چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۷

مهرورزان خدمت ما می‌رسند

رئیس‌جمهور محبوب ما این روزها دور افتاده و در بهترین و امن‌ترین مناطق دنیا دلارهای نفتی ایران را سرمایه‌گذاری می‌کند: ونزوئلا، عراق، سریالانکا، پاکستان و بولیوی.

رئیس‌جمهور محبوب ما از جیب ما بذل و بخشش می‌کند. در شرایطی که صادرات نفت عراق دوباره روبه‌راه شده، ایران حرفی از خسارت‌های جنگ نمی‌زند. در مورد اتهامات جنگی مسئولان سابق عراق که یکی‌یکی طناب‌کش می‌شوند، ایران خاموش است. اسناد زنده در حال نابود شدن هستند و دولت مهرورز مهرش را نثار بعثی‌ها و کابینه‌ی نوری مالکی می‌کند. دولت عاجز عراق هم ناسپاسی نمی‌کند و نه تنها خودش در برابر ایران ادّعاهای امنیتی و سرزمینی علم می‌کند، که از امارات هم در ادّعاهای مسخره‌اش پشتیبانی می‌نماید. چرا که نه؟ مگر غیر از این است که دوست دوست ما، نهایتاً دوست ما است؟

روسیه در دریای خزر اسرائیل‌گشایی می‌کند و دستگاه مثلاً دیپلماسی ایران نه تنها مقاومت نمی‌کند، که عاجزانه عقب‌نشینی خود را هم اعلام می‌کند. «از افتخارات دولت نهم این است» که امیر امارات برای نخستین بار به ایران سفر کرده. حاصل این سفر چه بوده؟ ظاهراً سند شش دانگ جزیره‌های سه‌گانه و «خلیج ----» را داده‌اند سوغات ببرد.

سیزده آبان را به عنوان سالگرد یک فاجعه‌ی دیپلماتیک در ایران هر سال جشن می‌گیریم و در مقابل اگر عدّه‌ای در برابر سفارت امارات جمع شدند و شعار دادند، اگر چیزی را گفتند که در واقع دولت باید می‌گفت و نگفته، پلیس تمام نیروهایش را به آن نقطه گسیل می‌کند و خیابان ولیعصر را به پادگان تبدیل می‌کند. دفاع از که در برابر چه کسی؟

رئیس‌جمهور محبوب و مردمی دلارهای نفتی را این‌جا و آن‌جا خرج می‌کند، بذل و بخشش می‌کند. برای ما چه می‌خرد؟ دشمن. سفارت‌های کشورهای درجه یک و دو در تهران تقریباً بدون استثناء رفتار تحقیرآمیزی با شهروندان ایرانی دارند. به که باید شکایت برد؟ وقتی حکومت ما تحقیرمان می‌کند و به اسم ما در دنیا فتنه‌انگیزی می‌کند، به کدام اجنبی پناه ببریم که برای ما دایه‌ی مهرورزتر از مادر شود؟

کشورهای فارسی‌زبان در همسایگی ما سعی می‌کنند فارسی را از جایگاه زبان ملّی‌شان پایین بکشند و ایران اسلامی هم برای نجات دادن فارسی، عربی را زبان دوّم دانشگاه پیام نور می‌کند. لابد باید منتظر باشیم زبان پارسی را هم غربی‌ها احیا کنند. شاید فارسی‌زبان‌ها به زودی به فهرست گونه‌های در معرض انقراض بپیوندند. من یک قلّاده از آنها خواهم‌بود.

من متحیرم که احمدی‌نژاد و زیردستانش واقعاً چگونه فکر می‌کنند؟ چرا مشکلات بدیهی مردم و کشور را نمی‌بینند و در عوض به دنبال ایجاد دردسرهای تازه هستند؟ چرا شهروندان ایرانی را دشمن خطرناک می‌پندارند، دشمنی که باید به زور گشت پلیس ساماندهی شود، و در مقابل طمع دوستی از حکّام کشورهای دیگر دارند؟ به خاطر خدا، محمود، یک بار جای دوست و دشمن را نشان بده تا خیال ما راحت شود.

برچسب‌ها:

شنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۸۷

اوبونتو ۸/۰۴

صدای ما را از اوبونتو ۸/۰۴ می‌شنوید. این نسخه‌ی جدید را در عرض چند ساعت با اینترنت دی‌اس‌ال با محدودیت سرعت مهرورزانه دانلود کردیم و اکنون برای آزمودنش به صورت زنده بوت کرده‌ایم سیستم را و مشغول تفرّج هستیم. مهم‌ترین تغییراتی که در تجربه‌ی شخصی ما از نسخه‌ی پیشین تا این نسخه رخ داده‌اند به قرار زیر می‌باشند:
  1. کارت صدای ما را در همان بدو امر تشخیص داد و به کار گرفت. خدا خیر کثیرش دهاد.
  2. کارت گرافیک ما را بهتر از نسخه‌ی قبلی شناخت و رزولوشن صفحه را درست تنظیم کرد.
  3. بالأخره توانستیم به اینترنت وصل شویم. با نسخه‌ی قبلی نتوانستیم. البته احتمالاً اشتباه از خودم بوده.
  4. در OpenOffice برای فعّال کردن CTL مشکلی پیش نیامد و برنامه crash نکرد.
  5. (انتظار این یکی را نداشتم واقعاً و بسی ذوقیدم) دکمه‌های back و forward ماوس که در عالم ویندوز بسی با آنها مأنوس گشته‌بودیم در فایرفاکس کار می‌کنند، اگرچه در Nautilus (مرورگر فایل پیش‌فرض Gnome) هنوز کار نمی‌کنند. فایرفاکس این نسخه از اوبونتو در حال حاضر همانا بتای پنجم نسخه‌ی سوّم فایرفاکس است.
  6. کلیدهای میان‌بر (shortcut) در حالتی که زبان ورودی صفحه کلید فارسی است هم کار می‌کنند. در فدورا که کار نمی‌کرد.
فعلاً همین. آه ای فدورا، آیا زمان وداع فرا رسیده‌است؟

پس‌نوشت: بدرود فدورا!

