جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

اختناق و وحشت؟

زیر پل عابر ایستاده‌بودیم، کنار اتوبان چمران (پارک‌وی)، روبه‌روی تقاطع سئول. از دانشگاه تا آنجا را پیاده رفته‌بودیم و درباره‌ی این که به چه کسی رأی بدهیم بحث کرده‌بودیم. آفتاب تندی بود و ما به زیر سایه‌ی پل رفته‌بودیم. من بودم و دو دوستم که هر دو الآن در کشوری دیگر هستند. من معتقد بودم باید به هاشمی رأی داد، امّا دوستانم احمدی‌نژاد را می‌پسندیدند، چون آخوند نبود. از آخوندها هر دو سخت بیزار شده‌بودند. من امّا نمی‌توانستم به احمدی‌نژاد خوش‌بین باشم. روش تبلیغاتی هاشمی رفسنجانی وجهه‌ی قبلی او را خراب‌تر کرده‌بود. احمدی‌نژاد به هر حال بیش از دو سال نبود که معروف شده‌بود. دوستانم از برخوردهای پلیس گفتند که به چشم خود دیده‌بودند. گفت تاحالا دیدی کسی رو با باتوم برقی بزنند چه جوری می‌شه؟ از فسادهای مالی دامنه‌دار گفتند. گفتم این‌ها که می‌گویید علمی نیست. این حرف را به آن‌ها می‌شد گفت. گفت قبول دارم که علمی نیست. منظور همدیگر را می‌فهمیدیم، امّا نمی‌توانستیم همدیگر را متقاعد کنیم. من به هر حال خوش‌بین نبودم. از خاتمی و دولتش دل خوشی نداشتم، چرا که فکر می‌کردم زیادی منفعل بوده. الآن می‌فهمم که یک روز دولت خاتمی شرف داشت بر یک سال احمدی‌نژاد.

آنها حرف زیاد داشتند برای گفتن. در میانه‌ی بحث به شوخی گفتم اگر بابام گفت این حرف‌ها را از کجا یاد گرفتی، می‌گویم زیر پل. خندیدیم.

بعد یکی آمد و یک کارت تبلیغاتی به ما داد، همانی که عکسش را آن بالا گذاشتم.

دوستانم باید می‌رفتند. من هم. آمدم خانه و آن کارت را به بابا نشان دادم. اوّل فکر کرد نوشته‌اند «برای اختناق و وحشت به هاشمی رأی می‌دهیم». خندید. سال‌ها خواننده‌ی وفادار کیهان بودن کار خودش را کرده‌بود. بعد نشانش دادم که قبل از «اختناق و وحشت» نوشته‌است «مقابله با»: برای مقابله با اختناق و وحشت... . خنده‌ای ضعیف‌تر به استهزاء کرد. کارت را از او پس گرفتم. فکر کردم نگهش دارم و یکی دو سال بعد دوباره بسنجمش. نظر شما چیست؟ گشت ارشاد، لغو مجوّز نشریه‌ها، سانسور کتاب‌ها، توصیه‌ی وزیر به خودسانسوری، جمع‌آوری کتاب‌ها از نمایشگاه، کمک‌های گشاده‌دستانه به ونزوئلا و لبنان و عراق و بولیوی و فلسطین، تعویض پی‌درپی وزرا و خیلی چیزهای دیگر. آیا اوضاع آن قدر بد شده که بشود گفت اختناق و وحشت حاکم شده؟

برچسب‌ها:

1 Comments:

At شنبه, اردیبهشت ۲۱, ۱۳۸۷ ۵:۱۱:۰۰ بعدازظهر, Anonymous حسام said...

سلام. حال شما؟ چقدرخاطره به یادم آوردید. از اون روز های سخت و یر هیجان! من یکی از همون بچه هایی بودیم که اون کارت هارو پخش می کردند. چقدر تلاش کردیم که این موضوع رو به مردم به قبولونیم ولی نشد! یادش بخش. یاد بچه های نسیم و اون همه تلاش.
موفق باشی عزیز

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home