چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۷

Like a Rose _ 4





برچسب‌ها: ,

سنجش قلم‌چی

این‌ها CDهایی هستند که سازمان سنجش و بنیاد قلم‌چی هر کدام به عنوان راهنمای انتخاب رشته منتشر کرده‌اند و با تیراژ بالا در اختیار مردم گذاشته‌اند.

سازمان سنجش امسال بیشتر از هر سال تبلیغ کرده که این CD مشکل انتخاب رشته را حل می‌کند و چه و چه. امّا از قلم‌چی تا الآن تبلیغی درباره‌ی این CD ندیده‌ام. در ضمن هم سازمان سنجش و هم قلم‌چی یک دفترچه هم ضمیمه‌ی این دیسک‌ها کرده‌اند که در مورد سازمان سنجش، یک ویژه‌نامه‌ی نازک پیک سنجش است و در مورد قلم‌چی یک راهنمای مفصّل‌تر است در قالب شماره‌ای از مجلّه‌ی آزمون. سازمان سنجش CDها را با لیبل کاغذی نازک (شبیه چاپ) عرضه کرده، در حالی که CD قلم‌چی چاپی است (عکس بالا).
در عکس زیر هم روی دیگر CDها را می‌بینید که CD سمت راست را سازمان سنجش و سمت چپی را قلم‌چی عرضه کرده:


همان طور که ملاحظه می‌فرمایید، CD سازمان سنجش در اصل CD خام بوده و با رایتر رایت شده‌است، در حالی که CD قلم‌چی به شیوه‌ی صنعتی تهیه شده (اصطلاحاً نقره‌ای است.). حالا این که سازمان سنجش از کجا این تعداد رایتر آورده بماند. بعید است سازمان سنجش رایت این CDها را به یک پیمانکار خارجی واگذار کرده‌باشد و اگر هم پیمانکاری وجود داشته‌باشد، باید پرسید چرا یک پیمانکار صنعتی انتخاب نشده که CDها را با کیفیت مناسب و به شیوه‌ی صنعتی تولید کند.

از این‌ها که بگذریم، محتوای CDها است که از ظاهرشان مهم‌تر است. در CD سنجش تنها آماری که ممکن است به درد بخورد، آمار تعداد قبولی‌های بازه‌های مختلف رتبه، در رشته یا دانشگاه‌های مختلف است و نه در رشته-دانشگاه با هم. مثلاً می‌توانید بفهمید از بین کسانی که پارسال در رشته‌ی ریاضی رتبه‌ی کلّ کشوری آنها بین ده‌هزار تا یازده‌هزار بوده، چند نفر در دانشگاه ارومیه قبول شده‌اند (مجموع تمام رشته‌ها) یا مثلاً از بین همین افراد چند نفر در رشته‌ی ریاضی محض قبول شده‌اند (مجموع تمام دانشگاه‌ها). امّا امکان این که بفهمید از بین همین افراد چند نفر مثلاً در رشته‌ی ریاضی محض دانشگاه ارومیه قبول شده‌اند، وجود ندارد. در ضمن، این بازه‌های رتبه هم بر اساس رتبه‌ی کل (کشوری) است و نه رتبه در سهمیه. در قسمت لینک‌ها هم لینک‌های بسیار جالب و مفیدی مثل سایت رشد و سایت مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی وجود دارد که واقعاً برای داوطلبان از نان شب واجب‌تر است. لینک به سایت دانشگاه‌ها به طور غیرمستقیم گذاشته شده، یعنی باید به صفحه‌ای در سایت وزارت علوم بروید که لیست دانشگاه‌ها و لینک سایتشان را دارد. اطّلاعات مفید دیگر این CD شاید فقط رتبه‌بندی دانشگاه‌های علوم‌پزشکی باشد.

چیزی که داوطلبان کنکور برای انتخاب رشته‌ی دقیق و عاقلانه نیاز دارند، آمار قبولی رتبه‌های مختلف سهمیه‌های گوناگون سال گذشته در رشته-دانشگاه‌های مختلف است. مثلاً این که بفهمند سال گذشته با چه رتبه‌هایی داوطلبان منطقه‌ی یک کشور در رشته‌ای مانند مهندسی مکانیک دانشگاه تهران قبول شده‌اند. این نوع اطّلاعات را سال قبل قلم‌چی بر روی سایتش ارائه کرد و امسال در قالب این CD در دسترس قرار داده. اگر کنکوری هستید یا کنکوری دارید، CD قلم‌چی را از دست ندهید.

تنها اشکال CD قلم‌چی نسبت به CD سنجش در این است که برای نصب و اجرا کردن نرم‌افزارش احتیاج به ویندوز دارید و با Wine هم روی سیستم من نصب نشد. CD سنجش هم نرم‌افزاری دارد که روی ویندوز نصب می‌شود، امّا بدون نصب هم به صورت یک برنامه تحت وب از روی CD قابل اجرا و استفاده است.

برچسب‌ها: , ,

نواختن مسائل

آن وقت‌ها که کلاس ویولن می‌رفتم، معلّمم اصراری دائم داشت که موقع نواختن منقبض و گرفته نباشید. معتقد بود که باید نواختن را هرچه می‌شود، طبیعی‌تر انجام داد و حاصل کار هم گوش‌نوازتر است، هم برای نوازنده بهتر و لذّت‌بخش‌تر. شیوه‌ای که در تدریس و نوازندگی دنبال می‌کرد، عمدتاً مکتب منوهین بود.

بارها شنیدم که به من و دیگران می‌گفت: «دست راست وزن، دست چپ لمس.» معنی‌اش هم این است که دست چپ باید سیم‌ها را در نقطه‌های درست لمس کند و هیچ فشاری بیشتر از آن لازم نیست (البته عملاً فشاری بیشتر از لمس کردن طبیعی لازم است، امّا به مرور که آدم ماهرتر شود، همین فشار کم حالت لمس کردن پیدا می‌کند.). دست راست که آرشه را می‌گیرد و به حرکت درمی‌آورد هم باید با نیروی وزن خودش به آرشه فشار بیاورد، نه این که منقبض شود.