برچسب‌ها: , ,

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

شرط لازم

لا یُدْرَکُ الْعِلْمَ بِراحَةِ الْجِسْمِ
دانش با تن‌آسایی به دست نمی‌آید.

-امام علی علیه‌السّلام

برچسب‌ها: , ,

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۷

پیامد شناخت میکروسکوپی سیستم ماکروسکوپیک

برای من همیشه این سؤال مطرح بوده که چرا با وجود این که نقش زن در تولید مثل بیشتر و حسّاس‌تر از نقش مرد است، امّا کودک حاصل به طور متعارف و قانونی نام فامیلش را در اکثر نقاط دنیا از پدر به ارث می‌برد و حتّی در همین تشیّع مبین خودمان هم سیادت فقط از پدر به فرزندان منتقل می‌شود و نه از مادر.

دیروز که داشتم پیاده به طرف بازار کامپیوتر ایران می‌رفتم، ناگهان به یک کشف تاریخی مهم رسیدم که بعداً به نظرم رسید بد نیست این‌جا هم مطرحش کنم.

فکر می‌کنم تا پیش از تکوین بیولوژی سلولی و مخصوصاً قبل از کشف تخمک به عنوان سلول جنسی ماده که لااقل نیمی از سلول اولیه‌ی جنینی را تشکیل می‌دهد، تصوّر بر این بوده که بدن زن فقط و فقط نقش محیط کشت را برای سلول جنسی نر ایفا می‌کند. بدون آگاهی از جزئیات بیولوژیکی تولید مثل در سطح سلولی، به نظر هم چنین نگرشی منطقی می‌آید: یک زن به طور خود به خود هیچ وقت باردار نمی‌شود. امّا یک مرد سالم می‌تواند چندین زن سالم را باردار کند. مسأله شاید این جوری بوده که مردم مدل ساده‌تر را برای تولید مثل در نظر می‌گرفتند. ظواهر امر نشان نمی‌داده که خصوصیات مادر هم به طریقی مشابه خصوصیات پدر به فرزند منتقل شوند و لازم نبوده که فرض شود زن هم نقشی مشابه مرد در آغاز بارداری دارد. فکر می‌کنم حتّی احادیثی هم از امامان شیعه نقل شده که چنین نگرشی را نشان می‌دهند و مهم‌تر از همه آن آیه‌ی معروف در قرآن: زنان شما همچون مزارع شمایند... .

امّا حالا ما می‌دانیم که نقش مادر فقط در پرورش جنین نیست، بلکه در شکل‌گیری سلول اوّلیه هم نقشی حدّاقل برابر با پدر دارد. به نظرم می‌آید که نگرش اجتماعی ما متناسب با این آگاهی رشد نکرده‌است. مثلاً آیا با این وجود باز هم ضرورتی دارد که فرزند نام فامیلش و سیادتش را فقط از پدر به ارث ببرد؟ من هیچ توجیه منطقی‌ای برای این مسأله نمی‌بینم.

تغییر نگرش اجتماعی بر اثر کشفیات علمی در این مورد مانند تحولی است که در پی اکتشافات داروین و نظریه‌ی او در طرز فکر اجتماعی به وجود آمد. آن موقع هم مقاومت‌های بسیاری از طرف نژادپرست‌ها در برابر پیامدهای نظریه‌ی تکامل انجام شد (و می‌دانیم که هنوز هم می‌شود)، امّا حقیقت همیشه قوی‌تر و البته صبورتر از جهل و تعصّب است. این که نقش زن در تولید مثل را حدّاقل برابر با مرد بدانیم، شباهتی غریب دارد به این که منشأ همه‌ی انسان‌ها از هر نژاد را از نسل میمون‌ها (و پیش از آن) بدانیم. در هر دو مورد حاصل این معرفت، برابری در بسیاری از حقوق و ارزش‌ها است.

برچسب‌ها: , ,

لپ تاپ محمودنشان

در خیابان راه می‌رفتم، دیدم یک BMW استیشن (یعنی از این‌ها که مثل پاترول هست و من اسمش را نمی‌دانم) را گل زده‌اند و در پیاده‌رو پارک شده. آقای داماد مربوطه داشت با ادا و اطوار به میزان کافی سوار می‌شد و دو تا فیلمبردار هم مشغول ثبت این لحظه‌ی تاریخی بودند. آقای داماد که سوار شد (لابد می‌خواست برود و حاج‌خانم را از آرایشگاه بردارد)، یک مرد میانسال که داشت رد می‌شد رفت کنار پنجره‌ی ماشین و گفت: بدبختی. بدبختی بیچاره. حالیت نیست....
***
نمایشگر لپ‌تاپ ما دچار نوسان در میزان روشنایی شده‌بود که امروز رفتیم برای تعمیرش و معلوم شد باید لامپ فلورسنتش عوض بشود. البته ما قبلاً نمی‌دانستیم که بیشتر روشنایی نمایشگر LCD از یک لامپ فلورسنت است. چند ده هزار تومان دادیم که یک لامپ باریک را عوض کنند و هرچه گفتیم از آن لامپ‌های بزرگ بیاندازند که هم نورش بیشتر است و هم زورش بیشتر است و هم ارزان‌تر تمام می‌شود، گوش نکردند. حالا باز خدا خیر دهاد به تکنسین مربوطه که کار ما را راه انداخت و آخر هفته‌مان را ساخت. فقط اشکال کار این است که ظاهراً هاله‌ی نور رئیس‌جمهور محبوب و مردمی هم دم دستش بوده و زیر صفحه‌ی نمایشگر جا مانده. حالا هر وقت با کامپیوترم کار می‌کنم یاد تو می‌افتم محمودجون:

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۷

لینوکسی که من می‌بینم

چند ماه است که علّافم به معنای حقیقی کلمه و در این دوران علّافی کارهای مختلفی کردم، مثل مهاجرت به لینوکس و گرد و خاک به پا کردن حول و حوش آن یا نقّاشی سقف آشپزخانه‌ی مامانم یا خواندن یکی دو تا کتاب خوب. البته از وقتم بهترین استفاده را نکردم، امّا با توجّه به این که با استرس و بلاتکلیفی روزمرّه ویزا مواجه بودم و هستم، شاید خیلی هم کارم بد نبوده.

