دوشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۷

جبر بولی بهتر شدن

قوانین سه‌گانه‌ی زیر کاملاً شخصی و تجربی هستند. هدفم از نوشتنشان در اینجا این نیست که بگویم راه فرزانگی را دارم به بقیه نشان می‌دهم. امّا شاید به کار شما هم آمد. منظورم از بهتر شدن همه نوع و هر نوع پیشرفت است: پیشرفت تحصیلی، شغلی، اجتماعی و مهم‌تر از همه پیشرفت شخصیتی و احساس رضایت بیشتر از زندگی و خود. قوانین سه‌گانه‌ی من این‌ها هستند:

یکم: اگر بین دو گزینه‌ی موجود و منطقی، یکی دشواری بیشتری دارد امّا منطقاً گزینه‌ی بهتری است،باید آن را بر گزینه‌ی راحت‌تر برتری دهم و انتخابش کنم.

دوم: اگر بین دو گزینه‌ی موجود و منطقی، یکی دشواری بیشتری دارد و نمی‌دانم واقعاً کدام یک بهتر است، باید گزینه‌ی دشوارتر را برگزینم.

سوم: اگر بین دو گزینه‌ی موجود و منطقی، یکی دشواری بیشتری دارد، امّا منطقاً گزینه‌ی آسان‌تر بهتر است، باید گزینه‌ی آسان‌تر را برگزینم.

توضیح: گزینه‌ها ممکن است هر چیزی باشند. مثلاً در خریدن یک کالا ممکن است گزینه‌ها میان یک نوع بهتر و گران‌تر یا نوع ارزان‌تر و کم‌کیفیت‌تر باشند. در این حالت، اگر کیفیت آن کالا در استفاده‌ای که دارد نقش مهمّی داشته‌باشد (که معمولاً دارد) باید به جیب مبارک فشار آورد و گران‌تر را خرید.
امّا خیلی وقت‌ها گزینه‌ها کارهای مختلف هستند. مثلاً قبل از این که بیایم پشت میزم بنشینم و این پست را بنویسم، یک گزینه‌ی دیگر آن بود که لباس‌های شسته‌شده را که از دیروز روی مبل تلمبار کرده‌بودم، تا کنم و در کمد بگذارم. این کار را کردم و بعد آمدم سراغ وبلاگ‌نویسی.
مثال دیگر: الآن که پشت میزم هستم، صاف بنشینم (دشوارتر و منطقی‌تر) یا قوز کنم.
بیشترین مورد کاربرد این قوانین سه‌گانه در زمینه‌ی تمرکز فکر و حواس است. مثلاً وقتی که دارم یک مقاله یا کتاب را می‌خوانم، ممکن است تلفن در بیرون از اتاق من زنگ بزند. طبعاً کنجکاوم که بدانم کیست و چرا تماس گرفته و بنابراین یک گزینه این است که گوش و حواسم را به شخصی بدهم که تلفن را برداشته، تا بفهمم که چه خبر است. این به مفهوم از دست رفتن کامل تمرکز است. گزینه‌ی دشوارتر این است که حواسم را جمع کار خودم کنم و فضولی نکنم. این گزینه منطقی هم هست، چون اگر خبر مهمّی باشد لابد کسی که تلفن را جواب داده به من هم اطّلاع می‌دهد.
گزینه‌ها باید موجود و منطقی باشند؛ موجود باشند یعنی این که در دسترس و قابل برگزیدن باشند. مثلاً من بین مطالعه‌ی یک مقاله یا پیانو زدن، امکان گزینش ندارم، چون نه پیانو دارم و نه پیانو زدن بلدم. امّا ممکن است در مواردی با گزینه‌هایی که عملاً موجود نیستند خودم را فریب دهم و باید هوشیار باشم که چنین نکنم. مثلاً ممکن است از خودم خیلی متشکّر بشوم که به جای اختصاص دادن وقت به خواندن یک مقاله، سراغ بعضی از تفریح‌های ناسالم نرفته‌ام، در حالی که خودم هم می‌دانم که عملاً به بیشتر آن نوع تفریحات دسترسی نداشته‌ام.
منطقی بودن گزینه‌ها هم به این معنی است که باید توجیه‌پذیری عقلی داشته‌باشند. مثلاً وقتی یک ساعت و نیم پشت کامپیوتر نشسته‌ام و ترجمه کرده‌ام، ادامه‌ی کار یک گزینه نیست، چون می‌دانم کارآیی لازم را ندارم و خسته‌ام، اگرچه تأکید بر «دشواری» در قوانین بالا ممکن است باعث شود فکر کنم که باید به کارم ادامه دهم. پس در این حالت گزینه‌های من بین کارهای مختلفی است که برای استراحت کردن دارم. مثلاً می‌توانم یک کوارتت زهی بتهوون گوش کنم یا بروم جلوی تلویزیون (سیمای ضرغام) روی مبل ولو بشوم و در میان هشت کانال به دنبال برنامه‌ای برای وقت‌گذرانی بگردم. بر اساس قوانین سه‌گانه‌ی بالا در این حالت کدام گزینه را باید برگزینم؟
این قانون‌ها شبیه منطق بولی هستند. مثلاً ترکیب عطفی دو گزاره همواره نادرست است، مگر آن که هر دو درست باشند. ترکیب فصلی دو گزاره هم همواره درست است، مگر آن که هر دو نادرست باشند. کامپیوترهای محبوب ما با همین منطق کار می‌کنند؛ با ترکیبی از گیت‌های منطقی مانند گیت‌های NAND (مخفّف Not And) و OR و انواع کم‌شمار دیگر.
قوانین بالا هم می‌گویند همیشه باید گزینه‌ی دشوارتر را برگزینم، مگر آن که دلیلی بر ضدّ گزینه‌ی دشوارتر موجود باشد. البته ادّعا هم نمی‌کنم که همیشه این‌ها را اجرا می‌کنم، امّا لااقل درباره‌ی تخطّی از آنها هم زیاد آسان نمی‌گیرم. در ضمن باز هم تأکید می‌کنم که این قوانین (مخصوصاً قانون دوّم) تجربی هستند.

اگر این‌هایی که نوشتم خیلی ابتدایی و بدیهی است، شما به بزرگواری خودتان ببخشایید. اگر هم اشتباهی در این نگرش می‌بینید، لطفاً بگویید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی‌نوشت: وقتی چندین گزینه (بیشتر از دو تا) در پیش روی است، منطق بولی دو‌تا دوتا جلو می‌رود. یعنی بین دو تا از چند تا گزینه انتخاب می‌کند و سپس برآمد این انتخاب را با گزینه‌ی سوم مقایسه می‌کند و بعد حاصل این گزینش را با مورد چهارم و ... . می‌توان نشان داد (و سخت هم نیست) که حاصل نهائی این گزینش، به ترتیبِ انتخاب کردنِ گزینه‌ها بستگی ندارد. یعنی لازم نیست نگران باشم که کدام گزینه‌ها را اول بررسی کرده‌ام و کدام را در مرحله‌های بعدی. به هر ترتیبی که انتخاب و بررسی کنم، اگر در تمام مراحل از منطق بولی پیروی کنم همیشه جواب یکسان است.

برچسب‌ها: ,

3 Comments:

At دوشنبه, خرداد ۲۷, ۱۳۸۷ ۱:۰۰:۰۰ بعدازظهر, Anonymous سولوژن said...

من می‌پسندم با اعداد حقیقی بیش‌تر کار کنم. سختی و آسانی و سود و زیاد را در هم ضرب و تقسیم کنم و بعد ببینم کدام به‌تر است. البته این کار را الزاما به صورت «عملی» انجام نمی‌دهم.

سوال اصلی‌ام اما این است: قانون دوم چه فکری پشت‌اش است؟ چرا باید تصور کنیم کار سخت‌تر، فایده‌اش بیش‌تر است؟ تیغ اکام من در مواجهه با این قانون‌ات لرزید!

 
At دوشنبه, خرداد ۲۷, ۱۳۸۷ ۱:۳۰:۰۰ بعدازظهر, Blogger Mostafa said...

سولوژن،
این قانون‌ها تجربی هستند و قانون دوّم از همه تجربی‌تر. از نظر کلّی ایده‌ای که پشتش هست را اینجا ببین:
http://crypticuniverse.blogspot.com/2006/07/things-i-sometimes-forget.html
مثال هم زیاد می‌شود برایش آورد، مخصوصاً از تاریخ. بیشتر استراتژی‌های جنگی منجر به پیروزی در واقع راه‌های دشوارتر بوده‌اند (و هیچ گزینه‌ای هم از قبل تضمین‌شده نبوده، پس در واقع مثل مورد قانون دوّم بوده‌اند)، مثلاً در جنگ تروا یا جنگ کرنال. مثال دیگرش این است که رئیس‌جمهور عزیز ما معمولاً راه‌های به ظاهر ساده را انتخاب می‌کند، مانند انحلال سازمان‌ها و عزل و نصب‌های متوالی و خرج کردن بی‌حساب ارز نفتی.
در زندگی شخصی خودم مثال‌هایش زیاد است، وقت‌هایی که نمی‌دانسته‌ام کدام گزینه بهتر است و معمولاً انتخاب گزینه‌ی دشوارتر نتیجه‌ی بهتری داده.

 
At سه‌شنبه, خرداد ۲۸, ۱۳۸۷ ۱۲:۳۷:۰۰ بعدازظهر, Anonymous سولوژن said...

ممنون از توضیح‌ات.
آیا به موفقیت هر دو گزینه‌ای که نمی‌دانسته‌ای نتیجه‌اش چه می‌شود به یک میزان باور داشته‌ای؟
به هر حال ما نسبت به نتیجه‌ی بیش‌تر کارها یقین نداریم، اما بعضی وقت‌ها تفاوت راه آسان یا سخت در این است که راه دوم احتمال موفقیت‌اش بیش‌تر است (اما از نظر ما هم‌چنان قطعی نیست).

مورد احمدی‌نژاد کمی خاص است: راه‌های ساده‌تر او هم‌ارز راه‌های سخت‌تر نیستند. راه‌های او احتمالا در بیش‌تر موارد احمقانه‌اند و نه یک گزینه‌ی کاملا قابل قبول.

برای این‌که مشخص شود منظور من از کار سخت و آسان چیست، این مثال‌ها را در نظر بگیر:
اگر بخواهی ببینی استادت در دانش‌گاه هست یا نه، به‌اش تلفن می‌زنی یا می‌روی دانش‌گاه تا ببینی هست یا نه؟
اگر بخواهی بفهمی موضع فلان فیزیک‌دان در زمینه‌ی X چیست، ابتدا مقاله‌ای را که در آن X را معرفی کرده می‌خوانی یا می‌روی سراغ کتاب‌ای که بعدها نوشته شده و در فصل آخرش (مثلا) موضوع X را دقیق بررسی کرده؟
اگر کامپیوترت هنگ بکند، ابتدا خاموش/روشن‌اش می‌کنی یا این‌که بازش می‌کنی تا ببینی چیزی نسوخته باشد؟

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home