پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

جشن

آماده می‌شوم که کم‌کم بروم به یک عروسی. عروس را البته نمی‌شناسم و ندیده‌ام. داماد را می‌شناسم که دوست خیلی خوبم است. در دانشگاه هم‌دوره و هم‌کلاس بودیم. از همان بار اوّل که هم‌صحبت شدیم فهمیدم که پسر خوبی است. خیلی خوب. مثل هم خجالتی بودیم. اوّلین روزی که با هم هم‌صحبت شدیم، برای خرید کتاب به میدان انقلاب رفتیم و بعد به دانشگاه برگشتیم. در تمام طول این همراهی چندساعته اسم هم‌دیگر را نمی‌دانستیم! هیچ کدام هم نپرسیدیم.

با هم یک گرایش را خواندیم (اتمی-مولکولی). با هم یک سال لیسانس را کش دادیم تا در کنکور فوق‌لیسانس نتیجه‌ی بهتر بگیریم. من در همان دانشگاه کوفتی (شهید بهشتی) قبول شدم و ماندنم. او یک سال دیگر هم صبر کرد. هم‌زمان مغازه هم زده‌بود و کار کامپیوتر می‌کرد. آخرسر لیسانس را گرفت و رفت سربازی. من دانشجوی فوق بودم. قبل از این که فوق را تمام کنم سربازی را تمام کرد. کار مغازه را جدّی‌تر کرد. اوائل سال قبل دختری را نامزد کرد. امشب عروسی‌شان است. مبارک است به خواست خدا.

من؟ مهر پارسال فوق‌لیسانس را تمام کردم. از کانادا پذیرش و بورس گرفتم برای دکترا (دقیق‌تر بگویم، از اینجا). نزدیک پنج ماه است که منتظرم ویزا بگیرم. دنیا چه بازی‌ها که ندارد. شاید هفته‌ی بعد بگویند که ویزا نمی‌دهند. آن وقت باید بروم سربازی. می‌روم؟ نمی‌دانم.

حال و روز دوستم را مجسّم می‌کنم. ماشین، فیلم‌برداری، آرایشگاه، مادرزن، خانواده‌ی همسر، خواهر و برادرهای خودش... . امیدوارم زیاد معذّب نباشد.

عروس مسلّماً دختر خوش‌بختی است که توانسته چنین پسری را مال خودش کند. از طرفی چهار تا خواهرشوهر داشتن زیاد هم نباید راحت باشد! دوستم سه برادر هم دارد. انصافاً کم آوردید؟

با مترو می‌روم به عروسی. دوستم و خانواده‌اش و خانواده‌ی همسرش همگی در کرج هستند. با دوست دیگری می‌روم به عروسی. بار اوّل است که بدون والدین گرامی به عروسی می‌روم؛ و بار سوّم است مجموعاً (!) که به یک عروسی می‌روم.

کت نمی‌پوشم. کت ندارم، چون کت پوشیدن را دوست ندارم. امیدوارم کت نپوشیدنم مراسم آنها را خراب نکند. تازه خیلی هم لطف می‌کنم که با جین و تی‌شرت نمی‌روم! قسمتی از ذهنم هنوز نوجوان است. نوجوانی‌ام امتداد دارد. همین هم برایم غریب است. امشب عروسی دوست من است و من هنوز با کت پوشیدن مشکل دارم و با خیلی چیزهای دیگر که برای آدم‌بزرگ‌ها عادّی است.

بس است. بروم آماده شوم.

برچسب‌ها: , ,

0 Comments:

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home