پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

آیا برای خدا هم می‌شود تکلیف شرعی تعیین کرد؟

شهادت یعنی چه؟ غیر از این است که کشته شدن در راه هدفی الهی معنی‌اش شهادت است؟ اگر معنی شهادت این باشد، آیا می‌شود به طرز احمقانه‌ای خود را در راه یک هدف ظاهراً والا به کشتن داد و بعد سر خدا را شیره مالید؟

آیا جناب مجید سوزوکی در فیلم اخراجی‌ها، واقعاً شهید محسوب می‌شود؟ یعنی اگر فرض کنیم چنین شخصی واقعاً وجود داشته و زاییده تخیل یک بسیجی مخلص به نام مسعود ده‌نمکی نیست، و اگر بپذیریم که واقعاً این آدم واقعی قمه‌اش را درآورده و رفته جلوی تانک وایساده و با شلیک تانک به لقاءاللّه پیوسته، با تمام این اوصاف می‌شود او را شهید نامید؟ یعنی من باور کنم خدا بهترین جایگاه را در بهشت به چنین ابلهی می‌دهد؟

موارد دیگر چطور؟ مثلاً آنها که خودشان را روی مین انداختند تا معبر درست کنند، آیا مطمئن بودند که راه بهتری وجود ندارد؟ البته شهامت آنها فوق تصوّر من است، امّا شهادت‌شان برایم جای سؤال دارد.

اساساً آیا شهادت چیزی انتخابی است؟ یعنی کسی می‌توانم تصمیم بگیرد که در فلان وقت و فلان جا خودش را شهید کند؟ این که هنر نشد، فقط باید خودت را متقاعد کنی. امّا من شنیده‌بودم که «شهادت هنر مردان خداست.».

از اطرافیانم می‌پرسم آنها که در انفجار شیراز کشته شدند واقعاً شهیدند؟ در جواب می‌فرمایند که حکم شرعی‌اش شهید است، چون در حال عبادت بوده‌اند. این برای من چند سؤال پیش می‌آورد. یکی این که مگر خدا مکلّف است طبق ضوابط رساله‌ی توضیح‌المسائل عمل کند؟ یادم هست در زمان زلزله منجیل یکی از مراجع حکم کرده‌بود بر شهید بودن کشته‌شدگان زلزله (البته یک انشاءاللّه هم آخرش گفته‌بود.). این یک نمونه از همان جابه‌جا شدن امور است که دین حکومتی موجبش شده. به جای این که سعی کنیم جوهر دین را بفهمیم و حفظ کنیم و خود را متعهد به آن نماییم، نسخه‌ی دل‌خواهی از دین را برای خودمان customize کرده‌ایم که «مصالح نظام» و احیاناً «خواست مردم» را حفظ کند و تا جایی در این مقلوب کردن مفاهیم جلو رفته‌ایم که دیگر یادمان نیست قرار بود ما تابع دین باشیم یا دین تابع ما و اصلاً چرا.

پرسش دیگرم این است که حالا چه کسی با قطعیت می‌تواند بگوید این افرادی که در آن حسینیه در شیراز کشته شده‌اند (با وجود تأثری که بر مرگ آنها داریم) واقعاً در حال انجام کاری خداپسندانه بوده‌اند؟ انکار نمی‌کنم که بهایی‌گری و وهابی‌گری خرافه‌ها و بدعت‌هایی هستند به اسم دین، امّا آن نوع همایش‌های منظّم و القائات روانی مداوم برای چه هدفی بوده؟ آیا می‌توان با اطمینان گفت که این ستیزه‌جوئی و این حمیّت تند و تیز از معرفت کافی و شناخت درست ناشی شده؟ اگر هدف، خدمت به اسلام است، آیا مشکلات اصلی مسلمین الآن اینها هستند؟ از ترویج «عملیات شهادت‌طلبانه» پند نگرفته‌ایم؟ کشته‌شدگان روزمره‌ی عراق را نمی‌بینیم؟ چرا صدا و سیمای ما الآن از لفظ «عملیات انتحاری» استفاده می‌کند؟ مگر این بمب‌های متحرّک در مکتبی مشابه گردان‌های «شهیدپرور» ایران تعلیم ندیده‌اند؟ مگر آنها با انگیزه‌ی شهادت خودشان را منفجر نمی‌کنند؟

این روزها که گذارم زیاد به خیابان مطهری می‌افتد، هر بار تصویر آن زن فلسطینی را بر دیوار می‌بینم که با یک دست کودک خردسالش را در بغل گرفته‌بود و با دست دیگر یک آر‌پی‌جی را. بر بالای تصویر یکی از آخرین جمله‌های او نوشته شده: والله اعلم انّی احب اطفالی، ولکن احب الشهادة اکثر. اندکی بعد از گرفتن آن عکس و گفتن آن جمله، خودش و چند «صهیونیست» را با بمب منفجر کرد. من واقعاً در جایگاه قضاوت درباره‌ی عمل او به عنوان انتخابی شخصی نیستم، امّا می‌توانم بگویم آنها که او و امثال او را به عملیات انتحاری تشویق کردند، بدترین جنایت‌کاران هستند. به همین قیاس درباره‌ی درست و نادرست افکار شخصی اعضای آن کانون کذایی در شیراز و تجمعات مشابه آن قضاوت نمی‌کنم، امّا حرکت جمعی آنها و حاصل‌جمع فکری آنها را قطعاً ناصواب می‌دانم و نمی‌توانم بپذیرم که در حال عبادت بوده‌اند. در عین حال حکم هم نمی‌کنم که شهید بوده‌اند یا نبوده‌اند. فقط تردیدم و دلیل آن را را عرضه می‌کنم.

در مبارزه‌های انتخاباتی ریاست جمهوری در سه سال پیش، یک بار آقای کروبی در تلویزیون به عنوان ذکر یکی از افتخاراتش می‌گفت که در اوائل انقلاب گاهی مثلاً بچه‌های کمیته دور هم نشسته‌بودند و حرف می‌زدند و در ضمن با اسلحه هم که فراوان در اختیار داشتند بازی می‌کردند. بعضی وقت‌ها یک تیر درمی‌رفت و به یکی می‌خورد و کشته می‌شد، بعد می‌گفتند خوب برای این که خانواده‌اش کمتر ناراحت شود یک حکم بنیاد شهید برایش می‌زنیم. آقای کروبی در ذکر فضائل خود می‌گفت که وقتی رئیس بنیاد شهید شد جلوی این کارها را گرفت. خوب، دستش درد نکند، امّا انگار شهیدسازی همچنان ادامه دارد.

نکته‌ی دیگر درباره‌ی کشته شدگان حادثه‌ی شیراز این است که اگر قسم حضرت عباس را ملاک قرار دهیم و قبول کنیم که انفجار بر اثر حادثه بوده، چرا باید کشته‌شدگان را شهید بخوانیم و قربانیان حوادث دیگر را شهید ندانیم؟ کسی که در سر کار، سر کلاس، پشت فرمان مسافرکشی و یا در وضعیت‌های مشابه از دنیا رفته به مقام شهید نزدیک‌تر است یا این افراد؟ حتّی آقای خامنه‌ای هم در پیامش جانب احتیاط را نگه داشته و از عبارت «پرواز شهادت‌گونه» استفاده کرده‌است.

شاید اصل موضوع این است که یادمان رفته خدا باید شهادت را تأیید کند، نه ما، نه مسؤولان کشوری و لشکری و نه حتّی مراجع تقلید. اینها هیچ کدام نمایندگان تام‌الاختیار خدا نیستند. در مورد زندگی ما اختیاراتی برای خود قائل شده‌اند که حقّ آنها نیست. حواسمان باشد درباره‌ی مرگمان و بعد از مرگمان دیگر اسیرشان نشویم.

برچسب‌ها: , ,

2 Comments:

At شنبه, فروردین ۳۱, ۱۳۸۷ ۱۱:۱۴:۰۰ بعدازظهر, Anonymous ناشناس said...

دین و مذهب یک ابزار برای حکومت است .

 
At یکشنبه, اردیبهشت ۰۱, ۱۳۸۷ ۱:۵۳:۰۰ قبل‌ازظهر, OpenID 1fazanavard said...

با بخشی از حرف‌هات موافقم و با بخشی‌اش نه. مشکل عمده حرف‌های شما اینه که هیچ جایی برای احساس آدم‌ها در نظر نگرفتی.
اونی که خودش رو روی معبر مین انداخت؛ شاید بهترین کار ممکن رو انجام داد و جون چند نفر دیگه رو نجات داد، شاید هم نه و راه بهتری هم وجود داشت. اما اون با عقل خودش تصمیم گرفت، با تنها چیزی که در اختیار داشت، نه عقل شما، نه عقل من و نه عقل انیشتن. اون با عقل خودش تصمیم گرفت، خودش رو روی مین انداخت تا چند نفر دیگه کشته نشن. به نظرت فداکاری از این بالاتر وجود داره؟ تو اگر یه روزی عقلت حکم کنه که بهترین کار اینه که خودت رو روی مین بندازی، آیا اونقدر فداکار هستی که این کار رو انجام بدی؟! من چی؟ بقیه؟!
زن‌ها و دخترهای فلسطینی که با کشتن خودشون چند نفر دیگه رو هم مي‌کشن؛ آیا تا به حال فکر کردی که چی شده که چنین کاری می‌کنند؟! فقط جهالت؟! ت به حال فکر کردی که به سر اونها چه اومده؟ از بچگی توی اردوگاه بزرگ می‌شن، تا به سن بزرگسالی برسند، هر روز شاهد کشته شدن یکی از افراد خونواده، پدر، برادر، دوست، فامیل و... هستند...
و در آخر همون حرف خودت؛ خدا باید شهادت رو تایید کنه، نه من و نه تو...

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home