یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۷

سفر به کانادا - قسمت یکم: فرودگاه امام و ارفلوت

خطیرترین قسمت یک مسافرت هوایی، هنگامی است که هواپیما در حال برخاستن از سطح زمین است و نیز وقتی که در پایان سفر می‌خواهد بنشیند. برای من هم همین «کندن» خیلی سخت شد. پروازم کمی مانده به ۴ صبح بود و طبعاً باید نیمه‌شب به فرودگاه می‌رفتیم. مهدی (برادرم) ترتیبی داد که یک تاکسی وَن ساعت ۱۱ و نیم شب بیاید دنبالمان. به چند نفر باید زنگ می‌زدم و خداحافظی می‌کردم. آنهایی که دوست داشتم صدایشان را بشنوم بودند و آنها که اکراه داشتم، نبودند. تصادف بود؟

چمدان بستن افتاده بود به روز آخر، چرا که بین ویزا گرفتن و عازم شدنم تنها یک هفته فاصله افتاد، در حالی که ماه‌ها بود منتظر این ویزا بودیم. ساعت‌های آخر همه حال خیلی بدی داشتیم. شام سبکی خوردم. ابراهیم، دوستی که نتوانسته‌بود شب قبلش به «گمشو پارتی» بیاید، آمد دم در و خداحافظی کرد. با خانمش آمده‌بود. رفتم کنار ماشین و با خانمش هم سلام و علیک مختصری کردم. الآن با خودم فکر می‌کنم که چه کسی بیشتر منفعت کرد؟ ابراهیم که لیسانس را گرفت و رفت سربازی و بعد هم ازدواج کرد، یا من که الآن اینجا نشسته‌ام؟ نمی‌دانم. ابراهیم دوست خیلی خوبی است. برایش بهترین آرزوها را دارم.

ابراهیم که رفت و بعد که شامم را تمام کردم، رفتم حمام («خودمو شستم») و بعد دیگر آخرین چیزها را برداشتم و تا مدّتی بعد از آمدن تاکسی فرودگاه (همان وَن که مهدی رزرو کرده‌بود) هم مشغول بودم. مامان دیگر گریه می‌کرد. می‌دانستم چه قدر برایش سخت است. امّا او شاید نمی‌دانست که برای من چه قدر سخت است و شاید نمی‌دانست که اشک‌هایش کارم را خیلی هم سخت‌تر می‌کرد.

آخرین نفر که قبل از رفتن باید با او خداحافظی می‌کردم، همسایه‌ی بی‌نهایت شریفمان بود: حسن‌آقا. رفتم و خداحافظی کردم. یک بسته زعفران هم موقع خداحافظی هدیه داد که با خودم بیاورم. دلم برای او هم تنگ شده.

راننده تاکسی راه اتوبان‌ها را درست بلد نبود و یک دور شمسی-قمری در مدرس و پارک‌وی زد. ماشین‌سواری جالبی نبود. لیلا قبلاً رفته‌بود و دو بطری آب‌معدنی برایم خریده‌بود. کمی نوشیدم.

به فرودگاه که رسیدیم، هنوز کمی وقت داشتیم. از گیت رد شدم و رفتم برای گرفتن کارت پرواز و دادن چمدان‌ها. رفتم دادم چمدان‌ها را سلفون پیچیدند. چمدان‌ها هر کدام حدود ۳ تا ۴ کیلو سنگین‌تر از حدّ مجاز بود و مأمور ارفلوت شروع کرد به غرغر کردن. از لحنش فهمیدم که نمی‌خواهد جریمه کند و فقط قصد غر زدن دارد. کمی چانه زدم که دانشجو هستم و باید زندگی‌ام را ببرم آنجا و او باز هم کمی غر زد و خلاص. کارت‌های پرواز را گرفتم و برگشتم پیش اهل بیت.

عکس گرفتیم. به وایرلس فرودگاه امام هم نتوانستم وصل شوم که فکر کنم ناشی از بی‌تجربگی خودم در استفاده از وایرلس بود. رفتم دستشویی تا در طول سفر کمتر به زحمت بیافتم. زمان گذشت و دیگر وقت رفتن شد.

مامان باز هم بی‌تحمّل شد. با بابا و مامان خداحافظی کردم. خداحافظی با لیلا از همه سخت‌تر بود، آن قدر سخت که با مهدی تقریباً نتوانستم خداحافظی کنم و هر وقت یاد این موضوع می‌افتم خیلی ناراحت می‌شوم. مهدی باید ببخشاید.

رفتم و صف خروج را پیدا کردم. چون دفعه‌ی اوّلم بود که خارج می‌شدم، باید صحّت یک چیزی در گذرنامه‌ام را کنترل می‌کردند که باعث شد بیشتر معطّل شوم. احتمالاً آخرین مسافری بودم که سوار هواپیما شدم. اسمم را در بلندگو صدا زدند که حاجی برو سوار شو. مأمور گیت به همکارش گفت: منطقاً ایشان باید سوار نمی‌شد. کارم از منطق گذشته‌بود. سوار شدم و صندلی‌ام را با کمک یک مهمان‌دار پیدا کردم. مهمان‌دارهای زن و خیلی از مسافران زن بی‌حجاب بودند. در حالت عادّی این برایم مسأله‌ای نبود. امّا در آن موقع دوست داشتم چیزهای نامألوف کمتر ببینم و بشنوم. صندلی‌ام کنار راهرو بود و دو نفر کناری‌ام، دو مرد روس بودند. خلبان یا یک کس دیگری شروع کرد به روسی حرف زدن و نکته‌های ایمنی را گفت و مهمان‌دار هم نشان داد که چی به چیه. حرف‌های مهم‌ترش را بعد از روسی، به انگلیسی هم می‌گفت و مرز انگلیسی و روسی‌اش برای من قابل تشخیص نبود. هواپیما ایرباس بود و نو به نظر می‌آمد.

لیلا دو تا بسته مِنتوس (یک جور آب‌نبات یا شکلات یا یه چیزی خلاصه) برایم گرفته‌بود و سفارش کرده‌بود که موقع برخاستن و نشستن هر پرواز حتماً بخورم. موقع برخاستن این پرواز خیلی به کارم آمد. نمی‌دانم این را از کجا یاد گرفته‌بود.

حال خوبی نداشتم. اصلاً. البته بهتر از وقت خداحافظی بودم. هواپیما که بلند شد، مهماندار‌ها شروع کردند به سرو کردن خوردنی. بر خلاف انتظارم گرسنه بودم و مقداری غذا خوردم. فکر کنم در آن پرواز مقداری هم خوابیدم. افکار احمقانه‌ای که بعد از ۲۷ سال با خانواده زیستن ممکن است به ذهن آدم بیایند، خیلی زود به سراغم آمدند: اگر اهل بیت اسمم را شنیده‌باشند که بلندگو صدا کرد و نگران شده‌باشند چه؟ در این نصف‌شبی چطور به خانه برمی‌گردند؟ (حالا انگار هیچ بنی‌بشر دیگری نمی‌خواست از آن فرودگاه به تهران برود و انگار نه انگار که خودمان با تاکسی فرودگاه از خانه آمدیم.) اگر موقع برگشتن در راه تصادف کنند چی؟ فردا برایشان مشکل درست نشود...
کنفسیوس راست می‌گفت که مهم‌ترین کار انسان دور کردن اندیشه‌ی بد از ذهن است. در این روزهای اخیر ارزش این پند را خیلی بهتر درک کرده‌ام.

مسیر من این جوری بود که از تهران به مسکو می‌رفتم، در مسکو ۹ ساعت و خرده‌ای توقّف داشتم و بعد از مسکو به تورنتو می‌رفتم. نه پروازش را دوست داشتم و نه قیمتش خیلی مناسب بود و نه توقّف ۹ ساعته در مسکو جالب بود. فقط چون فصل شلوغی پروازها بود و این زودترین وقتی بود که توانستم بلیط پیدا کنم، این پرواز را انتخاب کردم.

ساعت شش و خرده‌ای صبح به وقت مسکو در پایتخت روسیه فرود آمدیم. مسکو همیشه در ذهنم پایتخت شوروی بوده‌است و از هواپیما که پیاده شدم هم به همین فکر می‌کردم. انتظار داشتم همه چیز خشن باشد . هوا سرد و گزنده. هوا ملایم و نیمه‌ابری بود و وقتی پا روی باند فرودگاه گذاشتیم هم یک قطار قرمزرنگ باری را دیدم که از خطّ‌ آهن کنار فرودگاه رد می‌شد. با خودم فکر کردم کاش فرصت بود دوربینم را در بیاورم و عکسی از این قطار بگیرم و برای لیلا بفرستم. همین مسأله‌ی نسبتاً کوچک و چیزهای مشابه بسیار، در آن شرایط آدم را خیلی زیاد آزار می‌دهد.
اطرافم را نگاه کردم. یاد آن برنامه‌ی بررسی رادیوهای بیگانه افتادم که صبح‌های جمعه از رادیوسراسری پخش می‌شد و بابا معمولاً با یک رادیوی باطری‌ای از داخل رخت‌خواب گوش می‌کرد. من هم دور و برش می‌پلکیدم. در آرم شروع آن برنامه، ترکیبی از صداهای رادیوهای خارجی به‌کار رفته‌بود و کمی خش و فش‌های آنها. این تکّه‌اش را خوب یادم هست: «اینجا مسکو است... (کمی خش و فش نویز رادیو، بعد صدا صاف می‌شد و در ادامه:)... این صدای آمریکاست، صدای ما را از واشنگتن می‌شنوید...».
خلاصه این که آنجا مسکو بود. پایتخت کشوری که حکومت استالین را از سر گذرانده و بعدها گورباچف، یلتسین، پوتین و حالا اسماً مدودف. در مسکو آن قدر سخت گذشت که به شوخی با خودم می‌گفتم این ملّت لیاقت‌شان همان استالین است. شوخی بدی بود، حتّی با خودم. هیچ ملّتی سزاوار استالین نیست. امّا موقع نگاه کردن به روس‌ها یک سؤال واقعاً آزارم می‌داد: از بین این ملّت چگونه چایکوفسکی درست شده؟ قسمت‌هایی از بالت دریاچه‌ی قو گاه به گاه در ذهنم جاری می‌شد و با آن حالی که داشتم، همین هم آزارم می‌داد. همچنان که تصوّر غذا برای کسی که حال تهوّع دارد آزاردهنده است، من هم آن قدر خراب بودم که نمی‌توانستم نشاط و شور را در ذهن بیاورم.

برچسب‌ها: ,

3 Comments:

At دوشنبه, شهریور ۱۸, ۱۳۸۷ ۱:۲۵:۰۰ قبل‌ازظهر, OpenID ishell said...

سلام دوست عزیز
امیدوارم بتونی با این مشکلات کنار بیایی
من خیلی وقت وبلاگت رو از فید دنبال میکنم . امروز دیدم لازمه نظر بدم.
شاید یکی از مهمترین مشکلات من هم همین افکار باشه به این فکر میکنم که اگر روزی که دارم تلاش میکنم محقق بشه پیش بیاد که من از کشور برم چطور باید زندگی کنم و آیا با دوری از این همه دلبستگی میشه کنار اومد .
تجربه هات رو بنویس ...برات دعا میکنم. مطمئن باش خدا بنده هاش رو تنها نمی ذاره

موفق باشی

 
At دوشنبه, شهریور ۱۸, ۱۳۸۷ ۲:۵۶:۰۰ بعدازظهر, Blogger Raminia said...

با مشکلات کنار می آیی... مطمئن باش.

 
At شنبه, شهریور ۲۳, ۱۳۸۷ ۲:۵۲:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

بهتر میشی بابام جان

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home