جمعه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۶

بحر در کوزه و موج در موزه

رأی ندادم. قصد نداشتم رأی ندهم، امّا واقعاً دلیل کافی برای رأی دادن هم نداشتم. اوّلین بارم بود که رأی نمی‌دادم. اینجا قبل از انتخابات چیزی ننوشتم و با کسی هم صحبت نکردم. قصد نداشتم کسی را به رأی دادن یا رأی ندادن ترغیب کنم؛ چون ممکن است رأی ندادنم اشتباه بوده‌باشد و نمی‌خواستم کسی را در اشتباه احتمالی‌ام شریک کنم. فکر کنم بیشتر مردم رأی دادند؛ مثل همیشه. عدّه‌ی خیلی زیادی هم رأی نداده‌اند. من اگر رأی می‌دادم هم یا رأی سفید می‌دادم یا حدّاکثر اسم کسانی مثل احمد جنّتی و محمود احمدی‌نژاد و غلام‌حسین الهام و امثال آنها را می‌نوشتم. چرا؟ خوب، انتخاب است دیگر، من صلاحیت دیگران را تأیید نمی‌کنم. چه‌طور است که آقای جنّتی حق دارد صلاحیت بقیه را رد کند، امّا من نباید حق داشته‌باشم صلاحیت او را تأیید کنم؟ من فکر می‌کنم باید همین آدم‌ها (مثل آقای جنّتی) به مجلس بروند. مگر نگفتند کسانی را انتخاب کنید که یاور دولت باشند؟ خوب، مگر دولت آقای احمدی‌نژاد یاوری بهتر از آقای جنّتی هم دارد؟ به نظر من بقیه صلاحیت ندارند. بهتر است ما همه چیز و همه‌ی دستگاه‌ها را یک‌کاسه کنیم تا لااقل ظاهر و باطنمان به هم بیاید. لااقل آن جور می‌شود به کسی شکایت برد. الآن به هر کس ایراد بگیری می‌گوید تقصیر دیگری است. دور باطل است. خدا یکی، قوای سه‌گانه هم یکی. قوّه‌ی یگانه باشد بهتر نیست؟

شاید من اشتباه می‌کنم. پدرم می‌گوید از زحمت و تلاش‌های اینهاست که ما در این منطقه‌ی پرآشوب امنیت و امکانات داریم و نتیجه می‌گیرد که باید برویم رأی بدهیم. حتّی به رأی سفید ما هم راضی بود دیگر. پدرم سال پیش داشت در بیمارستان لقمان از دست می‌رفت. بیمارستان که چه بگویم، قصّاب‌خانه بود. رئیس بیمارستان دکتر امیدوار رضایی بود. نماینده‌ی مجلس و رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس هفتم. رئیس آن بیمارستان هم هست و سمت‌های دیگر هم دارد. پدرم از آن‌جا جان سالم به در برد. شاید ما بیشتر از او از آن بیمارستان لطمه دیدیم. پدرم هنوز به مسجد و نمازجمعه می‌رود. حرف‌های آقای احمدی‌نژاد و آقای خامنه‌ای را با دقّت گوش می‌کند. پدرم رعیت خوبی است. من نیستم.

اگر انتخابات بود، رأی ندادن هم یک انتخاب است دیگر؛ نیست؟ انتخاب امسال من رأی ندادن بود. شاید اشتباه کرده‌ام. بدتر از آن، شاید گناه کرده‌ام. امّا هیچ کس نیست که بنشیند با تو بحث کند و با چند پلّه استدلال که از اصول بدیهی شروع شده‌باشند، به تو ثابت کند که باید رأی بدهی. هر کس می‌خواهد مجابت کند که رأی بدهی، استدلال‌هایش همه با «بالأخره» شروع می‌شوند: بالأخره همه جای دنیا ... بالأخره این مسائل ... و امثال این‌ها.

انتخاب؟ چگونه انتخابی است که واجب است؟ چگونه واجبی است که انتخاب است؟ نمایشگاه نظام است؟ موج خروشان ملّت است؟ اگر موج خروشان است چرا چند ماه برای به راه افتادنش در تلویزیون و رادیوی انحصاری دولت تبلیغ می‌کنید؟ اگر موج است و خودجوش است چگونه این قدر قابل پیش‌بینی است؟ هم حرکتش و هم مسیرش از قبل معلوم است. چگونه موجی است که در ویترین است؟ سر ساعت می‌جوشد و سر ساعت می‌نشیند. در آکواریوم هم می‌شود موج ساخت، امّا موج طبیعی و سرکش اقیانوس البته چیز دیگری است.

من امسال قطره‌ای از این «دریا» بودم، مثل تمام انتخابات قبلی. امّا این بار روی موج نبودم. امسال صلاحیت هیچ نامزدی را تأیید نکردم. نمی‌خواستم رأی ندهم، امّا نگاه به گذشته و حاصل رأی دادن‌های قبلی برایم تلخ است. مسأله‌ی من این حزب و آن حزب نیست. مگر آن یکی گرایش چه دستاورد عظیمی داشت؟ اگر خوب بود چرا دوام نیاورد؟ مردم که جایی نرفته‌بودند، همین جا بودیم. من می‌خواهم انتخابی باشد که هر کس لیاقت دارد بتواند خودش را در معرض انتخاب قرار دهد. آن وقت شاید واقعاً رأی دادن واجب باشد؛ واجب عقلی.

برچسب‌ها: ,

1 Comments:

At یکشنبه, اسفند ۲۶, ۱۳۸۶ ۲:۳۴:۰۰ قبل‌ازظهر, Blogger عمو اروند said...

دی شیخ با چراغ همی‌ گشت گرد شهر/ کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.
گر چه من در این باورم که دیگران می‌خواستند کارهائی بکنند، با همه‌ی قصوراتشان، اما آن دیگران دور از گود، با تبلیغات" همه از یک قبله‌اند خود" مانع شرکت همه در انتخابات شدند و نتیجه این شد که شد. من اگر امکان عملی‌اش را داشتم در انتخابات شرکت می‌کردم و رای سفید می‌دادم تا مخالفتم را با فرموده‌ها، با روشی دموکراتیک به آقایان اعلام کنم.
به این نوشته در بلاگ نیوز لینک داده شد.

 

ارسال یک نظر

Links to this post:

ایجاد یک پیوند

<< Home