سه‌شنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۷

عید فطرتان مبارک

آمده‌ام و در خانه نشسته‌ام. ماه رمضان تمام شد. امروز قبل از سمینار گروه رفته‌بودم به اتاق قهوه‌خوری. استادم داشت قهوه می‌نوشید. پرسید قهوه دوست نداری، نه؟ گفتم روزه‌ام. گفت آهان، رَمَدان است؟ (این‌ها به رمضان می‌گویند رَمَدان.) گفتم بله، روز آخرش آست. خندید و گفت:
- So, it's the happy day?
خندیدم و گفتم:
- Kind of.
واقعاً هم فقط یک جورهایی می‌شود گفت روز شادی است. اگر نوجوان باشی و آن قدر رمضان‌های متوالی ندیده‌باشی که معنی آمدن و رفتنش را بفهمی، شاید از رفتنش شاد بشوی. افطار آخر که بشود، آن وقت باید پرسید که شادی یا نه.
  • اوّلین رمضان دور از خانه‌ام بود. روزه کمترین سختی را داشت در مقایسه با بقیه‌ی چیزها. امّا اتّفاقاً روزه‌داری در همین آغاز کار یک حُسن هم داشت و آن هم این که دردسر غذا درست کردن خیلی کمتر می‌شد. فکر می‌کردم غذا پختن را بلدم، امّا این‌جا فهمیدم آشپزی را فقط در آشپزخانه‌ی مامانم بلد بوده‌ام. این که موادّ لازمت را خودت بخری، آماده کنی و بپزی یک کار دیگر است اساساً.
  • یک قید در خرید کردن برای خودم گذاشتم: همیشه باید یک چیز خوش‌مزه برای فاصله‌ی بین افطار تا سحر داشته‌باشم. برای خودم شکلات و شیرینی‌های مختلف خریدم و میوه‌هایی که دوست داشتم. در تغذیه‌ام دقّت کردم که هر روز پروتئین و ویتامین کافی بخورم. به کالری اهمّیّت ندادم. نتیجه آن شد که وزن کم کردم، امّا سالم‌تر شدم، نه ضعیف‌تر. باید ببینم می‌شود این روند را ادامه داد یا نه. فکر کنم مثل خیلی‌های دیگر که می‌آیند به کانادا، من هم شروع کنم به وزن اضافه کردن.
  • هنوز در این شهر نتوانسته‌ام با یک ایرانی حرف بزنم. مسلمان دیده‌ام کم و بیش، امّا تشخیص دادن ایرانی‌ها برایم دشوار است.
  • صاحب‌خانه‌ی محترمه برایم نامه‌ای کوتاه گذاشته که چند روزی در شهر نیست و خواسته که چک اجاره را صبح جمعه بگذارم روی میز.
  • صبح رفتم و صندوق پستی را باز کردم. شاید بیشتر از بیست تا نامه برای صاحب‌خانه‌ی محترمه در آن بود. برای من هم یکی از بانک آمده و دو تا دسته چک بیست و پنج‌تایی برایم فرستاده‌اند. واقعاً آدم تحریک می‌شود مفاسد اقتصادی راه بیاندازد.
  • با یکی از دانشجوهای گرانش در این‌جا آشنا شدم. کانادایی است و خیلی خوش‌اخلاق. گفت سال دیگر می‌خواهد برود و ایران را ببیند. از پرسپولیس و چند شهر مثل یزد نام برد. پرسید جای خاصّی را برای دیدن پیشنهاد می‌دهم؟ شرمنده شدم اندکی.
  • یک دانشجوی ایرانی دیگر برای استادم ایمیل فرستاده و ابراز تمایل کرده که به این‌جا بیاید. استادم هم خوشش آمده و از من درباره‌ی چیزهایی که در رزومه‌اش نوشته سؤال کرد: دانشگاهش خوبه؟ این چیزی که نوشته مهمّه؟ رزومه‌اش واقعاً خوب بود و من هم تا توانستم خوب گفتم. البته انصافاً اغراق نکردم. حالا فقط مشکل این است که استادم پولش تمام شده و باید برای بودجه‌ی جدیدی درخواست بدهد. خدا را چه دیدی، شاید به فیل‌های بالای درخت یکی اضافه شد!
  • عیدتان مبارک باشد. عید فطر آخرتان نباشد.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۷

More is different


برنامه‌ی خطاهای روزمرّه‌ی مریم اقدمی به طور کلّی جالب و مفید است،امّا این قسمتش به‌خصوص برای من جالب بود. چرا؟ چون از شاخه‌ای از فیزیک که جزئی‌نگرتر از همه است (ذرّات بنیادی) آمده‌ام به یک شاخه‌ای که با رفتار و خواصّ مجموعه‌های مولکولی سر و کار دارد (بیوفیزیک).

گوهر این اندیشه را برایان جوزفسون، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک در سال ۱۹۷۳، در همین سه کلمه‌ی کوتاه بیان کرده:

More is different.

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۷

به رهی دیدم برگ خزان

این عکس را در پست قبلی‌ام هم گذاشتم، امّا آن قدر ازش خوشم آمده که گفتم در اندازه‌ی کامل هم بگذارمش این‌جا (روی عکس کلیک کنید تا در اندازه‌ی کامل بر شما ظاهر گردد.).
برگی در کف پیاده‌رو و کاملاً تداعی‌کننده این ترانه‌ی قدیمی:

به رهی دیدم برگ خزان
پژمرده ز بیداد زمان
کز شاخه جدا بود
...

انصافاً اگر خواستید جایی از این عکس استفاده کنید، یادی هم از عکّاس محترم بفرمایید.
در ضمن (قسمتی از) خود آن ترانه را هم با صدای مرحوم ایرج بسطامی از این‌جا بگیرید و بشنوید.