رعایت کردن این دو نکته‌ی به ظاهر ساده، اصلاً کار راحتی نبود و نیست. هرچه یک قطعه سخت‌تر باشد، موقع نواختن یا تمرین کردنش بیشتر امکان دارد که منقبض بشویم و دامنه‌ی این انقباض می‌تواند تقریباً تمام بدن را بگیرد. یک مراقبت دائمی و هوشیاری همیشگی می‌خواهد که آدم بتواند به این اصول پایبند بماند.

حالا فکر می‌کنم هر چیز دیگری هم که با آن مواجه می‌شویم همین طور است. اگر هر مسأله را با دقّت و حساسیت لمس کنیم، برای حل کردنش فقط نیروی طبیعی‌مان را لازم داریم. همان نیرویی که به طور معمول برای کارهای عادی به کار می‌بریم. انقباض و خشونت همیشه استثناء است.

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۷

Like a Rose _ 3





برچسب‌ها: ,

شنبه، مرداد ۰۵، ۱۳۸۷

Randy Pausch


President Cohen, when I told him I was going to do this talk, he said, please tell them about having fun, because that’s what I remember you for. And I said, I can do that, but it’s kind of like a fish talking about the importance of water. I mean I don’t know how to not have fun. I’m dying and I’m having fun. And I’m going to keep having fun every day I have left. Because there’s no other way to play it.

- Randy Pausch (October 23, 1960 – July 25, 2008), The Last Lecture






برچسب‌ها: , ,

جمعه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۷

ارکستر سمفونیک یک نیاز است

از کنسرت علی صالحی و ارکستر سمفونیک دانشگاه هنر برگشته‌ام و خوشحالم که بالأخره یک ویولونیست ایرانی جوان در حدّ بزرگان دنیا دیدم. امیدوارم علی صالحی روندی را که تا الأن طی کرده، ادامه بدهد و به چهره‌ای در سطح دنیا تبدیل بشود.

ایران، ارکستر سمفونیک کم دارد، خیلی هم کم. تنها ارکستر سمفونیک قابل اعتنای این مملکت ارکستر سمفونیک تهران است که بعد از سال‌ها کج‌دار و مریز نفس کشیدن، الآن (گوش شیطون کر) حال و روز بهتری پیدا کرده، امّا با این وزیر و این دولت چگونه به پیشرفت، بلکه به زنده ماندنش امیدوار باشیم؟

ارکستر سمفونیک در جهان امروز یک نیاز است، یک رسانه است. ارکستر سمفونیک مثل کرنل لینوکس است، یا شاید بتوان گفت مثل DirectX است. یک سکوی مشترک و قابل فهم برای همه‌ی فرهنگ‌ها و ملّت‌ها است که تفاوت‌ها و خصوصیت‌های هر ملّت و فرهنگ را هضم می‌کند و ابزارهای یکسانی را در اختیار آهنگ‌سازان همه جای جهان قرار می‌دهد تا بتوانند آثاری بسازند که عناصر فرهنگ بومی‌شان را دارد، امّا توسّط ارکسترهای همه جای دنیا قابل اجرا است، حتّی (و مخصوصاً) توسّط ارکستر سمفونیک‌های مللی که با فرهنگ بومی آهنگ‌ساز بیگانه‌اند. در عین حال به این ساختار منعطف و توان‌مند می‌شود عنصرهای دیگری را هم که بومی‌تر هستند اضافه کرد: سازهای بومی (مثل کنسرتو کمانچه‌ی ارسلان کامکار) و یا خوانندگان و مجریان بومی (مثل اجرای اخیر «سه‌گانه‌ی پارسی» دکتر رنجبران توسّط ارکستر سمفونیک تورنتو با نقّالی مرشد ولی‌اللّه ترابی). در ایران ارکستر ملّی و موسیقی مخصوص آن را هم داریم که خود ارکستر ملّی ایران چیزی نیست مگر ارکستر سمفونیک به اضافه‌ی سازهای ایرانی و خوانندگان موسیقی ایرانی.

برای ما که به شدّت با فرهنگ کشورهای دیگر بیگانه‌ایم، ارکستر سمفونیک یکی از بهترین کانال‌ها است تا صدای دنیا را بشنویم. معمولاً برترین آثار موسیقائی هر فرهنگی در قالب موسیقی سمفونیک درآمده‌اند. مهم‌ترین مثال‌هایش طبعاً در اروپا هستند، امّا در شرق دور و نزدیک و در آن سوی اقیانوس‌ها هم مثال‌هایش زیادند. و ارکستر سمفونیک در ضمن کانالی است که ما بهترین نوع موسیقی‌مان را تولید کنیم و در معرض شنود جهان بگذاریم. ارکستر سمفونیک در عین ساختار منعطفش، به دلیل استانداردهای بالایی که دارد حافظ میراث هنری و ذهنی کشورها هم هست. مبتذل‌سازان کمتر می‌توانند اثر سمفونیکی بسازند که مورد توجّه قرار گیرد و به پارتیتورها راه پیدا کند.

عجیب نیست که حکومت ایران علاقه‌ی خاصّی به رونق گرفتن ارکسترهای سمفونیک ندارد. ما در کشور دیوارهای آهنین هستیم و این یک واقعیّت است. چرا دولت به مروّجان «فرهنگ بیگانه» کمک کند؟

شنیدم که ارکستر سمفونیک دانشگاه هنر پیش از این چهار پنج اجرا داشته و الآن هم قرار است منحل شود. متأسّف شدم. همان طور که به خاطر انحلال ارکستر فیلارمونیک تهران متأسّف شدم؛ همان طور که بر انحلال ارکستر سمفونیک فرهنگ‌سرای بهمن تأسّف خوردم و بر مرگ چندین ارکستر کوچک دیگر که نتوانستند مدّت زیادی سر پا بایستند.

از دولت ایران با این حال و وضعش قطعاً خیری به هنر واقعی نمی‌رسد. باید خودمان به فکر باشیم. ما هم که ایرانی هستیم، تجزیه‌مان خوب است، امّا مرده‌شوی ترکیب‌مان را ببرند.

