خواهد کرد. اما با همه اينها دوست دارم مهدی بداند که اگر روزی جايی تصميم گرفت رسانه اي مستقل از سياست بازی اين مافيای رسانه اي، اين دولت های خارجی، اين پول های به درد نخور، اين بی مرامی ها راه بياندازد، من يکی مخلصش هم هستم. با او همکاری می کنم، تا جايی که اخلاق ام اجازه دهد تنها و تنها به يک دليل و آن هم اينکه وسط اين همه بی اخلاقی، پهلوان است. اخلاق پهلوانی را از وسط ادب فارسی بيرون کشيده است و به آن عمل می کند. اين برای من ارزش دارد. ارزش اينکه با او کلنجار بروم و با او تعامل فکری کنم.
----------
داريوش محمد پور همه مطالب را اينجا جمع کرده است.


برچسب‌ها:

سه‌شنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۷

Hello Mr. President


صد البته، این فقط یک شانس جدید برای دنیا است. امّا مطمئنّاً تغییرات زیادی را خواهیم دید. چرا بدبین باشیم؟ در لبخند این چهره، نوعی افتادگی هست که قبلاً در اتاق بیضی‌شکل کاخ سفید وجود نداشته.

اوباما رئیس‌جمهور جدید «شیطان بزرگ» است. بادا که مسیر خرد و اعتدال را دنبال کند.

برچسب‌ها: , ,

از هر در

  • سرما خورده‌ام و امروز را در خانه گذراندم. امروز و فردا کار TA ندارم و می‌توانم کارهای مربوط به دانشگاه را در خانه انجام بدهم. معمولاً در برنامه‌ی کاری هر هفته یک روز خالی برای‌مان می‌گذارند و این هفته که سرما خورده‌ام، «اتّفاقاً» دو روز کاری خالی دارم. باید بروم از سیندی تشکّر کنم که بیماری من را پیش‌بینی کرده‌بود. امّا بعد دعوایش می‌کنم که چرا به خودم خبر نداد که قرار است بیمار شوم.
  • قصد داشتم آشپزی را به آخر هفته‌ها موکول کنم. امّا ظاهراً روش خوبی نبوده. بهتر است روشی میانه‌ای داشته‌باشم و مقداری از کارهای پخت و پز را هر روز انجام دهم.
  • یک دوست پاکستانی پیدا کرده‌ام که اسمش مراد است و اسمش من را همیشه یاد مرادبیک می‌اندازد و دلم برای آن بازی بی‌نظیر خسرو شکیبایی (رحمة اللّه علیه) و ژاله علو (ادام‌اللّه بقائها) تنگ می‌شود. البته مراد همان قدر پاکستانی است که من شیرازی یا تبریزی هستم (پدرم از خانواده‌ای شیرازی است و مادرم از خانواده‌ای تبریزی. نه پدرم متولّد شیراز است و نه مادرم متولّد تبریز . خودم هم تا الآن نه شیراز را دیده‌ام و نه تبریز را!). مراد هم پدر پاکستانی و مادر کره‌ای دارد و خودش متولّد عربستان است. حال کردید؟ امّا لهجه‌ی اردو دارد. مقطّع حرف می‌زند. این مراد را اوّلین بار در نمازخانه دیدم و بعد بیشتر صحبت کردیم. بعداً بیشتر درباره‌اش می‌نویسم.
  • پاییز این‌جا خیلی رنگ‌های قشنگی دارد. پاییز تهران بیشتر زرد است و این‌جا بیشتر قرمز است. عزیزانی که در خیابان ولیعصر، در پیاده‌روهای ساخت سردار قالیباف قدم می‌زنند، حتماً برگ‌های خشک را لقد بفرمایند و صوت پاییزی‌اش را استماع نمایند. طاق‌های بلندی که شاخه‌های چنارها ساخته‌اند را هم نظاره فرمایید و نایب‌الزّیاره باشید.
  • یک کتابی می‌خواستم بخرم و دودل بودم که به آمازون سفارش بدهم یا بروم و از کتاب‌فروشی زیبا و بزرگی که در مرکز خرید و وقت‌گذرانی (mall) هست بخرم. آمازون کتاب‌ها را خیلی ارزان‌تر از مغازه‌ها می‌فروشد، امّا خوب باید دو هفته‌ای صبر کنید تا به دست مبارکتان برسد. رفتم و از همان کتاب‌فروشی محلّی خریدم، تقریباً به دو برابر قیمت آمازون. این قدر جیبم درد گرفت که نگو.
  • این محلّه‌ای که خانه‌مان در آن است، اسمش محلّه‌ی Pine Ridge است و خیلی از قسمت‌هایش هنوز در دست ساخت است. قسمت‌های دیگر و از جمله همین خیابان ما با خانه‌هایش هم تازه‌ساز هستند. برای این که اوضاع این‌جا را با مملکت اسلامی خودمان مقایسه بکنیم، فقط همین را بگویم: پسر صاحب‌خانه می‌خواست آدرس یک جایی را به من بدهد، و پرسید آن کتابخانه‌ی عمومی بزرگ را که پایین خیابان خودمان است، می‌شناسی؟ همین. البته این محلّه حتّی یک دانه هم سوپر دریانی ندارد. چه فایده؟
  • این خط، این هم نشون. من بیوفیزیسیست بشو نیستم. نه این که برایم سخت باشد، نه این که ازش خوشم نیاید، نه این که در همین یکی دو ماه پیشرفت قابل قبولی نکرده‌باشم ها، فقط گفتم که بعداً نگید چرا نگفتی.
  • شماره‌ی جدید شبکه درآمد. بروید بخرید و بخوانید که (مقداری از) خیر دنیای شما در آن است.
  • از آن آقا یا خانم ناشناس که چند بار خواسته بود از این پست‌های «از هر در» بنویسم، معذرت می‌خواهم که دیر شد.
  • با تشکّر از تمامی عزیزانی که ما را در بدرقه‌ی آقای دکتر کردان همراهی فرمودند.