برچسب‌ها: ,

از هر در

  • صاحب‌خانه‌ام و دو فرزندش غذای خیلی ساده‌ای می‌خورند و زیاد اهل استفاده کردن از آشپزخانه نیستند. غذای‌شان ساده است، نه به مفهوم آن که خیلی فقیرانه و غیراشرافی باشد، بلکه ساختار ساده‌ای دارد و احتمالاً راحت و ساده آماده می‌شود. بیشتر وقت‌ها برنج زیادی می‌پزند و با گوشت سرخ‌شده یا چیز دیگری می‌خورند. قدر پیاز را در این‌جا نمی‌دانند. گوشت را خالی می‌پزند یا سرخ می‌کنند و بوی زُخم (ضخم؟ ذخم؟ ظخم؟) گوشت در تمام ظرف‌ها می‌ماند. با وجود این، نمی‌دانم چرا در این عصرهای ماه رمضان دائم حس می‌کنم کسی در آشپزخانه آرد سرخ می‌کند تا حلوا بپزد.
  • هفته‌ی پیش خیلی سخت بود. منظورم البته هفته‌ی کاری این‌جاست که دوشنبه شروع می‌شود و عصر جمعه تمام است. هفته‌ی پیش با امتحان شروع شد و با سمینار دادن تمام شد. در طول هفته دو سه تا کار اداری را انجام دادم، سمینارم را حاضر کردم و البته مجموعاً پنج ساعت کاری هم در آن quizroom بودم و ورقه تصحیح می‌کردم. آخر هفته را به استراحت گذراندم. استراحت یعنی خوابیدن، با اهل بیت حرف زدن و کارهای دل‌خواه انجام دادن.
  • مظاهری را هم بیرون انداختند از بانک مرکزی. انگار روح نوربخش بالای بانک مرکزی پرواز می‌کند و دوست ندارد هیچ کس روی صندلی‌اش بنشیند.
  • کم‌کم دارم باور می‌کنم که آمده‌ام کانادا. کم‌کم از آن شوک اوّلیه درآمده‌ام و تازه می‌توانم با خودم فکر کنم که چرا قصد آمدن کردم. باور می‌کنید؟ روزهای اوّل حتّی نمی‌دانستم چرا آمده‌ام.
  • کادوی استادم را بالأخره به‌اش دادم. خوشحال شد و خیلی تشکّر کرد. این هم از کارهایی بود که ذهنم را مشغول کرده‌بود و نگرانش بودم. done.
  • چه قدر این یک ماه زود گذشت. زود نگذشت. در واقع آن قدر سخت گذشت که بیشترش را به یاد نمی‌آورم و شاید همین باعث شده فکر کنم زود گذشته. این یکی از مسأله‌های کلاسیک است که دائماً به ذهنم می‌آید: اگر حافظه‌ی کسی را، لااقل در یک دوره‌ی محدود، پاک کنند، آیا می‌شود او را در زندگی‌اش شخصی آزاد و مختار دانست؟ آیا می‌شود از کسی به خاطر گذشته‌ای بازخواست کرد که به یاد نمی‌آورد؟ شاید یکی از دلیل‌های این که این قدر در دین‌های مختلف بر ثبت اعمال تأکید می‌شود، همین باشد.
  • باید شروع کنم به وَر رفتن با یکی دو بسته محاسباتی که کارمان با آنهاست. احتمالاً جالب خواهدبود.
  • این‌جا خیلی وقت‌ها دوست دارم از چیزهای مختلفی عکس بگیرم. پاییز از راه رسیده و این درخت‌های کانادا (یعنی همان‌ها که این‌جا زیاد است و برگش روی پرچم کانادا است و نامش انگار maple است و فارسی‌اش انگار می‌شود افرا) خیلی رنگ‌های قشنگی پیدا می‌کنند. موبایلم دوربین قابل قبولی دارد، امّا هنوز نشده با اوبونتو آشنایش کنم. شده زندان چند تا عکسی که باهاش گرفته‌ام. خلاصه این که این عکس‌ها را با دوربین گرفته‌ام، نه با موبایل.منظورم از رنگ زیبا، یک همچین چیزی است. برگی در کف پیاده‌رو:این هم نمایی دور از کلیسای زیبایی در گوئلف. شاید بعداً فرصت شد که بروم و از نزدیک‌تر عکس بگیرم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: اگر به هر شکلی به برنامه‌نویسی علاقه دارید، این پادکست جدید جناب جادی را از دست ندهید. من که خیلی مستفیض شدم.

برچسب‌ها: , ,

Wall.E

این انیمیشن WALL.E را تازه گرفته‌ام و هنوز فرصت نشده بنشینم و کامل ببینمش. یک مقداری‌اش را نگاه کردم و فهمیدم واقعاً مغز خرجش کرده‌اند. امّا جدا از خود اثر و داستان و تصویرش، موسیقی خیلی زیبایی هم دارد. اگر توانستید حتماً موسیقی‌اش را پیدا کنید و بشنوید.
اگر در ایران بودم، حتماً یکی دو نمونه از موسیقی‌اش را این‌جا می‌گذاشتم. امّا الآن که با قانون این مملکت باید زندگی کنم، فکر نمی‌کنم نقض کردن کپی‌رایت درست باشد. بنابراین لطفاً خودتان شخصاً قانون را زیر پا بگذارید!

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۷

Quiz Room

یک اتاق بزرگی در این‌جا هست به نام quiz room. در این اتاق میزهایی هست که دانشجوها می‌آیند پشت آن‌ها می‌نشینند و quiz می‌دهند. بند و بساط مفصّلی دارد این اتاق و کار من هم فعلاً در این‌جا است. وقتی دانشجویی امتحانش را داد، می‌تواند ورقه‌اش را در یکی از دو قفسه بگذارد. یکی برای آنها که وقت ندارند و می‌خواهند بروند، یکی هم برای آن‌ها که می‌خواهند بمانند و تصحیح شدن ورقه را ببینند.
quiz room چهار قسمت اصلی دارد. یکی میز و بند و بساط مسئول اتاق است که یک خانمی است به نام سیندی خانم. قسمت بیشتر اتاق را میز و صندلی‌های مخصوص امتحان دادن اشغال کرده‌اند. یک قسمت مخصوص ما دستیاران آموزشی است که می‌نشینیم و ورقه‌ها را تصحیح می‌کنیم و یک قسمت هم محلّ انتظار دانشجوهایی است که منتظرند نوبتشان شود برای تصحیح ورقه. با خودم فکر می‌کنم این بند و بساط مفصّل برای امتحان دادن هفتگی چه قدر برای دانشجوی بی‌چاره اضطراب‌آور است.

ورقه‌هایی را که برای تصحیح شدن می‌آورند، به ترتیب تصحیح می‌کنیم. ورقه هر کس را که برمی‌داریم، نامش را صدا می‌زنیم. مشکل من از این‌جا شروع می‌شود. خیلی از اسم‌ها را نمی‌توانم درست بخوانم و ماشاءاللّه از هر ملّیتی هم که بخواهید این‌جا دانشجو هست. چند بار پیش آمده که اسم کسی را آن قدر غلط بخوانم که خودش نتواند تشخیص دهد. گاهی هم اسم دانشجویی را می‌خوانم که رفته‌است، امّا نمی‌دانم این اسم دختر است یا پسر. بنابراین نمی‌توانم بپرسم he is not here یا she is not here. تازه این که اسمی را با تلفّظ درست بگویی هم کافی نیست، باید با آهنگ درست هم تلفّظش کنی تا دوزاری در محلّ مورد نظر فرود آید.

از این مرحله که رد بشویم، نوبت تصحیح کردن ورقه می‌رسد. دانشجوی مربوطه را در یک صندلی کنارت می‌نشانی و کلید سؤال‌ها را باز می‌کنی و با خودش جواب‌ها را می‌بینی و نمره می‌دهی. هر دانشجو می‌تواند هر امتحان را تا ۳ بار بدهد تا بتواند نمره‌ی قبولی را بیاورد و در این مدّت دیده‌ام که اکثرشان نمره‌ی لازم را در یکی دو بار اوّل نمی‌آورند. quiz room معمولاً شلوغ است و سیندی می‌گوید برای تصحیح کردن هر ورقه حدّاکثر ۳ دقیقه وقت دارید. البته فکر کنم زمان متوسّط من چیزی در حدود ۵ دقیقه یا بیشتر باشد. آنها که ورقه تصحیح کرده‌اند، می‌دانند که اگر جواب آخر مسأله درست باشد، کار آدم راحت است. اگر جواب خیلی پرت باشد هم کار آدم نسبتاً ساده است. اگر راه‌حل تا یک جایی درست باشد و بعد اشکال به وجود آمده‌باشد، کار سخت می‌شود. در ضمن باید حواست به دانشجو هم باشد که اشتباهش را بفهمد و دوباره تکرار نکند. اشتباه‌ها خیلی شبیه هم است. در امتحان این هفته که امتحان اوّل بود، یکی از سؤال‌های متداول این است که سینوس یا تانژانت زاویه‌ای را می‌دهند و از دانشجو خواسته می‌شود که کمان‌های مربوط به آن را بین صفر تا ۳۶۰ درجه بیابد. اکثر دانشجوها مقدار داده‌شده را به ماشین‌حساب می‌دهند و سینوس یا تانژانت آن را حساب می‌کنند و بعد از یک جای عجیب و غریبی یک زاویه جدید به دست می‌آورند. پناه بر خدا. با این دانشجوها در عجبم که بیولوژی چه‌طور پیشرفت می‌کند.

