شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

درباره‌ی «یک ذهن زیبا»

Mathematicians won the war. Mathematicians broke the Japanese codes... and built the A-bomb. Mathematicians... like you. The stated goal of the Soviets is global Communism. In medicine or economics, in technology or space, battle lines are being drawn...

انگیزه‌ی نوشتن این پست، درخواست دوباره‌ی دوستی ناشناس است. از او ممنونم که به من لطف دارد.
فیلم «یک ذهن زیبا» را در موقع بسیار نامناسبی دیدم: وقتی ترم اوّل فوق‌لیسانسم را شروع کرده‌بودم. برای آنها که تنی به آب فیزیک نظری و ریاضیات نزده‌اند، ممکن است عجیب به نظر برسد که می‌گویم موقع نامناسبی بود. این فیلم شاید به نظر شما الهام‌بخش و مشوّق باشد، امّا وقتی خودتان قرار است با چیزهایی مثل الکترودینامیک، توابع گرین، نسبیت عام، هندسه‌ی دیفرانسیلی و چیزهایی مثل این درگیر شوید، وقتی در جوّی مأیوس‌کننده هستید و چنین فیلمی را ببینید، ممکن است برای‌تان ناامیدکننده باشد. در این فیلم جان نَش را با بازی فوق‌العاده‌ی راسل کرو می‌بینیم و جریان فیلم از ابتدای دوران دکترای او در پرینستون شروع می‌شود، تا سال 1994 که جایزه‌ی نوبل اقتصاد را به خاطر کارهایش در نظریه‌ی بازی می‌گیرد. تفاوت تصویری که از نَش و محیط پیرامون او نشان‌داده می‌شود، با یک دانشجوی ایرانی در یک دانشگاه ایرانی، آن قدر زیاد است که به راحتی نمی‌توان تشخیص داد اشکال کار ما (اگر اشکالی هست) در کجاست. تصویر نَش در این فیلم بسیار شورانگیز است، امّا راه دشواری که او برای تبدیل شدن به یک ریاضی‌دان خوب طی می‌کند، چندان نشان داده نمی‌شود.

البته این را نمی‌شود ضعف این فیلم دانست. باید ببینیم هدف تیمی که این اثر را به وجود آورده‌اند اساساً چه بوده. «یک ذهن زیبا» بر مبنای یک بیوگرافی درباره‌ی زندگی جان نش (نوشته‌ی Sylvia Nasar) ساخته شده و فیلم زیبا و موفّقی هم هست و من خودم آن را بارها نگاه کرده‌ام. این فیلم جایزه‌ی اسکار بهترین بازیگر نقش اوّل زن (جنیفر کانلّی در نقش آلیشیا نَش)، بهترین کارگردانی (ران هوارد)، بهترین فیلم (برایان گرِیزر و ران هوارد) و بهترین اثر اقتباسی (آکیوا گلدزمن) را دریافت کرد و نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش اوّل مرد (راسل کرو)، بهترین ویرایش (تدوین؟) (مایک هیل و دانیل هانلی)، بهترین چهره‌پردازی (گرِگ کانوم و کالین کُلاگام) و بهترین موسیقی متن original score (جیمز هارنر) شد و البته جایزه‌های دیگری هم گرفته یا نامزد دریافتشان شده. ترانه‌ی تیتراژ پایانی این فیلم را هم شارلوت چرچ خوانده‌است و بسی شنیدنی است. پس این فیلم از نظر تجاری بسیار موفّق بوده و هر جور توفیقی که بخواهید را به دست آورده. امّا باور بکنید یا نه، این که بخواهید شخصاً آلوده‌ی فیزیک یا ریاضیات نظرب بشوید چیز دیگری است. هزاران نفر در سراسر دنیا زندگی خودشان را به این حیطه‌ها گره زده‌اند و اگر از آنها فیلمی تهیّه شود احتمالاً جذّاب نخواهدبود. چرا؟ من نمی‌دانم. علوم نظری این خاصیت را دارند که اگر مشغول‌شان شدید، می‌توانید به سرعت دچار کوته‌بینی، تنگ‌نظری و در عین حال شیفتگی دائم بشوید. واقعاً مگر می‌شود ساعت‌ها مشغول خواندن و تلاش برای فهمیدن نسبیت عام شد و شیفته‌اش نگردید؟ من آمده‌ام اینجا بیوفیزیک بخوانم مثلاً و دائم دنبال فراغتی هستم که بروم و فیزیک ذرّات بنیادی را از سر بگیرم. البته همه‌ی کسانی هم که به این وادی می‌آیند دچار این شیفتگی نمی‌شوند و بعضی‌ها اصلاً برعکس، سرخورده و ناامید می‌شوند.
امّا مسأله‌ی اصلی این است که در بین این ده‌ها هزار نفر، مگر چند نفرشان موفّق می‌شوند کار مهمّی انجام دهند؟ منظورم از کار مهم چیزی است که باعث تحوّل یک رشته بشود و آن آدم را معروف بکند و تحسین غیرحرفه‌ای‌ها و بلکه مردم عادّی را هم برانگیزاند، وگرنه بیشتر این هزاران نفر کارهای کوچک‌تری انجام می‌دهند که برای پیشرفت حوزه‌ی کاری آنها مهم است و خیلی هم مهم است. ولی بزرگی یا زیبایی کار آنها با حاصل کار افرادی مثل نش قابل قیاس نیست.

بقیه‌ی چیزهایی هم که در زندگی نش رخ داده و در این فیلم به تصویر کشیده‌شده نباید ما را به اشتباه بیاندازد. احتمالاً هیچ کس آن قدر احمق نیست که برود ریاضیات نظری بخواند، به امید آن که یک دانشجوی خوشگل و باهوش روزی بیاید در اتاقش را بزند و او را به شام دعوت کند. و باز هم احتمالاً، هیچ کس آرزوی مبتلا شدن به شیزوفرنی (سکیزوفرنی) را ندارد. امّا این فیلم هم مانند هر اثر هنری تجاری دیگر، به عنوان یک کُل بر ذهن مخاطبش اثر می‌گذارد و احتمالاً شیفته‌اش می‌کند. خیلی‌ها هستند که با آرزوی جان نَش شدن به سمت علوم ریاضی می‌روند. قبول ندارید؟ از آنها که در این علوم پیرهن جر داده‌اند بپرسید. به قول فاینمن، «اوّلین اصل آن است که نباید هیچ کس را فریب بدهی، و فریب دادن خودت از همه آسان‌تر است.»

امّا آیا «یک ذهن زیبا» فیلم خوبی است؟ به نظر من، بله، فیلم بسیار خوب و زیبایی است. این فیلم را به نظر من باید دید و از آن آموخت. امّا آن نکته‌ی اصلی فیلم را دریابید، نه مصداق خاصّی را که در فیلم روایت شده. نکته‌ی اصلی این فیلم آن است که علاقه‌تان را بشناسید و به دنبالش بروید. علاقه‌ی شما ممکن است به نجّاری، مهندسی معدن، موسیقی سنّتی ژاپن، پرورش آبزیان یا هر چیز دیگر، از جمله ریاضیات نظری باشد. این فیلم روایت بخش‌هایی از زندگی یکی از کسانی است که علاقه‌ی خود را دنبال کردند و برای آن تن به کار متمرکز و فشرده دادند. نکته‌ی مهمّ دیگر، استقلال فکری نش است که باید با دقّت بسیار سنجید و آموخت.

در ضمن بستر فرهنگی و اجتماعی این فیلم به اشتباه نیاندازدتان. قسمت آکادمیکش زیبا و خوب است، امّا بقیه‌ی قسمتهایش به نظر من تنها تفاوت فرهنگی و اجتماعی است، نه لزوماً برتری.

اگر «یک ذهن زیبا» را دیده‌اید و پسندیده‌اید، یا اگر بعداً دیدید و خوشتان آمد، دیدن فیلم دیگری را به شما توصیه می‌کنم که بر مبنای ایده‌ای مشابه «یک ذهن زیبا» ساخته شده، امّا با وجود آن که احتمالاً مبتنی بر داستانی واقعی نیست، به نظر من واقع‌گرایانه‌تر است: Proof. خودم فیلم «اثبات» را هم بارها تماشا کرده‌ام و به نظرم بسیار زیبا است، اگرچه این فیلم هم نهایتاً هالیوودی است دیگر!

این بود نوشته‌ی من درباره‌ی «یک ذهن زیبا».
تا پستی دیگر، خدانگهدار.

برچسب‌ها: , ,

1 Comments:

At شنبه, مهر ۱۳, ۱۳۸۷ ۲:۴۵:۰۰ بعدازظهر, Anonymous بهروز said...

ممنون برای این یادداشت. من Proof را دیدم و راستش به نظرم خیلی زیبا نبود، نمی دانم شاید نزدیک تر به واقعیت باشد اما. ذهن زیبا را ندیده‏ام،بهتر است بگویم خیلی دلم می‏خواسته ببینم اما فرصت نشده. فکر می‏کردم زیباتر و بهتر از Proof باشد. سال دوم فوق مهندسی عمران هستم، مشتاق ادامه تحصیل و شاید کمی فکر می‏کردم چنین موضوعاتی بیشتر تشویقم کنند. حرف شما درباره گرفتن ایده اصلی فیلم صحیح است.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home