برچسب‌ها: ,

همکاران تروریست و سانسورچی

سیمای جمهوری اسلامی الآن در حال پخش فیلم The Bourne Ultimatum از شبکه‌ی سوّم است. نشستم یک مقداری از فیلم را با دوبله‌ی فارسی صدا و سیما نگاه کردم، به امید آن که این فیلم که صحنه‌های آن‌چنانی ندارد را دست‌کاری نکرده‌باشند. در صحنه‌ای از فیلم که بُرن با یک خبرنگار در ایستگاه واترلوی لندن قرار می‌گذارد، آدم بدهای فیلم سعی می‌کنند خبرنگار را با دوربین‌های ایستگاه ردیابی کنند و بفهمند با چه کسی قرار داشته. بعداً می‌فهمند که با بُرن قرار داشته و اصلاً می‌فهمند که بُرن زنده است. رئیس آدم بدها (Noah Vosen) می‌گوید به «مأمور ترور» دستور بدهند هر دوی آن‌ها را بکشد (و «مأمور ترور» هم خبرنگار را می‌کشد و بُرن به دنبال «مأمور ترور» می‌رود و نمی‌تواند بگیردش).

در صحنه‌ی دیگری از فیلم که بُرن به خانه‌ی یک شخص مهم در داستان می‌رود (شخصی که بورن از دوران تاریک ذهنش او را به یاد می‌آورد)، باز هم همان آقای Vosen در دوبله‌ی صدا و سیما دستور می‌دهد «گروه ترور» به آن‌جا بروند. برایم عجیب بود که یک شخصیت داستانی (حالا هر قدر هم منفی) کارکنان خودش را مأمور یا گروه ترور بنامد. حدس زدم باز هم ...

آمدم نشستم و نسخه‌ی اصلی فیلم را نگاه کردم. کلمه‌ای که به «مأمور ترور» ترجمه شده، asset است. این‌جا مدخل‌های مختلف درباره‌ی این کلمه را در ویکی‌پدیا می‌توان دید. این کلمه هیچ معنایی که نزدیک به ترور باشد، ندارد. کاربرد آن در گفتگوهای این فیلم هم مشخّصاً به عنوان یک اصطلاح است. حالا اگر واقعاً هم آن را برای کسی به کار ببرند که کارش قتل یا ترور است، قطعاً خودشان نمی‌گویند که همکار یا زیردستشان تروریست است، همچنان که مثلاً آقای ضرغامی هم احتمالاً همکاران خودش را «سانسورچی» یا «مسؤول تحریف خبر» یا «مسؤول تحریف ترجمه» یا «مسئول تولید دروغ‌های باورپذیر» نمی‌خواند. عزیزان در صدا و سیما فکر می‌کنند آن شخصیت در داستان «مأمور ترور» است؟ خوب، شاید من هم با آن‌ها موافق باشم، امّا حق ندارند حرفی از خودشان در دهان شخصیت‌های فیلم بگذارند. خیلی سخت است؟ فیلم خوب خارجی پخش نکنید. من می‌میرم برای تِله‌فیلم‌های سیمافیلم!

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷

Tux Paint

بعید می‌دانم کسی باشد که از نقاشی کردن خوشش نیاید. همه هم امکانات فضانوردی ندارند که بلد باشند مثلاً با فوتوشاپ نقاشی کنند. البته نقاشی روی کاغذ و پارچه با مداد و رنگ و این جور چیزها به جای خودش، امّا نقاشی کردن با کامپیوتر یک جور حسّ دیگر دارد، نه که لزوماً بهتر باشد، امّا معمولاً تجربه‌ی متفاوتی است.

این برنامه‌ی Tux Paint را چند وقت پیش همین جوری نصب کردم. نصب کردن برنامه در لینوکس مثل ویندوز نیست و معمولاً نیازی به گرفتن فایل نصب‌کننده و بعد کلیک کردن بر روی آن نیست. با ابزارهایی مثل Yum و Synaptic آدم فقط باید سفارش بدهد و منتظر شود! یکی از مهم‌ترین مزیّت‌های آرشیوهای نرم‌افزاری این‌چنینی، این است که شما را با نرم‌افزارها و بسته‌هایی آشنا می‌کند که تاکنون از آنها چیزی نشنیده‌اید و ممکن است اصلاً ندانید برای یک کار بخصوص، یک نرم‌افزار مستقل هم وجود دارد. نمونه‌اش برنامه‌های Krename و Bulk Rename هستند که هر دو ابزارهای مفیدی برای تغییر دادن هم‌زمان اسم تعداد زیادی فایل هستند.

امّا یک چیز جالب در Ubuntu این است که در Add/Remove Programs (نام‌گذاری مشابه ویندوز) علاوه بر طبقه‌بندی موضوعی نرم‌افزارهایی که می‌توانید نصب کنید، میزان محبوبیت هر یک هم با تعدادی ستاره (از یکی تا پنج تا) جلوی آن آمده و می‌توانید برنامه‌های هر دسته یا همه‌ی برنامه‌ها را بر حسب میزان محبوبیت آنها طبقه‌بندی کنید. به قسمت Education که بروید، Tux Paint یکی از محبوب‌ترین برنامه‌ها است و پنج ستاره دارد.

Tux Paint نرم‌افزاری است که گفته می‌شود برای کودکان طرّاحی شده، امّا امکانات جالب و دم دست آن هر کسی را ممکن است تحریک کند. بالأخره ما هم انسانیم و ضعیف‌النّفس! این حاصل اوّلین هنرنمائی من با این برنامه بود:


همان طوری که ملاحظه می‌فرمایید، کارهایی مثل کشیدن آجر، دود، علف، گل و ستاره، شاخ و برگ درخت و چندین چیز دیگر، با این برنامه خیلی راحت است. یکی دو کاراکتر پیش‌ساخته هم دارید: یک پنگوئن و یک سنجاب (روی شیروانی را ببینید.).

Tux Paint نسخه‌هایی برای تمام سیستم عامل‌های متداول دارد: لینوکس، مک و ویندوز و البته Open Source هم هست. به امتحان کردنش می‌ارزد. ممکن است گاهی برای کشیدن گرافیک‌های جدّی‌تر هم به کار بیاید.

برچسب‌ها: ,

Like a Rose _ 2



برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۷

Like a Rose

از این‌ها در همه‌ی پارک‌ها و گل‌فروشی‌ها زیاد است، امّا اگر در تراس خانه‌ی شما هم می‌شکفتند، شاید هوس می‌کردید عکسشان را به دیگران نشان دهید.