برچسب‌ها: ,

کردان و مک‌کین در یک روز؟ واقعاً؟

برچسب‌ها:

دوشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۷

سانسور بر سانسور بستن

دارم «در خیال» شجریان را گوش می‌کنم. یادم هست که آهنگ‌سازش مجید درخشانی بوده. قسمت‌های بی‌کلام این مجموعه را خیلی دوست دارم (حالا یادم نیست که کدامش درآمد بود، کدام چهارمضراب و غیره.). یادم هست که سروش این مجموعه را منتشر کرد (از کلمه‌ی آلبوم زیاد خوشم نمی‌آید.) و چه قدر هم تبلیغش را در تلویزیون می‌کرد. بعداً کار به جایی کشید که شجریان در آن نامه‌ی معروف خواست که آثارش را صدا و سیما پخش نکنند. دهه‌ی هفتاد می‌توانست سرمایه‌ی بزرگ ایران باشد، امّا خیلی از دیوارها از خشت اوّل کج ساخته شدند.

فکر می‌کنم همین آثار اگر الآن بخواهند منتشر بشوند، وزارت ارشاد دولت مهرورز به قسمت‌های زیادی از آنها گیر بدهد که ریتمش خیلی تند است. چرا باور نکنیم که روزی آثار شجریان هم در ایران با مشکل مجوّز همراه شود؟ این سیستم لابد بیمار است که هر روز دایره‌ی ممنوعیت‌هایش تنگ‌تر می‌شود. سریال‌های قدیمی را دوباره از تلویزیون پخش می‌کنند و بیشتر از قبل سانسورشان می‌کنند. خود قدیم‌شان را هم قبول ندارند. کتاب‌ها هم که داستان جدای خود را دارند. سانسور نوعی عقب‌نشینی است و این که هر روز محدودیت‌های بیشتر و احمقانه‌تر وضع می‌شود، از دید من به معنی عقب رفتن تدریجی خطّ مقدّم «مبارزه با تهاجم فرهنگی» است. این سیستم حتماً بیمار است.

برچسب‌ها: , ,