چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

سفر به کانادا - قسمت چهارم و واپسین: روزهای اوّل در گوئلف

گردش صبحگاهی در اوّلین روزم در گوئلف، جالب و البته کمی ترسناک بود. همه چیز زیبا بود، امّا مقیاس‌ها زیادی بزرگ بودند. خانه‌ها، خیابان‌ها، ساختمان‌ها و فاصله‌ها مقیاس نامأنوسی داشتند. هوا مرطوب و کمی مه‌آلود بود و شبنم زیادی بر علف‌ها نشسته‌بود. هتل فاصله‌ی خیلی کمی با دانشگاه داشت و من در امتداد دانشگاه قدم زدم، امّا نتوانستم راه ورودی اصلی را بیابم.

بعد از مدّتی به هتل برگشتم و صبحانه خوردم. رفتم به اتاقم و دوباره خوابیدم. بعد بلند شدم و دوباره رفتم بیرون تا قدم بزنم. حالا مردم بیشتری در خیابان بودند و مخصوصاً نظرم متوجّه تعداد نسبتاً زیاد آدم‌هایی شد که دوچرخه‌سواری می‌کردند و یا می‌دویدند. طرز رانندگی مردم هم برایم جالب بود. به شدّت محتاط و مقرّراتی هستند. یکی دو بار که خواستم از خیابان رد شوم (اگرچه چراغ برایم سبز بود) راننده‌هایی که می‌خواستند بپیچند به طور کامل توقّف کردند و تا وقتی وارد پیاده‌رو نشده‌بودم شروع به حرکت نکردند.
از کنار زنی گذشتم که سگ دابرمنش را برای گردش آورده‌بود. به سگ پوزه‌بند زده‌بود. سگ و پوزه‌بندش را با تعجّب یک تازه‌وارد نگاه کردم و وقتی نگاهم به سمت خود زن رفت، لبخندی زد و سلام کرد. از این کارش خیلی بیشتر تعجّب کردم. بعداً دیدم که در خیابان تقریباً به هر کسی که برسی می‌توانی لبخند بزنی و سلام کنی یا روز به خیر بگویی. خلاصه عجیب بود برایم.

کارهای مفیدم در روز اوّل این بود که رفتم و برای کامپیوترم کابل برق خریدم و بعد توانستم به اینترنت وایرلس هتل وصل بشوم. با راهنمائی دوستم رفتم و حساب سپرده برای خودم باز کردم. بعداً به تعدادی از افرادی که اتاق یا آپارتمان برای اجاره آگهی کرده‌بودند زنگ زدم و در دو روز اوّل مجموعاً توانستم سه محل را ببینم: یک زیرزمین کثیف و دلگیر که صاحبش هندی بود و باز هم فکر کرد من هندی هستم، طبقه‌ی اوّل یک پنت‌هاوس در طبقه‌ی هفتم یک برج قدیمی در بالای شهر و یک اتاق مبله‌ی تر و تمیز در خانه‌ای در پایین شهر. عصر روز دوّم هم که گوئلف را موقّتاً ترک کردم و رفتم پیش دوستانم.

گوئلف شهر قشنگی است. برای اهل بیت نوشتم و گفتم که مثل خزرشهر است، فقط بزرگ‌تر، مدرن‌تر و کامل‌تر. قبلاً یک جایی خوانده‌بودم که گوئلف بین شهرهای کانادا رتبه‌ی چهارم را در کیفیت شهری (یا یک همچین چیزی) دارد. جمعیت شهر حدود ۱۲۰ هزار نفر است و حدوداً یک‌ششم این جمعیت در دانشگاه مشغولند، یعنی حدود ۱۸ هزار دانشجو و چهار پنج هزار نفر هم شاغل در دانشگاه.
چند عکس از دانشگاه:
من در زمان نامناسبی وارد کانادا شدم و عجله‌ام برای ورود، ناسنجیده‌ بود. عصر جمعه به اینجا رسیدم و روز بعدش شنبه بود و بعد هم یک‌شنبه و تازه بعد از این‌ها هم روز ملّی کارگر و تعطیل عمومی بود. مهم‌ترین کارم که پیدا کردن خانه بود حدود پنج روز به تأخیر افتاد. پول هتل شبی ۱۲۰ دلار بی‌زبان بود و دائم به این فکر می‌کردم که اگر سه شب بمانم، هزینه‌اش از حقوق بازنشستگی یک ماه مامان بیشتر می‌شود. واقعاً روحیه‌ی قوی به این می‌گن. خوشبختانه کار به شب سوّم نکشید و دوستان ایرانی که در واترلو هستند، آمدند و من را برداشتند. هتل هم انصاف به خرج داد و با وجود این که عصر هتل را ترک کردم، پول شب سوّم را نگرفت.

دوستان واترلوئی یک ماشین کرده‌بودند و در ضمن یک دوست دیگرشان هم تازه آمده‌بود و هدفشان گرداندن او هم بود. جالب این که دوست دیگرشان، فرزند یکی از دبیرهای ریاضی دبیرستان ما بود که البته معلّم من نبوده‌است. دنیای کوچکی است، نه؟

این‌ها عکس‌هایی از نمای بیرونی هتل است:
سه چهار روز پیش دوستان واترلوئی بودم و در نهایت یکی از سه محلّی را که در همان دو روز اقامت در گوئلف دیده‌بودم، اجاره کردم. در آن چند روز که نه در هتل بودم و نه خانه داشتم، روزها با اتوبوس به گوئلف می‌آمدم و عصر یا شب با اتوبوس به واترلو برمی‌گشتم. یک روز عصر اتوبوس را اشتباهی سوار شدم و رفتم تورنتو! تا برگردم به واترلو ساعت حدود ۲ صبح شده‌بود.

روز سه‌شنبه، یعنی در پنجمین روزی که در کانادا بودم، تازه روز کاری بود و توانستم به دانشگاه بروم، استادم را ببینم و کارهای اداری را شروع کنم. دانشگاه خیلی بزرگ‌تر از چیزی بود که می‌پنداشتم. ساختمان‌های دانشگاه هم اکثراً معماری زیبایی دارند، مخصوصاً بنای جدیدی که با نام New Science Complex ساخته‌اند و چسبیده به ساختمان قدیمی علوم است. گروه فیزیک و اتاق ما هم در همان ساختمان قدیمی است که به نظر من زشت‌ترین ساختمانی است که تا الآن در کانادا دیده‌ام:
در عوض از در جلوئی این ساختمان که به در آیی، سمت چپت ساختمان زیبای دانشکده‌ی هنرهای تجسّمی و موسیقی است. انعکاس تصویر این ساختمان در شیشه‌های ساختمان علوم در عکس بالایی معلوم است. این‌ها هم عکس خودش:
یک اتاق اجاره کرده‌ام، در خانه‌ای که یک خانمی با دو تا بچه‌ی نوجوانش در آن زندگی می‌کنند. تا الآن مشکلی با این‌ها نداشته‌ام. اتاقم در طبقه‌ی دوّم است. خانه‌ای دو طبقه با راه‌پلّه، رؤیایی از دوران کودکی که از فیلم‌های اروپایی و آمریکایی برگرفته‌ایم:
و چیزهای زیبای دیگر هم در این شهر بسیارند، مخصوصاً چیزهایی که در تصویرهای فانتزی کودکی داشته‌ایم، و مخصوصاً آنها که از کتاب‌ها و فیلم‌های غربی برگرفته‌ایم. مثلاً اتوبوس مدرسه:
یا فولکس قورباغه‌ی قرمز، از این مدل جدیدهاش:
یا حتّی درخت‌های زیبا! بله، اگر در تهران زیسته‌باشید، قدر درخت سالم و زیبا را خواهیددانست:
خدا آخر و عاقبت ما را در این شهر و در این کشور جدید به خیر کناد.

برچسب‌ها:

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home