اشتباه دیگرشان این است که بین intensity و intensity level موج صوتی نمی‌توانند ارتباط درستی برقرار کنند و همین طور بین این دو تا و توان. در رسم کردن نمودار موج هم خیلی مشکل دارند. سعی می‌کنم به هر کدام بگویم که برای دفعه‌ی بعد چه نوع مسائلی را تمرین کند. تا الآن کسی را بیرون نفرستاده‌ام که لبخند نزند. هر چی می‌کشم از این قلب رئوفم می‌کشم به جان حاجی.

برای هر امتحان، حدود ۱۵ نمونه سؤال هست و همه‌ی نمونه سؤال‌ها و کلیدشان در زونکن‌هایی در قسمت دستیاران آموزشی هست. یک جور جای نسبتاً ایمنی است. همه چیزش سیستمی است. سیستم را که یاد گرفتی، تکنیسین شده‌ای!

امّا همین که مجبورم با دانشجوها حرف بزنم و حرف‌شان را بشنوم، هم برای تقویت توانائی مکالمه‌ام خوب است و هم برای روحیه‌ام. مجموعاً کار خیلی باکیفیتی نیست، امّا خیلی هم بد نیست.

برچسب‌ها: ,

پیشی بیا ما رو با هم بخور

یک جوک قدیمی از کیهان‌ بچه‌ها:
سه تا سیاه‌پوست کنار رودخانه‌ای راه می‌رفتند که یک بطری را در آب دیدند. بطری را از آب گرفتند و درش را باز کردند. دودی بلند شد و یک غول آمد بیرون. گفت شما ارباب من هستید، چرا که من را از بطری خلاص کردید. حالا برای هر کدام از شما یک آرزو برآورده می‌کنم.
سیاه‌پوست اوّلی گفت: من را سفید‌پوست کن. سیاه‌پوست سوّمی خندید. غول، سیاه‌پوست اوّلی را سفید‌پوست کرد. دوّمی هم همین آرزو را کرد و سوّمی خندید. غول آرزوی دوّمی را هم برآورد. سوّمی گفت: من سیاه بمانم، امّا این دو تا را دوباره سیاه کن.

وقتی یاد جهرمی (وزیر کار) می‌افتم که از رئیس‌جمهور خواست او و مظاهری را مثلاً به خاطر منافع کشور برکنار کند، یاد این جوک بی‌مزّه می‌افتم.

برچسب‌ها: , ,

سه‌شنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۷

بدحالی احیاء

همیشه شبهای احیاء حالم بد است. تشویش دارم. فکر می‌کردم مال جوّ ایران و جوّ خانه‌ی ما است، امّا انگار اشتباه می‌کردم. شب احیای آخر امسال است. یاد شب‌های احیای سال‌های اخیر می‌افتم و این که همیشه هم شب احیاء با یک کتاب یا متن درسی درگیر بوده‌ام. امشب هم با یک مقاله درگیرم. یک خبری هست به جان حاجی.

برچسب‌ها:

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

تشخیص اشتباه در تغییر زبان صفحه کلید

حتماً برای شما هم پیش آمده که زبان صفحه کلید را از فارسی به انگلیسی و یا برعکس تغییر داده‌باشید و بعد بدون آن که به نمایش‌گر نگاه کنید، شروع کنید به تایپ کردن و بعد که سر مبارک را بلند کردید، ببینید چیزهای عجیب و غریبی نوشته‌اید به زبانی که نمی‌خواسته‌اید. مخصوصاً موقع تایپ کردن در پنجره‌ی جستجوی فایرفاکس برای من زیاد پیش آمده که زبان صفحه کلید را فارسی کرده‌باشم و بعد یک چیزی را بخواهم به انگلیسی تایپ کنم و ... .

امّا الآن متوجّه یک چیز خیلی جالب در پیشنهادهای گوگل شدم: گوگل (یا فایرفاکس؟) بعد از وارد کردن چند حرف نامربوط پشت سر هم به فارسی، تشخیص می‌دهد که شما حواستان نیست و معادل انگلیسی حروفی را که وارد کرده‌اید در نظر می‌گیرد و بر اساس آنها پیشنهاد می‌دهد. یک نمونه‌اش را ببینید:
جالب نیست؟

برچسب‌ها: ,

صدا و سیمای لیلا

اگر نمی‌دانید، بدانید که لیلا دارد پادکستش را از این‌جا به این‌جا منتقل می‌کند و البته قصّه‌های جدیدی هم خواهدخواند (Coming soon). دلیل منتقل کردن پادکستش بیشتر این است که از آن سرویس سانسورچی و نسبتاً زورگوی cast.ir راحت شود. امکان تنظیم کردن و تغییر دادن قالب پادکست هم در آن سرویس وجود نداشت. اگر فکر می‌کنید این مسأله برای لیلا مهم نبوده، بهتر است بروید و صفحه‌ی پادکست جدیدش را ببینید. ببینید این بچه از دست آن سرویس قبلی چه خون دلی که نخورده!

امّا لیلا فقط صدا ندارد. سیما هم دارد! این‌جا می‌توانید فوتوبلاگ لیلا را ببینید. نویسنده‌ی این وبلاگ صریحاً اعلام می‌نماید که صدا و سیمای لیلا را از هر جهت بر صدا و سیمای آقای ضرغامی ترجیح می‌دهد.

- فوتوبلاگ لیلا
- پادکست جدید لیلا

برچسب‌ها:

برچسب‌ها:

سرعت کامپیوتر و اینترنت

نمی‌دانم دلیلش چیست که وقتی سرعت اینترنت بیشتر است، فکر می‌کنم کامپیوترم هم سریع‌تر کار می‌کند و برنامه‌ها را زودتر اجرا می‌کند. فکر نمی‌کنم فقط یک مسأله‌ی روانی باشد.

برچسب‌ها: ,

شنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۷

از هر در

  • آخرهفته برای مردم این‌جا مفهومی دارد غیر از چیزی که برای ما ایرانی‌های ایران‌نشین دارد. همان طور که کار کردن و تحصیل کردن‌شان با ما فرق دارد (مخصوصاً در این شهر کم‌جمعیت و گل و گشاد)، طبعاً آخر هفته‌شان هم با ما متفاوت است. اگر دانش‌جوی خارجی باشی و فرهنگ این‌ها برایت غریب باشد، تازه می‌فهمی که روزهای کاری غنیمتی بزرگ هستند. آخر هفته‌ها یا باید بروی دانشگاه و کار کنی یا این که ماتم بگیری.
  • خانه‌ی من (یعنی در واقع خانه‌ای که من در آن هستم) از مرکز شهر دور است و در یک قسمت تازه‌ساز شهر است که تا فاصله‌ی زیادی حتّی مغازه‌ی خوار و بار فروشی هم نیست. این خودش تا حدّی باعث می‌شود من کمتر با فرهنگ زندگی شهری مردم این‌جا آشنا بشوم.
  • این خانمه هم تازگی آمده کانادا و مهندسی می‌خواند. ماشاءاللّه اصلاً هم در وبلاگش از این حرف‌های تلخی ننوشته که من نوشتم. تجربه‌ی هر کسی متفاوت و منحصر به فرد است. امیدوارم همه‌ی دانشجوهای ایرانی در همه جای دنیا شاد و موفّق باشند.
  • امروز در دانشگاه واترلو بودم و داشتم به سمت ایستگاه اتوبوس می‌رفتم که یک نفر گفت سلا‌م‌علیکم. با تعجّب نگاهش کردم و گفتم سلام علیکم. لباس پرسنل فنّی دانشگاه را پوشیده‌بود. لهجه‌اش موقع سلام‌علیکم گفتن من را یاد فارسی حرف زدن وینگو بگویچ انداخت. بعد به انگلیسی احوال‌پرسی کرد و پرسید کجایی هستم و چی می‌خوانم و در چه مقطعی. بعد گفت ماشاءاللّه. من هم که باید راهم را کج می‌کردم، تشکّر کردم و خدانگهداری. بعد باز صدایم زد و پرسید وقتی می‌گوید ماشاءاللّه منظورش را می‌فهمم یا نه. گفتم که می‌فهمم. ماشاءاللّه!
  • دانشگاه هفت روز هفته باز است. البته بعضی از درهای داخلی قفل است که باید با کلید خودم بازشان کنم. دانشجوها همیشه هستند، که خوب البته در آخر هفته‌ها شمارشان کمتر است.
  • حس می‌کنم اکثر دانشجوهای گوئلف دختر هستند. هنوز نتوانسته‌ام آماری در این باره پیدا کنم، امّا واقعاً در محوّطه‌ی دانشگاه که راه می‌روم حس می‌کنم پسرها در اقلیّت هستند.
  • برنج باسماتی نمی‌دانم چی‌چی خریده‌بودم که بیش‌تر از یک وعده نتوانستم تحمّلش کنم. احتمالاً باید به رفتگران محترم کانادا بسپارمش. امروز یک نوع برنج باسماتی دیگر خریدم که رویش نوشته no name. انشاءاللّه که همان برنج بی‌نام خودمان است. رفتگر محترم که تقصیر ندارد!
  • این‌جا که آمده‌ام، یک جور فشارهایی از رویم برداشته شده و مثل کسی هستم که به ارتفاعات کم‌فشار رفته‌باشد. شخصیت ما ایرانی‌ها تا حدّ زیادی به این فشارها عادت کرده و این‌جا خطر ترکیدگی آدم را تهدید می‌کند. خدای تعالی به خیر کناد در این ماه مبارک.

برچسب‌ها:

تبلیغات

در ایران هم آگهی‌های جالب کم نیستند، امّا خوب، من هم مثل جناب Old Fashion و نیز جناب فتحی می‌خواهم یک ایده‌ی جالب در تبلیغات فرنگی را برایتان بگویم. این پوستر تبلیغاتی در یک ایستگاه اتوبوس در واترلو (یا شاید هم در کیچنر) بود و من سوار اتوبوس بودم و رد می‌شدم و دوربین هم نداشتم. پس فقط نقل می‌کنمش. تبلیغ یک شرکت بیمه، به شکل پرسشی دوگزینه‌ای:
خودم بار اوّلی که این آگهی را دیدم متوجّه نکته کنکوری‌اش نشدم. شما چه‌طور؟ برای تبلیغ confusing بودن واقعاً ایده‌ی جالبی نیست؟

برچسب‌ها: ,

جمعه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۷

عرض حال

حالم خیلی بهتر است و واقعاً نمی‌دانم باید این را تعبیر به خوبی کنم یا به بدی.
با خودم قرار گذاشته‌ام که از اوضاع اینجا نگران نشوم. در ایران هم با خودم از این قرارها می‌گذاشتم، امّا هیچ وقت نمی‌شد نگران نشوم. شاید محیط آرام‌تر و کم‌تنش‌تر اینجاست که کمکم می‌کند.

زندگی تقریباً تنها هم دارد برایم راحت‌تر می‌شود. هر روز تقریباً یک ساعت و نیم را به آشپزی می‌گذرانم. موادّ لازم برای آشپزخانه را تقریباً به طور کامل تهیّه کرده‌ام و بقیه را هم گذاشته‌ام وقتی که با دوستان به تورنتو رفتیم از خیابان معروف یانگ بخرم.

در فروشگاه No Frills که در مسیرم است و بیشتر از آنجا خرید می‌کنم، چند بار ایرانی‌ها را به صورت تکی یا خانوادگی دیده‌ام. از دیدن خانواده‌ی ایرانی در این شهر کوچک تعجّب کردم. امّا هنوز با هیچ ایرانی‌ای در اینجا آشنا نشده‌ام و صحبت نکرده‌ام. با دانشجوهای ایرانی گوئلف هم هنوز آشنا نشده‌ام. یک پسری را در فروشگاه دیدم که به نظرم ایرانی آمد، هم به خاطر ظاهرش، هم از روی حرکاتش و هم از روی خریدهایش حدس زدم که ایرانی باشد. دل را که به دریا زدم و پرسیدم، معلوم شد اردنی است.

فردا باز باید برای کلاس به واترلو بروم و بعد هم برای افطار و اتراق (اطراق؟) شبانه روی سر دوستم خراب خواهم‌شد. گذراندن موفّقیت‌آمیز آخرهفته‌ها هم داستان سختی است برای خودش. باید به فکر آن هم باشم.

می‌خواستم باز هم بنویسم، امّا دوستی از فنلاند آنلاین شد و داریم صحبت می‌کنیم. به قول شهرنوش پارسی‌پور «شب و روز بر شما خوش باد.».
_________________________

خوب، دوست گرامی ما ناگهان آفلاین شد و گفتگوی ما ناتمام ماند و دوباره هم توفیق تماس حاصل نشد.

به ادامه‌ی این پست توجّه فرمایید.

برای استادم از ایران یک هدیه کوچک آورده‌بودم که هنوز نشده به‌اش بدهم. دلیلش نسبتاً احمقانه است: کاغذ کادو نداشتم و نمی‌دانستم از کجا بخرم و اصلاً نمی‌دانستم کاغذ کادو به انگلیسی چی می‌شود. دیروز در یک فروشگاه یک دلاری توانستم کاغذ کادو بخرم. چند تا خرده‌ریز ضروری دیگر هم خریدم، مثل چوب‌لباسی و سوزن و نخ خیاطی.

از کاسه و بشقاب صاحب‌خانه‌ام استفاده می‌کنم و این هم مشکلی است. قوری و کتری ندارند و برای چای درست کردن باید در قابلمه آب بجوشانم. برای خودم یک قابلمه کوچک خریده‌ام که فعلاً نقش قوری را دارد. به لیلا قول داده‌ام یک کتری هم بخرم.

هوای این‌جا الآن خنک است. من بیشتر از متوسّط مردم این‌جا لباس می‌پوشم و با این وجود گاهی سردم می‌شود.

دوستم دوباره آمد. خدّافظ.

برچسب‌ها:

چهارشنبه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۷

کشف فرمودیم

یک کشف تازه: بعضی از کانادایی‌ها هم سلین دیون گوش می‌کنند!
کلّاً مردم در این‌جا خیلی موسیقی گوش می‌کنند (با هدفون و پخش‌کننده‌های همراه) و از حرکات موزون‌شان می‌شود فهمید که غالباً junk گوش می‌کنند. پدر سرمایه‌داری بسوزد که همه چیز را ماشینی و بی‌روح کرده.

برچسب‌ها: ,

سفر به کانادا - قسمت چهارم و واپسین: روزهای اوّل در گوئلف

گردش صبحگاهی در اوّلین روزم در گوئلف، جالب و البته کمی ترسناک بود. همه چیز زیبا بود، امّا مقیاس‌ها زیادی بزرگ بودند. خانه‌ها، خیابان‌ها، ساختمان‌ها و فاصله‌ها مقیاس نامأنوسی داشتند. هوا مرطوب و کمی مه‌آلود بود و شبنم زیادی بر علف‌ها نشسته‌بود. هتل فاصله‌ی خیلی کمی با دانشگاه داشت و من در امتداد دانشگاه قدم زدم، امّا نتوانستم راه ورودی اصلی را بیابم.

بعد از مدّتی به هتل برگشتم و صبحانه خوردم. رفتم به اتاقم و دوباره خوابیدم. بعد بلند شدم و دوباره رفتم بیرون تا قدم بزنم. حالا مردم بیشتری در خیابان بودند و مخصوصاً نظرم متوجّه تعداد نسبتاً زیاد آدم‌هایی شد که دوچرخه‌سواری می‌کردند و یا می‌دویدند. طرز رانندگی مردم هم برایم جالب بود. به شدّت محتاط و مقرّراتی هستند. یکی دو بار که خواستم از خیابان رد شوم (اگرچه چراغ برایم سبز بود) راننده‌هایی که می‌خواستند بپیچند به طور کامل توقّف کردند و تا وقتی وارد پیاده‌رو نشده‌بودم شروع به حرکت نکردند.
از کنار زنی گذشتم که سگ دابرمنش را برای گردش آورده‌بود. به سگ پوزه‌بند زده‌بود. سگ و پوزه‌بندش را با تعجّب یک تازه‌وارد نگاه کردم و وقتی نگاهم به سمت خود زن رفت، لبخندی زد و سلام کرد. از این کارش خیلی بیشتر تعجّب کردم. بعداً دیدم که در خیابان تقریباً به هر کسی که برسی می‌توانی لبخند بزنی و سلام کنی یا روز به خیر بگویی. خلاصه عجیب بود برایم.

کارهای مفیدم در روز اوّل این بود که رفتم و برای کامپیوترم کابل برق خریدم و بعد توانستم به اینترنت وایرلس هتل وصل بشوم. با راهنمائی دوستم رفتم و حساب سپرده برای خودم باز کردم. بعداً به تعدادی از افرادی که اتاق یا آپارتمان برای اجاره آگهی کرده‌بودند زنگ زدم و در دو روز اوّل مجموعاً توانستم سه محل را ببینم: یک زیرزمین کثیف و دلگیر که صاحبش هندی بود و باز هم فکر کرد من هندی هستم، طبقه‌ی اوّل یک پنت‌هاوس در طبقه‌ی هفتم یک برج قدیمی در بالای شهر و یک اتاق مبله‌ی تر و تمیز در خانه‌ای در پایین شهر. عصر روز دوّم هم که گوئلف را موقّتاً ترک کردم و رفتم پیش دوستانم.

گوئلف شهر قشنگی است. برای اهل بیت نوشتم و گفتم که مثل خزرشهر است، فقط بزرگ‌تر، مدرن‌تر و کامل‌تر. قبلاً یک جایی خوانده‌بودم که گوئلف بین شهرهای کانادا رتبه‌ی چهارم را در کیفیت شهری (یا یک همچین چیزی) دارد. جمعیت شهر حدود ۱۲۰ هزار نفر است و حدوداً یک‌ششم این جمعیت در دانشگاه مشغولند، یعنی حدود ۱۸ هزار دانشجو و چهار پنج هزار نفر هم شاغل در دانشگاه.
چند عکس از دانشگاه:
من در زمان نامناسبی وارد کانادا شدم و عجله‌ام برای ورود، ناسنجیده‌ بود. عصر جمعه به اینجا رسیدم و روز بعدش شنبه بود و بعد هم یک‌شنبه و تازه بعد از این‌ها هم روز ملّی کارگر و تعطیل عمومی بود. مهم‌ترین کارم که پیدا کردن خانه بود حدود پنج روز به تأخیر افتاد. پول هتل شبی ۱۲۰ دلار بی‌زبان بود و دائم به این فکر می‌کردم که اگر سه شب بمانم، هزینه‌اش از حقوق بازنشستگی یک ماه مامان بیشتر می‌شود. واقعاً روحیه‌ی قوی به این می‌گن. خوشبختانه کار به شب سوّم نکشید و دوستان ایرانی که در واترلو هستند، آمدند و من را برداشتند. هتل هم انصاف به خرج داد و با وجود این که عصر هتل را ترک کردم، پول شب سوّم را نگرفت.

دوستان واترلوئی یک ماشین کرده‌بودند و در ضمن یک دوست دیگرشان هم تازه آمده‌بود و هدفشان گرداندن او هم بود. جالب این که دوست دیگرشان، فرزند یکی از دبیرهای ریاضی دبیرستان ما بود که البته معلّم من نبوده‌است. دنیای کوچکی است، نه؟

این‌ها عکس‌هایی از نمای بیرونی هتل است:
سه چهار روز پیش دوستان واترلوئی بودم و در نهایت یکی از سه محلّی را که در همان دو روز اقامت در گوئلف دیده‌بودم، اجاره کردم. در آن چند روز که نه در هتل بودم و نه خانه داشتم، روزها با اتوبوس به گوئلف می‌آمدم و عصر یا شب با اتوبوس به واترلو برمی‌گشتم. یک روز عصر اتوبوس را اشتباهی سوار شدم و رفتم تورنتو! تا برگردم به واترلو ساعت حدود ۲ صبح شده‌بود.