چند وقت پیش پست‌هایی درباره‌ی لینوکس نوشتم. به جای توضیح دادن درباره‌ی آن پست‌ها بهتر است نیتم را از نوشتن آنها بگویم. من قصد داشتم از ویندوز جدا شوم و به لینوکس «مهاجرت» کنم، امّا زیاد مطمئن نبودم که این کار به زحمتش بیارزد و نهایتاً موفّقیّت‌آمیز باشد. پس راه چاره را در ان دیدم که مملکت لینوکس را با اهالی‌اش بسنجم. این کار به خصوص در مورد لینوکس کار خوب و درستی بود، چرا که اهالی لینوکس ادّعا می‌کنند که «لینوکس یک فرهنگ است.». فرهنگ هم بدون جامعه‌ای که در ان وجود دارد بی‌معنی است. پس من هم شروع کردم چند نفر از اهالی این جامعه و شاید بیشتر از همه مهرداد مؤمنی را آزمودم.

اگر آن پست‌‌ها را خوانده‌باشید، الآن با توضیحی که دادم متوجّه روش من شده‌اید. این روش در واقع در کلاس درس خیلی خوب به کار می‌‌آید: آموزگار مربوطه را با ایرادهای منطقی و کوچک کمی آزار دهید. البته می‌شود ایرادهای غیرمنطقی گرفت و صرفاً از لذّتی موذیانه بهره برد، امّا اگر هدف یاد گرفتن باشد و تعامل، باید با دقّت و انصاف سؤال پرسید. نکته فقط در این است که از پرسیدن سؤال‌هایی که ممکن است به نظر ناشیانه و ساده بیایند پرهیز نکنید. در واقع شما با این روش به بحث دامن می‌زنید و فضا را گرم می‌کنید تا چیزهای جالب را در جریان یک تعامل پیدا کنید و بفهمید.

من با جواب دادن به مواردی که مهرداد (به نقل از منبع دیگری) در ذکر برتری لینوکس بر ویندوز (و شاید مک) آورده‌بود، مشابه روشی که در بالا گفتم را پیاده کردم. نتیجه‌ی این بحث این بود که انگیزه‌ی کافی برای رفتن به سوی لینوکس با اراده‌ای قوی را پیدا کردم. دو نکته در این‌جا نباید ناگفته بماند. یکی این که مهرداد مؤمنی به عنوان یک کاربر-برنامه‌نویس علاقه‌مند به لینوکس بحث را منصفانه و محترمانه و در عین حال با جدیت ادامه داد و این خیلی مهم بود. از او تشکر می‌کنم و امیدوارم این منش در جامعه‌ی بیمار ایران گسترش پیدا کند. در ضمن اگر کسی را آزار داده‌ام (مهم‌تر از همه، مهرداد را) معذرت می‌خواهم. نکته‌ی دوّم این بود که من تا حدّی با لینوکس آشنا بودم و این لازمه‌ی ورودم به بحث بود. می‌توان پابرهنه و ناشیانه وارد بحثی شد و گاهی هم ممکن است نتایج مفیدی به بار آید، امّا شرط منطقی بحث آن است که هر کس اوّل مقدّماتی را فراگیرد و نکاتی ابتدائی را با خودش بحث کند و هرچه به ذهنش آمد را ناپخته به زبان نیاورد. این در تعارض با روشی که در بالا گفتم نیست، چرا که همیشه چیزهای زیادی برای پرسیدن و بحث کردن وجود خواهند داشت. مطالعه و تفکّر اوّلیه فقط باعث می‌شوند که پرسش‌های بهتری بپرسیم، دقیق‌تر باشیم و بر نکات مهم‌تری انگشت گذاریم.

الآن دو ماهی می‌شود که به جامعه‌ی جهانی کاربران لینوکس پیوسته‌ام. لینوکس برای من چندان کم‌دردسر نبوده، امّا به نظر من به دردسرش می‌ارزیده. توزیعی که به کار می‌برم فدورا است. درباره‌ی این که چرا این توزیع را بر بسیاری گزینه‌های دیگر، خصوصاً بر اوبونتوی دوست‌داشتنی ترجیح داده‌ام، شاید بعداً بنویسم. فعلاً کمی درباره‌ی تجربه‌ی این دو سه ماه اخیرم با لینوکس می‌گویم.

کار کردن با لینوکس الآن خیلی با چند سال پیش فرق دارد. اوّلین لینوکسی که من نصب کردم ردهت ۶ یا ۷ بود و در آن موقع واقعاً نمی‌توانستم با آن کار مفیدی انجام دهم. جامعه‌ی نرم‌افزارهای open source و free در این چند سال اخیر چیزهای زیادی از رقابتشان با ویندوز و مک فراگرفته‌اند و البته مسیر یادگیری یک‌طرفه نبوده‌است. لینوکس و برنامه‌های متن باز و آزاد بسیار کاربرپسندتر از گذشته شده‌اند. امّا یک تفاوت عمده که در حین کار کردن با لینوکس نسبت به زمان کار کردن با ویندوز احساس می‌کنید، لمس کردن نزدیک‌تر واقعیّات و دشواری‌هایی است که در طرّاحی و ساخت نرم‌افزار و سیستم عامل وجود دارد. در حین کار کردن با ویندوز بسیاری از مشکلات را نمی‌بینید و این بیشتر به دلیل سیطره‌ی ویندوز بر بازار کامپیوترهای شخصی است که در نتیجه‌ی آن مشکلاتی مانند یافتن درایور ویندوزی یک سخت‌افزار خاص تقریباً همیشه با یک جستجوی ساده به سرانجام مطلوب می‌رسند. امّا در دنیای لینوکس اگر قطعه‌ای مانند کارت صوتی را سیستم عامل خودش درست نشناسد و به کار نگیرد، ممکن است ساعت‌ها جستجو و آزمون و خطا پیش‌روی شما باشد. این از دید کاربری که می‌خواهد کارهای روزمره‌اش را با کامپیوتر انجام دهد قطعاً یک نقطه‌ی ضعف است برای لینوکس. امّا اگر بخواهید کمی فنّی‌تر نگاه کنید، شما در دنیای لینوکس با مشکل بزرگ‌تری مواجه نیستید، بلکه مشکل را بهتر و مستقیم‌تر می‌بینید. اگر می‌خواهید خودتان مشکلات سیستمی و نرم‌افزاری‌تان را حل کنید، لینوکس در واقع راه شما در یافتن مشکل را کوتاه‌تر می‌کند، اگرچه ممکن است راه‌حلّ آن مشکل طولانی‌تر و دشوارتر از حالت مشابه ویندوزی باشد.

