جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

یه چیزی بگم؟

در این لحظات بسیار مهم و تاریخی پس از نیمه‌شب که من باید خوابیده‌باشم، در نهایت سلامت عقل و جسم و البته با جراحت روح، اعلام می‌کنم که من به این آقای اولد فَشِن بسیار حسودی‌ام می‌شود.
برداشت من از تک‌تک پست‌هایش این است که این آقا از کارش لذّت می‌برد و کارش را دوست دارد، چنان دوست داشتنی که مثل یک درخت می‌تواند میوه‌هایش را به بقیه هدیه دهد. این آقا من را یاد آن شیرینی‌فروش کتاب کیمیاگر می‌اندازد، همان که کارش را دوست داشت.
من در سنّ ۲۷ سالگی(+۱)، در حالی که بر حسب ظاهر دانشجوی دکترا هم هستم، حس می‌کنم با وجود تمام تلاش‌هایی که تا الآن کرده‌ام، زندگیم در مسیری افتاده که برایم خواستنی نیست. این را نوشتم که یادم بماند. و البته فکر نکنید که بی‌کار می‌نشینم و گذر روزهای ملال‌آور را نگاه می‌کنم.

شاد باشید، به مفهوم حقیقی آن.


_______________________

پی‌نوشت: نوشتن این مطالب در این‌جا برای نق زدن نیست. بیشتر برای روشن شدن ذهن خودم است. این را از جناب رضا کیانیان آموخته‌ام: تا وقتی مطلب در ذهن توست، فکر می‌کنی به آن احاطه داری. آن را بنویس تا از تو جدا شود و بتوانی ببینیش (نقل به مضمون).


برچسب‌ها: ,

3 Comments:

At جمعه, آبان ۱۰, ۱۳۸۷ ۲:۵۴:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

سلام
اگه می شه خواهش می کنم این سوال من رو جواب بده :
الان دوست داشتی زندگی ات در چه مسیری بود؟

 
At جمعه, آبان ۱۰, ۱۳۸۷ ۷:۲۰:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous روجا said...

آن آقایی را که گفتید نمیشناسم .
اما حسادتتان راچند بار تجربه کردم. مانند داشتن دکترای فیزیک اتمی.
:)

 
At سه‌شنبه, آبان ۱۴, ۱۳۸۷ ۸:۱۵:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous صندوقک said...

منهم همین حس بهم دست میده وقتی پستهای ایشون رو می بینم و می خونم

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home