روز سه‌شنبه، یعنی در پنجمین روزی که در کانادا بودم، تازه روز کاری بود و توانستم به دانشگاه بروم، استادم را ببینم و کارهای اداری را شروع کنم. دانشگاه خیلی بزرگ‌تر از چیزی بود که می‌پنداشتم. ساختمان‌های دانشگاه هم اکثراً معماری زیبایی دارند، مخصوصاً بنای جدیدی که با نام New Science Complex ساخته‌اند و چسبیده به ساختمان قدیمی علوم است. گروه فیزیک و اتاق ما هم در همان ساختمان قدیمی است که به نظر من زشت‌ترین ساختمانی است که تا الآن در کانادا دیده‌ام:
در عوض از در جلوئی این ساختمان که به در آیی، سمت چپت ساختمان زیبای دانشکده‌ی هنرهای تجسّمی و موسیقی است. انعکاس تصویر این ساختمان در شیشه‌های ساختمان علوم در عکس بالایی معلوم است. این‌ها هم عکس خودش:
یک اتاق اجاره کرده‌ام، در خانه‌ای که یک خانمی با دو تا بچه‌ی نوجوانش در آن زندگی می‌کنند. تا الآن مشکلی با این‌ها نداشته‌ام. اتاقم در طبقه‌ی دوّم است. خانه‌ای دو طبقه با راه‌پلّه، رؤیایی از دوران کودکی که از فیلم‌های اروپایی و آمریکایی برگرفته‌ایم:
و چیزهای زیبای دیگر هم در این شهر بسیارند، مخصوصاً چیزهایی که در تصویرهای فانتزی کودکی داشته‌ایم، و مخصوصاً آنها که از کتاب‌ها و فیلم‌های غربی برگرفته‌ایم. مثلاً اتوبوس مدرسه:
یا فولکس قورباغه‌ی قرمز، از این مدل جدیدهاش:
یا حتّی درخت‌های زیبا! بله، اگر در تهران زیسته‌باشید، قدر درخت سالم و زیبا را خواهیددانست:
خدا آخر و عاقبت ما را در این شهر و در این کشور جدید به خیر کناد.

برچسب‌ها:

دوشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۷

هوا را از من بگیر، لپ تاپم را نه

در ایران که بودم، زیاد نوت‌بوکم را این جا و آن جا با خودم نمی‌بردم. بیشتر در خانه بودم و جاهای دیگر هم که می‌رفتم لازم نبود یا ارزش نداشت که ببرمش.

امّا اینجا روزی دو بار باید با احتیاط جمع و جورش کنم، بگذارمش داخل کوله‌پشتی مربوطه و با متعلّقاتش حمل کنمش. چرا؟ خوب یک دلیلش این است که بدون کامپیوتر کارم راه نمی‌افتد و هم در خانه و هم در دانشگاه دسترسی بی‌دردسر به اینترنت دارم. در دانشگاه یک کامپیوتر روی میزم گذاشته‌بودند که گفتم بردارندش. یکی از فن‌های داخلش خیلی سر و صدا می‌کرد، سیستم عاملش یک ردهت قدیمی بود و حتّی فایرفاکسش نسخه‌ی یک و خُرده‌ای بود (قبل از یک و نیم) و در ضمن مانیتورش هم یک CRT نوزده اینچی بود که خوب، البته یک موقعی چیز گران‌بهایی محسوب می‌شده، امّا الآن به قول یکی از دانشجوهای دیگر، زباله است. خلاصه این که جمعش کردند و مانیتورش هنوز روی زمین است، کنار میزم.

به خانه هم که برمی‌گردم اوّلین کارم این است که کامپیوترم را عَلَم کنم. چرا؟ چون پنجره‌ی ارتباطم است، با ایران، با دوستانم در ایران و کانادا و اروپا. چون از این پنجره هوا می‌گیرم و نفس می‌کشم. در ضمن ایمیل‌های دانشگاه را هم باید زودزود چک کنم.

اگر یک روز از این روزها بی کامپیوتر بمانم احتمالاً زار خواهم‌زد.
چند شب پیش که حالم اندکی خراب بود، خوابیدم و کابوس دیدم: لپ‌تاپم را دزدیده‌بودند.

برچسب‌ها:

دَم را دریافتن

یک سال پشت کنکور کارشناسی ارشد ماندم. جالبش این بود که سال قبلش من بین بچّه‌های هم‌دوره‌ای‌مان بهترین رتبه را در کنکور آوردم و دو‌سه نفر دیگر از بچّه‌ها با رتبه‌های بدتر از من طوری انتخاب رشته کردند که قبول شدند. امّا من پایم در یک کفش بود که حتماً می‌خواهم در تهران بمانم و حتماً می‌خواهم گرایش ذرّات بنیادی بخوانم. سال نسبتاً سختی بود و در آبان همان سال هم به شدّت بیمار شدم و بعد بیماری به همه سرایت کرد در خانه!

آن سال با لطف خدا توانستم رتبه‌ای را که احتیاج داشتم در کنکور بیاورم. رتبه‌ها که آمد، روز بعدش بچّه‌ها همگی آمدند دانشگاه. یکی دو نفر رتبه‌هایی بهتر از من آورده‌بودند. رفتم پیش یکی از استادها که خیلی سر کلاس‌هایش من را آزار داده‌بود، به خیال خودم برای این که بگویمش من رتبه‌ی خوب آوردم و بهتر از آنم که تو می‌پنداری. گفتم دکتر (استادهایم را همیشه دکتر صدا می‌زدم)، رتبه‌ام شده فلان. می‌خواهم بروم ذرّات بنیادی. کدام دانشگاه به نظر شما بهتر است؟ یکی دیگر از بچّه‌ها پیشش بود، یکی از دخترها. جناب استاد یک نگاهی به من کرد و گفت: می‌خواهی بروی ذرّات بخونی که چی بشه؟ طبعاً این جوابش چیزی نبود که من می‌خواستم بشنوم. گفتم ذرّات را دوست دارم. گفت ذرّات دو تا یک قرونی نمی‌ارزه. تو فردا می‌خوای زن بگیری، بچّه‌دار بشی، با ذرّات که کار گیرت نمی‌یاد. شما چاره‌ای نداری مگر این که یک چیزی بخونی که به industry مربوط باشه. وگرنه فردا باید بری گدایی کنی. تو که نمی‌تونی فردا بری به بابات بگی من پول ندارم، به من پول بده... خودش هم ذرّات بنیادی خوانده‌بود و شاکی بود.

خلاصه این که جلوی هم‌کلاسی محترمه ما را شست و چلاند و پهن کرد (به قول زویا پیرزاد). گفت باز برو فکر کن. من فردا در دانشگاه هستم اگر خواستی بیا حرف بزنیم.

سه سال برایم بدیهی بود که می‌خواستم فیزیک ذرّات بنیادی بخوانم. با همان چند جمله‌اش همه‌ی افکارم را به هم ریخت. ساعت‌های سختی را تا فردای آن روز سپری کردم. با چند استاد دیگر هم صحبت کردم. آن استادی که نظرش برایم از همه مهم‌تر بود و خودش هم ذرّات بنیادی خوانده‌بود، گفت من اولویّت را به علاقه‌ی شخصی می‌دهم. حرف‌های استاد عبوس را برایش نقل کردم. خندید و گفت نه، من که زیاد از پدرم پول نگرفته‌ام.

فردایش دوباره رفتم سراغ استاد عبوس و گفتم دکتر، من ذرّات را دوست دارم. می‌ترسم بروم یک شاخه‌ی دیگر و علاقه نداشته‌باشم و نتوانم موفّق باشم. زود حوصله‌اش سر می‌رفت (خودش هم می‌گفت). گفت ببین، تو برو فیزیک ذرّات بخون، برو فیزیک توالت بخون، هر کوفتی می‌خوای بخون، فقط نمره‌هات رو بکش بالا که بعدش بتونی بری خارج. خارج بری، هم دانشگاهش بهتره، هم هواش بهتره، هم غذاش بهتره، هم سینماش بهتره (خوب، لابد خودتان متوجّه شده‌اید که داشت در پرده حرف می‌زد.).

من در همان دانشگاه خودمان قبول شدم برای ذرّات بنیادی. علاقه‌ام به این شاخه از آن روز تا الآن بیشتر شده نه کمتر، امّا البته معقول‌تر هم شده. الآن دارم بیوفیزیک می‌خوانم (اگر بخوانم). آمدنم به سمت بیوفیزیک هم تا حدّی به راهنمائی همان استاد عبوس بود.

تمام این‌ها را نوشتم، برای این که یک چیز مهم را بگویم. محمّد (که آدرسی هم از او ندارم) روی پست قبلی‌ام کامنت گذاشته و ابراز لطف بسیاری به من کرده که خیلی ممنونش هستم. برایش آرزوی توفیق و سلامتی و شادی دارم. امّا امیدوارم اشتباهی را که من از روز نصیحت آن استادم مرتکب شدم، محمّد تکرار نکند. اشتباه من آن بود که دوره‌ی کارشناسی ارشدم را که سه سال به طول انجامید، فقط واسطه‌ای دانستم برای رسیدن به هدفی که استادم برایم ترسیم کرده‌بود: پذیرش گرفتن و عازم فرنگ شدن. دوره‌ی کارشناسی ارشد من می‌توانست خیلی زیباتر و پربارتر باشد اگر در فکر آمدن به خارج نبودم. آن دوره را به خاطر خودش جدّی نمی‌گرفتم و دائم در فکر امتحان‌های تافل و جی‌-آر-‌ای و توصیه‌نامه و دانشگاه‌های خارج بودم. قطعاً در این مسیر خیلی چیزها آموختم که هم برای خودم مفید بود و هم می‌توانم با آنها به بقیه کمک کنم، امّا اصل آن دوره که درس‌های سخت فیزیک نظری بود و کار سخت‌تر پژوهشی، هرگز در نظرم آن ارزشی را نیافت که الآن به آن پی‌ برده‌ام.
زندگی ما نقد همین لحظه‌ای است که تا بخواهیم بگیریمش گذشته‌است و گذشته تصویری مبهم است و آینده نسیه‌ای که معلوم نیست به دستمان برسد. دم را دریاب حاجی و البته نظر به پیش و پست هم داشته‌باش.

این را برای لیلا هم نوشتم که در آستانه‌ی شروع دوران دانشجویی‌اش است و گوارایش باد و صدالبته برای خودم نیز هست که آن اشتباه را مرتکب شدم، امّا معلوم نیست که عبرت آموخته‌باشم.

برچسب‌ها: ,

می‌خوام برم بخوابم. امّا مگه آواز شجریان با پیانوی جواد معروفی می‌ذاره.

برچسب‌ها:

سفر به کانادا - قسمت سوّم: از مسکو تا تورنتو تا گوئلف

ارفلوت کاری می‌کند که قدر پروازش را بدانید. بعد از ۹ ساعت آوارگی در فرودگاه مسکو قدر صندلی‌های هواپیما را خواهیددانست. این دفعه خوشبختانه صندلی‌ام کنار پنجره بود و توانستم عقده‌ی عکّاسی‌ام را وا کنم. به قول جناب بامدادی از فیلتر بسیار گران‌قیمتی استفاده کردم که البته متعلّق به خودم نبود: پنجره‌ی هواپیما. بغل‌دستی‌ام پیرمردی هندی بود. پرسید هندی هستی؟ گفتم نه، ایرانی‌ام. گفت آخه ایرانی‌ها شبیه هندی‌ها هستند. من هم کلّه جنباندم که بله. در آن حالی که بودم اگر بغل‌دستی‌ام مغول هم بود و می‌گفت ایرانی‌ها شبیه مغول‌ها هستند، احتمالاً تأیید می‌کردم.
هواپیما راه افتاد:
و برخاست. بدرود مسکو. رفتیم بالا و بالاتر. از بین ابرها هم گذشتیم. شاید برای آنها که سفر هوایی زیاد می‌روند این یک اتّفاق عادّی باشد، امّا برای من حتّی در آن حال هم جالب و لذّت‌بخش بود:
و رفتیم بالای ابرها:
یادم نیست این منظره‌ی کوه‌های سیبری است یا آن که مربوط به گروئنلند است:
و کم‌‌کم رسیدیم به اقیانوس:
اقیانوس را بار اوّل بود که می‌دیدم:
این لکّه‌ی سفید چیست؟ کشتی است یا قطعه‌ای یخ یا چیز دیگر؟باز هم ابر:
شیشه‌ی پنجره‌ی هواپیما این جوری شده‌بود. نمی‌دانم بلورهای یخ بود یا چیزی دیگر:
و سرانجام دیده‌بان داد زد: خشکی!
این ابرها کانادایی است:

و بعد از چندین ساعت انتظار، حالا کم‌کم آبادی‌های حومه‌ی تورنتو قابل تشخیص می‌شد:
هوا در تورنتو ابری بود:
سرانجام در تورنتو فرود آمدیم. فرود که با موفّقیّت انجام شد، همه دست زدند. خوشم آمد از این کارشان. دوستم بعداً به شوخی گفت برای سالم فرود آمدن ارفلوت باید هم دست زد. برای من نشانه‌ی نوعی قدرشناسی بود نسبت به خدمه‌ی پرواز. اگرچه خودم دست نزدم، امّا از این کار خوشم آمد.
دیروز پریروزها یک پرواز ارفلوت که اتّفاقاً بوئینگ هم بود سقوط کرد و تمام سر و ته نشینانش کشته شدند. خوشحالم که در آن پرواز نبوده‌ام. امّا چه قدر می‌توانم خوشحال باشم؟ حدود ۱۰۰ نفر آدم کشته شده‌اند. شاید آنها هم اگر سالم می‌رسیدند برای خلبان دست می‌زدند. روحشان شاد باشد. ما همه خیلی ضعیفیم.

فرودگاه بین‌المللی پیرسون در تورنتو:
با آن دو دانشجوی دیگر همراه شدم که برویم برای عبور از مراحل مختلف. از سه یا چهار قسمت مختلف رد شدیم. بعضی جاها فقط سؤال می‌پرسیدند و در قسمت آخر هم برایمان ویزا صادر کردند. تازه فهمیدم بعد از این همه مکافات آن چیزی که در پاسپورت ما چاپ شده ویزای تحصیلی نیست، بلکه فقط اجازه‌ی ورود به خاک کانادا است. برگه‌ی دیگری را که سفارت به هر کدام از ما داده‌بود و همچنین نامه‌ی پذیرش از دانشگاه را ارائه کردیم و به چند سؤال هم جواب دادیم تا ویزای تحصیلی یک‌ساله برایمان صادر شد. هه.

نهایتاً رفتیم که بار و بنه‌مان را تحویل بگیریم. در این سالن:
بابا درباره‌ی این قسمت کسب اطّلاع کرده‌بود و با علم به این که نیاز به پول خرد خواهم‌داشت برای گرفتن چرخ حمل چمدان، تمام خیابان فردوسی را گز کرده‌بود و برایم سکّه به میزان کافی گرفته‌بود. دوستان همراه هم توانستند با فروش ارز در صرّافی همان سالن (یک جور دزد سر گردنه) سکّه به دست آورند و سه‌تایی راه افتادیم. من به دنبال یک آژانس تاکسی بودم که احتمالاً دانشگاه برایم در آن یک تاکسی رزرو کرده‌بود و آن دو نفر دیگر یکی‌شان باید دوباره سوار هواپیما می‌شد و به جایی دیگر می‌رفت (که یادم نیست کجا) و یکی‌شان هم باید با اتوبوس به لندن می‌رفت. از سالن ترمینال که درآمدیم و داشتیم مسیر را پرسان‌پرسان می‌یافتیم، یک پلیس خانم مسن آمد و به ما گفت ببخشید، اگر کسی را نمی‌شناسید دنبالش جایی نروید. گفتیم ok. مرسی. بعد پرسید دانشجو هستید؟ گفتیم yes. گفت کجایی هستید؟ گفتیم Iranian. معلوم بود که از چهره‌مان ملّیت‌مان را خوانده‌بود. خندید و گفت حالتون چطوره (به فارسی). بعد گفت که ایرانی است و ۱۸ سال است که در کانادا است. بقیه‌ی حرف‌ها را به انگلیسی گفت. لابد اقتضای شغلش بود.
خلاصه از این خانم پلیس ایرانی هم تشکّر و خدانگهداری کردیم و باز پرسان‌پرسان رفتیم جلو. دوستی که باید دوباره هواپیما می‌گرفت از ما جدا شد تا به راه دیگری برود. آن دو نفر همدیگر را از قبل می‌شناختند.
با یک نفر باقی‌مانده به راهمان ادامه دادیم. آژانس تاکسی‌ای که من دنبالش بودم در همان جایی بود که آژانس اتوبوس مورد نظر او. رفتم جلو و گفتم احتمالاً برای من یک تاکسی رزرو شده. آقاهه یک کاغذ نشانم داد که اسمم بالایش بود و پرسید این اسم شماست؟ گفتم بله حاجی. این اتّفاق خوبی بود. حس کردم وارد جایی شده‌ام که کارها نظم و ترتیب دارد. صبر کردم تا تاکسی بیاید و با آن دوست جدیدم خدانگهداری کردم. چمدان‌ها را گذاشتیم پشت تاکسی (که یک استیشن بزرگ بود و چند نفر را باید می‌رساند).
سوار شدیم. من رفتم و ته ماشین نشستم. با وجود این که هوا از تهران خنک‌تر بود، کولر روشن کرده‌بود. بعداً فهمیدم اینها کلّاً در تمام فصل‌ها به دماهایی پایین‌تر از چیزی که ما عادت داریم، خو گرفته‌اند و مثلاً در روزهای بارانی و خنک هم که سوار اتوبوس بشوی می‌بینی کولر روشن است و هوا از بیرون اتوبوس خنک‌تر است.

غروب بود. ماشین حرکت کرد و من بزرگ‌راه و ماشین‌ها را نگاه می‌کردم. حالا تا حدّی می‌شد گفت به مقصد رسیده‌ام و این یک جور بدحالی جدید با خودش داشت. ماشین‌ها را برانداز می‌کردم. این کمری‌های زشت ورم‌کرده این‌جا هم هستند. تریلی‌های هجده‌چرخ در باند راست اتوبان حرکت می‌کردند و همه تمیز بودند. جای مهدی خالی بود. ماشین‌های خوشگل هم زیاد دیدم، و جای لیلا خالی بود. و جای همه خالی بود. و جای خالی همه خیلی خالی بود. جای خودم هم خالی بود. خودم را در این‌جا نمی‌شناختم. خودم را فارسی‌زبان و فارسی‌اندیش می‌شناختم و حالا تازه حس می‌کردم نظاره کردن فرنگ در صفحه‌ی نمایشگر خیلی با بودن در آن فرق دارد.

روی ردیف صندلی جلویی دختری بود که سرفه می‌کرد. بعداً کلاه لباسش را به سر کشید و روی دو-سه صندلی مجاورش خوابید. یک کمی از این کارش خوشم آمد، شاید حس کردم این‌جا آدم مقدّم است بر ماشین.

من اوّلین نفری بودم که این ماشین به مقصد می‌رساندش. ارزان‌ترین هتلی را که پیدا کرده‌بودم به قیمت شبی حدوداً ۱۲۰ دلار بی‌زبان رزرو کرده‌بودم. از ماشین که پیاده شدم، ورقه‌ای را امضاء کردم که نشان می‌داد من را رسانده‌اند و هزینه‌اش حدود ۷۰ دلار بود که دانشگاه می‌پرداخت.

رفتم داخل هتل و گفتم اتاق رزرو کرده‌ام به فلان نام. کارهای پذیرش هتل به سرعت و راحتی انجام شد و به اتاقم راهنمایی شدم. به وایرلس هتل هم نتوانستم وصل شوم و این باز حالم را خراب کرد. گفتم به جهنّم. تلفن می‌زنم به خانه. کمی در گرفتن کد مشکل داشتم و نهایتاً توانستم زنگ بزنم. صبح خیلی زود بود و طبعاً یکی دو نفر را از خواب پراندم. سعی کردم کوتاه حرف بزنم. خوب شد که زنگ زدم.

حالا من بودم و بار و بنه‌ای که هر کدام تداعی‌کننده‌ی آخرین ساعت‌های قبل از آمدنم بود در تهران. آدم یاد فیلم‌های جنگی ایران می‌افتاد، جاهایی که مثلاً یک گردان تدارک می‌بینند تا یک نفر عازم شود برای خبر رساندن. کوله‌پشتی پر از آجیلی بود که مهدی خریده‌بود. انواع خرده‌ریزها در جیب‌های کیفم و در چمدان‌ها که هر کدام‌شان در آن شرایط یک مرثیه‌ی کامل بود. نمی‌دانم برای بقیه که می‌آیند چه حال‌هایی پیش می‌آید. اگر بقیه هم بیش و کم تجربه‌هایی مشابه من داشته و دارند، دور از انصاف است که از این‌ حال‌ها و مشکلات برای آن‌ها که بعداً خواهندآمد نقل نکنند. این‌ها اگرچه به نوعی راز است، امّا دست‌کم می‌شود از کلّیت‌شان گفت و بقیه را کمی آماده کرد.

نمازم را خواندم و حالا باید می‌خوابیدم. خواب افقی واقعی. زود خوابیدم. خوابی رؤیایی نبود، امّا خیلی خوب بود. صبح خیلی زود (حدود ساعت ۴) بیدار شدم و دیدم بهترین کار ممکن این است که بزنم بیرون و شهر را ببینم.

برچسب‌ها: