دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

سفر به کانادا - قسمت سوّم: از مسکو تا تورنتو تا گوئلف

ارفلوت کاری می‌کند که قدر پروازش را بدانید. بعد از ۹ ساعت آوارگی در فرودگاه مسکو قدر صندلی‌های هواپیما را خواهیددانست. این دفعه خوشبختانه صندلی‌ام کنار پنجره بود و توانستم عقده‌ی عکّاسی‌ام را وا کنم. به قول جناب بامدادی از فیلتر بسیار گران‌قیمتی استفاده کردم که البته متعلّق به خودم نبود: پنجره‌ی هواپیما. بغل‌دستی‌ام پیرمردی هندی بود. پرسید هندی هستی؟ گفتم نه، ایرانی‌ام. گفت آخه ایرانی‌ها شبیه هندی‌ها هستند. من هم کلّه جنباندم که بله. در آن حالی که بودم اگر بغل‌دستی‌ام مغول هم بود و می‌گفت ایرانی‌ها شبیه مغول‌ها هستند، احتمالاً تأیید می‌کردم.
هواپیما راه افتاد:
و برخاست. بدرود مسکو. رفتیم بالا و بالاتر. از بین ابرها هم گذشتیم. شاید برای آنها که سفر هوایی زیاد می‌روند این یک اتّفاق عادّی باشد، امّا برای من حتّی در آن حال هم جالب و لذّت‌بخش بود:
و رفتیم بالای ابرها:
یادم نیست این منظره‌ی کوه‌های سیبری است یا آن که مربوط به گروئنلند است:
و کم‌‌کم رسیدیم به اقیانوس:
اقیانوس را بار اوّل بود که می‌دیدم:
این لکّه‌ی سفید چیست؟ کشتی است یا قطعه‌ای یخ یا چیز دیگر؟باز هم ابر:
شیشه‌ی پنجره‌ی هواپیما این جوری شده‌بود. نمی‌دانم بلورهای یخ بود یا چیزی دیگر:
و سرانجام دیده‌بان داد زد: خشکی!
این ابرها کانادایی است:

و بعد از چندین ساعت انتظار، حالا کم‌کم آبادی‌های حومه‌ی تورنتو قابل تشخیص می‌شد:
هوا در تورنتو ابری بود:
سرانجام در تورنتو فرود آمدیم. فرود که با موفّقیّت انجام شد، همه دست زدند. خوشم آمد از این کارشان. دوستم بعداً به شوخی گفت برای سالم فرود آمدن ارفلوت باید هم دست زد. برای من نشانه‌ی نوعی قدرشناسی بود نسبت به خدمه‌ی پرواز. اگرچه خودم دست نزدم، امّا از این کار خوشم آمد.
دیروز پریروزها یک پرواز ارفلوت که اتّفاقاً بوئینگ هم بود سقوط کرد و تمام سر و ته نشینانش کشته شدند. خوشحالم که در آن پرواز نبوده‌ام. امّا چه قدر می‌توانم خوشحال باشم؟ حدود ۱۰۰ نفر آدم کشته شده‌اند. شاید آنها هم اگر سالم می‌رسیدند برای خلبان دست می‌زدند. روحشان شاد باشد. ما همه خیلی ضعیفیم.

فرودگاه بین‌المللی پیرسون در تورنتو:
با آن دو دانشجوی دیگر همراه شدم که برویم برای عبور از مراحل مختلف. از سه یا چهار قسمت مختلف رد شدیم. بعضی جاها فقط سؤال می‌پرسیدند و در قسمت آخر هم برایمان ویزا صادر کردند. تازه فهمیدم بعد از این همه مکافات آن چیزی که در پاسپورت ما چاپ شده ویزای تحصیلی نیست، بلکه فقط اجازه‌ی ورود به خاک کانادا است. برگه‌ی دیگری را که سفارت به هر کدام از ما داده‌بود و همچنین نامه‌ی پذیرش از دانشگاه را ارائه کردیم و به چند سؤال هم جواب دادیم تا ویزای تحصیلی یک‌ساله برایمان صادر شد. هه.