لینوکس (و سیستم‌های یونیکسی مشابه آن) دید شما را نسبت به کامپیوتر و اینترنت تغییر می‌دهد. تا زمانی که از ویندوز استفاده می‌کردم، اینترنت فضایی جذّاب امّا پرخطر بود و در عین حال برای کار کردن با کامپیوترم وابستگی چندانی به اینترنت نداشتم. امّا کار کردن با لینوکس اینترنت را تبدیل به فضای تنفّسی کاربر می‌کند؛ فضایی که برای یافتن برنامه‌های کاربردی ریز و درشت و به‌روز نگه داشتن سیستم به طور مداوم به آن وابسته است و در ضمن بسیار امن‌تر از وقتی است که از ویندوز بخواهید وارد آن شوید.

مفهوم همین به‌روز نگه داشتن سیستم عامل هم در لینوکس بسیار متفاوت از ویندوز است. در ویندوز شما باید سیستم عامل و تک‌تک برنامه‌های دیگر را جداگانه به‌روز کنید و اگر یک کاربر نوعی ایرانی باشید که از ویندوز و انواع برنامه‌های قفل‌شکسته استفاده می‌کنید، به‌روز شدن آنها (خصوصاً آنتی‌ویروس‌ها) یک نگرانی هرروزه است، چرا که ممکن است «کرکش خراب شده»باشد. در ضمن حقّ اعتراض به سازنده به خاطر باگ‌های نرم‌افزارش را هم ندارید و نمی‌توانید از او پشتیبانی بخواهید. در لینوکس، سیستم عامل و تمام اجزای آن و برنامه‌ها و اجزای دیگری که نصب کرده‌اید به طور یک‌جا قابل به‌روز شدن هستند و نگرانی یا شرمندگی هم وجود ندارد. البته مجبور نیستید تمام به‌روز‌رسانی‌ها را دریافت و نصب کنید. پشتیبانی از نرم‌افزار در دنیای متن باز و آزاد شاید از جهتی به خوبی نرم‌افزارهای تجاری نباشد، به این مفهوم که معمولاً سرویس‌های تلفنی و پشتیبانی شخصی وجود ندارد، امّا برای ملّت قهرمان ما که زیر بار سلطه‌ی اجانب نرم‌افزارفروش نمی‌رود (و اگر هم برود آنها تحریم می‌کنند)، این مزیّت‌ها از ابتدا موجود نبوده‌اند که با روی بردن به نرم‌افزارهای آزاد و متن باز از دست بروند. معمولاً انجمن‌های کاربری هر سیستم عامل یا نرم‌افزار متناسب با حجم و تعداد کاربران آن گسترش یافته‌اند و منبع خوبی برای رجوع و کمک گرفتن در حین بروز مشکل هستند. برای نمونه، من به سادگی در سایت فدورا ثبت‌نام کردم و امکان پست کردن بر روی انجمن‌های آن را دارم و از جستجو در آنها هم برای حلّ مشکلی بهره گرفته‌ام. در دنیای ویندوز اگر هم چنین امکانی را بر اساس مجوز قانونی ویندوز نوت‌بوکم داشتم، با تردیدی هر روزه مواجه بودم که آیا مایکروسافت کاربران ایرانی را محدود خواهدکرد یا نه.

وقتی به سوی لینوکس آمدم کمی نگران بودم که آیا خواهم‌توانست تمام کارهای روزمره‌ام را با آن به خوبی انجام دهم یا نه. مثلاً درباره‌ی یک دیکشنری خوب یا ایجاد فایل‌های pdf و همچنین ویرایش آنها نگرانی داشتم. تمامی این مشکلات اکنون برطرف شده‌اند و این حسّ بسیار خوبی به من می‌دهد.

شاید این تشبیه مناسبی باشد از ذهنیت و نگرانی‌هایی که درباره‌ی کار کردن با لینوکس داشتم: مهاجرت از ویندوز به لینوکس مثل مهاجرت از تهران به شهری دیگر بود. ناپایداری‌ها و مشکلات زندگی در تهران آدم را به ستوه می‌آورد، امّا در عین حال گریز و گزیری نمی‌یابد، چرا که مجموعه‌ی امکانات تهران در سایر شهرهای ایران موجود نیست. من به شهر دیگری رفتم و تهران را به ساکنانش سپردم. شاید به شهری خارج از ایران رفتم. امّا این‌جا مجموعاً بهتر از تهران است. از اسارت تهران هم رمیدم. امّا از تهران شروع کردم. پس به تهران (ویندوز) احترام می‌گذارم و منطق وجودی آن را درک می کنم.

برچسب‌ها: , ,

فروش زانتیا با شرایط استثنایی و امکانات بی نظیر



«چاقاله بادوم»

عکس از لیلا


برچسب‌ها:

ممکنه یک نفر لطفاً توضیح بدهد برای من که موافق بودن یک ساعت با گردش خون انسان واقعاً به چه معنی است؟ خیلی برام مهمّه ها.

برچسب‌ها:

برچسب‌ها:

دوشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۷

برچسب‌ها:

یکشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۷

Any intelligent fool can make things bigger, more complex and violent. It needs a touch of genius and a lots of courage to move in opposite direction.

- A.Einstein

برچسب‌ها: ,

شنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۷

سانسور کردن چیزی که موجود نیست

آقای احمدی‌نژاد جدیداً مشابه همان شبه‌ای را که درباره‌ی هولوکاست مطرح کرده‌بود درباره‌ی واقعه‌ی یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱ هم مطرح کرده‌است. از جمله ادّعاهای ایشان این است که لیست نام‌های قربانیان منتشر نشده‌است. طبعاً نخستین واکنش هر شهروند اینترنت به چنین شبه‌ای یک جستجوی ساده است. ما هم گوگل کردیم:
victim september 11
و ظاهراً اولین نتیجه‌ی این جستجو که سایت www.september11victims.com باشد، اختصاص دارد به قربانیان آن حادثه و در ضمن ظاهراً لیست اسم‌های آنان را هم دارد. با مراجعه به آدرس این سایت، منظره‌ای آشنا در برابر دیدگان ما آمد:
سؤال نسبتاً بدیهی من این است: چرا در حالی که رئیس‌جمهور ما ادّعا می‌کند اطّلاعات در این زمینه منتشر نشده و در دسترس نیست، سایتی که صریحاً به ارائه اطّلاعات در این زمینه اختصاص دارد توسّط وزارت ارتباطات فیلتر شده؟

برچسب‌ها: ,

پنجشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۷

آیا برای خدا هم می‌شود تکلیف شرعی تعیین کرد؟

شهادت یعنی چه؟ غیر از این است که کشته شدن در راه هدفی الهی معنی‌اش شهادت است؟ اگر معنی شهادت این باشد، آیا می‌شود به طرز احمقانه‌ای خود را در راه یک هدف ظاهراً والا به کشتن داد و بعد سر خدا را شیره مالید؟

آیا جناب مجید سوزوکی در فیلم اخراجی‌ها، واقعاً شهید محسوب می‌شود؟ یعنی اگر فرض کنیم چنین شخصی واقعاً وجود داشته و زاییده تخیل یک بسیجی مخلص به نام مسعود ده‌نمکی نیست، و اگر بپذیریم که واقعاً این آدم واقعی قمه‌اش را درآورده و رفته جلوی تانک وایساده و با شلیک تانک به لقاءاللّه پیوسته، با تمام این اوصاف می‌شود او را شهید نامید؟ یعنی من باور کنم خدا بهترین جایگاه را در بهشت به چنین ابلهی می‌دهد؟

موارد دیگر چطور؟ مثلاً آنها که خودشان را روی مین انداختند تا معبر درست کنند، آیا مطمئن بودند که راه بهتری وجود ندارد؟ البته شهامت آنها فوق تصوّر من است، امّا شهادت‌شان برایم جای سؤال دارد.

اساساً آیا شهادت چیزی انتخابی است؟ یعنی کسی می‌توانم تصمیم بگیرد که در فلان وقت و فلان جا خودش را شهید کند؟ این که هنر نشد، فقط باید خودت را متقاعد کنی. امّا من شنیده‌بودم که «شهادت هنر مردان خداست.».

از اطرافیانم می‌پرسم آنها که در انفجار شیراز کشته شدند واقعاً شهیدند؟ در جواب می‌فرمایند که حکم شرعی‌اش شهید است، چون در حال عبادت بوده‌اند. این برای من چند سؤال پیش می‌آورد. یکی این که مگر خدا مکلّف است طبق ضوابط رساله‌ی توضیح‌المسائل عمل کند؟ یادم هست در زمان زلزله منجیل یکی از مراجع حکم کرده‌بود بر شهید بودن کشته‌شدگان زلزله (البته یک انشاءاللّه هم آخرش گفته‌بود.). این یک نمونه از همان جابه‌جا شدن امور است که دین حکومتی موجبش شده. به جای این که سعی کنیم جوهر دین را بفهمیم و حفظ کنیم و خود را متعهد به آن نماییم، نسخه‌ی دل‌خواهی از دین را برای خودمان customize کرده‌ایم که «مصالح نظام» و احیاناً «خواست مردم» را حفظ کند و تا جایی در این مقلوب کردن مفاهیم جلو رفته‌ایم که دیگر یادمان نیست قرار بود ما تابع دین باشیم یا دین تابع ما و اصلاً چرا.

پرسش دیگرم این است که حالا چه کسی با قطعیت می‌تواند بگوید این افرادی که در آن حسینیه در شیراز کشته شده‌اند (با وجود تأثری که بر مرگ آنها داریم) واقعاً در حال انجام کاری خداپسندانه بوده‌اند؟ انکار نمی‌کنم که بهایی‌گری و وهابی‌گری خرافه‌ها و بدعت‌هایی هستند به اسم دین، امّا آن نوع همایش‌های منظّم و القائات روانی مداوم برای چه هدفی بوده؟ آیا می‌توان با اطمینان گفت که این ستیزه‌جوئی و این حمیّت تند و تیز از معرفت کافی و شناخت درست ناشی شده؟ اگر هدف، خدمت به اسلام است، آیا مشکلات اصلی مسلمین الآن اینها هستند؟ از ترویج «عملیات شهادت‌طلبانه» پند نگرفته‌ایم؟ کشته‌شدگان روزمره‌ی عراق را نمی‌بینیم؟ چرا صدا و سیمای ما الآن از لفظ «عملیات انتحاری» استفاده می‌کند؟ مگر این بمب‌های متحرّک در مکتبی مشابه گردان‌های «شهیدپرور» ایران تعلیم ندیده‌اند؟ مگر آنها با انگیزه‌ی شهادت خودشان را منفجر نمی‌کنند؟

این روزها که گذارم زیاد به خیابان مطهری می‌افتد، هر بار تصویر آن زن فلسطینی را بر دیوار می‌بینم که با یک دست کودک خردسالش را در بغل گرفته‌بود و با دست دیگر یک آر‌پی‌جی را. بر بالای تصویر یکی از آخرین جمله‌های او نوشته شده: والله اعلم انّی احب اطفالی، ولکن احب الشهادة اکثر. اندکی بعد از گرفتن آن عکس و گفتن آن جمله، خودش و چند «صهیونیست» را با بمب منفجر کرد. من واقعاً در جایگاه قضاوت درباره‌ی عمل او به عنوان انتخابی شخصی نیستم، امّا می‌توانم بگویم آنها که او و امثال او را به عملیات انتحاری تشویق کردند، بدترین جنایت‌کاران هستند. به همین قیاس درباره‌ی درست و نادرست افکار شخصی اعضای آن کانون کذایی در شیراز و تجمعات مشابه آن قضاوت نمی‌کنم، امّا حرکت جمعی آنها و حاصل‌جمع فکری آنها را قطعاً ناصواب می‌دانم و نمی‌توانم بپذیرم که در حال عبادت بوده‌اند. در عین حال حکم هم نمی‌کنم که شهید بوده‌اند یا نبوده‌اند. فقط تردیدم و دلیل آن را را عرضه می‌کنم.

در مبارزه‌های انتخاباتی ریاست جمهوری در سه سال پیش، یک بار آقای کروبی در تلویزیون به عنوان ذکر یکی از افتخاراتش می‌گفت که در اوائل انقلاب گاهی مثلاً بچه‌های کمیته دور هم نشسته‌بودند و حرف می‌زدند و در ضمن با اسلحه هم که فراوان در اختیار داشتند بازی می‌کردند. بعضی وقت‌ها یک تیر درمی‌رفت و به یکی می‌خورد و کشته می‌شد، بعد می‌گفتند خوب برای این که خانواده‌اش کمتر ناراحت شود یک حکم بنیاد شهید برایش می‌زنیم. آقای کروبی در ذکر فضائل خود می‌گفت که وقتی رئیس بنیاد شهید شد جلوی این کارها را گرفت. خوب، دستش درد نکند، امّا انگار شهیدسازی همچنان ادامه دارد.

نکته‌ی دیگر درباره‌ی کشته شدگان حادثه‌ی شیراز این است که اگر قسم حضرت عباس را ملاک قرار دهیم و قبول کنیم که انفجار بر اثر حادثه بوده، چرا باید کشته‌شدگان را شهید بخوانیم و قربانیان حوادث دیگر را شهید ندانیم؟ کسی که در سر کار، سر کلاس، پشت فرمان مسافرکشی و یا در وضعیت‌های مشابه از دنیا رفته به مقام شهید نزدیک‌تر است یا این افراد؟ حتّی آقای خامنه‌ای هم در پیامش جانب احتیاط را نگه داشته و از عبارت «پرواز شهادت‌گونه» استفاده کرده‌است.

شاید اصل موضوع این است که یادمان رفته خدا باید شهادت را تأیید کند، نه ما، نه مسؤولان کشوری و لشکری و نه حتّی مراجع تقلید. اینها هیچ کدام نمایندگان تام‌الاختیار خدا نیستند. در مورد زندگی ما اختیاراتی برای خود قائل شده‌اند که حقّ آنها نیست. حواسمان باشد درباره‌ی مرگمان و بعد از مرگمان دیگر اسیرشان نشویم.

برچسب‌ها: , ,

دوشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۷

John Archibald Wheeler

وقتی خبر درگذشت کسی مثل John Archibald Wheeler را می‌شنوم، با خودم فکر می‌کنم چرا کسی مثل احمدی‌نژاد باید زنده باشد و ویلر (حتّی در سنّ ۹۶ سالگی) بمیرد. مسلّماً قانون دنیا بر این نیست که هر کس بهتر از زندگیش استفاده کند و بیشتر هم به دیگران فایده برساند، عمر بیشتری هم داشته‌باشد.

ویلر استاد راهنمای فاینمن در پرینستون بود، در پایه‌ریزی فیزیک کوانتومی، نسبیت عام و گرانش نقش عمده داشت. ظاهراً کلمه‌ی سیاه‌چاله (black hole) هم در فیزیک از ابداعات ویلر بوده. او یکی از فیزیک‌دان‌های بزرگی بود که حقّش بود لااقل یک جایزه‌ی نوبل ببرد و نبرد. در عوض شاگرد او، فاینمن، یکی از معروف‌ترین برندگان این جایزه بود که در واقع ویلر او را به سمت نوبل هدایت کرد.

ویلر شاید آخرین بازمانده از دوران طلائی فیزیک در نیمه‌ی نخست قرن بیستم بود. نام او را کنار اسم‌هایی مانند آینشتاین، هایزنبرگ، شرودینگر، پائولی، بوهر و همچنین بزرگان نسل بعدی فیزیک‌دان‌ها مانند گل-مان، ویلسون، واینبرگ، فاینمن، یوکاوا، و حتّی نسل بعدی مانند ویلچک قرار دهید تا ببینید آیا در مصیبت کسی که در طول چهار نسل، یکی از مهم‌ترین چهره‌های فیزیک نظری به شمار می‌رفته باید عزادار بود یا نه.

ویلر چند کتاب بسیار خوب و مهم نیز (غالباً با مشارکت دیگران) نوشته که شاید معروف‌ترین آنها کتاب معظم Gravitation باشد که در بین اهالی فیزیک به کتاب MTW مشهور است (مخفف اسامی نویسندگان کتاب). کتاب دیگری که نوشته و خیلی دوست دارم بخوانم امّا دستم به آن نرسیده، یک کتاب مقدّماتی درباره‌ی نسبیت خاص است به نام Spacetime Physics که ظاهراّ روشی متفاوت با کتاب‌های دیگر نسبیت خاص دارد.

خبر درگذشت این انسان بزرگ را اینجا خواندم. اگر وقت دارید بخوانید که خواندنی است.

ویلر چرا مردی.... هنوز زود بود، خیلی زود.

برچسب‌ها:

سه‌شنبه، فروردین ۲۰، ۱۳۸۷

مشترک گرامی، داد زدن شما موجب بهبود آنتن‌دهی گوشکوبتان نمی‌گردد. هنوز اینو نفهمیدی؟

برچسب‌ها:

دوشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۷

علاقه مفرط



برچسب‌ها:

یکشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۷

برچسب‌ها:

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

Herbert Von Karajan

دیروز (پانزدهم مارس ۲۰۰۸)، صدمین سال‌روز فرخنده‌ میلاد هربرت فون کارایان بود. آنها که من را می‌شناسند، می‌دانند که ارادت خاصّی به جناب کارایان دارم. قصدم در این‌جا ذکر بیوگرافی او نیست، چرا که بیوگرافی او را در جاهای مختلفی روی وب و از جمله در ویکی‌پدیا می‌توان جست و مطالعه کرد. فقط می‌خواهم به چند جنبه‌ی جالب از شخصیت کارایان اشاره کنم، چه در مقام رهبر ارکستر و چه به عنوان یک انسان از دیدگاه کلّی‌تر، یا نه، قصدم اشاره هم نیست. می خواهم کمی از کارایان بنویسم.

این که کارایان معروف‌ترین رهبر قرن بیستم شده به نظر من حاصل وجود چند خصوصیت به طور هم‌زمان در وجود اوست. ابتدا موسیقی. کارایان مانند اکثر موسیقی‌دانان بزرگ آموختن موسیقی را از کودکی آغاز کرده و در عین حال مانند خیلی از مشاهیر ناحیه‌ی آلمانی‌زبان اروپا، تا دوران نوجوانی تصمیمی قطعی برای انتخاب موسیقی به عنوان حرفه نداشته‌است. امّا کارایان با رهبران بزرگ زیادی معاصر بوده که هر یک سبک اجرای خاصّ خود را داشته‌اند. چه چیزی اجراهای کارایان را متمایز می‌کند؟ در کتاب گفتگوی ریچارد آزبرن با کارایان (که در ایران با ترجمه‌ی علی‌اصغر بهرام بیگی توسّط انتشارات آگاه چاپ شده) خود کارایان یاکلاو تالیش، رهبر چک‌تبار را به عنوان کسی معرّفی می‌کند که الگوی او در زمینه‌ی رهبری ارکستر بوده‌است و در توصیف تالیش چیزی می‌گوید که دقیقاً با توصیفی که من از کارایان در ذهن دارم تطبیق می‌کند: تمام ارکستر را همچون سازی واحد به خدمت می‌گرفت.

در واقع اوّلین آشنائی من با اجراهای کارایان در زمانی بود که هیچ درباره‌ی خود او و سرگذشت و اجراهایش نمی‌دانستم. در آن زمان (ده یازده سال پیش) اینترنت تقریباً در ایران وجود نداشت و کامپیوتر هم هنوز خیلی گران بود و حتّی CDهای صوتی چیزهایی خیلی گران و کم‌یاب بودند. یک کاست خریدم که چند قطعه‌ی رمانتیک با اجرای کارایان (ارکستر فیلارمونیک برلین) بر روی آن بود؛ و شیفته‌ی اجرای آنها از موومان سوّم «شهرزاد» (اثر ریمسکی کورساکف) شدم. در آن زمان کمتر از ده کاست موسیقی کلاسیک داشتم و تازه شروع به آموختن ساز ویولن کرده‌بودم. بعد کم‌کم متوجّه شدم که اجراهای کارایان از آثار دیگری هم در بازار موسیقی موجود است، مهم‌تر از همه سمفونی‌های بتهوون که چند تا رسماً به شکل کاست با مجوّز ارشاد منتشر شده‌بودند و چند تا را هم فروشگاه بتهوون (رحمة‌اللّه علیه) عرضه می‌کرد. بعداً که به اینترنت دسترسی یافتم، یکی از اوّلین چیزهایی که همیشه جستجو می‌کردم اطّلاعات درباره‌ی کارایان بود. می‌خواستم بدانم جایگاه جهانی رهبری که بیشتر از بقیه‌ی رهبران می‌پسندیدم (و هنوز هم می‌پسندم) چه بود. خوب یادم هست که اوّلین CD صوتی که از شهر کتاب مرکزی خریدم اجرای کارایان و ارکستر فیلارمونیک برلین از سمفونی اوّل برامس بود (در حالی که در آن زمان هیچ وسیله‌ای برای گوش کردن به آن CD نداشتم!). اوّلین CD کپی‌شده که خریدم، سمفونی ششم چایکوسکی بود با همان اجرا و اوّلین CD که دادم برایم رایت کنند کنسرتو ویولن بتهوون بود با اجرای کارایان، موتر، برلین فیلارمونیک. خلاصه این که ما به جناب کارایان خیلی ارادت داشته و داریم . این که گوش آموزش‌ندیده‌ی من توانست تفاوت اجرای کارایان با اجراهای دیگر را متوجّه شود، یکی از چیزهایی است که همیشه مایه‌ی مباهات من خواهد بود، لااقل پیش خودم.

کارایان در زمان بلوغ صنعت ضبط صفحه‌های گرامافون شروع به ضبط کردن اجراهایش کرد و در واقع یکی از خصوصیات بسیار مهمّ او این بود که هم در کار فنّی ضبط مهارت و دقّت زیاد داشت (فراتر از حدّ یک موسیقی‌دان) و هم ارزش و اهمّیّت این صنعت را درک کرد. برای من بسیار جالب است که همّت گماردن کارایان به ضبط‌های متعدّد نه از سر خودشیفتگی، که از روی روشن‌بینی بود. کارایان نخستین رهبر ارکستر بود که اجرایی از او بر یک CD ارائه شد و احتمالاً نخستین ضبط دیجیتال موسیقی کلاسیک نیز مربوط به اوست. حتّی گفته می‌شود که سونی نخستین CD هفتصد مگابایتی را به درخواست کارایان ساخت تا بتواند تمام سمفونی نهم بتهوون را بر روی یک CD ضبط کند. CDهای نخستین ۶۵۰ مگابایتی بودند. او همکاری نزدیکی با شرکت سونی داشت که سازنده‌ی نخستین DVDها بوده‌است و چندین اجرای کارایان هم در سال‌های پایانی عمر او برای عرضه بر روی DVD ضبط شد. دقّت، علاقه و مهارت فنّی کارایان در ضبط، در حدّ بهترین مهندس‌های ضبط بوده، چنان که بعضی از ضبط‌های قدیمی او که در دوران ماقبل استریو به شکل مونو (تک‌کانال) ضبط شده‌اند، استریو به گوش می‌آیند.

کارایان مانند هر انسان بزرگ دیگری، از شجاعت و جسارت بهره‌ی کافی داشت. موقعی که می‌خواست به عنوان رهبری جوان، امتحان رهبری ارکستر بدهد، تمام اعضای دسته‌ی ارکستر را مرخص کرد و تنها نوازندگان ویولن‌سل را باقی‌گذارد تا چیره‌دستی خود و ایده‌هایش در اجرا را به داوران نمایش دهد. در اجرا و ضبط موسیقی نوآوری‌های مهمّی داشت و در روابطش با هنرمندان دیگر هم چندان محافظه‌کار نبود. در زمان جنگ دوّم جهانی در آلمان ماند و به عضویّت حزب نازی درآمد. این مسأله طبعاً در دوران پس از جنگ برای او مشکلاتی به بار آورد. پرلمن به همین دلیل هرگز حاضر نشد با او به همکاری بپردازد. در برابر، منوهین و اویستراخ با کارایان اجراهای زیادی داشتند (هر سه ویولنیست یهودی هستند). منوهین عضویت کارایان در حزب نازی را با عضویت اویستراخ در حزب کمونیست در شوروی مقایسه کرده و آن را با توجّه به جبر آن دوران موجّه می‌دانسته‌است.

در مقام یک رهبر، یک خصوصیت بسیار مهمّ دیگر کارایان آن بود که هم رهبر ارکستر سمفونیک بود و هم رهبر اپرا. در اجرای اپرا صاحب‌سبک و بسیار محبوب بود. ضبط‌های بسیاری از اجراهای کارایان از اپراهای واگنر، موزارت، وردی، روسینی، پوچینی و دیگران باقی مانده (صوتی و یا تصویری) که بی‌شک از گنجینه‌های اپرا به شمار می‌روند.

کارایان تا کمتر از یک سال پیش از مرگش در سال ۱۹۸۹، منسب رهبری مادام‌العمر ارکستر فیلارمونیک برلین را در اختیار داشت (نهایتاً استغفا داد.). در دوران او این ارکستر بازسازی شد و اقتدار و آوازه‌ای بیش از آن‌چه در دوران پیش از جنگ داشت به دست آورد و آثار متعدّد و بسیار متنوّعی را نیز هم در جای‌جای دنیا (از جمله در تالار رودکی تهران) هم اجرا کرد و هم ضبط نمود. کارایان کنسرواتواری در سالزبورگ (زادگاهش) ساخت و یک جشنواره سالیانه را نیز بنیان نهاد.

در میان شاگردان کارایان این سه نفر شاید از همه معروف‌ترند: کلودیو آبادو، سی‌جی‌ اوزاوا و آن-سوفی موتر که این آخری البته سولیست ویولن است، امّا شاگرد مسلّم کارایان نیز محسوب می‌شود.

نکته‌ی آخر در مورد کارایان: کارایان را تنها موسیقی‌دان و رهبر ارکستر ندانید. او خلبان ماهری هم بوده و یک کوه‌نورد حرفه‌ای، قایق‌ران و اسکی‌باز توانا نیز به شمار می‌آمده. شاید قرن بیست و یکم استعداد لازم برای پرورش انسانی در قامت کارایان را نداشته‌باشد، پس چه خوب که او ارثیه‌ای مفصّل از اجراهایش برای تمام انسان‌ها به یادگار گذاشته. از این میراث ارزشمند، بشنوید همان قطعه‌ای را که نخستین بار من را به کارایان علاقه‌مند کرد: قطعه‌ی سوّم از سوئیت سمفونیک شهرزاد، با عنوان پرنس و پرنسس جوان، اثر نیکلای ریمسکی کورساکوف و با اجرای ارکستر فیلارمونیک برلین، به رهبری هربرت فون کارایان.

بسیاری از اجراهای کارایان را به شکل کامل یا ناقص روی سایت‌هایی مثل یوتیوب می‌توانید ببینید. این دو سایت هم اطّلاعات و قطعه‌های بسیار جالبی از او دارند: karajan.co.uk و karajan.org.

برچسب‌ها:

جمعه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۷

- تو هیچ می‌دونی جایزه‌ی کامستک چیه؟
- آره دیگه، همین که شیخ‌جبّاری برده.

(مشکل پدر پسر شجاع)

برچسب‌ها: ,

جشن انتشار نسخه هشتم ابونتو

من خیلی دوست داشتم بتوانم از ابونتو استفاده کنم، امّا چون فدورا برایم خیلی کم‌دردسرتر از ابونتو بود، از فدورا استفاده می‌کنم. با این حال از گروه‌های کاربران ابونتو و حال و هوایی که در وب دارند خوشم می‌آید. اگر کاربر ابونتو هستید، سعی کنید در این جشن شرکت کنید یا جشن خودتان را راه بیاندازید.

فکر می‌کنم کاربران فدورا هم بتوانند حرکت مشابهی را در ایران طرّاحی کنند. مشوّق حرکت‌های گروهی کاربران ابونتو ظاهراً خود شرکت کنونیکال است. در مورد توزیع‌های دیگر لینوکس این جوشش‌های گروهی کمتر است. مثلاً در مورد فدورا که پشتیبانش ردهت است، ماهیت خیلی تجاری‌تر ردهت مانع از ایجاد چنین جوّی بین کاربران می‌شود. امیدوارم نسخه‌ی جدید ابونتو مشکلات کمتری با سخت‌افزار داشته‌باشد. شاید من هم روزی کاربر فعّال ابونتو شدم.

برچسب‌ها: , ,

برچسب‌ها: ,

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

برای بیهقی دوستان

مهدی خلجی مدّتی است که در رادیو زمانه درباره‌ی بیهقی و جنبه‌های مختلف تاریخ‌نگاری او می‌گوید. امیدوارم برنامه‌هایش ادامه پیدا کنند. در ضمن موسیقی‌های بسیار رنگارنگی هم برای برنامه‌هایش مورد استفاده قرار می‌دهد. از هر جهت شنیدنی است.

برچسب‌ها: