شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

سفر به کانادا - قسمت صفرم: رنج روح

خوب، حالا که خدا خواست من بیایم کانادا و ظاهراً مستقر هم شده‌ام، کمی درباره‌ی قسمت سخت ماجرا می‌نویسم: جدا شدن از خانواده، و آمدن. من الآن ۲۷ سال دارم و تا هشت روز پیش در این ۲۷ سال و چند ماه، برای مدّت طولانی از خانواده‌ام جدا نشده‌بودم. می‌خواهم درباره‌ی سختی این جدایی بنویسم، سختی‌ای که شاید نظیرش را در عمرم تجربه نکرده‌بودم و تازه من خوش‌اقبال بودم که دوستان خیلی خوبی در اینجا داشتم که کمکم کردند این سختی‌ها را راحت‌تر از سر بگذرانم. برای بعضی‌ها شاید از وضع من هم سخت‌تر بوده.

در عین حال تاکنون ندیده‌ام کسانی که به کشورهای دیگر (از جمله کانادا) رفته‌اند تا مدّتی طولانی در آن‌جا بمانند، از این سختی‌های روحی با تفصیل زیاد نوشته‌باشند. علّتش اگر این باشد که نمی‌خواهند از خودشان ضعف نشان دهند، قابل درک و ستودنی است. امّا از سوی دیگر، همین افراد وقتی از زندگی روزمرّه‌ی خود در کانادا یا کشور دیگری که رفته‌اند می‌نویسند و مخصوصاً وقتی نارسایی‌های درون ایران را با وضع نسبتاً معقول این‌جا مقایسه می‌کنند، دهان آنهایی که درون ایران هستند آب می‌افتد و یا دست‌به‌کار می‌شوند که خودشان هم عازم شوند، یا اگر امکانش مهیّا نباشد ممکن است حسرت ببرند.

من می‌خواهم از حالی که در این یک هفته‌ی اخیر داشته‌ام بنویسم تا هر کس که احتمالاً این‌جا را می‌خواند یا خواهد‌خواند، بداند که در این سفر اساسی به خارج از کشور هم، مثل هر چیز دیگری، بزرگ‌ترین مشکلات انسان درگیری‌هایش با خودش و با افکار و احساسش هستند، اگرچه گزارش این درگیری‌ها غالباً ناگفته و نانوشته می‌ماند.

در تهران که بودم، چند گلدان داشتم که موقع آمدن به لیلا سپردمشان. گاهی در این گلدان‌ها دانه‌ی چیزهایی را می‌کاشتم و بعد که دانه‌ها در یک گلدان رشد می‌کردند و جوانه‌ها بزرگ می‌شدند، جای هم را تنگ می‌کردند و باید در چند گلدان تقسیم می‌کردمشان تا بتوانند رشد کنند. در جریان این انتقال، ریشه‌ها آسیب می‌بینند و گاهی بعضی از جوانه‌ها در گلدان جدید می‌میرند. وضع من (و احتمالاً هر کس که به امید رشد کردن از کشورش خارج شده) شبیه این جوانه‌ها بود. در یک هفته‌ی منتهی به عازم شدنم، وقتی مادرم گریه می‌کرد، بعداً در فرودگاه، و سرانجام وقتی به کانادا رسیدم و تلاش برای مستقر شدن را شروع کردم، تازه فهمیدم ریشه‌های زیادی از پیکرم جدا شده‌اند و باید دوباره ریشه بدوانم. می‌دانستم که کار سختی است و برایم معلوم نبود (هنوز هم به قطع معلوم نیست) که آیا خواهم‌توانست در محیط جدید مستقر شوم یا در این حرکت شکست خواهم‌خورد. در این یک هفته‌ی اخیر بارها این فکر به سرم زد که به ایران برگشتن و با همه‌ی مشکلات و ناهنجاری‌هایی که سال‌ها است از آنها نالانم، دست و پنجه نرم کردن، آسان‌تر از ماندن و کار کردن در این‌جا است. این‌ها را نزدیکانم شاید تعبیر به اعتراف کنند، امّا من به عنوان گزارش می‌نویسم تا آن‌ها که بعدتر خواهندآمد، شاید این را بخوانند و بدانند که سختی اصلی در کجاست. سختی‌ای چنان بزرگ، که چند روز قدرت تمرکز و تفکّر منطقی را از من گرفته‌بود و اکنون در حال بازیابی هستم.

من از دانشگاه Guelph، در شهری به همین نام که در نزدیکی‌های تورنتو است، برای مقطع دکتری پذیرش گرفتم. ماجرای فرساینده‌ی ویزا گرفتنم نزدیک به ۹ ماه طول کشید و تمام دوستان و خویشانم، و مهم‌تر از همه، بستگانم درجه یک‌ام، در این ۹ ماه دچار زحمت و فشار روانی شدند. مقدّر بود که سرانجام ویزا را بگیرم و بیایم. خودم در روزهای آخری که در ایران بودم، به شوخی می‌گفتم ویزا را زاییدم (بعد از ۹ ماه انتظار). نمی‌دانستم که زایش دردآلود‌تری را در پیش دارم.

گناه از آن دیوار شیشه‌ای فرودگاه نیست. گناه از کانادایی‌ها هم نیست که این قدر با ما فرق دارند. اگر گناهی باشد، حتماً از آن خاکی است که ریشه‌های بسیاری را در آن جا گذاشته‌ام. خاکی که این قدر زیاد با همه‌ی خاک‌های دیگر فرق دارد. خاکی ما را مجبور کرد این قدر با بقیه متفاوت باشیم.

برچسب‌ها: ,

1 Comments:

At یکشنبه, شهریور ۱۷, ۱۳۸۷ ۱۱:۲۹:۰۰ قبل‌ازظهر, Anonymous Shobeir said...

اول این‌که تبریک می‌گم به هر حال نیمه‌ی پر لیوان این است که جایی برای ادامه‌ی تحصیل داری چیزی که با وجود اینکه شما را مستقیما نمی‌شناسم به وضوح از علایق شماست...

بعد از این تبریک نوبت سپاس است... سپاس از این‌که این‌ها را می‌نویسید چیزهایی که شاید کمی خصوصی باشند و نوشتنشان تا حدودی شجاعت می‌خواهد....

سوم امیدواری برای این‌که زودتر ریشه بدوانی و کاری بکنی کارستان...
شاد زیید

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home