نهایتاً رفتیم که بار و بنه‌مان را تحویل بگیریم. در این سالن:
بابا درباره‌ی این قسمت کسب اطّلاع کرده‌بود و با علم به این که نیاز به پول خرد خواهم‌داشت برای گرفتن چرخ حمل چمدان، تمام خیابان فردوسی را گز کرده‌بود و برایم سکّه به میزان کافی گرفته‌بود. دوستان همراه هم توانستند با فروش ارز در صرّافی همان سالن (یک جور دزد سر گردنه) سکّه به دست آورند و سه‌تایی راه افتادیم. من به دنبال یک آژانس تاکسی بودم که احتمالاً دانشگاه برایم در آن یک تاکسی رزرو کرده‌بود و آن دو نفر دیگر یکی‌شان باید دوباره سوار هواپیما می‌شد و به جایی دیگر می‌رفت (که یادم نیست کجا) و یکی‌شان هم باید با اتوبوس به لندن می‌رفت. از سالن ترمینال که درآمدیم و داشتیم مسیر را پرسان‌پرسان می‌یافتیم، یک پلیس خانم مسن آمد و به ما گفت ببخشید، اگر کسی را نمی‌شناسید دنبالش جایی نروید. گفتیم ok. مرسی. بعد پرسید دانشجو هستید؟ گفتیم yes. گفت کجایی هستید؟ گفتیم Iranian. معلوم بود که از چهره‌مان ملّیت‌مان را خوانده‌بود. خندید و گفت حالتون چطوره (به فارسی). بعد گفت که ایرانی است و ۱۸ سال است که در کانادا است. بقیه‌ی حرف‌ها را به انگلیسی گفت. لابد اقتضای شغلش بود.
خلاصه از این خانم پلیس ایرانی هم تشکّر و خدانگهداری کردیم و باز پرسان‌پرسان رفتیم جلو. دوستی که باید دوباره هواپیما می‌گرفت از ما جدا شد تا به راه دیگری برود. آن دو نفر همدیگر را از قبل می‌شناختند.
با یک نفر باقی‌مانده به راهمان ادامه دادیم. آژانس تاکسی‌ای که من دنبالش بودم در همان جایی بود که آژانس اتوبوس مورد نظر او. رفتم جلو و گفتم احتمالاً برای من یک تاکسی رزرو شده. آقاهه یک کاغذ نشانم داد که اسمم بالایش بود و پرسید این اسم شماست؟ گفتم بله حاجی. این اتّفاق خوبی بود. حس کردم وارد جایی شده‌ام که کارها نظم و ترتیب دارد. صبر کردم تا تاکسی بیاید و با آن دوست جدیدم خدانگهداری کردم. چمدان‌ها را گذاشتیم پشت تاکسی (که یک استیشن بزرگ بود و چند نفر را باید می‌رساند).
سوار شدیم. من رفتم و ته ماشین نشستم. با وجود این که هوا از تهران خنک‌تر بود، کولر روشن کرده‌بود. بعداً فهمیدم اینها کلّاً در تمام فصل‌ها به دماهایی پایین‌تر از چیزی که ما عادت داریم، خو گرفته‌اند و مثلاً در روزهای بارانی و خنک هم که سوار اتوبوس بشوی می‌بینی کولر روشن است و هوا از بیرون اتوبوس خنک‌تر است.

غروب بود. ماشین حرکت کرد و من بزرگ‌راه و ماشین‌ها را نگاه می‌کردم. حالا تا حدّی می‌شد گفت به مقصد رسیده‌ام و این یک جور بدحالی جدید با خودش داشت. ماشین‌ها را برانداز می‌کردم. این کمری‌های زشت ورم‌کرده این‌جا هم هستند. تریلی‌های هجده‌چرخ در باند راست اتوبان حرکت می‌کردند و همه تمیز بودند. جای مهدی خالی بود. ماشین‌های خوشگل هم زیاد دیدم، و جای لیلا خالی بود. و جای همه خالی بود. و جای خالی همه خیلی خالی بود. جای خودم هم خالی بود. خودم را در این‌جا نمی‌شناختم. خودم را فارسی‌زبان و فارسی‌اندیش می‌شناختم و حالا تازه حس می‌کردم نظاره کردن فرنگ در صفحه‌ی نمایشگر خیلی با بودن در آن فرق دارد.

روی ردیف صندلی جلویی دختری بود که سرفه می‌کرد. بعداً کلاه لباسش را به سر کشید و روی دو-سه صندلی مجاورش خوابید. یک کمی از این کارش خوشم آمد، شاید حس کردم این‌جا آدم مقدّم است بر ماشین.

من اوّلین نفری بودم که این ماشین به مقصد می‌رساندش. ارزان‌ترین هتلی را که پیدا کرده‌بودم به قیمت شبی حدوداً ۱۲۰ دلار بی‌زبان رزرو کرده‌بودم. از ماشین که پیاده شدم، ورقه‌ای را امضاء کردم که نشان می‌داد من را رسانده‌اند و هزینه‌اش حدود ۷۰ دلار بود که دانشگاه می‌پرداخت.

رفتم داخل هتل و گفتم اتاق رزرو کرده‌ام به فلان نام. کارهای پذیرش هتل به سرعت و راحتی انجام شد و به اتاقم راهنمایی شدم. به وایرلس هتل هم نتوانستم وصل شوم و این باز حالم را خراب کرد. گفتم به جهنّم. تلفن می‌زنم به خانه. کمی در گرفتن کد مشکل داشتم و نهایتاً توانستم زنگ بزنم. صبح خیلی زود بود و طبعاً یکی دو نفر را از خواب پراندم. سعی کردم کوتاه حرف بزنم. خوب شد که زنگ زدم.

حالا من بودم و بار و بنه‌ای که هر کدام تداعی‌کننده‌ی آخرین ساعت‌های قبل از آمدنم بود در تهران. آدم یاد فیلم‌های جنگی ایران می‌افتاد، جاهایی که مثلاً یک گردان تدارک می‌بینند تا یک نفر عازم شود برای خبر رساندن. کوله‌پشتی پر از آجیلی بود که مهدی خریده‌بود. انواع خرده‌ریزها در جیب‌های کیفم و در چمدان‌ها که هر کدام‌شان در آن شرایط یک مرثیه‌ی کامل بود. نمی‌دانم برای بقیه که می‌آیند چه حال‌هایی پیش می‌آید. اگر بقیه هم بیش و کم تجربه‌هایی مشابه من داشته و دارند، دور از انصاف است که از این‌ حال‌ها و مشکلات برای آن‌ها که بعداً خواهندآمد نقل نکنند. این‌ها اگرچه به نوعی راز است، امّا دست‌کم می‌شود از کلّیت‌شان گفت و بقیه را کمی آماده کرد.

نمازم را خواندم و حالا باید می‌خوابیدم. خواب افقی واقعی. زود خوابیدم. خوابی رؤیایی نبود، امّا خیلی خوب بود. صبح خیلی زود (حدود ساعت ۴) بیدار شدم و دیدم بهترین کار ممکن این است که بزنم بیرون و شهر را ببینم.

برچسب‌ها:

3 Comments:

At شنبه, شهریور ۳۰, ۱۳۸۷ ۹:۳۸:۰۰ بعدازظهر, Anonymous نیلی said...

با این جمله ت هم ذات پنداری شدید کردم " جای خودم هم خالی بود."

 
At شنبه, تیر ۲۰, ۱۳۸۸ ۸:۳۰:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

سلام
آقا خیلی خوشمون اامد.
عکسها هم خیلی قشنگ بودن . من که به شخصه کلی حال کردم.
واقعا چیزای جالبی گذاشتی که هیچ جا ندیدم.
حتما حتما از جاهای دیدنی کاناداهم عکس بذار.
هرچی هم بیشتر بهتر.
منتظرم ......
mer30

 
At شنبه, تیر ۲۰, ۱۳۸۸ ۸:۳۱:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous ناشناس said...

خیلی جالب بود

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home