سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

اعداد مختلط در المپیک

راستش را بخواهید، ما ایرانی‌ها نه تنها زیاد اهل تحرّک و ورزش نیستیم، بلکه از شاخه‌های مختلف ورزشی هم آگاهی زیادی نداریم. Sean Carroll درباره‌ی مسابقات دو ده‌گانه در المپیک و چگونگی محاسبه‌ی امتیاز در هر رشته‌ی آن نوشته‌است. من تا امروز نمی‌دانستم که امتیازات این مسابقه با یک فرمول توانی محاسبه می‌شوند. شما چه‌طور؟

فرمول محاسبه‌ی امتیازها این جوری است:
x امتیازی است که یک ورزش‌کار در هر رشته می‌گیرد. مثلاً در مسابقات دو، x زمان پیمودن مسیر توسّط دونده است. a، x0 و بتا هم پارامترهایی هستند که برای هر رشته به دقّت تنظیم شده‌اند و در این جدول موجود هستند.
امّا نکته‌ی مهم غیرخطّی بودن و توانی بودن فرمول‌ها است.
پرسش خیلی جالبی که Sean مطرح می‌کند این است: اگر قانون همین فرمول‌ها باشند، چه اتّفاقی خواهد‌افتاد اگر یک ورزش‌کار در رشته یا رشته‌هایی امتیازی به دست آورد که بر حسب همین فرمول‌ها یک عدد مختلط بشود؟ مثالی که خودش می‌زند این است:
فرض کنید یک نفر مسابقه‌ی دو ۱۰۰ متر را در ۱۰۰ ثانیه تمام کند (یک نوع حلزون یا لاک‌پشت). حالا امتیاز او بر اساس فرمول‌های بالا و پارامترهای آن جدول، امتیازش برابر است با
61237.4 - 41616.9i
حالا تکلیف چیست؟ آیا باید قدرمطلق بزرگی این عدد را حساب کرد؟ در آن صورت امتیازش می‌شود ۷۴۰۰۰، در حالی که رکورد جهانی این رشته ۸۸۴۷ است! حتّی قسمت حقیقی عدد بالا هم به تنهایی بیش از هفت برابر رکورد جهانی است!

شاید این پرسش‌ها به نظرتان مسخره‌بازی بیایند، امّا قانون ساختن کار سختی است.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، مرداد ۲۸، ۱۳۸۷

چه حرفه‌ی زیباییست، عکّاسی از مجلس



برچسب‌ها: ,

برچسب‌ها: ,

یکشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۷

اضافه کردن دستورهای دل‌خواه به فهرست کلیک راست در Nautilus

یکی از خصوصیت‌های خیلی جالب لینوکس این است که تقریباً هر نوع برنامه‌ای را برای خودتان مجسّم کنید، قبلاً برای لینوکس ساخته شده و بهتر از آن، هر ابزار کوچکی را هم که فکرش را بکنید، احتمالاً در لینوکس خواهید‌یافت. مثلاً چند وقت پیش می‌خواستم تعداد زیادی فایل عکس را یک‌جا resize کنم. با خودم حدس زدم احتمالاً باید اسکریپتی برای Nautilus (مرورگر فایل پیش‌فرض محیط Gnome) وجود داشته‌باشد که این کار را بکند. با کمی جستجو، توانستم روش نصب این اسکریپت را یاد بگیرم و الآن با یک کلیک راست می‌توانم خیلی سریع هر فایل تصویری bitmap (مثلاً با فرمت jpeg یا png) را به شکل دل‌خواه تغییر اندازه بدهم یا بچرخانم. دیروز داشتم برنامه‌ی کوچکی با C می‌نوشتم که باید در ترمینال (خطّ فرمان) اجرا شود و با خودم فکر کردم چه خوب می‌شد اگر یک اسکریپت هم وجود داشت که به کمک آن می‌شد با یک کلیک راست، فایل‌هایی را که باید در ترمینال اجرا شوند، در یک ترمینال جدید باز و اجرا کرد، به شکلی که ترمینال هم فوراً بسته نشود. اشکال اجرا کردن این نوع برنامه‌ها که رابط گرافیکی ندارند، این است که اگر روی فایل آنها double-click کنید، فوراً در یک ترمینال اجرا می‌شوند، امّا با اجرای موفّقیّت‌آمیز برنامه، پنجره‌ی ترمینال بسته می‌شود و مخصوصاً در مورد برنامه‌های کوچک، تقریباً هیچ چیز نخواهیددید. راه حلّ نسبتاً بدیهی این است که فایل اجرایی را از یک پنجره‌ی ترمینال که خودتان قبلاً باز کرده‌اید اجرا نمایید تا بعد از تمام شدن اجرای فایل، پنجره بسته نشود. این مشکل را قبلاً در ویندوز هم داشتم. با کمی جستجو، به این صفحه رسیدم که چیزی فراتر از حدّ انتظار من را عرضه می‌کند: دستورهای دل‌خواه خود را به فهرست کلیک راست (right click menu) در Nautilus اضافه کنید. برای این منظور، باید ابزاری به نام nautilus-actions را نصب کنید که برای نمونه در اوبونتو، با دستور زیر نصب می‌شود:

sudo apt-get install nautilus-actions

بعد از نصب شدنش، پنجره‌ی Nautilus Actions را باز کنید (از فهرست System و بعد Preferences) و گام‌های بعدی تقریباً سرراست هستند. من یک دستور جدید ساختم به نام Run که البته برای درست اجرا شدنش احتیاج به کمی آزمون و خطا بود. با این دستور، یک پنجره‌ی ترمینال جدید باز می‌شود که دایرکتوری کاری آن همان دایرکتوری باز در Nautilus است. فایل اجرائی مورد نظر که در این دایرکتوری قرار دارد، در این ترمینال اجرا می‌شود. برای تعیین خصوصیات هر دستور جدید، پنجره‌ای با سه زبانه (tab) وجود دارد که خصوصیاتی که من برای این دستور در این سه پنجره وارد کردم یا تغییر دادم را می‌توانید در شکل‌های زیر ببینید.


این هم حاصل کار:
کارکردش هم همان جوری هست که توضیح دادم. انصافاً جالب نیست؟ مخصوصاً وقتی می‌خواهید یک فایل برنامه را ده‌ها یا شاید صدها بار تغییر دهید، کامپایل و اجرا کنید، و بخواهید این کار را در محیط گرافیکی و نه متنی انجام دهید، قدر چنین چیزهایی معلوم می‌شود.

برچسب‌ها: ,

جمعه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۷

تهیه‌شده از شیر گاو تازه

برچسب‌ها:

شکفتن در غروب

این یاس‌ها را قبلاً موقع شکفتن ندیده‌بودم. ظاهراً خیلی سریع باز می‌شوند و شانس کمی هست برای دیدنشان موقع شکفتن.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: تا این عکس‌های بالا را آپلود کنم، کار خودشان را کردند:

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۷

بنجل‌ها

  • یعنی چی که سایت فلان را فیلتر کردید؟ شما که فیلتر می‌کنید، آیا نمی‌دانید برای منِ نوعی فیلتر شدن یک سایت فقط معنی‌اش یک کلیک بیشتر است؟ نمی‌دانید معنی‌اش رسوائی خودتان است؟ من که قبلاً به سایت الف سر هم نمی‌زدم، حالا کنجکاو شده‌ام ببینم چی می‌نویسد. یعنی شما که فیلتر می‌کنی، اصلاً هیچ ذهنیتی نداری که برای متوسّط بازدیدکنندگان چنین سایتی، دور زدن شاهکار شما زحمت زیادی ندارد؟ بدخواهی اساساً با خودش در تناقض است.
  • مدال نیاوردن ایران در المپیک معنایش چیست؟ در المپیاد ریاضی هم (اگر درست یادم باشد) امسال ایران فقط مدال برنز آورد و از آن کارهای محیّرالعقول سال‌های قبل خبری نبود. حالا اگر بگوییم دولت احمدی‌نژاد کیفیت همه چیز این ملّت را پایین آورده، دروغ است؟ ملّت بنجلی شده‌ایم. رادیو و تلویزیون‌مان بنجل است، دولت‌مان هم بنجل است. نه، از بنجل گذشته. تقلّبی است.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۷

پاک کن پنجره را،

پاک کن پنجره را،

لامصّب پاک کن پنجره را

این پنجره‌ست یا خاکریز؟

برچسب‌ها:

آهای آقای لاریجانی

آهای آقای لاریجانی،
ای رئیس مجلس،
شما که آقای کردان معاون و زیردستت بود و با همین مدرکی که الآن داده‌ای درباره‌اش تحقیق کنند از سازمان شما حقوق دکتری می‌گرفت،
اگر شما ندانی که این مدرک اصل است یا جعلی، مطمئنّاً خود آقای کردان هم خبر ندارد، مطمئنّاً دانشگاه آکسفورد هم خبر ندارد.

