جمعه، آبان ۱۰، ۱۳۸۷

یه چیزی بگم؟

در این لحظات بسیار مهم و تاریخی پس از نیمه‌شب که من باید خوابیده‌باشم، در نهایت سلامت عقل و جسم و البته با جراحت روح، اعلام می‌کنم که من به این آقای اولد فَشِن بسیار حسودی‌ام می‌شود.
برداشت من از تک‌تک پست‌هایش این است که این آقا از کارش لذّت می‌برد و کارش را دوست دارد، چنان دوست داشتنی که مثل یک درخت می‌تواند میوه‌هایش را به بقیه هدیه دهد. این آقا من را یاد آن شیرینی‌فروش کتاب کیمیاگر می‌اندازد، همان که کارش را دوست داشت.
من در سنّ ۲۷ سالگی(+۱)، در حالی که بر حسب ظاهر دانشجوی دکترا هم هستم، حس می‌کنم با وجود تمام تلاش‌هایی که تا الآن کرده‌ام، زندگیم در مسیری افتاده که برایم خواستنی نیست. این را نوشتم که یادم بماند. و البته فکر نکنید که بی‌کار می‌نشینم و گذر روزهای ملال‌آور را نگاه می‌کنم.

شاد باشید، به مفهوم حقیقی آن.


_______________________

پی‌نوشت: نوشتن این مطالب در این‌جا برای نق زدن نیست. بیشتر برای روشن شدن ذهن خودم است. این را از جناب رضا کیانیان آموخته‌ام: تا وقتی مطلب در ذهن توست، فکر می‌کنی به آن احاطه داری. آن را بنویس تا از تو جدا شود و بتوانی ببینیش (نقل به مضمون).


برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۷

خانه

چند شب پیش دیروقت که همه در خواب بودند، از آشپزخانه به اتاقم می‌رفتم. ناگهان متوجّه شدم که این خانه چه قدر می‌توانست در شرایطی دیگر برایم خواستنی باشد. خانه‌ای دوطبقه و راحت، با زیرزمین و راه‌پله‌ی زیبا و تمام چیزهایی که در ذهنم از یک خانه‌ی خوب و امن تصوّر می‌کردم. امّا این خانه اکنون نه تنها برایم خواستنی نیست، که تنها نقش پناهگاه و خوابگاه را پیدا کرده. چرا؟

به سادگی، این خانه خانه‌ی من نیست.

خانه زنده است؛ جایی است که وقتی درونش هستی، پیکرت به جای‌جای آن گسترش می‌یابد. سیناپس‌هایت به همه‌ی حفره‌ها و گوشه‌هایش می‌دوند. همه جایش را در لحظه حس می‌کنی.
خانه‌ی خودمان در تهران این جوری بوده برایم. وقتی باران می‌آمد و سقف خیس می‌شد، می‌لرزیدم، اگرچه درون خانه گرم بود. وقتی باد می‌وزید و در و دیوار می‌لرزیدند، بی‌اختیار کز می‌کردم. ترک‌های نمای خانه را که می‌دیدم، ناخودآگاه حس می‌کردم پوست خودم ترک خورده. جنجال‌های درون خانه مثل بدحالی خودم بود. تابستان که آفتاب سقف را داغ می‌کرد، سرم درد می‌گرفت. وقتی کولر را روشن می‌کردیم و کمی ساختمان را می‌لرزاند، انگار روی کلّه‌ی خودم چیزی می‌لرزید. آنتن سنگین‌وزنی که روی بام است، انگار روی پیشانی خودم سنگینی می‌کند و امواجش انگار از مغزم می‌گذرند. امواج بی‌حیا. خانه این جوری است برای من. هیچ جای دیگری خانه نمی‌شود.
خانه‌ی ما قدیمی است و باید موقع راه رفتن آهسته پا را بر زمین بگذاری که زمین نلرزد. حالا این‌جا هم پاورچین راه می‌روم. خانگی راه می‌روم.

خانه قرارگاه است، سطح صفر پتانسیل روح است. خانه جایی است که دوست داری سرما بخوری و بروی زیر پتو و منتظر سوپ باشی. جایی است که دوست داری ترکش کنی تا بتوانی به آن بازگردی. خانه آن قفس خودخواسته است، همان جا که ریشه‌ها جا مانده‌اند. خانه همان جایی است که هر روز نفرین می‌فرستم به آنها که ناگزیرم کردند ترکش کنم. خانه آن قدر مهم است که خدا هم خانه دارد.

دوشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۷

این جا این جوری می‌گن

ایراک (عراق)
رمدان (رمضان)
افگانیستان (افغانستان)
آمدی‌نجاد (احمدی‌نژاد)
ایرَن (ایران)
موصطافا (مصطفی)
ماسود (مسعود)
کامنه‌ای (خامنه‌ای)
...
قصدم مسخره‌کردن انگلیسی‌زبان‌ها نیست، فقط می‌خواهم بگویم زبان و گویش ما خیلی چیزها دارد که باید قدرشان را بدانیم.

برچسب‌ها: ,

شبیه‌سازی خانه



برچسب‌ها:

یکشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۸۷

لطف خدا یار شد

آنها که قبول دارند «خرّمشهر را خدا آزاد کرد»، ناگزیر امروز باید بپذیرند که نفت را هم خدا ارزان کرد.
خیر است انشاءاللّه.


برچسب‌ها: ,

دست‌هایش

پیاز که خرد می‌کنم، بوی پیاز در دستم می‌ماند. شب، موقع خوابیدن، دست‌هایم بوی پیاز می‌دهند. آن وقت یادم می‌آید که هیچ وقت دست‌های مامان را نبوییده‌ام.



جمعه، آبان ۰۳، ۱۳۸۷

مزرعه‌ی کدو و ذرّت

یک کلاس در واترلو داریم که به خاطر آن هر هفته یک روز (جمعه بعد از ظهر) به واترلو می‌رویم و برمی‌گردیم. انصافاً مسافرت خیلی خوبی است برای آخر هفته، مخصوصاً که من رانندگی نمی‌کنم و دوست هم‌کلاسی‌ام، برایان، رانندگی و به خاطر سپردن راه را بر عهده دارد. هه.

در میان راه مزرعه‌های مختلفی هست و بیشتر از همه مزرعه‌های ذرّت است که الآن بیشترشان را درو کرده‌اند، امّا بعضی‌شان هنوز درو نشده و هر هفته من و برایان (دوست و راننده‌ی گرامی) یک کمی بحث می‌کنیم که واقعنی این‌ها را چرا درو نمی‌کنند.

امروز وسط راه در این مزرعه توقّف کردیم تا برایان برای هالوین کدو بخرد. البته کدوهای زیادی در این عکس‌ها می‌بینید و فقط کدوهای نارنجی‌رنگ بزرگ مصرف هالوینی دارد. ظاهراً این نوع کدو مصرف خوراکی ندارد.

صاحب مزرعه کنار محصولاتش نبود و فقط یک قوطی چوبی بود (که در عکس‌ها معلوم است) و نوشته‌بود پول را در آن بریزیم. برایان کدوی هالوینش را خرید و در ماشین که نشستیم، گفت خوب، کدوی هالوینم را هم خریدم. می‌خواستم بگویم انگار حالت مناسک برایت دارد، امّا نمی‌دانستم مناسک به انگلیسی چی می‌شود!

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، مهر ۲۸، ۱۳۸۷

Bach: Cello Suite No. 1 - I_Prelude

سه اجرای مختلف را از موومان اوّل سوئیت شماره ۱ باخ برای ویولن‌سل، که یک پرلود است، ببینید و بشنوید:

- اجرای روستروپویچ

- اجرای مایسکی

- اجرای یویوما

(لینک‌ها غیرمستقیم هستند برای دریافت فایل‌های flv. اگر نرم‌افزار لازم برای پخش کردن این فایل‌ها را ندارید، VLC را پیشنهاد می‌کنم.)

کدام یک از این اجراها را بیشتر می‌پسندید؟

برچسب‌ها:

پنجشنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۷

قاچاقچی

جهت اطّلاعتان عرض کنم که اوّلین خرید آنلاین من از آمازون امروز به دستم رسید. این کتاب و این یکی را از Amazon.ca خریدم. اگر کسی از شما هنوز فکر می‌کند من دانشجوی مصمّم بیوفیزیک هستم، خوب البته کاملاً هم در اشتباه نیست. امّا اگر فکر می‌کنید دلم را به این رشته می‌دهم، عمیقاً برای‌تان متأسّفم.


(عکس تزئینی است و زبل‌خان و یا میمون لعنتی هر گونه مداخله در قاچاقچی‌گری وبلاگ‌صاحاب را منکر می‌باشند.)
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنونم از سولوژن به خاطر نکته‌ی کنکوری‌ای که گفت.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۷

آیا گوگل ما را احمق می‌کند؟

ماهنامه‌ی شبکه ترجمه‌ی مقاله‌ی بسیار جالب نیکلاس کار را روی سایتش گذاشته‌است. این مقاله را بار اوّل این خانم در وبلاگش توصیه کرد و من بعد از خواندن اصل مقاله، خواستم آن را ترجمه کنم و ترجمه‌اش را این‌جا بگذارم. به دوستان در ماهنامه‌ی شبکه پیشنهاد دادم که برای ماهنامه ترجمه‌اش کنم و آنها هم لطف کردند و پذیرفتند. به نظر خودم یکی از بهترین ترجمه‌هایی است که تا الآن انجام داده‌ام و خوشحالم که الآن در دسترس همگان است. ترجمه‌ی مقاله را این‌جا بخوانید.
خواندنش را توصیه می‌کنم، طبعاً نه به خاطر ترجمه‌ی خودم، بلکه به خاطر اهمّیّت موضوع مقاله و پرداختن دقیق و زیبای نیکلاس کار به آن. عنوان اصلی مقاله Is Google making us Stupid بود و من هم همین جوری ترجمه‌اش کردم. البته حدس می‌زدم با این عنوان چاپ نخواهدشد، امّا بالأخره ما هم کار خودمان را می‌کنیم دیگر! عنوان مقاله را در چاپ آن در شبکه تغییر داده‌اند به «آن‌چه اینترنت بر سر مغزهای ما می‌آورد.» انصافاً عنوان بدی نیست و اصلاً شاید به محتوای مقاله نزدیک‌تر هم باشد.

ناگفته نماند که ترجمه‌ی خلاصه‌شده و نسبتاً آزادی از این مقاله را می‌توانید این‌جا بیابید.

برچسب‌ها: , , ,

دوشنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۷

لحن

....

ابوالفضل بیهقی با همان لحنی که سخن می‌گفته تاریخ بیهقی را نوشته است. او با همین وقار حرف می‌زده است و گرنه نمی‌توانست یک دستی آن اثر بی‌نظیر را حفظ کند. بله همینطوری حرف می‌زده که نوشته است.

اما در نوشته، آرایش زبان کمی مرتب‌تر از حرف‌زدن است. حتا ریتم و ضرب آهنگ نوشته يا سخن گفتن را می‌توان از هم تمييز داد. یک نگاه به همان کتاب بیانداز: بیهقی می‌گوید من تاریخی می‌خوانم پنجاه سال را که بعد چندین هزار ورق می‌افتد و در او اسامی بسیار مهتران و بزرگان است از هر طبقه. اگرحقی به باب همشهریان خود هم بگذارم و خاندانی بدان بزرگی را پیداتر کنم باید که از من فرا ستانند.

وقتی داستان‌های همینگوی را می‌خوانیم، می‌بینیم همینگوی اینطوری حرف می‌زده است: بدون صفت، و تصویری.

سیمین دانشور همیشه مرا با حرف‌هایش زمانی طولانی نگه می‌داشت. برای گفتن هر خبر یا ماجرایی از شهرزادش استفاده می‌کرد.

گلشیری ذهنش دایره بود و اگر می‌خواست چیزی را تعریف کند اول آخرش را می‌گفت و لایه لایه برمی‌گشت به ماجرا، اما چیزهای بسیاری در بین گفتنش حذف می‌شد و می‌ریخت.

دولت آبادی وقتی می‌خواهد چیزی تعریف کند، از اول شروع می‌کند. چیزی را هم جا نمی‌اندازد.

محمد کشاورز برای نوشتن و حرف‌زدن از یک معمار سود می‌جوید. یک معمار که می‌داند کلمات را چگونه در جمله به کار گیرد که بهترین استفاده را از آن ببرد. به همین خاطر هم آدمی است کم حرف و کم‌نویس. او داستان‌نویس محبوب من است.

....

این قسمت از برنامه‌ی «این سو و آن سوی متن» عبّاس معروفی را خیلی دوست دارم. شنیدن یا خواندنش به شدّت توصیه می‌شود.


برچسب‌ها:

یکشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۷

پناه می‌برم به خدا از عصر آخرین روز هفته؛
خواه که جمعه باشد یا یک‌شنبه.

برچسب‌ها:

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۷

نماز گزاردن در مملکت هارپر و سلین

نماز ظهر و عصرم این‌جا چندین بار قضا شد. قضا شدن نماز صبح که انگار برای ما واجب شده. دیگر سرایت کردنش به ظهر و عصر خوبیت ندارد! دوستان راهنمایی کردند که دانشگاه‌تان حتماً باید مسجد داشته‌باشد. فقط مانده‌بود این که آن مکان مقدّس را پیدا کنم. از که باید پرسید؟ طبعاً باید یک مسلمانی را که نمازخوان هم باشد پیدا کنی و از او بپرسی. آدرس عبادت‌گاه هم انگار باید دهان‌به‌دهان منتقل شود. امّا چنین مسلمانی را از کجا می‌شود پیدا کرد؟ طبعاً تشخیص دادن مردهای مسلمان سخت است. این‌جا است که گشت ارشاد به کارآید! زن‌های مسلمان را از روی حجاب اختیاری‌شان راحت می‌شود شناخت. البته زن‌های مسلمان و اهل واجبات هم هستند که حجاب ندارند. حدّاقل دو نفرشان را تا الآن دیده‌ام.
یک روز صبح به کتاب‌خانه رفتم و دو کتاب امانت گرفتم. اوّلین بار بود که از کتاب‌خانه‌ی این‌جا کتاب به امانت گرفتم و از راحتی سیستمش خوشم آمد. از کتاب‌خانه که بیرون می‌آمدم، دختری جلوتر از من حرکت می‌کرد که حجاب داشت. رفتم سلام کردم و پرسیدم آیا می‌داند که در دانشگاه مسجد هست یا نه؟ آدرسی را داد و گفت آن‌جا می‌شود نماز خواند. نه. نگفت آن‌جا می‌شود نماز خواند. در واقع گفت آن‌جا می‌توانیم نماز بخوانیم. یک چیز عجیب هم گفت که هنوز فرصت نشده بروم و ببینم. گفت جمعه‌ها نمازجمعه هم داریم، امّا نه در آن اتاق که آدرسش را داد (که در طبقه‌ی پنجم ساختمان مرکز دانشگاه بود)، بلکه در طبقه‌ی اوّل همان ساختمان. به اهل بیت که گفتم جمعه‌ها در دانشگاه نماز‌جمعه است، خیلی تفریح کردند. دانشگاه دیگری را سراغ دارید که جمعه‌ها محلّ اقامه‌ی نماز جمعه باشد؟

روز اوّلی که به آن اتاق رفتم، یادم نبود مُهر با خودم ببرم. حواسم نبود که مسلمان‌ها بیشتر سنّی‌مذهبند و اصلاً مُهر در بساط نمازشان نیست. اطاقی که آن خانم آدرسش را داده‌بود، نسبتاً بزرگ است و کف آن با موکت پوشیده شده. مسلمین کنار در کفش‌شان را در می‌آورند. روز اوّل، همان روزی که مُهر همراهم نبود، یک تکه کاغذ کوچک در اتاق نمازخانه پیدا کردم که مُهرم شد. با یکی‌دو نفر دیگر که نمازشان تمام شده‌بود زیرلبی سلام و علیک کردم. نمی‌دانستم به چه زبانی سلام کنم. آخرسر فهمیدم (شاید هم یادم آمد) که اگر کسی نماز می‌خواند لابد معنی «سلام» را می‌داند و بعد دیدم که همه به هم سلام می‌کنند. یک عرب را بعداً دیدم که با عجله از دوستانش خداحافظی می‌کرد و گفت: السّلام علیکم. یاد مجری‌های اخبار عربی تلویزیون ایران افتادم که موقع تمام شدن اخبار می‌گویند: والسّلام علیکم و رحمة اللّه و برکاته.

روز دوّم که به آن اتاق رفتم، دیدم نماز جماعت می‌خوانند. بر خلاف شیعه‌ها، از سنّی‌ها موقع نماز خواندن صدایی نمی‌شنوی و کلّاً همه چیز نماز را یواش می‌خوانند. وسط نماز رسیده‌بودم. در صف ایستادم و به جماعت ملحق شدم. امّا حواسم نبود که حاجی‌جان، اگر با سنّی‌ها نماز می‌خوانی، اگر دستت را مثل آن‌ها نمی‌گیری، لااقل مُهر جلویت نگذار. خلاصه این که نماز را با جماعت اهل تسنّن، با مُهر و دست باز خواندم. خداوند قبول فرماید.

نماز که تمام شد، من آخرین نفر بودم که می‌رفتم. زیراندازی را برای جماعت پهن کرده‌بودند که از آخرین کسانی که می‌رفتند پرسیدم چه کارش کنم. گفتند باید تا کنیم و در کمد بگذاریمش. با کمک خودشان تا کردیمش و بعد آن را در کمد گذاشتم. داخل کمد تمام وسائل مورد نیاز مسجد بود: قوطی‌های آب و آب‌میوه، جانماز، زیرانداز بزرگ و یکی دو تا چادر و چیزهایی دیگر. زن‌ها پشت مردها نماز می‌خوانند و در واقع دیده‌ام که یک میز در انتهای اتاق هست که زن‌ها می‌روند بین دیوار و آن میز می‌ایستند و نماز می‌خوانند. این‌جا هم زنانه و مردانه هست و اصلاً قسمت زنانه حالت سنگر هم دارد.

روز چهارم که به آن اتاق رفتم، یک نفر دیگر آن‌جا بود که داشت می‌رفت وضو بگیرد. از من پرسید وضو گرفته‌ام؟ حرفش را بعد از چند بار تکرار کردن با زحمت فهمیدم. نمی‌دانم چرا خود مسلمان‌ها هم به وضو می‌گویند وُدو. به رمضان هم که می‌گویند رمدان. گفتم که بله، وضو دارم. گفت که می‌رود وضو بگیرد و گفت قبلاً در کمد دمپایی بود برای آن‌ها که می‌خواهند بروند وضو بگیرند. بعد رفت تا وضو بگیرد. به دلیلی که برای خودم هم زیاد واضح نیست، فکر کردم تا قبل از برگشتن او نماز نخوانم. احتمالاً اوّلین بار بود که در آن اتاق تنها شدم. رفتم و داخل آن کمد را این بار با کنجکاوی بیشتر نگاه کردم. ردیف قرآن‌های عثمان‌طه را دیدم. یک قرآن برداشتم. رفتم تا بنشینم، که چشمم افتاد به یک سکو با ارتفاع حدوداً ۱۵ سانتی‌متر در جلوی اتاق. تازه فهمیدم که این‌جا یک سالن کوچک است. روی سکو پر بود از صندلی‌هایی چوبی که لابد در مواقع لازم در این سالن می‌چینند و به جز آن‌ها، دیدم یک پیانوی قدیمی هم کنار دیوار هست. برای من که همیشه عقده‌ی ساز دارم، هیچ دلیلی وجود نداشت که سراغ پیانو نروم. درش را آرام باز کردم. کلاویه‌ها خودشان گواه مستقلّی بودند بر قدمت پیانو. چند کلاویه‌ی میانی را نواختم. اوّل با احتیاط، بعد کمی محکم‌تر. بعد سعی کردم با دو انگشت کلاویه‌ها را بزنم، ببینم هیچ ریتمی می‌توانم بسازم؟ بعد چند نُت مجاور را نواختم. سعی کردم ساده‌ترین گام را بنوازم. بعد رفتم سراغ نُت‌های زیرتر. بعد یک دفعه رفتم و یک نوت بم را نواختم. وای. پیانو تجربه‌ی زنده‌ و همیشه در دسترس موسیقی است. یک‌باره حیرت کردم. در یک دستم قرآن بود و دست دیگرم روی کلاویه‌ها مشغول سیاحت بود. چرا که نه؟

برچسب‌ها: ,

چهارشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۷

آخر نامردی

این دیگه خیلی ستمه.

من توی سه سال آخر از پنج سال دوران لیسانسم (که یک سالش در واقع فقط پشت کنکور بودم) می‌دونستم که می‌خوام ذرّات بنیادی بخونم. خیلی‌ها هم به من گفتند این کار رو نکن، شغل گیرت نمی‌یاد و ... . این جانب با قبول مسئولیت شخصی، رفتم و فوق‌لیسانسم رو توی ذرّات بنیادی خوندم و واقعاً دوست داشتم توی همین رشته هم ادامه بدم. امّا به خاطر همون صداهای مشفقانه که قطع نمی‌شدند و به خاطر این که پذیرش گرفتن توی ذرّات بنیادی (اون هم ذرّات بنیادی نظری که من می‌خواستم) سخت بود، شیفت کردم به بیوفیزیک. البته از quantum computing بیشتر خوشم می‌اومد و ماده چگال نظری رو هم یک جورهایی دوست داشتم، امّا بار خورد که بیام بیوفیزیک دیگه!

حالا که من اومدم توی این رشته، اوّلاً ورودم به این دانشگاه مصادف شد با افتتاح پر سر و صدای LHC. خوب، من هم فقط می‌تونستم خبرهای مربوط به اون رو توی گوگل‌ریدرم نخونم و زود رد کنم. چه کار کنم خوب؟
امّا دیگه نوبل گرفتن نامبو (نامجو نه ها!)، کُبایاشی و ماسکاوا خیلی برای قلب من ضرر داره. یعنی چی؟ آخه یکی نیست به این بنیاد نوبل بگه مگه این‌ها این همه سال نبود که کارشون رو انجام داده‌بودن؟ واقعاً چه اتّفاقی رخ داد که باعث شد شما بیدار بشین؟ هان؟ بیاین سال دیگه هم به بیورکن نوبل بدین تا من دق کنم دیگه. همینو می‌خواین؟ هان؟ هان؟ هان؟

من ذرّات خودمو می‌خوام. از این بیولوژیست‌های مهربون خوشم نمیاد. من خودآزاری دارم. اگر قراره از چیزی وحشت کنم، ترجیح می‌دم یه چیزی مثل این مقاله باشه تا این یکی.

خدایا منو از راه راست منحرف بفرما!

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۷

Stern - Saint-Saens : Introduction & Rondo Capriccioso

سال‌ها پیش در ایران این قطعه را روی یک کاست شنیدم، با اجرای زینو فرانچسکاتی. بعداً هیچ اجرای دیگری از این قطعه را نتوانستم پیدا کنم. حالا پیدا کردم: اجرایی از اشترن. اجراهای دیگری از این قطعه رامی‌شود روی یوتیوب و سایت‌های دیگر پیدا کرد، امّا همین یکی هم دیدنی و شنیدنی است.

این‌جا ببینیدش.

نمی‌دانم سایت dailymotion در ایران فیلتر است یا نه. اگر فیلتر شده، فایل این ویدئو را از این‌جا دریافت کنید (با حجم حدوداً ۲۸ مگابایت.)

برچسب‌ها:

دوشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۷

Wall-E

خدا به این پیکسار و والت‌دیسنی عمر باعزّت بدهد. واقعاً چی ساخته‌ن. هر سال رکورد خودشون را می‌شکنند. بعد از دیدن Ratatouille با خودمان گفتیم این آخر انیمیشن است. حالا Wall-E را دیده‌ام و باز دهانم یک وجب باز مانده. خدا عمر پربرکتشان دهاد.
راستی، فکر می‌کنید اگر سیمای جمهوری اسلامی بخواهد این فیلم را نشان دهد، چه قدر از زمان فیلم از ممیّزی جان به در می‌برد؟ از محتوای آن چه؟

برچسب‌ها: ,

شیارهای روی دیوار

یک مقاله‌، یک کتاب یا فصلی از یک کتاب؛ چیزی که نخوانده‌ای و برای کار یا درست باید بخوانی و یاد بگیری.
بیست سال سابقه‌ی درس خواندن کافی نیست؟ همیشه از قبل ترسیده‌ای و آخرش همان چیز ترسناک را یاد گرفته‌ای. و مدّت‌هاست که می‌دانی این ترس را نباید مجال بدهی. می‌دانی که باید شادمانه و معمولی بروی سراغش و همیشه حل می‌شود و می‌رود توی ذهنت. می‌دانی که «چیزی را که یک احمق بفهمد، هر ابله دیگری هم می‌تواند بفهمد.».

امّا حال خوب که نداشته‌باشی، آن وحشت قدیمی می‌آید سراغت. همان وحشتی که موقع تصحیح کردن ورقه‌ها در صورت و حرکت‌های دانشجوها می‌بینی. آن‌ها شاید حق داشته‌باشند، امّا تو حقّی نداری. تو به قدر کافی دیده‌ای. به اندازه‌ی لازم تجربه کرده‌ای. می‌دانی که این ترس از بدحالی است و می‌دانی که حال بد را چطور باید از سر گذراند. پس خمود و منفعل نباش. از ناشناخته‌ها به چیزهای مبتذل و رخوت‌انگیز فرار نکن. اینها همان لگوهایی هستند که وقتی در مهدکودک بودی با آنها بازی می‌کردی. این‌ها همان کیت‌های الکترونیکی هستند که وقتی مدرسه می‌رفتی شیفته‌شان بودی، همان‌ها که با مهدی تمام مغازه‌های کیت‌فروشی جمهوری را دنبال‌شان می‌گشتی. این‌ها همان پیچ و خم‌های بازی‌های کامپیوتری هستند که ساعت‌ها تو و میلیون‌ها ابله دیگر مثل تو را مشغول کرده‌اند و می‌کنند. فقط یک تفاوت وجود دارد. این مسأله‌ها رتوش نشده‌اند. رنگ و لعاب فریبنده ندارند. رنگ و لعابشان در ذهن تو است. فقط بیرونش بیاور. اگر همان افسون چیزهای مبتذل را داشتند که الآن بیشتر مردم دانشمند بودند. ظاهر خشن و ترسناک این مسأله‌های واقعی، همان دیوارهای آجری است که آن خدابیامرز می‌گفت. از دیوار برو بالا. دفعه‌ی اوّلت که نیست. فوقش این است که می‌افتی دیگر! روی دیوار شیارهایی هست که دست و پایت را در آن‌ها قلّاب کنی. یک عمر از دیوار راست بالا رفتی و نفهمیدی آن شیارها اتّفاقی آن‌جا نیستند؟

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۷

شما فکر کنید من برم برای منشی‌گری مثلا یک مطب داندانپزشکی یا اداره‌ای جایی فرم استخدام پر کنم و مدرکمو بنویسم فوق لیسانس. بعد دکتر بفهمه که من نه تنها فوق لیسانس ندارم که خود لیسانسش رو هم ندارم. اولین کاری که دکتره می‌کنه اینه که فرممو می‌گیره پاره می‌کنه. یا اگه اداره دولتی باشه میان می‌گیرنم به جرم جعل عنوان. فکر کنید من بیام یه دکترای جعلی هم جور کنم و بدم یه ارگان دولتی؟ چند ماه زندانم می‌کنن؟ وقتی می‌فهمن یه پزشک با مدرک جعلی مطب زده چه برخوردی باهاش می‌کنن؟
حالا فکر کنید فردی که برای وزارت کشور کاندید شده این‌کارو کرده و در کمال وقاحت هم مجبور به اعتراف شده؟ چیکارش کردن؟ الان شده وزیر ما! آقای کردان با مدرک فوق دیپلم! بادمجون دور قاب‌چین و آفتابه‌به‌دست با مدرک فوق لیسانس و دکترا کم آوردیم؟ )


برچسب‌ها:

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

درباره‌ی «یک ذهن زیبا»

Mathematicians won the war. Mathematicians broke the Japanese codes... and built the A-bomb. Mathematicians... like you. The stated goal of the Soviets is global Communism. In medicine or economics, in technology or space, battle lines are being drawn...

انگیزه‌ی نوشتن این پست، درخواست دوباره‌ی دوستی ناشناس است. از او ممنونم که به من لطف دارد.
فیلم «یک ذهن زیبا» را در موقع بسیار نامناسبی دیدم: وقتی ترم اوّل فوق‌لیسانسم را شروع کرده‌بودم. برای آنها که تنی به آب فیزیک نظری و ریاضیات نزده‌اند، ممکن است عجیب به نظر برسد که می‌گویم موقع نامناسبی بود. این فیلم شاید به نظر شما الهام‌بخش و مشوّق باشد، امّا وقتی خودتان قرار است با چیزهایی مثل الکترودینامیک، توابع گرین، نسبیت عام، هندسه‌ی دیفرانسیلی و چیزهایی مثل این درگیر شوید، وقتی در جوّی مأیوس‌کننده هستید و چنین فیلمی را ببینید، ممکن است برای‌تان ناامیدکننده باشد. در این فیلم جان نَش را با بازی فوق‌العاده‌ی راسل کرو می‌بینیم و جریان فیلم از ابتدای دوران دکترای او در پرینستون شروع می‌شود، تا سال 1994 که جایزه‌ی نوبل اقتصاد را به خاطر کارهایش در نظریه‌ی بازی می‌گیرد. تفاوت تصویری که از نَش و محیط پیرامون او نشان‌داده می‌شود، با یک دانشجوی ایرانی در یک دانشگاه ایرانی، آن قدر زیاد است که به راحتی نمی‌توان تشخیص داد اشکال کار ما (اگر اشکالی هست) در کجاست. تصویر نَش در این فیلم بسیار شورانگیز است، امّا راه دشواری که او برای تبدیل شدن به یک ریاضی‌دان خوب طی می‌کند، چندان نشان داده نمی‌شود.

البته این را نمی‌شود ضعف این فیلم دانست. باید ببینیم هدف تیمی که این اثر را به وجود آورده‌اند اساساً چه بوده. «یک ذهن زیبا» بر مبنای یک بیوگرافی درباره‌ی زندگی جان نش (نوشته‌ی Sylvia Nasar) ساخته شده و فیلم زیبا و موفّقی هم هست و من خودم آن را بارها نگاه کرده‌ام. این فیلم جایزه‌ی اسکار بهترین بازیگر نقش اوّل زن (جنیفر کانلّی در نقش آلیشیا نَش)، بهترین کارگردانی (ران هوارد)، بهترین فیلم (برایان گرِیزر و ران هوارد) و بهترین اثر اقتباسی (آکیوا گلدزمن) را دریافت کرد و نامزد دریافت اسکار بهترین بازیگر نقش اوّل مرد (راسل کرو)، بهترین ویرایش (تدوین؟) (مایک هیل و دانیل هانلی)، بهترین چهره‌پردازی (گرِگ کانوم و کالین کُلاگام) و بهترین موسیقی متن original score (جیمز هارنر) شد و البته جایزه‌های دیگری هم گرفته یا نامزد دریافتشان شده. ترانه‌ی تیتراژ پایانی این فیلم را هم شارلوت چرچ خوانده‌است و بسی شنیدنی است. پس این فیلم از نظر تجاری بسیار موفّق بوده و هر جور توفیقی که بخواهید را به دست آورده. امّا باور بکنید یا نه، این که بخواهید شخصاً آلوده‌ی فیزیک یا ریاضیات نظرب بشوید چیز دیگری است. هزاران نفر در سراسر دنیا زندگی خودشان را به این حیطه‌ها گره زده‌اند و اگر از آنها فیلمی تهیّه شود احتمالاً جذّاب نخواهدبود. چرا؟ من نمی‌دانم. علوم نظری این خاصیت را دارند که اگر مشغول‌شان شدید، می‌توانید به سرعت دچار کوته‌بینی، تنگ‌نظری و در عین حال شیفتگی دائم بشوید. واقعاً مگر می‌شود ساعت‌ها مشغول خواندن و تلاش برای فهمیدن نسبیت عام شد و شیفته‌اش نگردید؟ من آمده‌ام اینجا بیوفیزیک بخوانم مثلاً و دائم دنبال فراغتی هستم که بروم و فیزیک ذرّات بنیادی را از سر بگیرم. البته همه‌ی کسانی هم که به این وادی می‌آیند دچار این شیفتگی نمی‌شوند و بعضی‌ها اصلاً برعکس، سرخورده و ناامید می‌شوند.
امّا مسأله‌ی اصلی این است که در بین این ده‌ها هزار نفر، مگر چند نفرشان موفّق می‌شوند کار مهمّی انجام دهند؟ منظورم از کار مهم چیزی است که باعث تحوّل یک رشته بشود و آن آدم را معروف بکند و تحسین غیرحرفه‌ای‌ها و بلکه مردم عادّی را هم برانگیزاند، وگرنه بیشتر این هزاران نفر کارهای کوچک‌تری انجام می‌دهند که برای پیشرفت حوزه‌ی کاری آنها مهم است و خیلی هم مهم است. ولی بزرگی یا زیبایی کار آنها با حاصل کار افرادی مثل نش قابل قیاس نیست.

بقیه‌ی چیزهایی هم که در زندگی نش رخ داده و در این فیلم به تصویر کشیده‌شده نباید ما را به اشتباه بیاندازد. احتمالاً هیچ کس آن قدر احمق نیست که برود ریاضیات نظری بخواند، به امید آن که یک دانشجوی خوشگل و باهوش روزی بیاید در اتاقش را بزند و او را به شام دعوت کند. و باز هم احتمالاً، هیچ کس آرزوی مبتلا شدن به شیزوفرنی (سکیزوفرنی) را ندارد. امّا این فیلم هم مانند هر اثر هنری تجاری دیگر، به عنوان یک کُل بر ذهن مخاطبش اثر می‌گذارد و احتمالاً شیفته‌اش می‌کند. خیلی‌ها هستند که با آرزوی جان نَش شدن به سمت علوم ریاضی می‌روند. قبول ندارید؟ از آنها که در این علوم پیرهن جر داده‌اند بپرسید. به قول فاینمن، «اوّلین اصل آن است که نباید هیچ کس را فریب بدهی، و فریب دادن خودت از همه آسان‌تر است.»

امّا آیا «یک ذهن زیبا» فیلم خوبی است؟ به نظر من، بله، فیلم بسیار خوب و زیبایی است. این فیلم را به نظر من باید دید و از آن آموخت. امّا آن نکته‌ی اصلی فیلم را دریابید، نه مصداق خاصّی را که در فیلم روایت شده. نکته‌ی اصلی این فیلم آن است که علاقه‌تان را بشناسید و به دنبالش بروید. علاقه‌ی شما ممکن است به نجّاری، مهندسی معدن، موسیقی سنّتی ژاپن، پرورش آبزیان یا هر چیز دیگر، از جمله ریاضیات نظری باشد. این فیلم روایت بخش‌هایی از زندگی یکی از کسانی است که علاقه‌ی خود را دنبال کردند و برای آن تن به کار متمرکز و فشرده دادند. نکته‌ی مهمّ دیگر، استقلال فکری نش است که باید با دقّت بسیار سنجید و آموخت.

در ضمن بستر فرهنگی و اجتماعی این فیلم به اشتباه نیاندازدتان. قسمت آکادمیکش زیبا و خوب است، امّا بقیه‌ی قسمتهایش به نظر من تنها تفاوت فرهنگی و اجتماعی است، نه لزوماً برتری.

اگر «یک ذهن زیبا» را دیده‌اید و پسندیده‌اید، یا اگر بعداً دیدید و خوشتان آمد، دیدن فیلم دیگری را به شما توصیه می‌کنم که بر مبنای ایده‌ای مشابه «یک ذهن زیبا» ساخته شده، امّا با وجود آن که احتمالاً مبتنی بر داستانی واقعی نیست، به نظر من واقع‌گرایانه‌تر است: Proof. خودم فیلم «اثبات» را هم بارها تماشا کرده‌ام و به نظرم بسیار زیبا است، اگرچه این فیلم هم نهایتاً هالیوودی است دیگر!

این بود نوشته‌ی من درباره‌ی «یک ذهن زیبا».
تا پستی دیگر، خدانگهدار.

برچسب‌ها: , ,

جمعه، مهر ۱۲، ۱۳۸۷

حتما می دانید که حسینیه ارشاد معمولا محل برگزاری جلسات نیروهای ملی مذهبی و عمدتا روشنفکران دینی منتقد هست که اغلب مراسم و سخنرانی این طیف را هم انصار ونیروهای حزب الله بر هم می زدند و اینکه بیائید حسینیه ارشاد یعنی بیائید آنجا را بهم بزنید ! سال 77 یا 76 بود دقیق نمی دانم که برای کنگره شهدای اهل قلم حزب الله جبهه فرهنگی موعود که بخش فرهنگی و رسانه ای حزب الله بود مراسمی گذاشته بود در حسینیه ارشاد و به همه هم خبر داده بودند که به دوستان و بچه های مساجد تهران بگویند بیائید اینجا ، اواسط برنامه بود و فکر کنم آیه الله جنتی داشتند سخنرانی می کردند که یکهو خبر رسید یه عده ای با چوب و چماق و زنجیر ریختند دم در حسینه ارشاد و دارند داد و بیداد می کنند که به حرمت خون شهدا هم که شده نمیگذاریم این مراسم برگزار شود و ... یادم می آید که همین آقای کاوه اشتهاردی را که الان برای خودشان رئیس موسسه ایران هستند را مسئول این بودند که با چند نفر دیگر بروند دم حسینیه ارشاد بایستند و بگویند این بار قرار نیست مراسم را بهم بزنید مال خودمان هست بیائید داخل ! و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

برچسب‌ها:

پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۷

The instrument is not that important

What is music all about? The instrument is not that important. It is only a means to an end, in other words, you don't use music to play the violin. You use the violin to play music.
...
The line is more important than just playing one note after the note.
...

Isaac Stern




برچسب‌ها: , ,