برچسب‌ها: ,

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۷

ترجمه: آیا گوگل ما را احمق می‌کند؟

الآن کار ترجمه‌ی این مقاله را تمام کردم. مانده ویرایش و مقدّمه‌اش و یک بیوگرافی از نویسنده‌اش (همین!). بعضی از قسمت‌هایش خیلی سخت بودند (برای ترجمه، نه برای خواندن و فهمیدن). امّا فکر می‌کنم بهترین مقاله‌ای است که تاحالا ترجمه کرده‌ام. احتمالاً ماه آینده یا ماه بعدش در ماهنامه‌ی شبکه چاپ می‌شود. اگر اهلش هستید، منتظر ترجمه نمانید و اصلش را بخوانید. ارزش خواندن دارد.

راستی، شماره جدید (۹۰) شبکه هم که الآن روی پیش‌خوان روزنامه‌فروشی‌ها است، یک پرونده ویژه (Special Coverage) درباره‌ی محاسبات (رایانش) کوانتومی دارد. دو تا مقاله‌ی خیلی خوب دارد که خودم ترجمه کرده‌ام. خودم که آن مقاله‌ها را ننوشته‌ام، پس از اصلش می‌توانم تعریف کنم. مخصوصاً مقاله‌ی Scott Aaronson درباره‌ی محدودیت‌های کامپیوترهای کوانتومی خیلی خیلی جالب است. اگر علاقه‌ای به فیزیک یا علوم کامپیوتر دارید، فکر کنم از این پرونده‌ی ویژه خوشتان بیاید.

برچسب‌ها: , ,

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷

هنر

تمام متن نامه‌ی رضا کیانیان به خسرو شکیبایی یک طرف، پایانش هم یک طرف دیگر:

به امید دیدار


برچسب‌ها: ,

جمعه، تیر ۲۸، ۱۳۸۷

دروغ نمی‌گفت

از مصاحبه‌ی عبّاس معروفی با احمد رأفت:


احمد رأفت:
...
من هیچ وقت در ۳۳ سالی که این کار را می‌کنم،‌ از نظر سیاسی به خاطر مواضعم، سانسور نشدم. دوبار، یکی از مقاله‌های من را قبل از اینکه چاپ کنند، مدیر من را صدا کرد تا با او صحبت کنم.

یکی از آن‌ها مقاله‌ای بود که روزی که آقای خمینی از پاریس راهی ایران شد. مدت دو ماه آخری که آقای خمینی در نوفل لوشاتو بود، من برای یک روزنامه ایتالیایی و کانال یک تلویزیون ایتالیا، حضور ایشان را پوشش می‌دادم.

روزی که پرواز معروف به پرواز انقلاب انجام شد، پرواز ایر فرانس که به سوی ایران رفت، فردا صبح آن روز از من گزارشی خواستند و گفتند یک سرمقاله بنویس. تمام سرمقاله‌های آن روزنامه،‌ بدون امضاء چاپ می‌شد. یک روزنامه چپ‌گرای کوچکی بود، کار مشترک و همه چیز منتشر می‌کرد.

من مقاله را با تلکست می‌فرستم و به من زنگ می‌زنند یک ساعت بعد و می‌گویند این نمی‌شود. من هم گفتم پس شما چاپ نکنید و از فردا هم روی من حساب نکنید.

بعد وقتی از پاریس به ایتالیا برگشتم، رفتم میلان برای تسویه حساب کاری. گفتند نه این طوری چرا قهر می‌کنی. گفتم قهر نیست، شما موضوع سیاسی را سانسور می‌کنید. گفتند خب، آن را چاپ می‌کنیم منتها امضای شما را می‌گذاریم.

در هفت سال عمر این روزنامه، تنها سرمقاله‌ای بود که با امضا درآمد. به خاطر این‌که آن مقاله که نام آن بود «انقلاب مرد» من نوشتم که با حرکت آقای خمینی، با این پرواز و با آن چیزهایی که در نوفل لوشاتو اتفاق افتاده بود و آن چیزهایی که در ایران اتفاق می‌افتاد، انقلاب مرد.

یعنی نشستن هواپیمای آقای خمینی در تهران، مساوی است با مرگ انقلاب. که البته مورد انتقاد بسیاری از ایرانیان قرار گرفت. از اتهاماتی مانند ساواکی و غیره هم به من زدند.

چون من از معدود ایرانی‌هایی بودم که کتاب‌های آقای خمینی را خوانده بودم، به صورت جزوه هم خوانده بودم. چون ایشان در نجف در کاغذ کاهی جزوه درمی‌آورد و قیمت هر کدام هم دو ریال بود.

جزوه جزوه خوانده بودم؛ آشنایی داشتم و می‌دانستم که ایشان، آن‌چه را که در کتاب‌هایش نوشته پیاده خواهد کرد؛ چون آقای خمینی به نظر من با خودش آدم روراستی بود. یک چیزی نوشته بود و آن را هم می‌خواست پیاده کند. دروغ نمی‌گفت.

یک دفعه نگفت من می‌خواهم به ایران دموکراسی ببرم. می‌گفت من می‌خواهم اسلام را به ایران ببرم. اسلام او هم همانی بود که در کتاب‌هایش نوشته بود.

روی این حساب معتقد بودم برای انقلابی که من در مغزم پرورش داده بودم با آن چیزی که ایشان می‌خواستند انجام بدهند، هم‌خوانی ندارد و از دید من انقلاب مرده است.

منتها چون چپ‌های آن زمان اروپا، در چهارچوب مبارزه ضد امپریالیستی و هر چه که علیه آمریکا بود، از آن پشتیبانی می‌کردند، بنابراین به زور هم می‌خواستند از آقای خمینی پشتیبانی کنند.

...