برچسب‌ها:

دوشنبه، مرداد ۲۱، ۱۳۸۷

بخشایش (.) لازم نیست(.) اعدامش کنید.

اکابر و اعاظم وبلاگستان درباره‌ی اعدام می‌نویسند. نظرها متفاوت است و برایم جالب است که می‌بینم عدّه‌ای سرسختانه موافق و در برابر عدّه‌ای هم سرسختانه مخالف اعدام هستند. البته مسأله فقط سر مجازات نیست، بلکه نوع محکومیت‌هایی که مجازات اعدام در پی دارد هم محلّ بحث است.

فکر می‌کنم اوّل از همه باید قبول کنیم که این بحث، پیچیدگی‌های زیادی دارد و نباید به خودمان اجازه‌ بدهیم شتابزده حکم کلّی و قطعی صادر کنیم. اگر پیچیدگی بحث را نپذیریم و ساده‌انگاری کنیم، جبهه‌های نسبتاً مشخّصی شکل می‌گیرد، امّا بیشتر حجم فضای فاز مسأله را نادیده خواهیم‌گرفت.

تجربه‌ای که حدود دو سال قبل درباره‌ی تصادف مادرم با موتورسیکلت داشتیم، و تجربه‌ی دو بار ربودن کیف مادرم توسّط موتوری‌ها که یک بارش همین اخیراً و با حضور خودمان (من و خواهر و برادرم) رخ داد، از همه چیز گذشته این را به من آموخت که جامعه‌ی ما از یک سو آن قدر امن و منزّه نیست که بخواهیم بی‌محابا از تلطیف مجازات‌ها بگوییم و از طرف دیگر متوجّهم ساخت که چه قدر خشونت، آن هم به شکلی بسیار بدوی، در وجود بیشتر ما وجود دارد.

چند هفته پیش، حدود ساعت ۱۰ شب بود که داشتیم در پیاده‌رو خیابان ولیعصر به سمت بالا می‌رفتیم و حدوداً ۱۵۰ متر مانده بود به خیابان فاطمی برسیم. موتورسواری آمد و با کمال خونسردی کیف مادرم را ربود و رفت. حتّی تَرک‌سوار هم نداشت. ضرر مادّی این واقعه آن قدر کم بود که تقریباً به حسابش نیاوردیم، چون از چند سال قبل که کیف مادرم را برای اوّلین بار زدند، عادت کرده‌بود مدارک مهم و پول نقد زیاد با خود برندارد. امّا شوک روانی‌ای که به همه‌ی ما وارد شد سنگین بود، چرا که از نزدیک لمس کردیم آن شب مطبوع و آن پیاده‌رو زیبا و ظاهراً امن، جولانگاه دزد شد و دست ما به هیچ بند نبود. امنیّت روانی‌مان کم شد.

واکنش روانی خود ما در آن زمان و پس از آن هم مهم بود. از جمع چهارنفری ما، دو نفر به این فکر کردند که ای کاش اسلحه‌ای در دسترس بود تا دزد نابکار را ... امّا حماسه‌سازی‌های ذهنی یک چیزند و مواجهه‌ی رو در رو با یک دزد خونسرد و احتمالاً مسلّح، چیزی دیگر. امّا اگر دزد را می‌گرفتند چه؟ اگر دزد را فردا بگیرند و ما را فرابخوانند چه؟ اگر به ما خبر بدهند که دزد در درگیری با پلیس یا تعقیب و گریز به هلاکت رسیده، آیا خوشحال خواهیم‌شد؟ فکر نمی‌کنم. اگر همان شب یک پلیس مسلّح جلوی چشم ما دزد را می‌زد چه؟ باز هم فکر نمی‌کنم با وجود تمام تصویرسازی‌های حماسی‌مان، کسی از ما خوشحال می‌شد.

دو سال قبل هم که آقای موتورسوار دیگری با مادرم تصادف کرد، اوّل همگی شوکه شدیم. آنها که درصحنه بودند، اندکی موتورسوار خاطی را نواختند. ما هرگز نه به او توهین کردیم، نه حتّی در شکایتمان بر او سخت گرفتیم. پول دیه را هم بیمه داد. امّا مردک وقتی از همه‌ی این ماجراها جست، جسور شد که من قبلاً دماغ یک نفر را شکستم و دیه‌اش فلان قدر شد. حالا چرا برای این خانم که دماغش نشکسته دیه‌ی بیشتر تعیین شده؟ و البته نمی‌گفت که به جای بینی، جمجمه‌ی مادرم آسیب دیده‌بود.

این هم تجربه‌ای آموزنده و البته دردناک بود برای ما. مادرم قصد داشت از مبلغ دیه مقداری را به خود موتورسوار برگرداند تا قسط‌های آن را راحت‌تر بپردازد. وقتی مردک این حرف‌ها را زد، مادرم طبعاً خوشحال شد که چنین کاری را نکرده‌بود و شاید خوشحال‌تر از این جهت که برای نفرت داشتن از آن مرد، حالا دلیل کافی داشتیم.

فکر می‌کنم ما ملّتی هستیم که احساس‌مان برتری قابل توجّهی بر عقل‌مان دارد و این احساس هم البته در بیشتر مردم که از طبقات پایین‌تر اجتماعی و فرهنگی هستند، تند و تیزتر و بدوی‌تر است. اگر بر فرض، مجازات اعدام برای مرتکبان قتل در نظام قضائی ما منتفی شود، فکر می‌کنم حدّاقل به دو دلیل تعداد قتل‌ها در سال بسیار بیشتر می‌شود: یکی آن که حول و هراس از آن طناب شوم گره‌خورده در ذهن‌ها از میان می‌رود و مردم در نزاع‌ها و اختلافات‌شان بیشتر احتمال دارد مرتکب قتل شوند. دلیل دوّم هم انتقام‌خواهی است. چند درصد مردم به چنین قانونی گردن خواهندنهاد و قاتل نزدیکان خود را شخصاً نخواهندکُشت؟ به نظر من درصدی بسیار کم و پیشاپیش می‌گویم که خود من احتمالاً در آن درصد ناچیز نخواهم‌بود.

ما مردم ریاکاری هستیم. دروغ و غیبت و ریا در بین ما چنان جریان دارد که مثل هوا در آن نفس می‌کشیم. از طرف دیگر، ادّعا داریم که همه چیزمان، از رأس حکومت تا قعر گور، مطابق بهترین مکتب جهان است: تشیّع علوی. مشکل به نظر من در این است که از توجّه به خود غافل شده‌ایم و هر کدام از ما تقریباً همه چیزش را از اجتماع و نظام آشفته‌ و پرمدّعای اطرافش طلب می‌کند و صدالبته نمی‌یابد و سرخورده می‌شود. اگر به این نگاه طلبکارانه به اطرافیانمان، به محیط، تاریخ، حکومت و جامعه‌مان ادامه دهیم، چشم‌انداز روشنی را فرارو نخواهیم‌داشت.

درست که جامعه و حکومت ما رفتاری از خود نشان نمی‌دهند که احساس امنیت و آرامش را درما بیانگیزد، و درست که تاریخ معاصر ما اگر منصفانه نگریسته شود، مجموعاً چندان درخشان و رو به تعالی نبوده‌است، امّا هر کدام از ما فقط و فقط این ظرف محدود و شکننده‌ی عمر را دارد که بالأخره باید به سر کند. و اگر به جامعه‌هایی که آرزوی رسیدن به دست‌کم برخی از خصوصیات آنها را داریم هم نگاه کنیم، مردمانی را در آنها می‌بینیم که بسیار درون‌گراتر و معقول‌تر از ما هستند و عقل آنها اگر بر احساس‌شان برتری ندارد، دست‌کم بازنده‌ی محتوم هم نیست در تمامی کشمکش‌های درونی و بیرونی فرد.

نمی‌دانم حذف مجازات اعدام اساساً فکر خوبی است یا نه. این مسأله در نظر من پیچیدگی زیادی دارد و مثال آوردن از جوامعی که شباهت زیادی با ما ندارند هم نمی‌تواند چندان روشن‌کننده باشد. امّا اگر هم فرض کنیم حذف مجازات اعدام اساساً معقول است، شرایط کنونی جامعه‌ی ما، خصوصاً در قشرهای فرودست‌تر آن، نشان از آمادگی برای این تغییر ندارند. هنوز در کشورهایی که مجازات اعدام حذف شده هم خون‌خواهی بازماندگان یک قربانی وجود دارد و دستمایه‌ی بعضی از داستان‌های جنایی و پلیسی هم هست.

امّا فکر می‌کنم جامعه‌ی ما به شدّت محتاج خشونت‌زدایی است. بیشتر احکام اعدامی که در کشور صادر می‌شوند، شاکیان خصوصی دارند که می‌توانند ببخشایند. انتقام‌، حقّی است که به آنان داده می‌شود و من فکر می‌کنم در پاسخ به آنهایی که اعدام را برای مجازات کردن یک قاتل مجازات مناسبی نمی‌دانند، باید گفت اگر بازماندگان مقتول، قاتل را به خون‌خواهی هلاک کنند، اساساً با چه مبنایی می‌توان محکومشان کرد؟ اگر همان مجازاتی که برای قاتل در نظر گرفته شده (مثلاً چند سال حبس) برای انتقام‌گیرنده هم اعمال شود، فایده‌ی حذف اعدام چه خواهدبود؟

اگر خشونت درونی‌مان را مهار کنیم، خشونتی که در صحبت کردن، رانندگی کردن، معاشرت با نزدیکان و مهم‌تر از همه، در اندیشیدن‌مان داریم، صورت‌مسأله فرق خواهدکرد. نمی‌توانم ایران بدون حکم اعدام را تصوّر کنم، امّا می‌توانم ایرانی را مجسّم کنم که امید یک قاتل دربند برای گذشت اولیاء دم بسیار بیشتر از چیزی باشد که امروز هست. در چنان جامعه‌ای البته قتل بسیار کمتر خواهدبود. قتل تنها یکی از نمودهای خشونت است و خشونت یکی از فراورده‌های فقر معرفتی.

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۷

نامه‌ی آینشتاین به گوتکیند

آن‌چه در پی می‌خوانید، ترجمه‌ی خلاصه‌ای از نامه‌ی آلبرت آینشتاین به اریک گوتکیند (Eric Gutkind) است که در ژانویه‌ی ۱۹۵۴ از پرینستون فرستاده شده. این متن توسّط Joan Stambaugh از آلمانی به انگلیسی ترجمه شده و چون ترجمه‌ی آن به فارسی را جایی پیدا نکردم، خودم ترجمه‌اش کردم.

این متن بر خلاف آن‌چه که ممکن است در ظاهر القاء کند، نشانه‌ای از نگرش الحادی در آینشتاین نیست. اگر با گزاره‌های معروف و اندیشه‌های آینشتاین درباره‌ی دین، خدا و جهان آشنا باشید، متوجّه خواهیدشد که این متن در کنار آن جمله‌ها، درون‌گرایی آینشتاین را در امور دینی و ماورائی نشان می‌دهد و تأکید او بیشتر بر بی‌اعتبار دانستن دین رسمی است، نه بر ردّ گوهر دین. نمایش عمومی این متن در ماه‌های اخیر، بحث‌های همیشگی در تعارض علم و دین را تشدید کرد و هر طرف دعوا استدلال‌هایی به سود دیدگاه خود آورد. توضیحی هم که در بالا درباره‌ی معنی این نامه آوردم، طبعاً برداشت شخصی خودم از این متن است.

نسخه‌ی اصلی این نامه در روز پانزدهم ماه مِی سال جاری میلادی، با قیمت ۴۰۴ هزار دلار در حراج Bloomsbury به فروش رفت که ۲۵ برابر قیمت تخمین‌زده‌شده پیش از حراج بود. برای دیدن متن اصلی به شکل خوانا (البته اگر بتوانید آلمانی بخوانید) لازم نیست پولی بپردازید. فقط روی عکس نامه که در زیر آمده کلیک کنید تا بزرگ‌تر ببینیدش:


این هم از ترجمه‌ی قسمت‌های مهمّ این نامه:

... در روزهای گذشته مقدار زیادی از کتاب تو را خواندم، و از این که آن را برایم فرستادی بسیار سپاس‌گزارم. چیزی که بیش از همه درباره‌ی آن برایم تکان‌دهنده بود، این است: درباره‌ی نگرش واقعی (واقع‌گرایانه) نسبت به زندگی و نسبت به اجتماع انسانی، مشترکات بسیاری داریم.

... کلمه‌ی خدا برای من چیزی نیست مگر بیان و حاصل ضعف‌های انسان، کتاب مقدّس مجموعه‌ای از افسانه‌های فخرآمیز امّا در عین حال ابتدایی، که باز هم بسیار کودکانه است. هیچ تفسیری، هر قدر هم که ماهرانه باشد، نمی‌تواند این را (در نظر من) تغییر دهد. این تفاسیر ماهرانه بنا بر ماهیت خود بسیار گوناگون هستند و تقریباً هیچ ربطی به متن اصلی ندارند. برای من، آئین یهود همچون تمامی آئین‌های دیگر، نمودی از کودکانه‌ترین خرافه‌ها است. و مردمان یهودی که با خرسندی به [اجتماعِ] آنان تعلّق دارم و وابستگی ژرفی به طرز فکرشان دارم، برایم سرشتی متفاوت از تمام مردمان دیگر ندارند. تا آنجا که تجربه‌ام اجازه می‌دهد، آنها بهتر از گروه‌های دیگر انسانی هم نیستند، اگرچه با ناتوانی خود از بدترین هجوم‌ها در امانند. غیر از این‌ها، هیچ چیز «برگزیده»ای درباره‌ی آنها نمی‌بینم.

به طور کلّی، برای من ناراحت‌کننده است که تو دعوی جایگاهی ممتاز را داری و می‌کوشی با دو دیوار مباهات از آن دفاع کنی: دیواری خارجی به عنوان یک انسان و دیواری درونی به عنوان یک یهودی. به عنوان یک انسان ادّعا می‌کنی، به اصطلاح، مشمول علّیتی نیستی که در سایر موارد پذیرفته شده، و به عنوان یک یهودی امتیاز یکتاپرستی را برای خود قائلی. امّا علّیتی محدود، دیگر اصلاً علّیت نیست، چنان که اسپینوزای شگفت‌انگیز ما احتمالاً به عنوان اوّلین نفر، این مسأله را با دقّت تمام دریافت. و تفسیرهای همزادگرایانه از آئین‌های طبیعت علی‌الاصول با تک‌قطبی‌سازی باطل نمی‌گردند. با چنین دیوارهایی ما می‌توانیم تنها به خودفریفتگی خاصّی دست یابیم، امّا در مقابل، این دیوارها موجب پیشرفت کوشش‌های معنوی ما نمی‌گردند.

اکنون که با صراحت تمام تفاوت‌هایمان در اعتقادات ذهنی را شرح دادم، هنوز برایم واضح است که در امور اساسی، یعنی در ارزیابی‌مان از سلوک انسانی، بسیار به هم نزدیکیم. چیزهایی که ما را جدا می‌سازند، در بیان فروید، تنها «حائل»ها و «توجیه»‌های ذهنی هستند. از این رو فکر می‌کنم اگر درباره‌ی امور واقعی با هم صحبت کنیم، یکدیگر را به خوبی درک نماییم.

با سپاس دوستانه و بهترین آرزوها


ارادتمند، آلبرت آینشتاین

برچسب‌ها: ,

شنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۸۷

دایرة‌المعارف‌نویسی

(از مصاحبه‌ی BBC فارسی با همایون صنعتی)

همایون صنعتی:
در ایران الان دارند چهار پنج تا دایرةالمعارف می نویسند. به نظر من کار همه شان اشکال دارد. اشکال اساسی اش این است که ابتدایی ترین مطالب درباره دایرةالمعارف را کسی برای اینها از روی تجربه نگفته است. تصور آنها از دایرةالمعارف این است که یک کتابی تهیه کنند که تمام مطالب مربوط به دنیا در آن بیاید. اما این کار شدنی نیست. مطلقاً شدنی نیست. شوخی می کنند. نه ازروی جهالت بلکه از روی بی تجربگی می گویند.

اصل اول دایرةالمعارف نویسی این است که از روز اول مشخص کنید که این دایرةالمعارف چند تا مدخل داشته باشد، چند تا صفحه داشته باشد، هرصفحه چند سطر داشته باشد وهرسطر چند کلمه داشته باشد. حتماً باید محدوده ای برای خودتان درست کنید. برای اینکه دانش حد ندارد. کاری را شروع می کنید که بی حد است. حرف الف چند سال طول می کشد، حرف ب چند سال طول می کشد، تا برسید به حرف ی، ۷۰ سال گذشته و مطالب حرف الف کهنه شده است. گفتن اینکه ما می خواهیم دایرةالمعارف بزرگ بنویسیم، مثل این است که زنی بگوید می خواهم بچه سی ساله بزایم.

این شامل حال تنها آقایانی که در ایران دایرةالمعارف می نویسند، نیست. من به کار آقای احسان یارشاطر که در آمریکا به اصطلاح مسئول این کار است، نگاه کردم، دیدم او هم همین اشتباه را کرده. دایرةالمعارف باید یک برنامه محدودی داشته باشد. محدودیت موضوعات را باید از اول روشن کنید. اینکه موضوعات مختلف هر کدام چند مدخل و چند مقاله داشته باشد و مجموعه کتاب چقدر باشد. مثلاً اگر بخواهید مقاله ای راجع به سعدی بنویسید باید تصمیمتان را گرفته باشید که این مقاله مثلاً ۶۵۰ کلمه بیشتر نباشد. اگر بیشتر شد، برنامه تان به هم می خورد. خوب اینها یاد گرفتن می خواهد.


برچسب‌ها: ,

در جستجوی احترام از دست رفته

این خبر را در زمانه خواندم و باز هم به این فکر افتادم که چرا مسؤولان کشور ما معمولاً برای هر مسأله فقط دو راه ممکن در نظر می‌گیرند و لاغیر. با شهروندان ایرانی در بسیاری از کشورهای دنیا بدرفتاری می‌شود و این بدرفتاری هم معمولاً یا دلیل سیاسی دارد یا بهانه‌ی سیاسی. بدتر از آن، رفتار سفارت‌خانه‌های خارجی است در تهران با شهروندان ایرانی که دولت هم ترجیح می‌دهد برای این مسائل چشم و گوشش را به زحمت نیاندازد. مقابل به مثل کردن باعث افزایش احترام ایرانیان نمی‌شود. با مقابله به مثل کردن نمی‌شود احترام از دست رفته را بازگرداند.

من پیشنهاد می‌کنم (به کسانی که این پیشنهاد را احتمالاً هرگز نخواهندشنید) که شهروندان کشورهایی را که با ایرانیان بدرفتاری می‌کنند، کمی آزار دهید، امّا به شکل محترمانه و هدفمند.

مثلاً از اتباع کشورهایی مثل آمریکا و فرانسه انگشت‌نگاری کنید، امّا در یک اتاق جداگانه و به هر یک از آنها یک بروشور کوچک بدهید که در آن نوشته‌ای با مضمون زیر چاپ شده‌باشد:

شهروند محترم فلان جا،
به ایران خوش آمدید. ما متأسّفیم که زحمت انگشت‌نگاری را به شما تحمیل می‌کنیم و می‌خواهیم بدانید که این اقدام به خاطر آن است که دولت شما اقدام مشابهی را در مورد شهروندان ایرانی انجام می‌دهد، در حالی که سوابق و آمار نشان می‌دهند شهروندان ایرانی خطرناک‌تر از شهروندان کشورهای دیگر نیستند.

ما به شما مظنون نیستیم و اثر انگشت شما در هیچ آرشیو امنیتی یا اطّلاعاتی نگهداری نخواهدشد و بر ضدّ شما به کار نخواهدرفت. تنها هدف ما این است که شما را با آزار و توهینی که شهروندان ایرانی از جانب دولت شما متحمّل می‌شوند آشنا کنیم و از شما می‌خواهیم به شیوه‌ای مدنی و متناسب اعتراض خودتان را به این اقدام دولت خود ابراز نمایید.
از همکاری و درک شما سپاسگزاریم و اقامت خوشی را برای شما آرزومندیم.

البته جزئیاتی را می‌توان اضافه و کم کرد و صدالبته باید رفتار مأموران هم بسیار محترمانه باشد. در ضمن اگر مسؤولان ایرانی برای ترجمه کردن این متن به زبان‌های دیگر مشکل دارند، حاضرم به انگلیسی ترجمه‌اش کنم تا مثل آن «بسته‌ی پیشنهادی» ایران، باز آبروی ما را با غلط‌های املائی و دستوری و نگارشی نبرند. ترجمه‌اش به زبان‌های اروپائی دیگر را هم می‌توانم جور کنم.

فکر می‌کنم این کار شدنی و اثربخش است.

برچسب‌ها: ,

سفر استانی ما به گیلان

در هشتمین روز از هشتمین ماه از هشتمین سال هزاره‌ی سوّم میلادی (که معجزه‌اش را می‌شناسیم)، و در نخستین دور از سفرهای استانی‌مان، ما به همراه هیأت همراه دیروز بازدیدی یک‌روزه از برخی نقاط استان گیلان داشتیم. تاکنون من هیچ وقت این همه گیلانی را در یک روز ندیده بودم و این همه گیلانی هم هیچ وقت من را در یک روز ندیده بودند. گیلان به نظرم بکرتر از مازندران آمد و البته متأسفانه میزان امکانات و پیشرفتش هم کمتر از مازندران بود. هیأت ما از نقاط ساحلی دیدن نکرد و آن‌چه در پی می‌آید، تصاویری است که خودمان برگرفته‌ایم از بعضی از چیزهایی که همواره مشتاقیم ببینیم.

اوّل از همه، یابو علفی:
جهت توضیح بگویم که یابو علفی جان‌دار نجیبی است که علف می‌خورد و به تمام وظایف یک یابو عمل می‌کند. نام دیگر این موجود اسب است. جان‌دارانی هستند که علف نمی‌خورند و به برخی از وظایف یک یابو عمل می‌کنند. برای دیدن این گونه موجودات نیازی نیست به جای خاصّی سفر کنید. آنها همه جا هستند. از درج تصویرشان معذورم.گاو، حیوانی که نمی‌توان دوستش نداشت. این جناب گاو چیزهایی هم می‌گفت که ما نفهمیدیم:
بوقلمون‌ها:
این یک بوقلمون دوسر نیست، بلکه دو بوقلمون یک‌سر است:
بوته‌های تمشک. انگار که بگویی نماد حاشیه‌ی جنوبی خزر:
از نزدیک‌تر:
و امّا شالیزارها و مناظر روستائی شمال:
شالیزار از نزدیک‌تر:
و نزدیک‌تر:
قبلاً بوته‌ی برنج را از نزدیک ندیده‌بودم.

زمین بایر در تهران به زمینی گفته می‌شود که ساخته نشده. در روستا به زمینی می‌گویند بایر، که کاشته نشده. امّا منظره و حالت زمین بایر هم در این دو محل با هم متفاوت است:
اگر کسی رفت شمال و آسمان ابری و باران شمال را ندید، باید بداند یک جای کارش می‌لنگد. کار ما نلنگید:این هم یک امامزاده (در واقع دو امامزاده) در سیاهکل:
و بنای قدیمی کنار آن:
از خیلی چیزهای دیگر هم می‌خواستم عکس بگیرم. گاهی فرصت نمی‌شد و گاهی هم جلوی محلّی‌ها نخواستم زیاد ژست توریستی داشته‌باشم. البته گاهی هم هیأت همراه همراهی نمی‌کرد.

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۷

میراث مکتوب بر دیوار

شاید بیشتر از یک سال است که دارم فکر می‌کنم کدام دیوار بود که رویش نوشته شده‌بود «انقلاب ما انقلاب آرمان‌هاست، نه انقلاب واقعیّت‌ها». یک جایی بود که لااقل هفته‌ای دو-سه بار از جلویش رد می‌شدم. یادم نمی‌آید. زیاد هم مهم نیست. فقط امیدوارم هنوز آن نوشته جلوی چشم رهگذران باشد و قابل خواندن. هر کس نوشته بودش، راست نوشته‌بود. بدجوری راست بود.

امّا این یکی را خوب یادم هست. در خانه‌ی قبلی‌مان که بودیم، روی دیوار خانه‌ی روبرویی ما با رنگ نوشته شده‌بود: «نهال آزادی را با خون خود آبیاری کن.» به نظرم نویسنده‌ی این شعار طرز فکر چپی داشته. احتمالاً یکی از اوّلین جمله‌هایی بوده که توانسته‌ام خارج از کتاب‌های دبستان به طور کامل (و البته به تدریج) بخوانمش. نمی‌دانم چندصد بار چشمم به این دیوارنوشته افتاد و نمی‌دانم هنوز سر جایش هست یا نه. نکته‌ی جالبش این است که خانه‌ی قبلی ما تقریباً در محلّ زندان سابق قزل‌قلعه بود. جالب‌تر، این که یکی از همسایه‌های ما قبلاً در همان زندان قزل‌قلعه زندانی بود؛ در زمان رژیم سابق.

یک بار کنار خانه‌مان را خاک‌برداری کردند برای ساخت و ساز و یک شورولت زیر زمین پیدا کردند. این هم از پرسش‌های بی‌پاسخ است برای من که چه کسی، در چه زمانی و به چه دلیلی یک سواری شورولت را دفن کرده‌بود.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۷

همایون صنعتی؛ زندگینامه
با عرض معذرت به خاطر فیل ترینگ

برچسب‌ها:

شنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۷

یاس




برچسب‌ها: ,