سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

خانه

چند شب پیش دیروقت که همه در خواب بودند، از آشپزخانه به اتاقم می‌رفتم. ناگهان متوجّه شدم که این خانه چه قدر می‌توانست در شرایطی دیگر برایم خواستنی باشد. خانه‌ای دوطبقه و راحت، با زیرزمین و راه‌پله‌ی زیبا و تمام چیزهایی که در ذهنم از یک خانه‌ی خوب و امن تصوّر می‌کردم. امّا این خانه اکنون نه تنها برایم خواستنی نیست، که تنها نقش پناهگاه و خوابگاه را پیدا کرده. چرا؟

به سادگی، این خانه خانه‌ی من نیست.

خانه زنده است؛ جایی است که وقتی درونش هستی، پیکرت به جای‌جای آن گسترش می‌یابد. سیناپس‌هایت به همه‌ی حفره‌ها و گوشه‌هایش می‌دوند. همه جایش را در لحظه حس می‌کنی.
خانه‌ی خودمان در تهران این جوری بوده برایم. وقتی باران می‌آمد و سقف خیس می‌شد، می‌لرزیدم، اگرچه درون خانه گرم بود. وقتی باد می‌وزید و در و دیوار می‌لرزیدند، بی‌اختیار کز می‌کردم. ترک‌های نمای خانه را که می‌دیدم، ناخودآگاه حس می‌کردم پوست خودم ترک خورده. جنجال‌های درون خانه مثل بدحالی خودم بود. تابستان که آفتاب سقف را داغ می‌کرد، سرم درد می‌گرفت. وقتی کولر را روشن می‌کردیم و کمی ساختمان را می‌لرزاند، انگار روی کلّه‌ی خودم چیزی می‌لرزید. آنتن سنگین‌وزنی که روی بام است، انگار روی پیشانی خودم سنگینی می‌کند و امواجش انگار از مغزم می‌گذرند. امواج بی‌حیا. خانه این جوری است برای من. هیچ جای دیگری خانه نمی‌شود.
خانه‌ی ما قدیمی است و باید موقع راه رفتن آهسته پا را بر زمین بگذاری که زمین نلرزد. حالا این‌جا هم پاورچین راه می‌روم. خانگی راه می‌روم.

خانه قرارگاه است، سطح صفر پتانسیل روح است. خانه جایی است که دوست داری سرما بخوری و بروی زیر پتو و منتظر سوپ باشی. جایی است که دوست داری ترکش کنی تا بتوانی به آن بازگردی. خانه آن قفس خودخواسته است، همان جا که ریشه‌ها جا مانده‌اند. خانه همان جایی است که هر روز نفرین می‌فرستم به آنها که ناگزیرم کردند ترکش کنم. خانه آن قدر مهم است که خدا هم خانه دارد.

7 Comments:

At چهارشنبه, آبان ۰۸, ۱۳۸۷ ۲:۱۳:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous كوالا said...

مرسي. قشنگ ترين تعريف از خانه بود. ولي اشكال نداره. احترام خونه رو نگهدار. جاشو خالي كن.
راستي به نظر داري هوم سيك ميشيا... بپا.

 
At چهارشنبه, آبان ۰۸, ۱۳۸۷ ۹:۲۲:۰۰ بعدازظهر, Anonymous نیلی said...

مطلبت دوست داشتنی بود... خانه همه ی چیزهایی که گفتی هست ولی یک مشخصه دیکه هم داره. تو هم باید دلت بخواد که خونت باشه. و این چیزیه که من احساس می کنم تو داری از این محل سکونت جدیدت دریغ میکنی.درست فکر می کنم؟

 
At چهارشنبه, آبان ۰۸, ۱۳۸۷ ۹:۳۲:۰۰ بعدازظهر, Blogger Mostafa said...

به کوالا:
تازه دارم از هوم‌سیکی درمیام.
به نیلی:
شاید حق با تو باشه. خودم هم درست نمی‌دونم.

 
At پنجشنبه, آبان ۰۹, ۱۳۸۷ ۱۲:۵۹:۰۰ بعدازظهر, Anonymous شیدا said...

سلام
طراوت خانه را تنها ان هنگام که از ان دوری می توان حس کرد.زیبا توصیفش کردی.
به در ودیوار نا اشنای این خانه اگر چه نمی شود مهر مهر بان مادر پاشید اما از حضور دوستهای ناب که میشود سراغ خوبی رفت ودستهای اشتیاق را گرفت وبا حوصله که بیایی و در ان قدم بزنی وبه گوشه گوشه اش چیزهایی که تورا به یادخانه قدیمی ات میاندازد بیاویزی شاید همه چیز کمی بر وفق مرادت شود.

 
At پنجشنبه, آبان ۰۹, ۱۳۸۷ ۵:۴۸:۰۰ بعدازظهر, Anonymous boogi said...

جالب بود. هيچ جا خونه خود آدم نمي شه. وقتي حتا از بهشت هم كه بر مي گردي به خونه خودت تازه حس مي كني اومدي تو بهشت.
يه چيزه ديگه. دقت كردي تو انگليسي براي Home از حرف اضافه استفاده نمي كنن. مي گن: I'm home. نه I'm in home.

 
At پنجشنبه, آبان ۰۹, ۱۳۸۷ ۶:۲۹:۰۰ بعدازظهر, Blogger Nafiseh said...

خانه - مادر - دستهایش - امنیت - زمستان - یک فنجان چای داغ - اشکهایی که ریختم و بغض های فرو خورده ام ... لحظه های ناب حضورش که ندانسته و نفهمیده به سرعت می گذرند ...
آخ مادر آخ مادر
کجاست آغوش آرامش بخشت ...

من در غربت این هجوم ناامن صدای پای تو را جستجو می کنم - کجایی امنیت حقیقی من ؟
خوب می نویسی مصطفی . . . خوب

 
At جمعه, آبان ۱۰, ۱۳۸۷ ۲:۲۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous Saman said...

Nice,
All the time I was reading your post this song was in mind:

http://www.youtube.com/watch?v=mqq35z43i3o

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home