برچسب‌ها: , , ,

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۷

سینمای تلفیقی:
زیر پوست هلو

برچسب‌ها:

چهارشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۸۷

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۷

میوه‌ای به نام موز

موز مهم‌ترین میوه‌ی جهان است، میوه‌ای که تاریخی ۷۰۰۰ ساله دارد و بیش از تمام محصولات دیگر در دنیا کشت می‌شود. موز اوّلین fast-food بوده‌است. تمام موزهای یک خوشه با یک سرعت می‌رسند و مزه‌ی یک‌سانی هم دارند. به همین دلایل است که موز میوه‌ای این‌چنین به درد بخور است. با وجود آن که موز از مزرعه تا دست مصرف‌کننده معمولاً باید هزاران کیلومتر حمل شود، قیمت جهانی موز کمتر از قیمت جهانی سیب است و علّتش هم همین یک‌سان بودن است: آهنگ یک‌سان رسیدن و خصوصیات یک‌سان میوه‌ها باعث می‌شود همه‌ی موزهای یک محموله را بتوان با یک شیوه نگهداری کرد و ضایعات بسیار کمی داشت. برای مقایسه، هر کدام از شش نوع سیب متداول در بازار، برای نگهداری و حمل طولانی‌مدّت به شیوه‌ی منحصر به فردی نیازمند است. امّا همین یک‌سانی موز، باعث می‌شود آفت یک‌سانی بتواند تمام کشتزارهای آن در سراسر جهان را تهدید کند: در پاکستان، گواتمالا و هر جای دیگر. وقتی آفت پیدا شد، بسیار سریع در تمام جهان پراکنده می‌شود.

از دید زیست‌شناختی، موز در واقع یک نوع توت بزرگ است. درخت موز هم در واقع درخت نیست، بلکه یک نوع بوته‌ی خیلی بزرگ است (در واقع، بزرگ‌ترین بوته‌ی جهان). تنه‌ی آن کاملاً گوشتی است و هیچ پوستی ندارد. موزی که در سراسر دنیا به صورت تجاری کاشته و عرضه می‌شود، تنها یکی از بیش از ۱۰۰۰ گونه‌ی موز است. این گونه‌ی رایج، Cavendish نام دارد و برای دیدن گونه‌های دیگر موز باید به نقاطی که بومی آنجاها هستند بروید. تنها یک نوع موز دیگر به جز موز Cavendish را ممکن است در بازارهای برخی نقاط دنیا به طور محدود پیدا کرد که آن هم نوعی موز قرمزرنگ است. امّا چرا تنها این گونه از میان بیش از ۱۰۰۰ گونه موز توانسته به بازار راه یابد؟ مهم‌ترین دلیل شاید آن باشد که موز Cavendish بر خلاف اکثر گونه‌های دیگر موز، می‌تواند به اندازه‌ی کافی دوام آورد تا از مزرعه به بازار برسد. برای این منظور باید معمولاً مسافرت‌های دریائی طولانی را پشت سر گذارد.

اوّلین گونه‌ی موز که به بازار آمریکا راه یافت، گونه‌ای به نام Gros Michel بود که مزه‌ی آن بهتر از موزهای Cavendish بود و اندازه‌ی آن هم بزرگتر بود. امّا آن گونه در حدود ۵۰ سال قبل از چرخه‌ی تولید تجاری خارج شد. موز Gros Michel از هر جهت بهتر از موز Cavendish کنونی بود، جز در یک مورد: مقاومت در برابر بیماری‌های گیاهی. به همین علّت بود که موز Cavendish بر موز Gros Michel برتری تجاری یافت. بیماری‌ای که منجر به شکست تجاری Gros Michel شد، یک نوع قارچ است که بیماری پاناما نام دارد. علّت این نام‌گذاری هم آن است که این مرض نخستین بار در پاناما مشاهده شد. موز Gros Michel در حدود ۱۰۰ سال پیش به بازار مصرف آمریکا ارائه شد و تقریباً بلافاصله مزارع آن دستخوش این آفت قرار گرفتند. هر مزرعه‌ی یک شرکت موز که دچار آن آفت می‌شد، آن را می‌بستند و مزرعه‌ی جدیدی در مکانی دیگر می‌ساختند. این چرخه‌ی ساختن، تعطیل کردن و از نو ساختن مزارع موز تقریباً تمام آمریکای مرکزی را در بر گرفت و به رقابتی میان شرکت‌های موز تبدیل شد. نهایتاً حدود سال ۱۹۵۰ بود که دیگر زمینی برای مسابقه باقی نماند! شرکت‌های موز تقریباً ورشکسته شدند و در واپسین لحظه موز Cavendish را برگزیدند که در برابر آفت مقاوم بود. چرا در آخرین لحظه؟ چون موز Cavendish را در مقایسه با Gros Michel موزی نامرغوب می‌دانستند و در برابر کشت آن مقاومت می‌کردند، تا جایی که چاره‌ای نماند. در طول ۵۰ سال اخیر موز Cavendish تقریباً موزی ایمن در برابر آفات شناخته شده و تقریباً هیچ اقدامی برای محافظت از آن در برابر آفات انجام نمی‌شد. امّا حدوداً ۱۰ سال پیش که موز Cavendish در نقاطی از آسیا کاشته شد، دگردیسی جدیدی از بیماری پاناما مشاهده شد که به موز Cavendish حمله کرد. از همان کشتزارهای کوچک در مالزی که نخستین بار این آفت جدید مشاهده شد، گسترش آن با سرعتی بیش از نوع پیشینش آغاز شد. این آفت اکنون در هند، پاکستان و چین گسترش یافته (در مورد ایران خبری ندارم)، به ناحیه‌ی اقیانوس آرام و استرالیا هم کشیده شده و در حال پیش‌روی به سوی آمریکا است. هرچند هنوز بیماری جدید پاناما به آمریکا نرسیده، امّا این اتّفاق قاعدتاً رخ خواهدداد. احتمالاً زمان رسیدن این بیماری به آمریکا در حدود ۱۰ سال دیگر خواهدبود. هیچ درمانی برای این بیماری تاکنون شناخته نشده و در صورت رسیدن این قارچ به آمریکا و گسترش آن، ممکن است کلّ صنعت موز را نابود کند، مگر آن که باز هم گونه‌های جدیدی از موز مورد استفاده قرار گیرند یا راهی برای مبارزه با آفت پیدا شود. این خطری است که هر زراعت تک‌گونه‌ای را تهدید می‌کند.

دانش‌پیشگانی در تلاشند که جلوی انقراض نسل موز Cavendish را بگیرند یا گونه‌هایی را جایگزین آن در بازار تجارت کنند. مرکز تحقیقات جهانی در این زمینه کجاست؟ آزمایشگاهی در دانشگاه کاتولیک Leuven در بلژیک این تحقیقات را رهبری می‌کند. امّا چرا بلژیک؟ مهم‌ترین گونه‌های موز جهان و همچنین‌ گونه‌هایی از موز که برای تغذیه مردم بومی اهمّیّت زیادی دارند، در آفریقا پراکنده‌اند و بلژیک هم در طول قرن نوزدهم بیشترین مستعمرات را در آفریقا داشته‌است. در طول قرن بیستم این نفوذ استعماری تبدیل به کنجکاوی علمی شد و از این روست که بلژیکی‌ها بهترین متخصّصان موز در دنیا را دارند.

نمونه‌ی دیگری از ارتباط موز با سیاست را می‌توان در امریکای مرکزی دید، جایی که بیش از یک قرن است موز یکی از ارکان سیاست را تشکیل می‌دهد. شرکت‌های بزرگ موز برای آن که موز را در بازار ارزان نگه دارند، کنترل قیمت زمین و نیروی کار را در دست گرفتند. این کنترل شدیداً غیرانسانی بود. شرکت‌ها برای رسیدن به هدف خود باید در واقع هیچ پولی برای زمین و نیروی کار نمی‌دادند. پس با درنده‌خویی زمین‌های آمریکای مرکزی را اشغال کردند، انسان‌ها را به بردگی گرفتند، ارتش آمریکا را برای این اهداف مورد استفاده قرار دادند و قتل‌عام‌هایی را مرتکب شدند. بیش از ۲۰ مرتبه، وقتی تلاشی برای اتّحاد کارگران صنعت موز صورت گرفت یا درخواست پرداخت قیمت منصفانه‌ برای زمین مطرح شد، شرکت‌های موز با خشونت مداخله کردند. کشورهای آمریکای مرکزی مانند گواتمالا، هندوراس و سپس کشورهای جنوبی‌تر مانند کلمبیا، اکوادُر، کوبا و جاماییکا عملاً به تصرّف شرکت‌های موز درآمدند و اصطلاح «جمهوری موز» از آنجا پیدا شد. برخی از این کشورها هنوز زیر سلطه‌ی صنعت موز هستند: در اکوادُر یکی از نامزدهای همیشگی ریاست‌جمهوری، رئیس یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های موز است (غیر از Chiquita یا Dole).
از نگاه زیست‌شناختی، تمام این فجایع را می‌توان به بیماری پاناما نسبت داد، چرا که با آلوده شدن یک مزرعه به این قارچ، دیگر نمی‌توان در آن موز پرورش داد. پس باید زمین‌های جدیدی یافت و شرکت‌های موز به این ترتیب برای حفظ سود خود، روی به توحّشی فزاینده آوردند. البته تلاش برای حفظ سود، قطعاً توجیه‌کننده‌ی خشونت و سلطه‌طلبی نیست.

امّا اکنون چه کار می‌توان انجام داد؟ مهندسی ژنتیکی نقش مهمّی در اصلاح وضع موجود دارد، چرا که برای به بار آمدن موز چرخه‌های متعدّدی باید طی شوند و اگر بدون مهندسی ژنتیک بخواهیم بهبود خصوصیات نسل موز را دنبال کنیم (یعنی با ایجاد نسل‌های هیبریدی به روش مرسوم)، پیشرفت بسیار کُند خواهدبود. با مهندسی ژنتیک می‌توان مستقیماً سراغ خصوصیّات مورد نظر رفت. از سوی دیگر باید سعی کنیم سراغ گونه‌های دیگر موز برویم که با توجّه با زودرس‌تر بودن آنها، این به معنی جستجو برای شیوه‌های پیشرفته‌تر و سریع‌تر حمل محصول به بازار است. امّا به این ترتیب افزایش قیمت موز اجتناب‌ناپذیر خواهدبود. به این ترتیب مفهوم موز در فرهنگ عمومی هم تغییر خواهدکرد. شرکت‌های موز هم ناچار به دنبال تکنولوژی‌های گوناگون خواهندرفت، چرا که هر گونه موز تکنولوژی متفاوتی را برای رسیدن و تازه و سالم ماندن می‌طلبد. یکی از چیزهای جالب در این میان احتمالاً آن خواهدبود که گونه‌ای موز قرمزرنگ که اکنون در برخی نقاط جهان به طور محدود در بازار موجود است، سهم بیشتری از بازار بیابد. آیا برای موزهای قرمز آماده‌ایم؟ شرکت‌های موز مسلّماً در این مورد محافظه‌کار خواهندبود، چرا که مقاومت مصرف‌کنندگان در تغییر ذائقه ممکن است به سود آنها لطمه بزند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
~ برگرفته از مصاحبه‌ی Steve Mirsky با Dan Koeppel در برنامه‌ی ۲۳ آپریل ۲۰۰۸ Science Talk

Dan Koeppel یکی از ویراستاران National Geographic Adventure است و کتابی نوشته به نام Banana: The Fate of the Fruit that changed the World است. سایت رسمی این کتاب این‌جا است. (در واقع یک وبلاگ است.)

~ یک مقاله‌ی خوب در مورد موز را هم می‌توانید اینجا بخوانید که نوشته‌ی Steve Mirsky است.

~ موز در ویکی‌پدیا (مدخلی بسیار جالب و غنی)

برچسب‌ها: , ,

یکشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۷

اگر قرآن را «مطالعه» می‌کردیم ...

انتطار نداشتم دکتر لاریجانی این جوری وارد این بحث سرانه‌ی زمان مطالعه بشود. حضرتش متذکّر شده‌اند که:
كتب ديني همچون قرآن مجيد و ادعيه همواره مورد مطالعه و مراجعه مردم قرار مي‌گيرد و بايد اين موضوع در آمارگيري‌ها و تعيين سرانه مطالعه مدنظر قرار گيرد تا شرايط موجود تيره و تار جلوه نكند.

با این حرف‌ها لااقل دو مشکل دارم. اوّل این که بر اساس مشاهداتم از زمان کودکی تا الآن، می‌دانم بیشتر مردمی که قرآن می‌خوانند، فقط متن آن را از رو می‌خوانند. اکثر آنها در خواندن درست همین متن هم مشکل دارند، چه رسد به آن که با متن درگیر شوند. این قسمت از حرف‌های آقای لاریجانی من را یاد یکی از پست‌های وبلاگ گامرون انداخت:
تاکنون در مجالس ختم و ترحیم بسیاری شرکت کرده ام، روال کار اکثر مجالس بدین گونه است که یا نوار قران می گذارند یا کسی قران را با صوت می خواند.

در هنگام پخش ِ قران یا در هنگامی که قاری شروع به خواندن قران می کند صدای شیون و زاریست که از هر سو شنیده می شود، من در آن هنگام که همه گریه می کنند با خود می اندیشم که معنای این کلماتی که حاضرین را به گریه واداشته است چیست؟

برایم جای سوال است که اگر حاضرین ِ در مجلس معنای این کلمه های عربی که از زبان ِ قاری یا از ضبط صوت پخش می شود را می دانستند آیا باز هم گریه می کردند؟

فرض کنید در مجلس ختم ِ عزیز ِ از دست رفته ای شرکت کرده اید، بالطبع همه فوق العاده ناراحت هستند، جو سنگینی بر مجلس حکمفرماست و همه غرق در ماتم و اندوه هستند؛ ناگهان مردی که ظاهری آراسته دارد و پیراهنی سیاه نیز بر تن دارد به سراغ میکروفون رفته و با سوز و گداز و از ته دل و با صوت شروع می کند به خواندن:

سلیمان به عقاب گفت: هدهد را نمی بینم، کجا رفته؟ اگه دلیلی برای غیبتش نداشته باشه سرش رو از تنش جدا می کنم، هدهد آمد و گفت: من از سرزمین صبا برای تو خبری دارم زنی به نام بلقیس در آن جا فرمانروایی می کند و به جای خدا، خورشید را می پرستد، سلیمان گفت: من باید تحقیق کنم ببینم تو راست میگی یا نه، حالا نامه ی من رو برای بلقیس ببر و ….

بیشک همه از شنیدن ِ سخنان ِ آن آقا شوکه خواهند شد و حتی شاید باعث شود در آن شرایط کسانی بخندند، اکثر حضار یا تصور می کنند که این شخص از فرط اندوه مشاعر خود را از دست داده یا این که قصد استهزاء دارد.

شاید این آقا را با اردنگی از مجلس بیرون نیندازند اما صد در صد وی را از ادامه ی خواندن باز می دارند.

این مسأله واقعیت دارد و هر کس در ایران زندگی می‌کند احتمالاً چند باری با آن مواجه شده و شاید با شنیدن کلماتی که معنی‌شان را نفهمیده، زار هم زده‌باشد.

حالا اگر مردم ما قرآن را طوری می‌خوانند که معنی‌اش را درک کنند، چه طور ممکن است چنین آیاتی (برای نمونه) باعث گریه کردن آنها شود؟ اگر لااقل درصد قابل توجهی از ایرانیانی که قرآن می‌خوانند به معنای آیات توجّه کنند یا این که مثلاً ترجمه‌ی آیات را هم جداگانه بخوانند، باز هم باید انتظار داشته‌باشیم که این رفتارهای مجلس ختمی تعدیل شود و در عمل می‌بینیم که نمی‌شود.

دلیل دیگری که می‌توانم برای اثبات سطحی خواندن قرآن توسّط آنهایی که می‌خوانندش بیاورم، نوع کلاس‌هایی است که در مرکزهای مذهبی با موضوعیت قرآن تشکیل می‌شود: بیش از همه کلاس‌هایی را می‌بینیم با عنوان روخوانی قرآن کریم و بعد نوع «پیش‌رفته»ی همین کلاس‌ها، که کلاس‌های روان‌خوانی قرآن نامیده می‌شوند. فهم کجاست؟ بحث چه می‌شود؟
جلسه‌ها و برنامه‌های ختم قرآن را هم تک و توک هنوز می‌شود یافت. اگر شما هدفتان از خواندن یک متن، درک کردن آن باشد (در سطح فهم خودتان) آیا می‌توانید یک برنامه‌ی زمانی فشرده بگذارید که متنی مانند قرآن را مثلاً در یک ماه بخوانید؟

مشکل دیگرم آن است که واقعاً قرآن خواندن عادت رایجی بین دین‌داران ایرانی نیست. حتّی در مسجدها و حرم‌های زیارتی شما کمتر مردم را مشغول قرآن خواندن می‌بینید و این نشان می‌دهد که بر خلاف پندار دکتر لاریجانی، به حساب آوردن زمان قرآن خواندن مردم باعث بهبود آمار شرم‌آور سرانه‌ی مطالعه‌ی ما نمی‌شود.

اگر آقای لاریجانی و دیگر صاحبان قدرت کمی دقّت یا انصاف داشتند، شاید خواستار آن می‌شدند که زمان وبلاگ‌خوانی مردم هم با دقّت آماری قابل قبول محاسبه شود و در این آمار اضافه شود. اگرچه محتوای وبلاگ‌ها غالباً کیفیت کتاب‌های خوب را ندارد، امّا خوب، مگر چند درصد کتاب‌هایی که سالانه در ایران چاپ می‌شود خوب است و چند درصد مطالعه‌ی مردم را کتاب‌های واقعاً خوب تشکیل می‌دهند؟

به نظر من وضع کنونی جامعه ایران خودش دلیل کافی است بر این که روی قرآن خواندن مردم نباید زیاد حساب کرد. اگر برای مطالعه‌ی قرآن، نه حتّی به عنوان بهترین کتاب، بلکه در حدّ کتابی مانند کتاب‌های دیگر که ارزش مطالعه دارد، روزانه یا هفته‌ای یا ماهی یک بار وقت می‌گذاشتیم، آدم‌هایی دیگر می‌شدیم، کشور، فرهنگ و حکومت ما نیز غیر از این می‌بود که اکنون هست.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: طبق معمول یادم رفت بگویم که انگیزه‌ی نوشتن این یادداشت را از جایی دیگر گرفتم. این بار از این پست خانم توحیدلو. از ایشان تشکر می‌کنم.

برچسب‌ها: ,

شنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۷

شربت تلخ «شهادت»

با این واژه‌ی رسمی «شهادت‌طلبی» و البته با مفهومی که قرار است القا کند، اصلاً نمی‌توانم کنار بیایم. یعنی چی آخه؟ فرض کنیم آقای X مسلمان است و مسلمان معتقدی هم هست، حالا یا شیعه یا سنّی. آقای X بر اساس جهان‌بینی اسلامی معتقد است که جان او امانتی الهی است و بهترین کاری که می‌تواند انجام دهد آن است که جانش را در راه خدا تقدیم کند. خوب، قبول. امّا به این سادگی نیست که آقای X بتواند خودش تصمیم بگیرد در چه زمانی، چه مکانی، و از چه راهی این کار انجام شود. مهم‌تر از آن، نگرش اسلامی هرگز به آقای X اجازه نمی‌دهد که درباره‌ی جان افراد دیگر تصمیم‌گیری کند، حتّی اگر آن افراد دیگر کافر یا صهیونیست باشند (تا جایی که نزاع آشکاری درنگرفته‌باشد.)

حالا یعنی چی که اینها می‌گن کار این آقا شهادت‌طلبانه بوده؟ خداییش اگر این خبر رو نخوندید، بروید و یک بار متنش را از سر تا ته بخوانید. اگر این متن تناقض درونی ندارد، مشکل از اسلام است (که نیست.).

به گفته شاهدان عيني، جوان شهادت‌طلب فلسطيني كه با خونسردي تمام و به‌طور دقيق اين عمليات را انجام داد ابتدا چند خودرو را به طور كامل له كرد كه يكي از سرنشينان يكي از اين خودروها در همان لحظات اوليه در داخل خودروي خود و زير بلدوزر له شد كه اين اقدام، حاضران در صحنه را به‌شدت وحشت‌زده كرد.
اين شهادت‌طلب فلسطيني سپس تمام خودروهايي را كه در سمت راست و چپ مسير حركتش قرار داشت از بين برد و با سرعت بالا دو اتوبوس را نيز واژگون كرد كه در گزارش‌هاي رسانه‌هاي صهيونيستي تنها به واژگوني يك اتوبوس اشاره شده است.
بنا بر اين گزارش، پس از آنكه اين جوان با آسودگي خاطر عمليات را انجام داد، دو مأمور پليس با بالا رفتن از كابين راننده بلدوزر سعي كردند مسير حركت آن را تغيير دهند و در ادامه به‌سوي راننده آتش گشودند كه به شهادت وي انجاميد.

شهادت‌طلبی این جوریه؟ «با خونسردی تمام» مردم غیرنظامی را زیر بگیری، له شدن و ضجه زدنشان را بشنوی و حالا گیرم که آخرش هم با آتش پلیس صهیونیست به شهادت برسی؟ شربت شهادت این قدر تلخ است؟

آرزوی شهادت را می‌توانم درک کنم، البته نه به عنوان یک تجربه‌ی شخصی، بلکه به عنوان اندیشه‌ای در ذهن دیگری که به آن احترام می‌گذارم. این که معنی حیات را جوری بفهمی که بخواهی آن را در بهترین مسیر خرج کنی. این که در ضمن بدانی این کار دست تو نیست. ممکن است رخ دهد یا ندهد. در برابر آن، این جور «شهادت‌طلبی» که رسانه‌های ما تبلیغ می‌کنند، فقط یک تناقض غیرانسانی است. این نوع شهادت‌طلبان بازیچه هستند.

مگر جان امانت الهی نیست؟ مگر هستی ما بزرگ‌ترین نعمت نیست؟ این که خودسرانه درباره‌ی این بزرگ‌ترین موهبت تصمیم بگیریم، آیا غیر از طاغوت است؟ این که تمام فرصت زیستن‌مان را از بین ببریم و بلکه این فرصت را از دیگران هم به قهر بستانیم، و این که امانت را بدون اجازه صاحبش خرج کنیم (و بر ضدّ او خرج کنیم، امّا به نام خودش)، اینها اگر طغیان در برابر خدا نیست، پس چیست؟ این‌جا اصلاً به جنبه‌ی خشونت‌بار این ماجرا کار ندارم، اگرچه خودش داستان مفصّلی است. این نوع «شهادت‌طلبی» با خداپرستی سازگار نیست و این تمام حرف من است.

از این‌ها گذشته، خبر فارس تناقض دیگری هم دارد:
يك فرمانده پليس رژيم صهيونيستي نيز در گفت‌وگو با شبكه دو تلويزيون اين رژيم اعلام كرد هنوز از هويت و انگيزه عامل اين اقدام اطلاعي نداريم.
اين در حالي است كه رسانه‌هاي صهيونيستي در تلاشند تا اين عمليات را يك اقدام ناشي از اختلاف خانوادگي جلوه دهند.
پايگاه صهيونيستي "بانيت" مدعي شده است كه اين اقدام، انگيزه سياسي نداشته و عامل آن، داراي يك پرونده جنايي بوده است.

خوب، اینها یعنی این که انگیزه‌ی واقعی آن «شهادت‌طلب» معلوم نشده. اسرائیلی‌ها که بدشان نمی‌آید چنین حرکتی را به گروه‌های فلسطینی نسبت دهند و بهانه گیر بیاورند برای گسترش حمله‌های نطامی به فلسطینی‌ها. وقتی آنها خودشان می‌گویند نمی‌دانیم انگیزه‌ی این کار چه بوده، خبرگزاری فارس چرا شهد شهادت را به زور در حلق آن شخص می‌ریزد؟

اگر همین حادثه در ایران رخ می‌داد و قاتل و قربانیان همگی ایرانی بودند، چگونه توجیه می‌کردیمش؟ اصلاً حرفی از شهادت می‌شد؟ اگر یک آمریکایی همین کار را در آمریکا می‌کرد چه؟ نکته فقط همین است که له‌شدگان این حادثه اسرائیلی بوده‌اند و له‌کننده فلسطینی بوده؟ حتّی با در نظر گرفتن این که قربانیان (احتمالاً) همگی غیرنطامی بوده‌اند، باز هم باید آقای له‌کننده را به شکل کبوتر سفید یا گل لاله در نظر آوریم؟

برچسب‌ها: , ,

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

بلاگر فیلتر شده؟

این پست آزمایشی است.

بلاگر فیلتر شده؟ آیا شما هم هنگام وارد شدن به dashbord وبلاگتان در بلاگر دچار مشکل می‌شوید؟ مشکل از بلاگر است یا فیلترینگ خبیث؟

این پست را به طور آزمایشی با ScribeFire نوشتم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: الآن مشکل هر چیز که بوده و از هر کجا که بوده برطرف شده. هنوز هم نمی‌دانم چی شده، امّا چرا به فیلترچی مشکوک نباشم؟
ممنونم از کسانی که خبر دادند در مورد دسترسی خودشان.

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۷

Out of intense complexities intense simplicities emerge.

~ Winston Churchill

برچسب‌ها: